جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« کینه - بخش اول | بازگشت | کینه - بخش سوم »


کینه - بخش دوم


ادامه:

تا صبح تو فکرش بودم و نتونستم بخوابم صبح که بلند شدم اول از مامان پرسیدم شیرین زنگ نزد ؟ یه نگاه ناجوری کرد و گفت ببین پسر به هرچیزی حالا هر چی میخواد باشه اینقدر دل نبند که بعد اگه نشد یدفعه حالت گرفته بشه و افسرده بشی . زن ها و همینطور هم مردها یک کم کمو و زیاد همه یه جور یه شکلن اینارو فقط گفتم که بعد نگی نگفتی و کسی راهنمائیم نکرد و بدبختیتو بندازی گردن اینو اون گفتم یعنی تو شیرین رو با یلدا یکی میکنی ( یلدار فاحشه معروف محل ما بود ) گفت اخلاقا نه و منم نگفتم اخلاقا همه یکی هستن اما از اون نظری که تو عاشق شدی همه یکین . با سردرگمی نگاهش کردمو گفت حالا خودت بعد میفهمی اما این که بهت گفتم لابد بعد از یه عمر فهمیدم که دارم بهت میگم اما مطمئنم که تو توجهی بهش نخواهی کرد و بعد گفت نه بابا اول صبحی زنگ بزنه که چی بگه مگه ........ صدای زنگ تلفن سریع گوشی رو برداشتم صداش که مثل اسمش شیرین بود از گوشی ریخت بیرون :
- سلام
- سلام
- خودتونید
- بعله
- مثل اینکه می خواستید با من صحبت کنید
- اره هم راجع به صحبتهای مامانتون هم راجع به دید زدنهاتون
- گفتم متوجه منظورتون نشدم
- خندید و گفت چرا خوبم شدی حالا مهم نیست چیزی نشده و منم دلخور نیستم
- حالا کی و کجا میتونیم صحبت کنیم
- یا باید بیام خونه شما که جلوی مامانتون روم نمی شه یا شما بیائید خونه خالم
و بعد آدرس داد و قرار شد عصر ساعت 4 . تا عصر دل تو دلم نبود و خیلی زودتر رفتم سر قرار .خونه خالش اوایل بلوار فرامرز عباسی بود و از اون خونه های توپ تا ساعت 4 منتظر شدم و راس 4 بلافاصله زنگو زدم خودش از ایفون پرسید کیه ؟ گفتم رسولم گفت بیائید بالا . با ترس و لرز و احساسی از عدم شناخت وارد ساختمان شدم طبقه بالا در باز شد و شیرین پشت در بود و پشت سرش یه خانمی حدود 35 ساله که داشت منو نگاه میکرد تعارف کرد رفتم تو منکه تاحالا شیرین رو فقط بدون روسری دیده بودم داشتم از تعجب میمردم اصلا باورن نمی شد خود شیرین باشه که جلو روم نشسته اون یک بلوز قرمز چسب که با تورهای مشکی تزئین داده شده بود تنش بود با دامنی کوتاه بدون جوراب چشمامو تو فرق سرم حس میکردم خودش متوجه شد و خاله اش برای اینکه راحت باشیم رفت اشپزخانه مثلا چای بیاره شیرین که دید خیلی معذب نشستم گفت چرا شاخت دراومده حرف بزن دیگه گفتم اخه چرا اینجوری نشستی ؟ گفت ببین اولا که تو میخوای ظاهرا باهام ازدواج کنی نه ؟ گفتم خوب معلومه گفت ببین من دوست دارم وقتی عروس شدم تو خونه راحت و آزاد باشم تو مهمونی هام همینطور گفتم خوب باش گفت الان تو ناراحتی که من اینطوری لباس پوشیدم گفتم خوب نه ؟ کمی مکث کرد و زیر لب گفت فکر کردم دلخورمیشی و میری و من راحت میشم . گفتم چی ؟ گفت ببین من نمی تونم باهات ازدواج کنم هیچ توضیحی هم ندارم گفتم خوب چرا ! علتوش بگو ؟ گفت مگه برادرامو نمی بینی گفتم چه ربطی داره مگه اونها میخوان ترشیت بندازن ؟ یعنی کسی خواستگاریت حق نداره بیاد ؟ گفت تو چرا نمی فهمی من نمی خوام با تو ازدواج کنم بفهم . کمی فکر کردم و درک نکردم صدائی بهم گفت کسی دیگه ای رو میخواد سرمو بلند کردم خاله شیرین خم شده بود و داشت شربت پرتقال بهم تعارف میکرد چاک سینه سفیدش از یقه بلوزش پیدا بود اما فعلا چیزی برام مهم نبود با تغییر گفتم خوب مهم نیست اما کیو میخوای ؟ گفت این دیگه بتو مربوط نیست اما بهتره دیگه بری و کلا دست از سرم برداری !! با ناراحتی بلند شدم و گفتم بگو تا من برم و دیگه کاری به کارت نداشته باشم همون صدا دوباره گفت : کامبیز انگار بهم برق وصل کردن شوک عجیبی بهم وارد شد کامبیز تو محل ما معروف بود یه پسری که ظاهرا باباش پولدار بود و توی محل تنها چیزی که معادل اسم کامبیز بود شرارت بود کسی که همه جور کاری میکرد دعواهای ناجور و لات بازی تو مراسم و مجالس دیگروون عربده کشی فروش همه جور مواد کتک کاری های تفننی تمام محل اونو میشناختن اسمش همیشه با تمسخر اهالی همراه بود پدر یکی از بچه ها یه بار اونو تو محل تا میخورد زده بود بلکه آدم بشه اما فرقی نکرد نگاه سردی به شیرین کردمو و گفتم راست میگه نگاهشو ازم دزدید و سر تکون داد انگار تمام عشق و علاقه ام به کینه و نفرت تبدیل شد اما نمی تونستم ازش بگذرم همچین دختری فکر کنم تا آخر عمرم هم نخواهم دید تصمیم گرفتم برای انتقام و فرونشاندن کینه ام هم که شده یه جوری این دخترو تصاحب کنم به سردی خداحافظی کردمو و سوار موتورم شدم و برگشتم سمت خونه تو راه بی اختیار اشکهام میریخت و من برای جلوگیریش کاری نمی تونستم بکنم به خونه که رسیدم رفتم تو اتاق مادرم اومد و گفت : فکر نکن اونقدر ارزش داره که خودتو براش بکشی ! گفتم اصلا و من دیگه کاری به کارش ندارم چند روز گذشت و هر وقت حبیب منو میدی میخواست بریم خونه معصوم اما هر جور بود در میرفتم دیگه از کل خونواده اش بدم میومد حس انتقام بدجوری به جونم افتاده بود اما نمی دونستم چطوری و چیکار کنم . یه شب که به دام حبیب افتادم و رفتیم خونه معصوم از اکرم پرسیدم اگه بخوای از یه پسر انتقام بگیری چیکار میکنی ؟ گفت باهاش آشنا میشم و نقطه ضعفشو پیدا میکنم بعد از طریق ضعفش دهنشو سرویس میکنم گفتم اگه پا نداد که آشنا بشی . گفت نمیشده پا میده گفتم شاید پا نداد فکری کرد و گفت از طریق یکی از دستاش یا کسی که باهاش آشناست وارد میشم . حرفهاش خیلی کمکی بهم نکرد شب تا صبح فکر کردم دم دمای صبح یدفعه فکر خاله شیرین افتادم و اینکه اون چرا جلوی من کامل وا داده بود شاید بشه از طریق اون انتقاممو از شیرین بگیرم . ساعت 10 بدون برنامه با موتور رفتم سمت خونه خاله شیرین انگار دیگه هیچ کاری برام مهمتر از انتقام نبود زنگ زدم مدتی گذشت و خبری نشد یک کم تو محلشون چرخیدم او دوباره اومدم بازم نبود نا امید داشتم بر میگشتم که از تو پیاده رو یه نفر بلند گفت چطوری عاشق ای طرفا ؟ خودش بود مانتوی خفاشی تنش بود و عینگ بزرگ دودی به چشماش با آرایشی سنگین و متین اگه صدام نمی کرد عمرا نمی شناختمش اومد چیشم و گفت بی خبر با شیرین قرار داری ؟ گفتم نه گفت پس چی ؟ گفتم راستش میخواستم از شما کمک بگیرم گفت فکر اونو از سرت بیرون کن اون زنت نمی شه اینم کمک دیگه ؟ گفتم هیچی . روم نشد چیز دیگه ای بگم موتور رو گذاشتم دنده و خواستم برم که گفت اینهمه راه اومدی که بری خوب بیا بالا ! گفتم شوهرتون چی ؟ گفت نیست رفته برا همیشه ! گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی اینکه طلاق گرفتنم و راحت شدم اینم آخر عشق و عاشقی حالا بیا بریم بالا بیشتر صحبت کنیم . و نشست ترک موتورم و گفت بریم رفتارش صمیمانه بود جوری که حتی فکر سکس رو با این نمی کردم جلوی خونشون پیاده شد و درو باز کرد موتورو زدم تو و رفتیم بالا خیلی عادی مانتو شو در آورد و با لباس خونه اومد پیشم نشست و گفت حیف تو نیست خودتو برای یه ماجرای عشقی عذاب میدی . اینهمه دختر برو دنبال یکی که واست بمیره امثال شیرین زیادن . گفتم تاحالا عاشق شدی . گفت اره بابا خیلی هم آتشین اما نتیجه اش اینه که تنهام می بینی که عشق ما خیلی طوفانی بود با خیلی ها دعوا کردم اونم از خونواده اش کند تا بمن برسه اما همه چی 3 سال بعد از ازدواجمون تموم شد و رفت پی کارش الان هم که تنهام خیلی رفتم تو فکر و گفت تا یه کم فکر کنی یه دوش بگیرم و بیام و رفت نمیدونم چقدر طول کشید که دیدم اومد و یه حوله لباسی تنشه که حسابی خودشو پوشونده بود با یه حوله هم موهاشو پیچونده بود بلند شدم که گفت کجا کلی حرف دارم باهات و نشست روبروم گفت ببین سکس و جاذبه اش بعد از عشق و عاشق از بین میره و بعدش یه چیز عادیه مثل آب خوردن و امثال اینا الان دید من و تو با هم خیلی فرق میکنه حالا شیرین میره زن کامبیز میشه و عاقبتش رو هم میبینه این حرفو که زد آتیش گرفتم بزور جلوی اشکهامو گرفته بودم اومد کنارم اشکهام ریخت و با هق هق شروع به گریه کردم سرمو با دستاش گرفت و به شونه اش فشرد کمی آروم شدم اما نمی خواستم سرمو از شونه اش بردارم چشمام سینه های سفیدشو خیس کرده بود و کمی یقه حوله باز تر شده بود تقریبا کل سینه هاش دیده میشد خودش سرمو بلند کردو زل زد تو چشام پس از یه مکث طولانی گفت شاید من کمکت کنم آروم باش اما من فقط کینه بودم و دیگه عاشق نبودم و گریه ام غلیان احساساتم بود کمی رفتم تو نخ خاله شیرین اسمش نگار بود هیکل گوشتی و چهار شونه ای داشت صورتی خندان و گرد چشمانی قهو ای با مژه هائی بلند و موهائی صاف و که تا رو شونه هاش میرسید گفتم بهترین موقع است که با این حسابی بریزم روهم زل زده بود تو چشام گفتم چرا اینجوری نگام میکنی ؟ گفت آخی پسر خجالتی و اومد نزدیکتر یکی از روناش از لای حوله بیرون بود خیلی خوش تراش بود گفتم کاری نداری من برم گفت خوب برو یدفعه از غلطی که کرده بودم پشیمون شدم بلند شدم و تا جلو در رفتم گفت دلت میاد منو اینجا بزاری و بری برگشتم و گفتم راستش نه گفت خوب پس چی ؟ رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو رونش سرد بود خیلی سرد و برام لذتبخش بود بند دور حوله رو شل کرد و سینه هاش نمایان شد خیلی سکسی نبود کمی شل بنظر میومد هاله دور نوکش قهو ه ای کمرنگ بود منو محکم تو بغلش فشرد و گفت خودم شیرینت میشم عزیز دستمو از روی رونش بالاتر بردم شورت پاش نبود و کسش کمی پشمالو بود چنگ زدم به کسش از ته دل آه کشید و دستشو برد سمت زیپم کمی از رو شلوار مالوندش و بعد درش آورد خیس شده بود و خجالت کشیدم کمی مالوندش و بعد بی مقدمه نشست روش و خدوش کرد تو خوب هیکلشو نمی دیدم چون هنوز حوله تنش بود اما خودش کم کم درش آورد و لخت لخت شد و زحمت تلمبه زدنم میکشید لبهاس کسش خیلی کوچیک بود و بعدش تنگی اون شروع میشد مثل اینکه خیلی کف بود اصلا بمن توجهی نداشت کمی بهد عرقش دراومد و بلند شد و روی مبل دراز کشید و چاهاشو داد جلو که راحت بتونم برم لاش کس تمیز و بی نقصی داشت خیلی ظریف بود و هیچ سنخیتی با کیر بد ریخت ما نداشت کمی مالوندم بهش که دادش در اومد و کردم تو دیگه راحت داشت داد میزد و کمی بعد منو محکم به خودش فشار داد جلوی آبمو گرفتم و خواستم ادامه بدم اما اون نگذاشت گفت نمی تونم تحمل کنم خواهش میکنم در بیار درآوردمو و جلوم زانو زد و کرد تو دهنش خیلی استاد بود لباشو دور سر کیرم حلقه میکرد و محکم میک میزد چند لحظه بعد آبم اومد و اون خودشو کامل کشید کنار و آبم ریخت رو حوله اش با دست برام جلق زد تا حسابی آبم اومد و ناله ام به آسمون رفت بلند شد و گفت بریم دوش بگیریم رفتیم حموم و اونجا هم حسابی همدیگر رو لیس زدیم گفت ببین اگه با من باشی هر کار بخوای برات میکنم بهش نگفتم میخوام انتقام بگیرم اما گفتم شیرینو میخوام بچشم نگار گفت باشه عزیزم اونم برات میارم اما باید خیلی تحمل منی میدونی که اون دختره و هنوز هیچی نچشیده اما کاری میکنم که اونم مزه کنی برام تو حموم ساک زدو و منم براش کسشو حسابی لیس زدم و اومدیم بیرون و با مکافات ازش دل کندم اصلا فکر نمی کردم نگار اینطور جذاب و شهموتی باشه نمیشد ازش رو برگردوند خوشگل نبود اما شهوت تو چشاش موج میزد و آدمو جذب خودش میکرد رفتم خونه و تا شب افتادم شب مامان بیدارم کردو گفت پاشو شام بخور فکر میکرد هنوزم تو عشق شیرین میسوزم اما نمی دونست که دیگه فقط تو فکر انتقامم .
مدتی بود دیگه شیرین تو حیاط نمیومد و دید زدن من از بالای بوم قطع شده بود هر چی با خودم کلنجار رفتم نشد که از شیرین دل بکنم زنگ زدم به نگار بعد از کلی حال که تلفنی داد گفت فعلا صبر کن تا موقعیتش پیش بیاد اصرار کرد برم خونش هر از گاهی که نیاز به سکس داشتم میرفتم خونه نگار و ان همه جوره حال میداد که شاید دیگه به اون صورت نتونم تجربه ای داشته باشم یه روز حبیب جلومو گرفت و گفت شنیدم عاشق شدی ؟ جا خوردمو و گفتم نه کی گفته ؟ گفت ببین جوجه اگه باهات رفاقت کردم دلیل نمیشه هر غلطی خواستی بکنی و به نوک چاقوش یه خط رو دستم انداخت و گفت هر وقت عاشق شدی یه نگاه به دستت بکن و رفت نفهمیدم از کجا بو برده و چقدر اما کلاه حبیب واسم پشمی نداشت . به هر مکافاتی بود یه کار واسه خودم تو یه شرکت خصوصی دست و پا کردم . بیشتر ماموریت های خارج از شهر بودم و بعضی وقتا تا یه هفته به خونه بر نمیگشتم یه شب ساعت 12 رسیدم خونه و از دور دیدم جلو خونمون چراغونیه خیلی تعجب کردم جلوتر که رفتم دیدم هم خونه ما و هم خونه شیرین مجلسه وقتی بت تعجب داشتم میرفتم تو برادرمو دیدم و پرسیدم چه خبره ؟ خیلی بی تفاوت گفت عروسیه شیرینه دختر همسایه و رفت دنبال کارش انگار یه سطل آب یخ ریختن روم وقتی رفتم تو دیدم خونه ما مجلس مردونه است و کامبیز هم با کت شلوار مشکی و کراوات نشسته تبریک سردی گفتمو و زدم بیرون هیچ جا به ذهنم نمی رسید یهو نگار رو دیدم که با چند تا خانوم دیگه در حال رفتن بودن تا منو دید اومد سمتم و خیلی رسمی باهام احوالپرسی کرد بعد یواشکی گفت چته ؟ گفتم دارم دیونه میشم امشب تنهائی گفت آره اما مجبورم با فامیلها برم اگه میای یه ساعت دیگه اونجا باش و رفت منم رفتم یه چرخی تو شهر زدمو رفتم دیدم تازه رسیده رفتم بالا و گفت کجا بودی چند روزیه نیستی یه موقعیت خوب رو از دست دادی شاید راضی میشد که باهات ازدواج کنه گفتم ببین من فقط و فقط میخوام ترتیبشو بدم میخوام تو باشی و ببینی میخوام زمینو گاز بزنه دید خیلی داغونم رفت یه لیوان ودکا با کمی مزه برام آورد بهترین دوای دردم نشستمو و نم نم خوردم کمی که بهتر شده نگار با لباس خواب اومد پیشم و گفت بریم بخوابیم و دستمو گرفت و برد رو تخت درازم کرد با حرارت زیادی مشغول شد اما اصلا من چیزی حس نمیکردم کلی که باهام ور رفت و نشد آخرش روشو اونور کرد و خوابید نصفه های شب دستم به یه چیز نرم خورد و تازه متوجه کون سفید و نرم نگار که کنارم بود شدم یه دفقعه شهوتم زد بالا و سریع سر معامله رو گذاشتم درش و فشار دادم پرید بالا و گفت هوو چه خبرته خوابم میاد . بی توجه کردم توش اما نه به قصد شهوت انگار داشتم شیرینو میکردم وحشیانه و با تمام قدرت بغلش کرده بودم و میکردمش بعد که تموم شد دیدم کمی گریه کرده خیلی بهش فشار آوردم برگشت و گفت عقده ات خالی شد لااقل خیسش میکردی منم حال کنم کونم پاره شد ازش عذرخواهی کردم و خیلی راحت کسشو گرفت جلوی دهنم و گفت تلافی کن با بی میلی براش ساک زدم اما بازم کنترل از دستم در رفت همش شیرینو میدیدم وحشیانه شروع کردم لبای کسشو میکیدن کمی تعجب کرده بود اما از خیسی کسش معلوم بود خیلی شهوتی شده بزور سرمو از رو کسش برداشت و کیرمو کرد تو خیلی محکم میکردمش و خیلی حال میکرد تمام ترشحاتمون با هم قاطی شده بود و شدیدا صدای شلپ شلپ میکرد اون زودتر ارضا شد و بعد کیرمو کرد تو دهنش و کل آبمو ریختم تو دهنش بعد که خودشو پاک کرد گفت فکر کنم امشب داشتی شیرینو میکردی نه منو گفتم آره همش شیرینو میدیم و ازت معذرت میخوام با بی خیالی رفت و کمی نوشیدنی آورد و نشستیم و گفت اگه شیرین گیرت بیاد چیکارش میکنی گفتم هیچی چون شوهر کرده . گفت آره میدونم اگه گیرش بیاری همچی میکنیش که مستقیم بره اون دنیا و اقعا راست میگفت خیلی ازش عقده داشتم رفتن همچین لعبتعی لای دست کامبیز برای من خیلی گرون تموم میشد چه جورائی پوزبند منو تو محل زده بود لابد وقتی حبیب بدونه که من خاطر خواه خواهرش بودم بقیه اهل محل هم خبر دارند خلاصه روزها گذشت و من کم کم شیرین رو داشتم به فراموشی میسپردم اما یه عکس از اون یا دیدنش هر از گاهی دیگ خشم و غضب منو به جوش میاورد و باز تا مدتها از ذهنم بیرون نمی رفت من ازدواج کردم با یکی از نوه های خالم و رابطه ام هم با نگار و محل قدیممون ره هم تقریبا قطع کردم زندگی شیرینی رو سپری میکردم همسرم دختری بود بسیار سکسی و گاهی اوقات شهوت اون منو میترسوند یک شب که از ماموریت رسیدم خونه اون خواب بود و من به آهستگی کنارش خوابیدم تازه چشمام گرم شده بود که دیدم احساس لذت عمیقی بمن دست داد تا به خودم جنبیدم دیدم مهسا داره برام ساک میزنه و کیرم محکم تو دستشه تا صدام دراومد گفت کجا بودی کثافت چرا اینو برا من نذاشتی خونه و کیرمو به شوخی گاز گرفت سرشو نوازش کردمو و اون محکمتر برام ساک زد خیلی خسته بودم و آبم به راحتی نمیومد برش گردوندمو و گذاشتم تو کس نازو تنگش خیلی حشری شده بود 3 روز بود که ماموریت بودم و اون تنها بوده چند پوزیشن مختلف رو امتحان کردیم تا اون خلاص شد و بعدش من تا صبح مثل نعش افتادم و صبح رفتم شرکت و تا ظهر برگشتم اغلب که میرفتم شرکت تا 3 ظهر اونجا بودم اما اون روز از خستگی 12 برگشتم و زنگ خونمو زدم آپارتمان من در طبقه سوم یه مجتمع مسکونی 6 طبقه بود بعد از مکث 3 دقیقه ای در باز شد و رفتم جلوی آسانسور تا رسیدن آسانسور یه پسری از پله ها داشت میومد پائین با دیدن من یکه خورد و یه قدم رفت عقب اما دوبار خیلی عادی رفت بیرون تو دلم گفتم یا من خیلی ترسناکم یا اون خیلی کس خل بود رفتم بالا و تا از در رفتم تو مهسا پرید بهم و دیدم نیمه لخته کرستش به پائین کشیده شده بود و شورتش خیس بود لباس خواب به تن داشت و البته بزور روی شونه هاش بود مهلت صحبت بهم نداد و کیرمو کرد تو کسش بعد منو کشوند و خودش نشست رو مبل و حسابی اومد جلو تا راحت بزارم توش کمی زانو هام خم بود و اذیت میشدم اما اینطوری هم خیلی حال میداد خیلی زود کسش تنگ شد و بقولی آبش اومد تا کشیدم بیرون دیدم از کسش ترشح خیلی زیادی زده بیرون گفتم چقد با خودت ور رفتی ؟؟ خندید و گفت خوب تقصیر من نیست تو باید بیشتر بهم برسی . اون روز گذشت . چند بار دیگه که میومدو خونه در با مکث برام باز میشد و منم از پله میرفتم بالا و همون پسره رو میدیم یه جائی دیده بودمش داشتم به مهسا شک میکردم اما بازم دلمو صاف کردم هر وقت اینطوری میشد تا میرفتم بالا میچسبید بهم و یه حال وحشتناک بهم میداد یه روز که اومدم خونه تا وارد شدم تو راهرو مهسا گفت مهمون داریم گفتم کیه گفت یه خانمی از همسایه هاتون رفتم تو دیدم شیرین و نگار نشستن تمام خاطرات گذشته جلوی چشام رژه رفتن با ناراحتی احوالپرسی کردم جوری که مهسا هم فهمید اونها هم کامل متوجه شدن نگار کمی جاافتاده تر شده بود و شیرین بسیار زیباتر از گذشته خانوم شده بود گفتم بفرمائید من در خدمتم تا مهسا رفت آشپزخانه نگار اومد جلو و یه نیشگون از پام گرفت و گفت اوههوی بچه کونی خودتو گرفتی مارو دیگه نمیشناسی ؟ یادت رفته چقدر بهت دادم ؟ گفتم چیه اومدی اینارو بهم بگی ؟ گفت نه بابا من چیکار به زندگی تو دارم یه گرفتاری برا حبیب و کامبیز پیش اومده فقط تو میاونی کمک کنی و باید سریع اینکارو بکنی یالا پاشو بریم . به مهسا گفتم کاری پیش اومده تو هم بیا بریم گفت نه تو برو البته تعارف من برای این بود که بدبین نشه و بیاد و ببینه خبری نیستش . فکر کنم از رفتنم خوشحال هم شد با نگار و شیرین رفتیم شیرین لصلا حرف نمیزد نگار گفت کارو درست کن تا شانس یه سورپرایز عالی رو داشته باشی .

ادامه دارد ...


Posted by admin at June 7, 2006