جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« کیوان و مهماندار خارجی هواپیما | بازگشت | کینه - بخش دوم »


کینه - بخش اول


مقدمتا خدمت دوستان عزیز عرض کنم که این داستان بر اساس واقعیت و تجربه شخصی یکی از دوستانم که چندین روز است برای من بطور مرتب تعریف کرده و مصرا درخواست نوشتن اون رو توسط من داشت که بنده در قالب یه داستان برای دوستان عزیز به نگارش در خواهم آورد البته چون قضیه در طول چند سال کامل شده و دوست ما به مقصودش نائل اومده شاید کمی بیشتر از معمول تحریر اون طول بکشه که امیدوارم به بزرگواری خودتان ببخشید .
-------------

هر جور شده باید بهش برسم
این جمله مرتب تو ذهنم میچرخه اصلا نمی تونم فراموشش کنم شیرین زیباترین دختر محل ماست . شکل و شمایلش مینیاتورهای قدیمی رو در ذهن آدم تداعی میکنه ابروهای پیوسته و پرپشت بینی ظریف با لبهائی قلوه ای وغنچه صورتی گلگون و موهای مشکی براق بارها ساعت ها و ساعت ها رو پشت بوم علافیشو کشیده بودم تا چند لحظه هم که شده جواب دلمو بدم اونها همسایه دیوار به دیوار ما بودن تو یکی از محله های پائین شهر مشهد هر کس شیرین رو میدید محو تماشاش میشد از بزرگ و کوچک پیر و جوون زن و مرد بارها شنیده بودم که زنها از خوشگلیش صحبت میکنند و هر کدوم پسر هاشون رو کاندیدای نامزدی شیرین میکنند و این برای من که در اوج جوونی بودم خیلی ناگوار بود بارها با صورتی سرخ از عصبانیت به خونه میرفتم و اگر تنها بودم گریه میکردم هیچ جور نمی شد به شیرین برسم هنوز نه شغلی داشتم نه سربازی رفته بودم تازه یه فوق دیپلم فکسنی و دیگه هیچ خوب مسلمه که اگه میرفتم خواستگاری جواب ردی که بهم میدادند خیلی ثقیل بود و شاید لطمه بدی بهم میزد این بود که تصمیم داشتم یه جوری لااقل پولدار بشم که پوششی برای سایر موارد دیگرم باشه اون روز عصر از ساعت 4 بالای بوم بودم و روی زیلوی کوچکی به حالت درازکش لم داده بودم و از سوراخی که توی دیوار کوتاه روی پشت بوم درست کرده بودم به راحتی حیاط خونه اونها رو زیر نظر داشتم ساعت 6:30 شده بود و داشتم از اومدنش ناامید میشدم که دیدم چراغ حیاط روشن شد و اومد تو حیاط و رفت دستشوئی بعد برگشت و دستشو جلوی حوض کوچیک وسط حیاط شست و برگشت و مستقیم زل زد به سمت من با اینکه میدونستم منو نمی بینه اما از ترس خودمو کشیدم عقب بعد از چند لحظه که نگاه کردم رفته بود ترسیدم منتظر بودم که اقدامی بکنه سریع زیلو رو جمع کردمو و رفتم پائین اون 5 تا برادر داشت که تو محل اسمی بودن البته بزرگتره دیگه جا افتاده بود و زیاد اهل لات بازی نبود اما 4 تای دیگه محلو به امان آورده بودن به بهانه های مختلف با غریبه هائیکه از محل ما میگذشتن دعوا راه مینداخیتن . چند بار تو محل شلاق خورده بودن اما اثری ازاصلاح شدن در اونها مشهود نبود . برادر یکی مونده به آخر بنام حبیب تمام صورتش اثر خط های چاقو بود و تازه افتخار هم میکرد یقه اش همیشه تا نافش باز بود و پشمای سینه اش بیرون یه زیجیر کوچیک همه دور مچش داشت و بعضی وقتا اونو مثل تسبیح میچرخوند از فکر طرف شدن با اون پشتم میلرزید اما از شیرین هم نمی شد گذشت . یادمه یکی از بچه های چند کوچه پائین تر که پیله شیرین شده بود چنان کتکی از حبیب خورد که 2 ماه از خونه در نیمود البته یه مقداریش بخاطر ترس از حبیب و برادراش بود و بعد هم زیاد دور بر ماها آفتابی نمی شد شب شده بود و باز این کیر لامصب ما رو بنده خودش کرد یه فکر تو ذهنم جرقه زد لباس پوشیدم و زدم بیرون از در که اومدم بیرون حبیب رو سینه به سینه خودم دیدم چون خواهرشو دید میزدم همیشه مثل یه مجرم با سر پائین یه سلامی میکردمو در میرفتم اما حبیب رو در روم واستاد و
- گفت : چطوری آقا رسول داخل آدم حساب کن .
- با ترس گفتم سگ کی باشم حبیب آقا ما کوچیکتیم
- تو چرا هر وقت ما رو میبینی سرت پائینه حجابمون که درسته
- آخه آخه من کوچکترم و زشته تو چشای شما نگاه کنم
حبیب به قهقه خندید و
گفت : - ببین بچه محل من حال کردم باهات رفیق شم امشب میخوام یه حالی بهت بدم اساسی
- آخه میدونید حبیب اقا با یکی از بچه ها قرار دارم ( میخواستم اون شب پیش یکی از دوست دخترام برم و یه جوری خرش کنم تا میناجی منو و شیرین بشه )
- حرف نباشه حالا دیگه بچه ها از ما مهم ترن راه بیفت بریم
با یه حالت دستوری جمله آخر رو گفت و منم بی اختیار دنبالش راه افتادم هوا حسابی تاریک بود و من کمی عقب تر از اون راه میرفتم از طرفی شدیدا فکرم مشغول بود حبیب که ما رو داخل آدم حساب نمی کرد چی شده محبتش گل کرده و میخواد بما حال بده یه محل پائین تر از ما رفتیم توی یه کوچه و دم یه خونه حبیب زنگ زد یه زن میانسال درو باز کرد و رفتیم تو حبیب خیلی راحت رفت تو هال طبقه پائین نشست و منم دنبالش کمی بهد یه دختر جوون و کمی خوشگل با یه سینی چای اومد تو . بدن حجاب آما پوشیده بود این دخترو چند باری با حبیب دیده بودم ظاهرا معشوقه اش بود و زنی که درو باز کرد مادرش . کمی که نشستیم از صحبتها فهمیدم که حبیب خاطر خواه معصومه شده و چون پدر معصومه فوت کرده حبیب به خرجی اونها کمک میکنه و مادر معصومه هم با اطمینان به اینکه حبیب با دخترش ازدواج میکنه ارتباط اونها رو آزاد گذاشته بود کمی بعد معصومه با یه سینی بزرگ که دو ظرف ماست کمی خیارشور و دو استکان تمیز بعدش رفت و یه پارچ که معلوم بود توش عرقه واسمون آورد و خودشم نشست کنارمون و برامون ریخت تعجب کردم که حبیب چطور میزاره دوست دخترش جلوی من سر لخت باشه و برامون ساقی گری کنه من طبق معمول همیشه 2 استکان خوردم و نشستم کنار حبیب گفت کنار کشیدی بیا جلو تازه گرم شدیم گفتم نه بسمه اما خودش یه استکان دیگه ریخت و داد دستم و استکانهای بعدی حسابی سیاه مست شده بودم دیگه ترسمم ریخته بود حبیب سر درد دلش باز شد و گفت این معصوم ما یه خواهر داره دیدیش گفتم نه ؟ گفت آره اما اون تو رو دیده و خاطر خوات شده به سختی حرفهاشو میفهمیدم و درک میکردم خیلی خورده بودم گفتم خاطر خواه من و کمی خندیدم حبیب هم خندید و یدفعه بلند بلند زد زیر خنده و با خنده میگفت آره عاشق تو شده ها ها ها هه هه هه ههه عجب خریه ها ها ها و منم باهاش میخندیدم اونقدر خندیدیم که اشک از چشامون اومد یک کم که مستیمون صاف شد یه نگاهی بهم کرد و گفت برو بالا اتاق اولی دست راست کنار پله اما ناکارش نکنی ها فقط صحبت به معصوم هم بگو بیاد پائین تا صدات نکردم نیای ها و دوباره قهقه خنده یک کم مستیم پرید و گفتم یعنی برم پیش دختره گفت آره بابا برو و مارو راحت بذار یالا دیگه بزن به چاک و دوباره خنده های مستانه با احتیاط از پله تو هال رفتم بالا . طبقه بالا مثل مسافرخونه ها بود چند تا اتاق با درهای بسته گفتم حتما خواهر معصومه یه دختر 15 یا 17 ساله و از اون تیپ هائیکه اونها رو واردار کرده که من برم پیشش در اتاق مورد نظر رو زدم و یه صدائی گفت بیا تو . آهسته درو باز کردمو و رفتم تو معصومه کنار یه زن حدود 35 سال نشسته بود و با اومدن من گفت : خوش باشید و با یه چشمک رفت بیرون یدفعه مستی کلا از یرم پرید و گفت شما منو خواسته بودی بلند شد و یه چرخی زد و گفت آره دلبر مگه چمه ؟ لحنش خیلی لاتی بود هیکلی چاق با شکمی آویزون که از زیر لباس دیده میشد همینطور سینه های درشتی که داشتن لباشسو پاره میکردن کمربند صورتی رنگ خیلی تندی به کمر بسته بود دستمو گرفت و کشید سمت خودش و گفت فکر کردی حالا میخوام زنت بشم که ناز میکنی خیلی ها واسم میمیرند بدبخت دستشو انداخت دور کمرم و یه لب خیلی محکم ازم گرفت مثل اینکه حسابی عرق خورده بود خورد بود کیرم راست شد و انهم بلافاصله حسش کرد و محکم گرفت و گفت دیدی چه زود کنترلت رو از دست دادی البته واقعا تو کف کس بودم گفتم حبیب گفته فقط صحبت و قرار نیست کاری باهات بکنم گفت حبیب غلط کرده سگ کی باشه تو دلم گفتم جلوش جرات این حرفها رو نداری اما از حبیبم میترسیدم که اگه کاری بکنم پدرمو در بیاره اینه که سعی میکردم سکس رو شروع نکنم اونهم که فهمیده بود بلند داد زد حبیب کس کش بیا بالا ببینم خودمو کشیدم عقبو و گفتم چه خبرته بابا الان بیاد جفتمونو میکنه حبییب پرید تو و گفت چی شده اکرم جون اکرم گفت چی گفتی به این بدبخت که بمن دست نمیزنه گفت اکرم جون همین جلیه اول می خوای یه بچه هم واست درست کنه اکرم گفت این به خودم مربوطه فهمیدی حبیب گفت باشه هر جور راحتی رسول جون همچی بکنش که نتونه راه بره . همچین راحت گفت بکنش که براش خیلی عادی بود اما برای من که تاحالا کس نکرده بودم خیلی هیجان داشت بااینکه هیکل جالبی از روی لباسش دیده نمی شد اما بازم عطش شدیدی برای سکس داشتم محکم درو بست و برگشت طرف من و گفت راحت شدی حالا بیا و دوباره دست انداخت دور کمرم و با لب شروع کردیم کمی که لب گرفتیم به خودم جرات دادمو و دست کردم تو سینه هاش سینه هاش خیلی نرم بود و یکیشو آوردم بیرون و با زبون با نوکش بازی میکردم دورش کاملا قهوه ای تیره بود و نوکش کمی دراز بود کمی که تحریکش کردم دست انداخت و کیرمو کشید بیرون و با دست مالشش میداد کیرم کمی خیس بود و یه نگاهی بهش کرد و گفت چه کیر سفیدی داری و بعد جلوم زانو زد من با اینکه کس نکرده بودم اما فیلم سوپر خیلی زیاد دیده بودم و اکرم شروع کرد برام ساک زدن خیلی محکم و دردم اومد اما لذتش مانع از احساس درد میشد کمی بعد بلند شد و گفت نوبت توئه از خوردن کس اکراه داشتم چندشم میشد اما اون دراز کشید و شورتشو درآورد و لای پاشو تا جائیکه جا داشت باز کرد و کسشو بهم نشون داد لبای کسش بیرون زده بود و حاشیه لبای کسش کمی تیره بود تو دلم گفتم باید خیلی گشاد باشه رفتم سمتش و با زبونم کسشو مزه کردم یه طعم خاصی شبیه ه غوره ترش داشت در این حین دیدم کسش خیس شد و کمی بدم اومد تا خواستم سرمو عقب بکشم با دست محکم سرمو کرد تو کسش و با پاهاش قفل کرد و التماس میکرد که بخورش خواهش میکنم بخورش جون هر کی........... شهوت چندشمو از بین برد و اونهم به مکافات کیرمو به دهنش میزون کرد و شروع به ساک زدن کرد داشت آبم میومد گفتم چیکارش کنم گفت بزار بیاد و لحظه آخر کشیدش بیرون و برام با دستش جلق زد آبم با فشار زیادی اومد و ریخت رو صورتش اما اون دست بر نمی داشت وبا سرعت زیادی برام جلق میزد دادم در اومد و بزور کیرم رو از دستش کشیدم بیرون بلند شدم و دیدم صورتش غرق در ابه منه بلند شد و با دستش آبمو از صورتش جمع میکرد و با دستمالی که دستش بود پاک میکرد کمی بعد گفت خوب بکنیم گفتم چیو ؟ گفت بی بی منو و دوباره طرفم خیز برداشت منو خوابوند و کیرمو که دوباره کامل بلند شده بود رو کرد تو کسش عجب چیزی بود داغ و نرم اما کیرم به سختی رفت تو طوری که آخرش دردم اومد و گفتم اوخ یواش چه تنگه ! گفت چی فکر کردی مگه هرجائیم که گشاد باشه و شروع کرد به تلمبه زدن خیلی باحال بود اولین کسی که میکردم تا حالا با دوست دخترهام لاپائی و لاس خشکه زیاد زده بودم اما همه دختر بودن و نمی شد بکنیشون کمی که کرد خودش خوابید و گقت بیا روم پاهاشو انداختم سر شونه و کیرمو میمالیدم به کسش اخ و اوخش دراومد و میگفت یالا بکن دیگه چرا معطلی بکن توش د لامصب بکن دیگه لای کسش قرمز روشن بود و کلیتوریسش زده بود بیرون وقتی کیرمو با چوچولش مماس میکردم از ته دل آه و ناله میکرد آخرشم خودش با دست کیرمو گرفت و کرد تو و با پاهاش منو به جلو هل داد و افتادم روش و پاهاشو دور کمرم قفل کرد کیرم به شدت شق شده بود و درد داشت کمی بهد برگشت و قمبل کرد و گفت بکن و از پشت گذاشتم تو کسش . کون خیلی نرمی داشت و وقتی به کونش میخوردم خیلی حال میداد سوراخ کونش صورتی بود و ظاهرا تا حالا افتتاح نشده بود بهش گفتم از عقب میدی ؟ صورتشو بطرفم برگردوند و گفت نه بابا راه افتادی فعلا این کسو جواب بده اگه آبت نیمود بعد اینو که گفت گفتم هر جور شده جلوی آبمو میگیرم و شروع کردم با یه دست کسشو و با دست دیگه سینه هاشو مالوندن خیلی ناله میکرد و کسش خیس خیس بود وقتی میکردمش لق لق صدا میکرد و بدنهامون عرق کرده بود آخرش با یه دست منو محکم به خودش چسبوند و ارضا شد بعد از یع مکث طولانی گفت آبت اومد یا نه ؟ گفتم نه بابا حالا از عقب میدی ؟ با خنده شستشو به طرفم گرفت و گفت بیاه ! گفتم خودت گفتی گفت اون موقع دوست داشتم ولی حالا از هرچی کیرو کسه بیزارم و خودشو از زیر دست و پام در آورد و گفت ولی کیر نازی داری ها و یک کم نگاش کرد بعد با دست برام جلق زد همینم خوب بود و کمی بعد ارضا شدم ایندفعه همه آبمو ریخت تو دهنش و تا آخرین قطره شو مکید اما بعد اونها رو بیرون ریخت و خودشو پاک کرد منکه دیگه رمق نداشتم بلند شدم و لباسهامو پوشیدم یدفعه گفت ببین بیا بریم اونها رو دید بزنیم گفتم نه بابا حبیب منو که میکنه گفت نه بابا اصلا نمی فهمن دستمو گرفت و با خودش کشوند از پله ها رفتیم پائین و یواشکی دید زدیم معصوم کاملا لخت بود و کیر حبیب تو کونش بود وبه سختی تلمبه میزد اکرم خودشو به معصوم نشون داد و اونهم خندید و سینه شو گرفت تو دستش بعد از رو کیر حبیب بلند شد و لای کسشو باز کرد و گرفت سمت حبیب با اینکه خوب معلوم نبود اما حبیب داشت حسابی کسشو میمکید بعد برگشت و درحالیکه دوباره کیر حبیب رو میکرد تو کونش کسشو برای ما هم باز کرد مثل اینکه خیلی حشری بود مشغول بودن که ما رفتیم بالا حبیب تو مدت سکس چشماش کاملا بسته بود و فکر کنم از مستی زیاد بود نشستیم و گفتم منو کجا دیدی گفت یه روز با حبیب از سر کوچه تون رد میشدیم تو رو دیدم که نون خریده بودی و از کنارمون رد شدی و به حبیب سلام کردی اما انقد سرت پائین بود که متوجه من نشدی بعدش به حبیب گفتم میتونی این پسره رو بیاری یه شب باهاش حال کنیم اونهم چون معصوم رو بمن مدیونه گفت آره بابا و اینه که تورو آورد گفتم خوب چطور بودم گفت عالی بودی خیلی باهات حال کردم بازم میای گفتم اگه از عقب بدی آره گفت غلط کردی جاکش حبیب میارتت مگه من بدم گفتم نه خیلی هم خوبی کس تنگی داری و همه چیزم که براهه اما از حبیب میترسم گفت بی خیال بابا اون واسه ما سوسکه من انگشت تو کونشم کردن تا ته و بعد بلند شد رفت طرف در و من پشت سرش راه افتادم و رفتیم پائین حبیب کارش با معصوم تموم بود و داشت سیگار دود میکرد همه دور هم نشستیم و حبیب گفت چه کردی بچه محل گفتم دمت گرم خیلی عالی بود فکرشم نمی کردم یه پیک زدیم و بلند شدیم رفتیم موقع رفتن حبیب مقداری پول براشون گذاشت و زدیم بیرون تو راه حبیب هیچی نگفت تا خونه و بعد با یه خداحافظی از روی خستگی از هم جدا شدیم و اون شب نتونستم نقشه ای رو که تو ذهنم برای رسیدن به شیرین طراحی کرده بودم عملی کنم یه راست رفتم تو اتاقم و افتادم رو تخت تا صبح جم نخوردم صبح بلند شدم و بعد از یه صبحانه مفصل که جور چهار نفر رو کشیدم رفتم بیرون و یه سر تو کوچه کشیدم خبری نبود و تا ظهر نیز از شیرین خبری نشد و دم دمای ظهر بود که شیرین با مادرش که رفته بودن خرید اومدن خونه ما مادرم با یه چشم غره منو فرستاد تو اتاقم و نتونستم چشمای آتشین شیرین رو ببینم اما هر روز بیشتر در رسیدن به شیرین بی تاب میشدم آخرش هم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لباس بیرون پوشیدم و اومدم بیرون یه سلام و یه نگاه شرارهای آتشین نگاهشو روی صورتم حس میکردم رفتم بیرون سر کوچه دیدم حبیب نشسته و داره با زنجیرش ور میره و تا منو دید صدام کرد و رفتم سمتش از دیشب که انو لخت دیده بودم انگار یال و کوپالش برام ریخته بود نشستم و سلام کردم گفت : از موضوع دیشب که با کسی صحبتی نکردی گفتم نه حبیب خان مگه بچه ام گفت آفرین پسر شاید امشب هم یه سر رفتیم البته حسش نیست ولی معصوم خانمه دیگه و لبخند تمسخری بر لب . منکه میخواستم امشب هر جور شده برم پیش مریم دوست دخترم که مثلا درسهاشو باهاش کار میکردم و اغلب تنها بود میخواست یه جور شونه خالی کنم ولی دیدم بدتر میشه اینه که تصمیم گرفتم عصری اصلا آفتابی نشم بلند شدم و با حبیب خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه شیرین و مامانش رفته بودن . مادرم گفت : انگار دلت بد جوری گیره خیلی رفتارت عوض شده دقت کردی ؟ گفتم نه اصلا شما اینطور فکر میکنید و رفتم اتاقم تا عصر که برم پیش مریم کلی نقشه های عجیب و غیر عملی پیش خودم کشیدم و عصر که شد رفتم سمت خونه مریم . مریم دختری ریز نقش و شیطون بود که تو محل ما پدرش خیلی پولدلر محسوب میشد و خیلی هم مثلا روشنفکر بودن دائم منو این دختر با هم خونشون تنها و خیلی با هم لاس زده بودیم رسیدم جلو درو زنگ زدم صدای مریم توی آیفون پیچید : کیه ؟ گفتم رسول هستم جیغی کشید و گفت بیا بالا رسول جون و درو باز کرد تا نیمه راه به استقبالم دوید و یه لب جانانه از هم گرفتیم گفتم امروز چه درسی داریم ؟ گفت درس روشهای عملی حال دادن و اومد رو پام نشست مریم اونطور که ظاهرش نشون میداد خیلی منو دوست داشت و به امید ازدواج با من بود گفت ببین اول یه حال کوچولو و بعدش درس که خیلی عقبم گفتم اتفاقا من کارهای عقبو دوست دارم یه نگاهی کرد و اومد جلو لبمو گاز گرفت و تقریبا با دندونهاش میجویدشون لبای قیطانی نارنجی رنگی داشت که به زحمت میشد اونها رو مکید دندونهای ردیف و سفید با صورتی گرد و موهای فرفری خرمائی رنگ ظریف نبود اما شیطنت صورتش خیلی آدمو جذب میکرد مثل همیشه برای تحریکش لاله گوشش رو گرفتم و مالش دادم بلافاصله صداش دراومد و رفت سمت کیرم و کلشو محکم گرفت تو دستش و دستمو بردم تو سینه اش و سینه های کوچولو و سفت دخترانه اش رو فشردم نوکش ریز و صورتی بود هنوز خیلی درشت نبود و حالت کامل نداشت اما خیلی تحریک کننده بود کمی بعد خوابید رو زمین و شورتشو تا زانواش کشید پائین و خودش کیرم رو گذاشت لای پاش کمی براش تلمبه زدم گفت چیه امروز حال نداری انگار تو مودش نیستی ؟ گفتم نه . میخواستم یه جور بحث رو به شیرین بکشونم اما از عکس العمل مریم هم میترسیدم اونم بی خیال حال کردن شده بود چون داشت منو نگاه میکرد و تو فکر بود گفتم مریم شیرینو میشناسی ؟ گفت همون افاده ایه ! آره بابا کیه که اونو نشناسه میدونستم خیلی حسودی میکرد چون تو محل چشم همه دنبالش بود گفتم میدونی که همسایه دیوار به دیوار ماست گفت آره منظور گفتم ببین میتونی یه کاری برام بکنی ؟ گفت اگه بتونم گفتم راستش دلم خیلی پیشش گیر کرده میخوام باهاش صحبت کنی ببینی نظر اون راجع بمن چیه ؟ از زیرم بلند شد و رو مبل نشست و گفت :پس بگو آقا عاشق شده و ما کهنه شدیم به آرامی لباسش شورتش رو کشید بالا و گفت من روت خیلی حساب کرده بودم حالا میخوای مفت و مسلم بری پیش اون جنده خانم ! میدونم که بعدش باز عاشق یکی دیگه میشی ببین دیگه من مشکلات درسیمو خودم حل میکنم بفرما برو گفتم بی انصاف نباش مگه چی شده خودت میدونی که بابات با ازدواج ما مخالفت میکنه و صدای جیغ بنفشش گوشم رو کر کرد با عجله بلند شدم و زدم بیرون خیلی درمونده شده بودم اصلا فکر به ذهنم نمی رسید دلم میخواست گریه کنم اما روم نمی شد رفتم خونه و دیدم مادرم تنهاست بقدری عصبانی بودم که به حالت دو رفتم سمت اتاق یدفعه مادرم دم راه پله جلوی راه منو سد کرد و گفت چیه رسول چرا ایجوری میکنی ؟ اگه مشکلی داری بگو شاید کمکت کنم با غیظ گفتم هیچکس نمیتونه بمن کمک کنه و زل زدم تو چشاش راهمو باز کرد و گفت اگه درمونده باشی مطمئن باش که فقط پدرو مادر میتونند بهترین کمک رو بهت بکنن مهربانی خاصی توی چشماش بود و یه حسی بهم گفت مادرت میتونه بهت کمک کنه گفتم بذار لباسهامو عوض کنم بعد میام و مفصل راجع بهش صحبت میکنیم رفتم تو اتاق و لباسهامو عوض کردم و اومد بیرون یه فرش تو حیاط انداخته بود و درختهای تو حیاط رو هم ابپاشی کرده بود و خودشم نشسته بود نشستم کنارش و گفتم میدونی که مشکلم چیه گفت آره گفتم خوب گفت الان میخوای من برات چیکار کنم ؟ گفتم میخوام لااقل باهاش دوست باشم گفت یعنی من واسطه دوستی تو وشیرین بشم ! گفتم آره گفت با اینکه درست نیست اما من یه صحبت جزئی با هاش میکنم ببینم اون نظرش نسبت بتو چیه ؟ دست انداختم دور گردنشو ماچش کردم و گفتم کی گفت هر وقت اومد گفتم اما من تحملشو ندارم حالا که میخوای اینکارو بکنی الان گفت نمی شه که گفتم چرا یه زنگ بهش بزن و مثل همیشه به یه بهونه بکشش اینجا بعد نم نم بهش موضوع رو بفهمون یه فکر کرد و گفت امان از دست تو ! بلند شد و رفت زنگ زد و پس از احوالپرسی گفت اگه میشه شیرین جون یه سر بیاد پیشم یه کار کوچیک خیاطی دارم که از دست اون بر میاد من پریدم تو اتاق و منتظر شدم حدود 10 دقیقه بعد شیرین زنگ زد و اومد تو و چون دید کسی نیست چادرشو برداشت من از لای در نگاه میکردم چقدر این دختر برازنده بود موهاش بلند تر شده بود و یه بلوز بافتی بنفش تنش بود سینه هاش کاملا زده بود بیرون و کمر باریکش آدمو سمت خودش میکشید مادرم اونو نشوند پای چرخ خیاطی و الکی شروع کرد مثلا میخواد یه لباسی رو برش بزنه و سر صحبت رو باز کرد و یواش یواش موضوع رو بمن کشوند و نظرش رو راجع به من پرسید شیرین گفت خیلی پسر سنگین و باوقاری هستند تو محل مادرم چشمکی زدو و گفت پس انشاا... یه دختر خوب باید براش پیدا کنم شیرین خندید و گفت آره وقتشه و مادرم گفت یه دختر خوب و خوشگل مثل خودت برامون سراغ نداری ؟ با کمی فکر گفت دختر که تو فامیل زیادن مادرم حرفشو برید و گفت خودت چی ؟ و مشتاقانه منتظر جواب شیرین بود گفت جدی که نمی گید ؟ مادرم گفت خوب چرا که نه ؟ هر دوتون وقت عروسیتونه و همدیگر رو میشناسید و ....... شیرین بی اختیار بلند شد و چادرشو بسر انداخت و تا جلوی در هال رفت بعد باز برگشت و رو به مادرم گفت : انتظارشو نداشتم فکر نمیکنم جور بشه چون خیلی ها برای من تصمیم میگیرند و خودم تقریبا هیچ کاره ام و با خداحافظی رفت و دل منو هم با خودش برد . اومدم بیرون و گفت خوب اینم از این دیگه باقیش با خودت . گفتن یعنی برم و باهاش حرف بزنم گفت حالا که باب گشوده شده تو هم خیلی استادی ضمنا این دختره مریم هم زنگ زدو گفت یه سر بری باهاش کار کنی ! با تعجب گفتم مریم گفت آره مگه همیشه نمیری ؟ گفتم چرا و زدم بیرون فکرم به جائی نمیرسید که با من چیکار داره خیلی سرگردون بودم که با حبیب برخورد گردم اومد جلو گفت : به به آقا رسول چه عجب کجائی پسر ؟ گفتم در خدمتیم گفت دنبالت میگشتم حاضری که ؟ گفتم کجا جویده جویده گفت خونه معصوم دیگه ؟ گفتم اگه میشه امشبو نه ؟ گفت : چی ؟ گفتم خیلی خوب میام باهاتون و مثل یه بره دنبالش راه افتادم رفتیم خونه معصوم و نشستیم اکرم و معصوم پائین نشسته بودن و تا ما رو دیدن بلند شدن معصوم دست انداخت گردن حبیب و یه ماچ صدادار کرد و اکرم هم باهام دست داد و نشستیم یه کم مشروب خوردیم و همونجا معصوم کارو شروع کرد و با حبیب ور میرفت و اکرم هم کیر منو درآورده بود و ساک میزد خلاصه اونشب هم یه حالی کردیمو و تقریبا ترسم از حبیب ریخته بود و خودشم میدونست که دیگه برای من نمیتونه خودشو بگیره رفتم خونه و مادرم گفت شیرین میخواست با خودت صحبت کنه نبودی گفتم الان میشه ؟ گفت نه بابا داداشهای گردن کلفتش هستن نمیشه و منو تو هیجان صحبت جدی با شیرین باقی گذاشت .
ادامه دارد ...


Posted by admin at June 7, 2006