جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« اشرف و بهنام | بازگشت | چشم آبي بلوار سجاد - 2 »


چشم آبي بلوار سجاد - 1


سلام دوستان گرامي
اين داستان تور زدن يكي از خوشگلهاي محله سجاد مشهده اميدوارم خوشتون بياد

صبح بلند شدم و رفتم تو محل كمي دويدم هنوز خيلي زود بود و محله تقريبا تو خواب. كمي بعد داشتم سمت خونه ميومدم كه يه پژو 206 سفيد با سرعت اومد تو شكمم چسبيدم كنار كوچه و با سرعت زياد از كنارم رد شد پشت سرش داد زدم : آهاي گاريچي! و باز دويدم سمت خونه!
داشتم در ورودي مجتمع رو باز ميكردم كه يه ماشين پشت سرم واستاد برگشتم ديدم همون ماشينه با يه دختر خوشگل پشت فرمونش تا خواستم برم تو گفت آهاي آقا طوريتون نشد؟
برگشتم و خيلي عصباني گفتم فقط كم مونده بود برم اون دنيا هميشه همين طوري رانندگي ميكني؟
با خنده از ماشين پياده شد و گفت خوب معذرت ميخوام چرا ميزني ؟
و كمي اومد جلو مثل ژاپني ها تعظيم كرد و گفت ببخشيد تقصير من نبود تازه كارم و صبا خيابون خلوته برا همين صبحها ميام بيرون تمرين رانندگي حالا ببخشيد ديگه تا من برم!
گفتم بفرما برو!
گفت بخشيدي؟
گفتم آره بفرما!
كمي بعد صداي لاستيكهاي ماشين و تيك آف شديدش پشتمو لرزوند با اينكه كلي دور شده بود ولي زوزه ماشينش به گوش ميرسيد با تاسف سري تكان دادم و رفتم داخل و صبحانه مفصلي رو بلعيدم و مطابق هر روز رفتم سمت شركت هميشه صبحها از بلوار سجاد رد ميشدم و گاهي كارهاي بانكي رو اول صبح كه بانكها خلوت بود خودم انجام ميدادم دم بانك ملي ايستادم و كمي پول برداشتم تا به حسابم واريز كنم هنوز تقريبا خلوت بود جلوي گيشه بانك يه خانمي داشت با موبايلش صحبت ميكرد و من پشت سرش واستادم كمي معطل كردم خودكار جلوي گيشه تو دستش بود و موبايل هم به گوشش چسبيده بود متصدي صندوق داشت كارهاي متفرقه اشو ميكرد و اصلا اهميتي نميداد كمي پشت سر خانمه بلند بلند غرغر كردم بلكه بفهمه !
چقدر مردم بي ملاحظه اند !
گوشيتون نسوزه !
راحت باشين راحت باشين مردم وقت دارند !
بانك مال خودتونه اين حرفها چيه !
يدفعه برگشت و گفت با مني؟
تا گفتم آره ديدم همون دختر صبحيه است!
گفتم امروز چه روزي بشه خدا؟
گفت مگه چي شده 2 دقيقه واستادي نمردي كه!
گفتم نه ولي صبح داشتي ميكشتيم .
يدفعه زل زد تو صورتم و گفت اه توئي چه جالب و زد زير خنده !
گفتم آره اما برخورد سوممون بايد جالب تر باشه و بزور خودمو كنار گيشه جا كردم و مشغول پر كردن فيش نقدي شدم كمي بهش چسبيدم و بي خيال بود بوي عطر تحريك كننده اش خيلي اذيتم ميكرد چشاش كاملا آبي بود آبي سير مثل اقيانوس خيلي سفيد و بور بود خطوط سبزي از زير پوستش معلوم ميشد رگهاش . پيش خودم مجسم كردم كه اگه اين لخت بشه مثل يه پيكره بلورين ميمونه پيكري كه از مرمر خالص با دستاي هنرمندي تراش خورده باشه موهاش مثل يه طاق خشك جلوي روسريشو بالا نگه داشته بود مژگان بلندي داشت اونهم برنگ طلائي . خوشگل نبود ولي جذاب بود لباش كشيده بود وقتي لبخند ميزد دندون عقلشم ديده ميشد فيشمو به متصدي باجه دادم وقتي داشت اونو ماشين ميكرد گفت آقا اول صبحي ناراحت نباشيد روزتون خراب ميشه ضمنا برخورد با همچين خانمي بيشتر بايد نشاط آور باشه!
گفتم حق با شماست به شرطي كه اين خانم نخواد با ماشينش شما رو زير بگيره!
يه نگاهي كرد و گفت حالتون خوبه؟
گفتم هيچوقت به اين خوبي نبودم و فيشو ازش گرفتم ديدم دختره رفته!
يه لحظه افسوس خوردم كه چرا لااقل يه نشوني چيزي ازش نگرفتم چهره اش تو ذهنم نقش بسته بود رفتم سوار ماشين شدم و رفتم سمت شركت يه چهارراه پائين تر ديدم واستاده گفتم خدا بخير بگذرونه اينم سوميش از كنارش رد شدم ديدم همينطور واستاده و تكون نمي خوره بعد از چهارراه واستادم ديدم اومد پائين و كاپوت ماشينشو زد بالا دست به كمر و مستاصل.
دنده عقب گرفتم و رفتم كنارش
گفت ببخشيد! روشن نميشه اه باز كه شمائيد!
اومدم پائين و گفتم طوري شده ؟
گفت خاموش شد و ديگه روشن نشد نميدونم چه مرگشه!
كمي نگاه كردم منم چيزي سرم نميشد گفتم بنزين داره !!
گفت بنزين !! نميدونم!
گفتم خوبه بابا چطور از ماشينت خبر نداري ؟
گفت مال مامانه من تازه گواهينامه گرفتم!
ماشينو به كنار خيابون هل دادم زنگ زد برادرش و موضوع رو گفت!
گفتم كجا ميري ؟
گفت احمد آباد
گفتم چه خوب آخه منم دفترم اونجاست!
گفت : مزاحمت نيستم؟
گفتم نه بزار اين سوميشم بخير بگذره موبايلم رو خونه جا گذاشته بودم عمدا بهش گفتم ببين نميدونم موبايلمو كجاي ماشين گذاشتم ميشه از گوشيت شماره منو بگيري؟
گفت آره و شماره منو گرفت الكي اينور و انور ماشين و زير صندلي ها رو نگاه كردم
گفت آدم . صداي زنگش كه نمياد پس تو ماشين نيست!
گفتم اه راست ميگي ها اما لبخندي زدم كه در جواب گفت خيلي جلبي !
ميدون احمد آباد پياده اش كردم و دفترمو هم نشونش دادم از دور گفتم تشريف بيارين با گرمي خداحافظي كرد و رفت تخته گاز برگشتم خونه و گوشي موبايلو برداشتم شماره اش افتاده بود برگشتم تو ماشين و فوري بهش زنگ زدم با ترديد گفت سلام بفرمائيد!
سلام ديگه نميخواي منو بكشي؟
اگه بتونم چرا اين دفعه حتما ميكشمت! كاري داري؟
نه ميخواستم ببينم شماره ات درسته يا نه ؟
آره درسته ولي لطف كن ديگه زنگ نزن اگه بهت خنديدم پر رو نشو من اصلا اهلشم نيستم !
مگه گفتم اهلشي! اصلا خواستم احوالتو بپرسم !
احوال بي بي تو بپرس ديگه تماس نگير خواهش ميكنم خداحافظ.
قطع كرد
...
حالم گرفته شد يعني چي تا حالا دختري اينطوري نزده بود تو ذوقم در حاليكه خودمو فحش ميدادم رفتم تو اتاقم
كمي بعد بچه ها اومدن و كار شروع شد طبق هر روز شب رفتم خونه ولي قيافه اون دختر از جلوي چشاه دور نميشد صبح كه بيدار شدم موضوع تقريبا كمرنگ شده بود با شلوار ورزشي و كاپشن رفتم كه دور محله بدوم تا از در رفتم بيرون يه ماشين پشت سرم استارت خورد موضوع ديروز يادم اومد و خودمو كشيدم كنار اما خيلي با عجله ماشينه حرمتي نكرد برگشتم خودش بود رفتم سمت راست ماشين و از پنجره گفتم مريضي كرم داري اول صبحي ؟
از خنده ريسه ميرفت سرش رو فرمون بود تو خنده هاش يه چيزائي ميگفت كه اصلا حاليم نشد درو باز كردم و نشستم كنارش خوب كه خنديد گفت ميدوني ميخواستم با ماشين بيام روت و بترسونمت ولي اونقدر هول شدم كه فقط تونستم ماشينو روشن كنم بعد كه ديدم ترسيدي ديگه برام بس بود واي خدا و ادامه خنده اش كمي بعد خيلي آروم گفت بيا بشين پشت رل بريم پارك ملت !
- گفتم نه ديرم ميشه
- پس چرا ديروز زنگ زدي !
- آخه اون ديروز بود!
- پشيمون شدي ؟
- نه ولي ضد حال زدي هنوز جاش هست !
- كجا ؟
- دم كونم!
...
خنديد و گفت : چه راحت به همين زودي سوختي؟
نشستم پشت فرمون و رفتيم و يه چرخي زديم شيطنت دخترانه شو داشت خيلي شوخي ميكرد!
گفتم چرا ديروز اونجور التماس ميكردي و چرا امروز اومدي؟
گفت ديروز موقعيتم ناجور بود و امروز اومدم ببينمت فقط همين!
گفتم چرا موقعيتت ناجور بود گفت اگه بگم بابام كيه همين الان از ماشين ميپري بيرون و فرار ميكني!
گفتم هر كي ميخواد باشه برام فرق نمي كنه !
گفت جدي؟
گفتم آره!
گفت من سحر .......... هستم!
محكم زدم رو ترمز برگشتم و با دقت بهش نگاه كردم.
- چرند نگو !
كيفشو درآورد و عكس باباشو كه تو كيف بود نشونم داد!
واي اصلا باورم نميشد واقعا هم بايد در ميرفتم اگه منو با اين دختر ميدين كونم پاره بود!
گفتم ب ب بخشيد اصلا انتظارشو نداشتم و سريع پيچيدم نو يه كوچه و واستادم زل زدم بهش شباهتهائي ديدم ميشد!
گفتم ببين من ميرم اگه با هم ديده بشيم خيلي بده!
گفت برو بابا بريم سمت خونت رفتم و دم در پياده شدم و اون با خداحافظي خيلي گرم رفت تازه متوجه شدم چقدر عرق كردم رفتم تو و دوش گرفتم و رفتم شركت از همه ديرتر رسيدم!
ندا مشكوكانه نگاهي كرد و بعدش موهاي خيسمو از نظر گذروند رفتم تو بلافاصله اومد داخل اتاقم وقتي مطمئن شد كه حموم بودم رفت بيرون تو درگاه در گفتم چيه حسود ؟
گفت هيچي مهمونت كي بوده ؟
گفتم منحرف ديگه نميشه حموم هم رفت هيچكس تنهاي تنها بودم.
رفت بيرون و درو بست تا ظهر مشغول كار بودم ساعت 1 ظهر ديدم در باز شد و سحر اومد تو مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و واستادم درو بست و اومد تو و نشست !
گفتم اينجا چيكار ميكنيد خانم .....
با ناراحتي گفت : تا وقتي كه نميدونستي كي هستم كه داشتي با چشات منو ميخوري اما حالا مگه چي فرق كرده كه شدم خانم .......... گفتم ببين هيچي عوض نشده اما ديده شدن با تو براي هر كسي خطرناكه !خيلي زياد!
گفت همه همينو ميگن شما ها مثلا مردين يذره جرات ندارين!
گفتم نه اينطور نيست!
گفت چرا بلند شد كه بره يه جوريم شد هم نميشد ازش گذشت هم واقعا پدر خطرناكي داشت ( ميدونيد اصلا نميشه حتي اشاره اي هم به باباش بكنم! )
گفتم حالا كجا ؟ بشين !
با نارارحتي نشست و گفت خوب كه چي ؟
ندا رو صدا كردم تا اومد تو تا داخل شد گفت مهمون ديشبوتن ايشون بودن با تعجب به ندا نگاه كردم حسادت از چشماش جاري بود و سحر رو هدف گرفته گفتم ندا اين چه حرفيه ايشون خانم سحر .....هستند!
با بي ميلي گفت خوشوقتم!
گفتم انگار متوجه نشدي دختر آقاي ................. !!!
....

ديدم شوكه شد نشست و گفت مممعذرت ميخوام! بخدا قصدي نداشتم شوخي بود! فقط كيوان ميدونه ببخشيد من برم!
گفتم كجا بيا بابا كارت دارم ايشون دست من هستن اما چطور ميشه كه ايشون رو كسي نشناسه فكر ميكني بشه ؟
ندا برگشت و گفت يعني تو جمع ما هستن؟
گفتم اينطور فرض كن منتها با اين تيپ كافيه يه خيابون رو با هم بريم تا دستگير بشم!
سحر گفت نه اينجوريام نيست!
گفتم چرا اگه بابات بفهمه از ناخن شصت پا آويزونم ميكنه!
خنديد .
ندا گفت خوب مگه مجبوري اينقدر خودتو بپوشوني لباسهات و تيپتو عوض كن ؟
گفت مثلا چه جوري؟
گفت بيا تا بگم و هر دو رفتن بيرون يك ربع بعد سحر ندا اومد تو گفتم سحر چي شد ؟
تا سرشو بلند كرد ديدم سحره با لباسهاي ندا و آرايشو تشكيلات . گفتم اوف! مرسي چي شدي بابا!
رفت بيرون و پشت سرش رفتم ديدم ندا واستاده و نيمه لخته و سينه هاش بيرونه شورت پاش بود و ظاهرا كرست فنريشو به سحر داده بود گفت بيا دنبالم ندا!
رفتم ديدم از لاي در داره تو اتاق رو ديد ميزنه تا نگاه كردم سحر رو در حال عوض كردن لباس ديدم عجب بلوري بود بلور چي بور مرمر خالص هر دو كف كرديم ندا گفت منكه دخترم آب از دهنم راه افتاد واي بحال تو ....

به سختي از اون منظره دل كندم و برگشتم تو اتاقم در حاليكه كيرم بلند شده بود و از صندليم نميتونستم تكون بخورم كمي بعد ندا و سحر اومدن تو اتاق ندا خيلي راحت گفت اگه سحر مايله كه باهات دوست باشه فكر نكنم اصلا مشكلي باشه ميتونه با كمي تغيير لباس شناخته نشه!
سحر گفت من هر وقت فرصت بشه ميام اينجا پيشتون و بعد بلند شد و خيلي ساده خداحافظي كرد و رفت چند دقيقه بعد ندا اومد تو اتاق از چشاش و حرف زدنش معلوم بود كه خيلي شهوتي شده!
گفتم ندا تو همجنس بازي ؟
موهامو محكم گرفت و سرمو تو شكمش فشار داد و گفت فعلا همه چي هستم و بعد كسشو از لاي مانتوش ديدم كه حاضره خيلي سريع بدون هيچ كاري كيرمو كشيد بيرون و گذاشت توش و بلافاصله گفت اين چيه كيوان مثل آب رو آتيش ميمونه همونطور كه مشغول بوديم ديدم خانم حسابدار از لاي در داره ديد ميزنه توجهي نكردم و به ندا كه درو قفل نكرده بود لعنت فرستادم عصر به خونه رفتم و حدود 11 شب كه ميخواستم بخوابم موبايلم زنگ زد :
....
ادامه دارد...


Posted by admin at May 21, 2006