« انتقام سکس (قسمت ششم) | بازگشت | سکس با فریده »
انتقام سکس (قسمت هفتم)
هرگز نگفت: بسه دیگه. کمی که عادی شد: جرم بده. بیشتر پارش کن. ادامه داشت. دست راستمو بردم زیر شکمش و کسشو مالیدم. کسش بیشتر حال میداد. خودمو عمودی کردم و با سیلیهای جانانه به در کونش میزدم. که باز کن این لامصبو. کلامش هر چی نرمتر میشد تلاش من بیشتر میشد. از روی این خستگی مدام فکر تخلیه آخرین مرحله بود. از کونش درآوردم و بر خلاف توصیه پزشکان بدون معطلی کردم توی کسش و با فشار خوابوندمش روی زمین. و با اولین تکان کیرم همه آبم رو که توی این یک هفته جمع کرده بودم خالی کردم توی کسش.
تقریباً پنج دقیقه همه وزنم روی بدنش بود. بی آنکه چیزی بگم برگشتم و به پهلو تخت زمین شدم. نازی هم بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و رفت.
منم بیحال دستمالی برداشتم خودمو پاک کردم و رفتم توی اتاق خواب مثل لش افتادم روی تخت و خوابیدم. صدای باز شدن در اومد . بروی خودم نیاوردم. دیگه خواب خواب نبودم. نازی اومد و پشت من روی تخت خوابید. از بوئی که به مشامم رسید فهمیدم حمام رفته.
قبل از اینکه دراز بکشه دست چپشو روی سرم کشید و منو بوسید.
آرام گفت: خیلی ازت ممنونم. منم همچنان بروی خودم نیاوردم و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با صدای نازی از خواب بیدار شدم.
گفت: دیرت نشه. حمام هم گرمه. به موقع بیدار شده بود و صبحانه هم حاضر و آماده بود. حمام رفتم و بعد سر میز صبحانه نشستم.
نازی گفت : دیشب خوب خوابیدی؟
سر سنگین گفتم: آره.
پرسید: تنت از چنگهای من طوری که نشد؟
گفتم: نه. خوب میشه.
گفت: من، من خیلی دوست داشتم با هم سکس فتیش داشته باشیم. میخواستم بدونم چطوریه.
دیگه معلوم شد اون حرفها مقدمه عصبانیت من بوده برای سکس فتیش. اما واقعا سکس ما فتیش نبود.
پرسیدم: چطور بود؟
گفت: بد نبود ولی تو میخواستی خفم کنی.
گفتم: اینبار بگو اینجور سکس میخوای تا من هم آماده بشم. رفته رفته حرفمون با خنده جلو رفت و چهره کدر من با خوشحالی همراه شد. موقعی که خواستم سر کار برم در حالیکه کیفم رو بدستم میداد گفت: شرطتت یادت نره. فهمیدم شرط رو هنوز نباختم.
گفتم: تو هم کمکم کن. چون من اصلاً نمیدونم کجاست.
گفت: باشه. از اون روز به بعد تقریبا با همه دوستان از نادر گرفته تا حتی دوست دخترهای شوهر کرده تماس گرفتم. ولی هیچ کس از ساناز خبر نداشت. کم کم به سال نو ( 1385) نزدیک میشدیم. من هم توی این مدت با پیامهای مختلف روبرو بودم. با نازی میخوندیم و نازی میگفت: ایول. ای نویسنده! ای انتقام گیر! ای پاچه خوار سایت آویزون! ای گریه مردم درآر! ای مجبور کن! مردمو مجبور کردی سیگار بکشن و خاطره بخونن.
از نازی پرسیدم : اگر پیداش کنیم چی میخوای بکنی؟
گفت: تو اول پیدا کن تا بگم. جالبه هیچ جور پا برای سکس هم نمیداد. همه درها رو بسته میدیم. ساناز دیگه رفته بود. نبود. بارها در خونه قدیمیشون رفتیم هیچ کس ازش خبر نداشت. حتی از معاملات ملکی محلشون هم پرسیدیم ولی بیفایده بود. اما بالاخره فهمیدیم جاشون رو توی تهران عوض کردند ولی از اونجا هم رفته بودند. توی محله جدید به دنبالش بودیم که در خونه ای رو زدیم. اون روز با نازی بودم. دختری تقریبا هم سن وسال نازی در رو باز کرد. تا اسم ساناز رو شنید شروع به فحش دادن کرد.
منم دل به دلش دادم و ازش بد گفتم و گفتیم : ما هم دنبالشیم.
نازی گفت: حالا به شما چه کرده؟
گفت: خونه روبروی ما ( با دست نشان داد) خوابگاه چند تا پسر دانشجو بود. با یکیشون آشنا شده بودم و اون منو خیلی دوست داشت. این قضیه برای من تکراری بود. تا آخرشو خوندم و براش گفتم.
گفت: شما از کجا میدونین؟
گفتیم : ما هم دچار همیین بازی کثیفش شدیم.
پرسیدم : کجا زندگی می کرد.
گفت: اون موقع که اومد تنها بود و با یه بچه بغلش. به من گفت: پدر و مادرش بیرونش کردن.
اینو ما هم فهمیده بودیم. حتی پدر و مادرش هم حاضر نشدن جاشو به ما بگن.
می گفتند: نمیدونیم. ما دختری به نام ساناز دیگه نداریم. ادامه داد: اول در خونه ما رو زد. دلمون براش سوخت و از صاحبخونه پسرها خواستیم طبقه بالا رو بده به این دختره. ترحم ما همینو جنده بازی پسرها همین. مسعود هر وقت منو میدید از ساناز میگفت. خیلی وقت بود دم در بودیم ازش خواستیم با ما بیاد بیرون. این دختر طفلی هم کسی جز مادرش نداشت.
می گفت: پدرش رفته ماموریت. اما بعد فهمیدیم پدرش فوت شده. دلش رو به مسعود اقای دانشجو خوش کرده بوده. اینا رو رفته رفته توی کافی شاپ گفت.
گفت: که خودش از مسعود جدا شده . او دختر خوبی بود. من هم تقریباً از ماجرا براش گفتم و ازش کمک خواستیم.
گفت: مسعود همدانیه و توی تهران دانشجو بود. بیشتر از بقیه هم اون علاقه نشون میداده. روز آخری هم با ساناز رفته. قرار شد تا این دختر خانم یعنی میترا خانم ما رو خبر کنه. بعد از دو هفته با موبایل نازی تماس گرفته بود و خبرهائی داده بود. نازی منو کشت تا بگه چی شده.
البته ما جستجو رو متوقف نکردیم. حتی در ایام خرید عید هم پرس و جو میکردیم. خلاصه مطلب اینکه مسعود به ساناز کمک کرده بوده تا توی همدان زندگی معمولی رو شروع کنه. اما شک میترا اونا رو از هم جدا میکنه. مسعود هم بخاطر نشان دادن علاقش به میترا نشانی ساناز رو در همدان افشا میکنه. این خبر عیدی نازی بعد از سال تحویل بود.
به نازی گفتم: حالا چه تصمیمی داری؟
گفت: این نوشته رو براش بفرستیم.
گفتم: ممکنه مسعود دروغ گفته باشه یا ساناز جاشو عوض کرده باشه. هر چی باشه مدتها از ما دور بوده.
با این احتمال نازی اصرار کرد تا ایام نوروز به همدان بریم.
واقعاً خیلی گشتیم تا تونستیم ردی ازش بگیریم. نازی مجدداً اصرار کرد براش نامه هم بفرستیم.
گفتم: الان که دیگه اداره ها تعطیله. خواستم فعلاً به تعویق بیافته ولی گفت: دیروز تا آدرس رو گرفته یک نسخه با عنوان ساناز = انتقام براش پست کرده.
گفتم : خب از اول بگو که فرستادی. سعی کردم تا از رفتن به همدان منصرفش کنم.
گفتم: رفتن ما چه سودی میتونه داشته باشه؟
گفت: هیچ سودی نداشته باشه حداقلش اینه که میفهمیم ساناز بخت برگشته به سرش چی اومده.
مخالفت من هم بیشتر سر نداشتن ماشین شخصی بود. مخصوصاً توی یک شهر غریب داشتن ماشین خیلی مشکلات رفت و آمد رو حل میکنه. یک بار در بچگی با پدرم به همدان رفته بودم. اتفاقاً پدرم از انتخاب ما خوشش اومد. مادرم میگفت اونجا خیلی سرده. پدرم پیشنهاد دوربین و کوه رو میکرد.
مادرم می گفت: لباس گرم یادتون نره.
دائیم می گفت: من که تا حالا همدان نرفتم فقط از داخلش عبور کردم رفتم مریوان. من و نازی توصیه ها رو سعی می کردیم یادمون بمونه. با نادر هم تماس گرفتم و موضوع رو مثل معمول باهش درمیان گذاشتم.
گفت: یکی از دوستاش توی دانشگاه همدانی بوده ازش میخواد ما رو راهنمائی کنه. مشکل فقط ماشین بود که اون هم با ماشین زن دائی حل شد. حالا دیگه همه چیز آماده بود. روز دوم حرکت کردیم. عصر روز دوم عید بود که به همدان رسیدیم. سرد بود ولی نه به سردی اردبیل و تبریز. باد هم تا دلتون بخواد.
سراغ بهترین هتل رو گرفتیم و با قیمت گرانی که همیشه هتلها دارند بهترین هتل رو گرفتیم. چون قصدم بیان سرگذشتهاست توصیف شهر رو زیاد طولانی نمیکنم. خسته و از راه رسیده بودیم . حمام بهترین تسکین بود. اتاق به اندازه لازم گرم بود. و سرویسهای خوبی هم در اختیار بود. از من هول تر نازی بود. وقتی من وارد حمام شدم نازی زیر دوش آب بازی میکرد. منم بهش ملحق شدم . حمام وان نداشت ولی آب داغی داشت که هر دوتامونو در بخار گم کرد. شروع به شستن هم کردیم. تمیز بودیم ولی مالیدن کف روی تن نازنین حال دیگه داشت. حشری شدم و سینه هاشو با دست بالا آوردم کف بود. با زبان کفها رو لیس زدم و کورمال می مالیدم. نازی بیکار نبود و کیر منو با دست میکشید. کف جمع شده توی دهنمو تف می کردم . تا اینکه نازی قدری جلو اومد و زیر دوش قرار گرفت و کفها شسته شد. حالا من باید این سینه های سر به بالا شده رو رام میکردم. کم کم با هم نشستیم . دوش همچنان آب چرخ میکرد. کف حمام گرما لازم رو داشت و نازی به پشت دراز کشید و من با زانوی تا شده نشستم و رانهای نازی توی بغلم بود و دهانم روی کسش. میخوردم و اون جیغهای کوتاه میکشید. وای دیوانه این کس تازه تراشیده شده بودم. آخه برای سال نو، شیو شده بود. ارگاسم نازی رو میشناختم. نازی وقتی ارضا میشه که با انگشت از داخل واژن فشار به بالا بیارم و چوچولشو به شدت گاز بگیرم. اما نه گازی که دردناک باشه. خوب با زدن زبان تحریکش کردم مرحله آخر رو به کار بردم. نازی هم توی این میان چون به سینه من نزدیک شده بود کیر منو به راحتی با دستش گرفته بود. وقتی ارضا شد. پاهاشو پائین آوردم که کیر منو در کسش مهمان کنه ولی گفت: شرط یادت نره!
من نگفتم خب سکس سکس دیگه. با این حرفش چیزی نگفتم و زیر بغلهاشو گرفتم و بلندش کردم. هر دوتامون زیر دوش بودیم. من پشتشو ماساژ میدادم چون فکر کردم روی کف سفت حمام اذیت شده. خودشو در آغوش من میفشرد و منو حشریتر میکرد. اما دیدم این مهربان همسر من آرام آرام و با نوازش من سمت کیر من میره. کمی اونو کشید و یک دفعه دهانشو از کیر من پر کرد. ساکی برام زد که تا اون روز برام نزده بود. پس از دقایقی آبم با فشار اومد.
کمی در دهان او و بقیه روی صورت و گردن و شونه هاش. قطرات آب رو میدیدم که آب منو از تن نازی میکند. دقایقی باز هم در حمام بودیم و پس از شستشو حوله پیچ از حمام بیرون اومدیم. راستس این رو هم بگم که نازی میدونه اگر من از کس نکنم ارضا کامل نمیشم. و باید آبم رو هم در کس خالی کنم. پس شرط همچنان برای هر دوی ما بود. طرف ساعت نه بود که با گشتی در شهر شام خوردیم. فردای اون روز دوست نادر رو پیدا کردم. از شانس خوب من این آقا مسئول کافی نت بود. پس از دادن آشنائی گفت: عجب درسی به ساناز دادی خیلی خوشم اومد. ایول... بی اختیار اسمشو پرسیدم: شما؟
گفت: اسممو که خودتون گفتید. خبر ساناز توی کلاسها پیچید. مسببش رو هم که شما بودید با بچه ها از دوربهم نشان میدادیم. فقط من موندم چه طوری به این راحتی اخراج شد؟
گفتم: اخراجش مفصله. خودش یه انتقام سکس دیگست.
خندش گرفت ولی معنی حرفمو نفهمید.
گفت: حاج خانومتون می بخشند.
گفتم: بفرمائید نازنین خانم.
گفت: ببخشید. راستش من تا حالا رابطه مستقیم نداشتم.
گفتم: راحت باش بگو سکس نداشتی.
گفت: آره از همین نداشتم. ولی متحیر از کار شما شدم.
حرفمون گل انداخت. من هم بخاطر کمک اون به ما بی تجربه گی شو ندید گرفتم. یکی از کامپیوترهای کافینت برای ما شد. من پی ام خیلی از شما خواننده ها و بهتر بگم دوستان عزیز رو با نازی میخوندیم.
معمولاً بعد از ظهرها یا حتی آخر شبها به کافی نت آقا سعید میرفتیم. یه روز که فکر میکنم سوم یا چهارم فروردین بود پی ام یک دختر خانمی نظر هر سه تامونو جلب کرد.
بهتر بگم توی همون دو روز آقا سعید با خبر خاطره ما هم شد. و حتی اون رو مخابره هم کرد. متاسفانه نمیتونم آیدیشو بدم. ولی مجبورم از اسمش نام ببرم. اسمش منا بود.
با اینکه طی پی ام هائی که رد و بدل شد بهش گفتم شب بهتره چون ما توی روز تفریح رو ترجیح میدادیم. ولی مساله به اینجا رسید که حتی پیشنهاد سکس هم به من شد.
سعید اصرار که آقا نیما بگو عکسشو هم بفرسته. منم نتونستم بهش نه بگم . بالاخره موفقیت حاصل شد و منا خانم عکسشو هم داد.
آقا سعید به قول نازی کفش برید.
به سعید گفتم : منا مال تو. بلدی؟
گفت: خیلی نه. ولی خب آخرش فهمیدیم گند زده.
من و نازی هم بین خودمون شک داشتیم که این منا خانم چقدر راحت خودشو عرضه کرده. سعید خودشو بجای من جا زد ولی موفق نشد. خب بچه ساده ای هم بود. به قول خودش دختری تهرانی توی همدان توی حال گذاشته بودش. با هزار بدبختی میاد تهران مهمان میشه. اما امتحانتشو باید همدان میداده. میاد تهران تا دنبال عشقشو بگیره ولی او هم هوتوتو... من پسوردم رو به سعید هم داده بودم. البته اون هم پی ام ها رو نگه میداشت(کپی میکرد) تا من بخونم. اما این سعید آقا واقعا در کاراصلیش زرنگ بود و من بیشتر علاقه مند میشدم.
روز هفتم عید بود که تازه دنبال نشانی رفتیم. این نشانی به قول سعید از محله های بالا شهر همدان بود. از اونجا رفته بودند. نازی با میترا تماس گرفت و مجبورش کرد تا شماره مسعود رو بده. یا لااقل بفهیم ساناز ازدواج کرده یا نه.
من شماره مامان ساناز رو توی تهران داشتم. چون توی تحقیقاتمون در تهران شماره مامانشو فهمیدیم.
ولی اونا گفتند : نداریم ، نداریم دختری به نام ساناز. وجود سعید خیلی جاها مفید بود ولی بعضی جاها بخاطر موضع گیری تندش خوب از کار در نمیومد.
می گفت: این ماجرا برام پیچیدست.
با وجود عید و عید دیدنی میخواست ببینه آخرش چی میشه. شماره رو دادم و گفتم ببینم میتونی بفهمی شوهر کرده یا نه. رفتن او همان و زنگ خوردن مبایل نازی همان. میترا شماره مسعود رو داد.
با مسعود تماس گرفتم و پس از احوال پرسی و تبریک عید قرار ملاقات گذاشتیم. مسعود سر قرارمون که توی کافی نت بود حاضر شد و تنها کمکی که کرد فهمیدیم بر سر ساناز چه گذشته.
از اون طرف سعید بخاطر انجام کاری که بهش داده بودم تصادفاً منا رو آنلاین میبینه و از راه بیان حقایق خودش وارد میشه. غافل از اینکه منا دختری تهرانیه و تازه نیما هم در چشم او دروغگو.
اما مسعود چه گفت؟
مسعود گفت: ساناز توی خوابگاه به همه ما حال داد ولی من از همه کمتر قاطی شدم. چون میترا برای من ارزش دیگه داشت. اما آخرش من از لج میترا که حرفمو قبول نمی کرد تصنعی با ساناز گرم گرفتم.
بدتر از همه داشتن بچه برای ساناز رسوائی بزرگی بود. من هم توی همدان نمیتونستم زیاد باهش باشم. مردم زود حرف در میارند.
ساناز هم اصرار داشت با من رابطه داشته باشه و از همه مهمتر می خواست تهران نباشه. آخرهای درسم بود که میترا دیگه قضیه رو به نفع ساناز برگردوند. ساناز رو توی همدان توی یه مسافرخونه جا دادم. صاحب مسافرخونه از رفیقهای بابام بود. من هم دیگه رهاش کردم. چون من هم ازش بدم میومد. یه بار بابام بدجور با من بهم زد که این افریته کیه آورده بودی؟ منو جلوی رفیقم خراب کردی؟ این هم شد مساله بعدی!
پرسیدم: مگه چی شده بود؟
گفت: میخواستی چی بشه. ساناز یه معتاد رو با کلک برده بود توی اتاق و ووو . سعید پرسید: معتاده چند ساله مگه بوده.
مسعود گفت: اینطور که من فهمیدم هم سن و سال خودش بوده. از این جاهلهای همدان هم بوده. معتاده اما نه عملی سخت.
مسعود رو راضی کردم تا ردی از ساناز پیدا کنه. قبول نمی کرد. اما با قولی که نازی بهش داد یعنی راضی کردن میترا برای ازدواج قول داد کمکمون کنه.
ولی گفت: نیما خان فکر کنم مریم ازدواج کرده.
پرسیدیم: مریم؟
گفت: آره، اسم واقعیش مریمه. تکرار کرد فکر کنم نامزد داره.
موضوع رو همینجا داشته باشید تا مطلبیو بگم: ما بعد از برگشتن از همدان بخاطر کمک به مسعود نمیتونستیم مستقیم با میترا تماس بگیریم چون چهره مسعود که نام واقعی میترا رو گفته بود خراب میشد. تا اینکه یکی از خوانندگان سایت رو که دختر خانمی بودند خواستیم زحمت بدیم تا او این کار رو بکنه. ولی ایشان هم به دلایلی قبول نکرد. حتی از آقائی از کرج خواستیم. ایشان هم سعی کرد، مریم خانم لو نداد. همینجا از همه ممنونم.
ما فقط فهمیدیم اینترنت از این نظر بدرد نمیخوره پس از ترفندهای خودمون استفاده کردیم. نهایتاً ساناز ردیابی شد. من و نازی و مسعود و سعید که مشتاق دیدن ساناز فعلی بودیم نقشه ای کشیدیم. نقشه شب دهم عید توی پارک روبروی هتل بود. هوا هم سرد نبود. اما چشم مردم، ما را در مینوردید. سعید مامور رساندن نامه حاوی خاطره من شد. اما با مسعود قرارشد بروند. اینکار تا سیزدهم طول کشید. شماره مسعود رو هم پائین نامه نوشتیم. روز سیزدهم مسعود تماس گرفت و گفت: ساناز میخواد ببینتتون.
تصمیم گرفتیم چهار نفری بریم. وقتی نشونی خونه ساناز رو میرفتیم نشان خرابه هائی رو میدیدم که خودم هم نفهمیدم از کجا به کجا آمدم. کوچه هائی که هنوز آسفالت نشده بود. از محله های حاشیه شهر بود.
پرسیدم: چرا اینجا؟
مسعود گفت: اینجا هم قیمت خونه کمه هم پاتوق معتادهاست.
بالاخره رسیدیم. ساناز در رو باز کرد. با دیدن همه ما خشکش زده بود. باور نمی کرد. وقتی وارد خانه شدیم قدمهام سست شد.
مسعود و سعید جلو جلو با تعارف ساناز از حیاط خونه به داخل ساختمان بالا میرفتند. نمای خانه همه چیز رو نشان داد.
به نازی گفتم: باز هم میخوای انتقام رو کامل کنی؟
گفت: اینبار طبیعت انتقام گرفت. بخاطر همین مجموعه این خاطره ها رو انتقام طبیعت میذارم. وارد اتاق که شدیم بوی گندی همراه با رطوبت همه جا رو گرفته بود. بوی تریاک با بوی نم اتاق. عجب فاجعه ای. دیدم ساناز با جارو تو سر یکی میزنه که بلند شو لشتو از اینجا بردار برو.
مسعود پرسید: شوهرته؟
گفت: نه. نگهبانمه. (آخرش هم نفهمیدیم چرا)
نازی گفت: پس؟
ساناز فهمید و گفت: زندانه.
همه به هم نگاه میکردیم. مات و مبهوت. من با ساناز خیلی حرف داشتم ولی نگفتنش بهتر بود. ساناز داشت تاوان میداد. ولی تاوان چیو. تاوان غرور دخترانه ای که داشت. یا تاوان کارهائی که علیه هر دختری کرده بود. توی اون مدتی که اونجا بودیم حتی یک کلمه هم نتونستم حرف درست بزنم.
ساناز از خودش کم گفت.
گفت: من می خواستم این زندگی رو رها کنم و به تهران برگردم ولی من جز پدر و مادر کس دیگه ای ندارم. اونها منو طرد کردند. آثار سوختگی هم روی دست و پاهاش بود. به نازی آهسته گفتم : نازی به این میگن سکس فتیش. نازی کنجکاو شد علت سوختگیها رو پرسید. ساناز جواب داد: شوهرم موقع سکس باید سیگارش لبش باشه و الا نا نداره تکان بخوره.
می دیدم که کلمه سکس رو راحت ادا میکنه. پس هنوز اون صلابت بودن رو داره.
ازم پرسید: نیما خان خیلی ساکتی؟ به سرنوشت من فکر میکنی. خاطره تو خوندم نویسنده هم که هستی. پس برو این حال و روز منو هم بنویس و بگو چی بسر من آمده. راستی درستو تموم کردی؟
سرمو به نشانه تایید تکان دادم. و کلام آخرم با او این بود که: شوهرت چرا زندانه؟
گفت: چاقو کشی. میدان بار میوه کار میکنه. شب عیدی سر میوه شب عید دعواش شد. با صدا در متوجه شدیم چند نفر وارد شدن.
ساناز گفت: بچه های شوهرم هستن. سعید پرید وسط به مسعود گفت: تو مگه نگفتی جوونه؟
ساناز ادامه داد: اولی آره ولی معتاد بود ولش کردم. تا اینکه بابای این بچه ها توی کوچه میوه می فروخت دلش به حال ما (من و بچم) سوخت. یه مدت اومدیم پیشش. سر ماه که پول اجاره نداشتیم بدیم گفت: زن من بشو اجاره پیش کش. می خواست توله هاشو نگه دارم.
با به صدا درآمدن آژیر دزدگیر ماشین به سرعت توی کوچه اومدم. ترسم از این بود که بچه ها ماشین رو خط نیندازن. پشت سر من هم بقیه اومدن. من و نازی حیرانتر از اون دو تا بودیم.
با هتل تسویه کردم. به تهران برگشتیم. مدتها فکرم مشغول بود. نازی پسورد آی دی منو عوض کرد. تقریباً دو هفته در فکر ساناز بودم. شب جمعه بیست و پنجم ، مثل هر شب جمع ایرانی نازی رو میدیدم که با یکی از لباسهای حشری کننده میخواد بگه که شرط خاتمه پیدا کرد. می خواست حالی به من بده تا من از بیحالی بیام بیرون. قدرت سکس رو اون شب فهمیدم. عملی که روزی طوفان میکند روزی فوران و روزی هم آرامش. روزی انتقام می گیرد. روزی سبب جدائی میشود و روزی سبب مرگ. آیا همه زندگی ما در سکس خلاصه میشود؟
با وجودی که از ازدواج من و نازنین خیلی نمی گذره ولی او به خوبی میدونه راه دوم تسکین من تنها ماندن من با خلوت خودم هست. امشب شب دومیست که مینویسم و نازی پیشم نیست. اما فردا شب ، شب جمعه است و نازنین در کنارم خواهد بود. چشمان همه خوانندگان این خاطره را میبوسم و دستشان را به نشانه احترام میفشارم.
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من
عشق فرمود تا چه بگوید این دل من
عقل نالید کجا حل شود این مشکل من
مرگ خندید در این خانه ویرانه من
دوستدار همه شما : نیما - nima_tehrani2004st@yahoo.com
Posted by admin at April 20, 2006

