« واقعی ترین سکس کیوان | بازگشت | انتقام سکس (قسمت هفتم) »
انتقام سکس (قسمت ششم)
انتقام طبیعت
انتقام سکس(قسمت ششم)
مقدمه:
ابتدا پس از انتشار خاطره بسی طولانی من یعنی انتقام سکس جا دارد از همه کسانی که به من ابراز لطف داشته اند تشکر کنم. چه آنهائی که مایل بودند در سکس پارتیهای ما شرکت کنند و چه آنهائی که صرفاً به جهت آشنائی بیشتر PM یا Email دادند. مخصوصاً از مدیر سایت هم تشکر میکنم که Email من رو در انتهای خاطره من قرار داد. هم به جهت تشکر و هم به این جهت که بسیاری در Email هاشون پرسیده بودند با نازنین چه کردی یا بر سر ساناز چه آمد بر آن شدم در فرصتی مناسب مثل امشب که نازنین خونه نیست بنویسم و به نازنین تقدیم کنم.
نازنین تازه از اردو برگشته بود. یه اردوی دوستانه با همکلاسیهاش تشکیل داده بودند و برای پنج روز به اصفهان رفته بودند. قرار ما هم از اول همین بود تا با اعتماد به هم مانع تکرویهای دوستانه هم نشیم. بالاخره پس از گذشت تقریباً یکسال از ازدواجمون همدیگر رو در زندگی زناشوئی بهتر میشناختیم. البته این اردو هم اردوی تفریحی نبود. علمی بود. زنگ خونه که به صدا در اومد ساعت تقریباً 8 شب بود. با اینکه توی این چند شب به یاد او و گذشته هر دوتامون خاطره بلند انتقام سکس رو نوشته بودم باز نتونسته بودم دلتنگی خودم رو کم کنم.
از طرفی توی همین چند روز هم نادر بارها زنگ زد که برم مهمونی یا چه میدونم پارتی. اما انگار اون نیما عاشق سکس از خودش هم انتقام گرفته بود. در رو که باز کردم نازنین رو با دو تا از دوستان دیگش دیدم. روبوسی که کردیم مثل اینکه متوجه دوستانش نباشم نازنین رو سفت در آغوشم فشردم.
یکی از دوستاش بی مقدمه گفت: ولش کنه بابا نازنین مال خودته. میدونستم نازنین از این حرکت من احساس غرور میکنه. من هم برای کاملتر شدن این احساس لب جانانه ای ازش گرفتم. نازنین خودش رو به آرامی از من جدا کرد و با دوستاش خداحافظی.
در حالی که از پله ها بالا میرفتیم گفت: حرفشو به دل نگیری.
گفتم: چرا؟
گفت: بیچاره از روی حسادت اینو گفت. آخه تازه طلاق گرفته.
گفتم: نه. بگو سفر خوش گذشت.
دلم میخواست اون شب فقط با هم سکس داشته باشیم تا پتانسیل پنج شبه من جنبش کنه. اما او خسته سفر بود. با این که سفر علمی رفته بود ولی خرید یادش نرقته بود. موقع شام وقتی لباس جدیدش رو پوشید دیدم این لباس سکسی سکسیه.
گفت: اینو برای تو خریدم.
خوب میدونست من از اون لباسها چقدر خوشم میاد. سعی میکردیم تا با هم سکس داشته باشیم ولی من در پی این بودم تا او زودتر خاطره منو بخونه. اما نمیشد که مستقیم بهش بگم. آخر شب شده بود. نازنین زودتر از من رفت که بخوابه. کمی از کارهای شرکت باقی مونده بود. بهتره همینجا بگم که پس از اون جریانها از نازنین رسماً خواستگاری کردم.
دائیم هم که موافق بود ولی نمیخواست من فکر کنم دخترشو دو دستی تقدیم من کرده و از طرفی وضع مالی پدرم رو هم میدونست.
پس مثل پدر هر دختری گفت: نیما باید خونه داشته باشه. نازنین هم ناز کرد که نیما باید یک کار ثابت داشته باش . حداقل برای پنج سال. پدرم هم با هر کمکی که بود یه خونه آپارتمانی (لطفاً در ایمیلهاتون نپرسید کجا) برام خرید.
من هم در پی کار با کمک پدر نیوشا که از کرج سفارش منو کرده بود حسابدار شرکت شدم. کارم رو زود تموم کردم و رفتم که بخوابم. دیدم نازی پشت کامپیوتر خودش که توی اتاق خوابه نشسته.
پرسیدم : نخوابیدی؟ تو تازه از راه رسیدی خسته ای.
گفت: توی اینترنت یه کاری داشتم. اما توی این سایته نمیره.
گفتم : کدوم سایت؟
گفت: دوستم داده. ولی مثل اینکه اشتباهه.
جلو رفتم و اسم سایت رو دیدم. سایت ریاضی بود. سایتهای دیگه رو امتحان کردم نشد.
گفتم : خب بریم با کامپیوتر من امتحان کن.
گفت: دیگه باشه برای فردا.
نازنین هنوز جائی مشغول به کار نیست. بیشتر کلاس کنکوری توی خونه میذاره. همون شب سراغ کامپیوترم رفتم. اما اونو روشن نکردم. فقط روی تقویم روی میزم آدرس سایت iranxiran.com رو نوشتم. سریع برگشتم . من و نازنین زیاد توی این سایت میائیم. ولی مدتها بود که با نازنین نیومده بودیم. موقع خواب به نازنین گفتم اگر فیلتر شکن خواستی توی فیوریت گذاشتم.
گفت: فکر نکنم فیلتر باشه. بعد در حالیکه همدیگر رو در آغوش کشیدیم خوابیدیم.
صبح زود مثل همیشه رفتم شرکت. نازنین هم خواب بود. تا ظهر دل تو دلم نبود که اولین برخورد نازی با من چیه. بعد از ظهر کمی آرام شدم. اونروز از اون روزهائی بود که ظهر خونه نمیرفتم. عصر زودتر از هر روز کارم رو تموم کردم و به خونه برگشتم. نازنین در رو باز کرد. نازنین داشت به دو تا از دانش آموزانش درس میداد. مزاحمشون نشدم و سریع رفتم سراغ اینترنت. اولش سراغ سایت نرفتم. میخواستم خودش بگه برو یا رفته. یه لحظه هم دیدم برگه تقویم ورق خورده به اون هم توجه نکردم. یاهو مسنجر رو باز کردم و پیامهای اکثر شما خواننده ها رو دیدم. اگر اجازه از شما داشتم اونها رو هم اینجا مینوشتم.
در بین اونها ID نازنین رو دیدم. اولش فکر نمیکردم . خوندمش بعد از سلام و احوالپرسی نوشته بود: نگفته بودی خاطره هم بلدی بنویسی. پس بقیش کو؟
ایول. با فیلتر شکن وارد این سایت شدم دیدم بعله مدیر محترم سایت قسمت سوم رو گذاشته. البته من هم نمیدونستم چند قسمت شده. صدای در رو شنیدم و بعد نازی اومد توی اتاق. در حالیکه سینی چائی رو روی میزم میذاشت پرسید: داری بقیشو مینویسی؟
خودمو زدم به اون راه که: بقیه چیو؟
گفت: از توی Word همشو خوندم. چائیت سرد نشه.
قطعاً او این کار رو کرده بود. در حالیکه از اتاق خارج میشد پرسیدم: شاگردات رفتن؟
گفت: نه یه ربع مونده. بهشون تمرین دادم. رفت ولی در رو نبسته برگشت. پرسید راستی میخوای انتقام رو کامل کنی؟
دلم لرزید. گفتم حتماً از اینکه من نوشتم و روی سایت هم منتشر شده ناراحت شده. بلافاصله گفتم: البته.
گفت: شرط داره ولی بعداً میگم و رفت. با صدای خداحافظی شاگرداش از اتاق کارم رفتم بیرون. نازی داشت استکانها رو میبرد توی آشپزخونه. موقعی که داشت اونا رو توی ظرفشوئی میذاشت خودمو بهش نزدیک کردم و اونو از پشت توی بغل گرفتم. دیگه طاقتم تموم شده بود. با دستهام سینه هاشو گرفتم و در حالیکه لاله گوش چپشو سعی میکردم بخورم ازش سکس خواستم.
گفت: حاضری انتقام رو کامل کنی؟
گفتم: حاضرم. سریع خودشو توی بغلم برگردوند و لب جانانه ای از من گرفت. لب بر لب هم بودیم تا اینکه از لب من گاز کوچکی گرفت.
پرسید: شرط رو قبول داری؟
پرسیدم: چه شرطی؟ او خوب میدونست شرطشو کی بگه.
گفت: برای اینکه انتقام کامل بشه این خاطره رو برای ساناز هم بفرست.
خندیدمو گفتم: این کجاش شرطه؟
گفت: شرطش اینه که تا اون موقع سکس نمیکنیم.
نازی واقعاً میدونست که من نیمای سابق نیستم. دیگه نیوشائی هم ندارم که خودم رو تخلیه کنم. با وجود او اهل جلق هم نبودم.
گفتم: اما ما هر دوتامون نمیدونیم ساناز کجاست.
گفت: اگر بخواهیم پیداش میکنیم. من نباید ازش میپرسیدم که اگر شرط رو نپذیرم چه می کنی. اعتماد ساعتها را می شمارد و بی اعتمادی لحظه ها را. شرط رو پذیرفتم.
گفت: حالا برو توی اتاق تا برات سوغات اصفهونو بیارم.
به خودم گفتم: سوغاتی منو که دیشب داد. بعد از دقایقی اومد. با دیدنش حیران شدم. همون لباس سکسی زیباشو پوشیده بود. البته من بسختی میگم لباس چون با تفسیر من یک پیراهن جورابی بود. تورهائی که آدم رو حشریتر میکرد. و بعد در کنارم نشست.
گفت: این هم سوغاتی.
گفتم: فکر کردم سوغاتی برای منه.
گفت: مگه دیشب نگفتم برای توئه.
گفتم: چرا خیلی زیبا و حشری کننده است.
گفت: الان میگی حشری کنندست.
گفتم: تو همیشه برای من جذاب و حشری کننده بودی. دیگه داشتم میفهمیدم که او میخواد منو در شرطش امتحان کنه. اگر من خودمو رو تسلیم میکردم احساسات او رو متزلزل میکردم و شک ... بدترین آفت زندگی زناشوئی. بر احساسم غلبه کردم و او رو در آغوش گرفتم.
گفتم: جذابیت زن به داشتن لباس سکسی نیست یا صورتی که آدم از دیدنش سیر نمیشه. با اینحال تو هر دوی اینها رو داشته و داری.
با صدائی غمگین گفت: اما ساناز از من زیباتره.
یاد نوشته هام افتادم که ساناز رو تفسیر کرده بودم و نازی رو نه. نازی دختر حسودی نیست ولی دختر که بوده و زن که هست.
گفتم: وصف یک نفر جز قلقهای یک داستان یا خاطره است که خواننده رو بیشتر جذب کنه و اگر تو توی این میان وصف نمیشی بخاطر اینه که بیگناهیت و مظلومیتت بیشتر خونمائی کنه.
گفت: اگر اون اتفاق برای من نمی افتاد تو با من ازدواج نمیکردی. تو ازدواج کردی چون نمیخواستی عذاب وجدان بگیری.
بهش گفتم: ولی من او خاطره رو نوشتم تا تو حقایق بیشتری از احساس منو نسبت به خودت بفهمی. احساسی از گذشته هر دوتامون.
در حالیکه صداشو بلند میکرد به سمت مبل رو بروی من رفت. این جوراب بلند پیراهنی از پشت چاکی داشت تا سر باسن. در بین اون تورها عجب شکافی بود شکاف کون نازی. تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم. نشست.
به من خیره کنان گفت: تو به من ترحم کردی. نوشته هات هم این ترحم رو نشون میداد. هر خواننده ای میفهمه که تو به من رحم کردی.
صدام رو بردم بالا که: من اهل ترحم نیستم . اینو خوب میدونی. من رحم نمیکنم. ترحم ندارم. تو رو هم بدون ترحم گرفتم.
صدام رو پائین آوردم که: تو دختر دائی من بودی. به من مثل برادر نگاه میکردی. نمیخواستم فکر کنی با اون کارها میخوام زنم بشی.
گفت: ولی من سکسی نیستم. مثل ساناز بدنی بلوری ندارم. مثل نیوشا سینه های زیبا و سر به بالا ندارم. آره من سکسی نیستم. مثل سیما گربه هم میدان دار خوبی نیستم.
و فریاد زد: آره؟ آره؟ دیگه داشت عصبانیم میکرد. بلند شدم و به سمتش رفتم. موهای سرشو گرفتم . نکشیدم ولی جیغ زد . برش گردوندم و روی مبل به پشت خوابوندمش. کمی مقاومت کرد ولی چیزی نگفت. حلقه های پیراهن جورابیشو از روی شونه هاش کشیدم . از شانه تا کمر آزاد شد. برای اینکه کون زیباشو آزاد کنم تنها راهش جر دادن پیراهن از ناحیه اتصال کمر بود. با هر دو دست کشیدم و پاره شد. در حالیکه پاهامو روی ساق پاهاش گذاشته بودم شلوار و شرتمو پائین دادم. کیر شق شده من حفاظ هم نداشت. و کیرمو از پشت توی کسش فرو کردم.
می گفت: چه کار میکنی نیما؟
گفتم : میخوام شرطمو فدای لذت با تو بودن بکنم تا نگی دوستت نداشتم و ندارم.
صدای یواش یواشتر. شنیده میشد. ولی آه و آخ طولانیش نشان از لذتی بود که میبرد. دستهامو انداختم زیر بدنش که حالا سینه هاش بود سینه های درشتش رو که حالا سیخ هم شده بود با دست وحشیانه گرفتم. اونو به طرف خودم کشیدم و در حالیکه بلندش میکردم سعی میکردم شلوار و شرتم رو هم در بیارم. هر دو سر پا بودیم. چرخوندمش و از کمر هولش دادم . دو دستش رو روی دسته کمری مبل گذاشت و من با پای راستم پاهاشو از هم باز کردم. و تلمبه میزدم. از این پوزیشن خوشش اومد و او هم شروع کرد به حرکت دادن کسش.
من دیگه داشتم از حال میرفتم. چقدر زیبا و حشری این کار رو میکرد. بین دو تا مبل چیزی نبود و فقط فرش کوچکی بود که به طور مورب روی کف سرامیک خونه افتاده بود. با اینکه اونو از کمر گرفته بودم و حرکتشو کنترل میکردم یه دفعه نفهمیدم چی شد که نقش زمین شدم. بله او در همون حال منو هول محکمی داد و من افتادم. خودش هم با من افتاد. همچنان کیرم در کسش بود. من هم تخت خوابیدم. به سمت کف پاهام متمایل شد . پنجه هام رو با دستهاش گرفت. سرعت رفت و برگشتیشو زیاد کرد. فضای اتاق فقط صدای آه و اوخ بود. کمرشو گرفتم تا تغییر پوزیشن بدم ولی او خودش رو به پشت روی من خوابوند. حالا بوی عطر تازش رو حس میکردم. دستهاشو برعکس و روی پنجه دست در ردیف شانه های من قرار داد و به تلمبه زدن خودش ادامه داد. فشاری رو توی کمرم حس کردم. تا حالا به این شدت و در یک پوزیشن سکس نداشتم.
پاهام رو روی پاهاش که بین پاهایم بود انداختم. و مثل یک فیتیله پیچ خوابیده اونو بر گردوندم. ولی این حالت رو انجام داده بودم. از بدنش فاصله گرفتم و با شدت چرخوندمش. پاها شو به بالا جمع کرد و من کیرمو فرو کردم توی کسش. و در حالی که دستهامو زیر شانه هاش میبردم اونو محکم به خودم چسبوندم و لب بر لبش گزیدم. با پاهاش منو و کمرمو سفت کرد و فضای آزاد تنها فضای حرکت کمر من بود. با فشار پاهاش کسشو تنگ میکرد. اما من شدتم رو کم نمیکردم. حالا آه و اوخ شده بود منو بکن . بیشتر. بیشتر. جرم بده. و جیغ...
احساس کردم کارد برنده ای بر گرده ام فرو رفت. اما کارد نبود ناخنهای بلند نازی بود که منو چنگ زده بود. ادامه دادم تا ادامه بده و بعد با هم غلتیدیم. ناخنهاش رو روی سینه ام تکیه گاه خودش کرد. ناخنهاش خیلی بلند نبود که بشکنه ولی تیز بود. در اون حال بالا و پائین میکرد.
خیلی نتونستم خراش ناخنشو تحمل کنم و با زور بلند شدم. و در حالی که پاهام دراز روی زمین بود نشستم. با دست راستم سرشو رو به پائین فشار دادم و گفتم بخورش. نازی با ولع تمام میخورد. منم موهاشو میکشیدم و سرشو بالا پائین میکردم. چند بار اوق زد چون کیرمو تا ته حلقش فرو میکردم. کیرم آبکی آبکی شده بود. با دست چپ مویش رو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو با دست چپ روی زمین گذاشتم. و توی اون وضعیت به پشتش رفتم.
سرشو کشیدم عقب و گفتم : پاهاتو زیر دلت جمع کن. کونش آمد بالا. بدنشو از کمر هول دادم رو به پائین و کیرمو که تا حالا توی کونش نگذاشته بودم با شدت فرو کردم.
جیغش بیش از حد بلند شد. ترسیدم. کشیدم بیرون و آروم آروم تکرار کردم. بالاخره جا باز شد. من از روی هرس میکردم پس اراده ام به تخلیه نبود. پس ارگاسم من طولانیتر میشد.
می گفت: پارش کردی. پارش کردی.
گفتم: مگه تو اینو نمیخواستی؟
ادامه دارد...
فرستنده: نیما
Posted by admin at April 20, 2006

