« ماجراهاي من و فيرزوه – بخش دوم | بازگشت | خواهر زن و باجناق »
ماجراهای من و فیروزه – بخش آخر
با کردن کوس تنگ فیروزه تا یکی دو ماه شارژ بودم و هوس کوس به سرم نزده بود. یک روز که حسابی هوس کوس کرده بودم به فیروزه زنگ زدم. خانمی گوشی رابرداشت من هم فوری قطع کردم. یکی دوروز بعد زنگ زدم باز هم همان خانم گوشی را برداشت... کم کم داشتم نگران می شدم. شماره را به یکی از دوستان دادم تا از طریق دوست دخترش قضیه را پی گیری کند...باورم نمی شد فیروزه از ان خانه برای همیشه رفته بود سفر.
یعنی رفته بود خارج از کشور... حسابی پکر شدم...دوباره من ماندم و کیر دمقم که حسابی تشنه شده بود... چند ماهی گذشت و خبری نشد من هم فکر فیروزه را از سر به در کردم.
درسم را تمام کردم رفتم خدمت و یک شرکت کوچک تاسیس کردم و دررشته ی خودم شروع کردم فعالیت کنم. از اخرین باری که با فیروزه خوابیده بودم نزدیک 4 سال می گذشت.
یک روز که طبق معمول داشتم می رفتم سر کار و مدام از توی ماشین چشمم دنبال کوس بود یه دفه یه خانوم چادری نظر منو به خودش جلب کرد. با یه چادر عربی ایستاده بود توی ایستگاه اتوبوس آروم رفتم جلوی پاش ترمز کردم. و گفتم جایی تشریف می برید ؟ محل نذاشت...
پیاده شدم دیدم از این کوس نمی شه گذشت...
گفتم خانوم خدمتتون باشیم. دیدم آروم به من نگاه کرد...و رنگ از چهره ش پرید...خدایا خود فیروزه بود...فیروزه ی من...دست و پام شروع کرد بلرزه...و گفتم فیروزه خودتی ؟
خیلی سرد جواب منو داد و گفت امری دارین ؟
گفتم سوار شین برسونمتون...با بی میلی سوار شد...و راه افتادم. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم...
گفتم بی خبر می ذاری می ری ؟ چقدر خوشگل شدی ؟ باورکن خیلی دنبالت گشتم...ولی افسوس. یه دفه بغضش ترکید و زد زیر گریه.....من که حسابی قاطی کرده بودم گفتم :چی شد ؟ من حرف بدی زدم ؟ گفت نه. من خیلی بدبختم. شوهرم منو طلاق داد...
این حرف رو که زد قند تو دل من اب شد...گفتم خدا مرگش بده !!! چرا ؟
گفت : نمی دونم با یه زن دیگه ریخت روی هم از هم جدا شدیم. من هم دست از پا درازتر برگشت ایران.
گفتم بچه داری گفت نه خوشبختانه.
گفتم امروز ناهار با هم باشیم.
گفت : نه حالم خوب نیست.
گفتم : با من حرف بزن حالت خوب می شه و آروم آروم مخش رو زدم از کارم پرسید
گفتم یه شرکت کوچیک زدم و هی بد نیست الان هم داریم می ریم اونجا. پرسید منشی داری ؟
گفتم آره ولی عصرا می یاد...تقریبا همه چیز مرتب بود برای این که بعد از این همه سال یه شکم سیری از عزا در بیارم...
فیروزه رو بردم توی شرکت و در رو از پشت قفل کردم. فیروزه با دیدن دفتر و دستک من حسابی کف کرد و گفت ای والله برای خودت شدی یه پا مهندس گفتم : اختیار دارین خانوم محترم. و هردو زدیم زیر خنده...بی مقدمه گفتم : باورکن فیرزوه چهار ساله کوس نکردم. بریم توی اون اتاق یک کوس توپ ازت بکنم...
فیروزه گفت : چشم اقای مهندس شما امر بفرمایین و سراغ دستشویی رو گرفت...
راهنماییش کردم...من هم رفتم مقدمات کاررو اماده کنم...کیرم حسابی راست شده بود لباس در آوردم و رفتم یه پتو پهن کردم و دراز کشیدم...دیدم فیروزه وارد اتاق شد با یه قد و قواره ی باورنکردنی. اندازه ی باسن ها و سینه ها مشتی و گردن کشیده... حسابی خارج بهش ساخته بود...لباس در آورد و با یه شورت و سوتین قرمز دراز کشید کنار من...لب هاش رو گذاشت روی لب هام و شروع کرد بخوره...انگار خواب می دیدم...نمی تونستم باورکنم که رسیدم به کوس گم شده م...
اروم گفت : خیلی می خوام باید جرم بدی از عقب و جلو. من هم گفتم چشم عزیزم تا کی وقت داری ؟ گفت تا شب...! بعد ار لب گرفتن رفتم سراغ سینه هاش که حسابی مرمری شده بود. به حد کافی و وحشیانه اون ها رو خوردم و افتادم به جون کوسش اون قدر خوردم و گاز گرفتم و گفتم : می کنمت...می کنمت...اندازه چهار سال کوس بهم بدهکاری...جون چه چیزی بهتر از این. خدایا شکرت...یه دفه فیرزوه پرید به کیرم و شروع کرد ساک بزنه...اون هم چه ساکی... خوار کوس ده حسابی حرفه ای شده بود...با زبونش می زد زیر خایه هام و می اومد بالا. من هم داشتم کیف می کردم...
یه دفه گفت : می خوام همه ی آبتو قورت بدم اجازه می دی ؟
گفتم آره. تا شب وقت داریم. ساک زدنش شدیدتر شد من هم داشت تمام ماهیچه هام منقبض می شد. یه دفه تمام آبم رو کشید توی دهنش به طوری که از کنار لبش زد بیرون و مک زد تا اخرین قطره ی اون هم اومد و همه ش رو قورت داد...و گفت اخ جون حال اومدم... مدت ها بود اب به این خوشمزگی نخورده بودم...
ناهار رو باهم خوردیم...و دوباره بکن بکن شروع شد...فیرزوه گفت به یاد دوران مجردیش هوس کرده یه دست کون مشتی ازش بکنم. من هم اطاعت کردم...و بعداز کردن یه کون توپ دو دست دیگه فیروزه رو گاتییدم...نزدیکای غروب بود که دیگه نای راه رفتن نداشتم. تقریبا عقده های 4 سال دوری از این کوس مشتی تخلیه شده بود و با یه روحیه ی خوب به خونه برگشتیم...ا اون روز تاریخی نزدیک 3 ماه می گذره... وتقریبا فیروزه شده تنها کوسی که منو ارضا می کنه...قراره به زودی منو به یکی از دوستاش که به قول فیروزه مرتب کلاس می ذاره و می گه هیچ مردی اونو تا به حال نکرده اشنا کنه اگه اون دوستش رو کردم براتون می نویسم...
فعلا بای
sdivzad@yahoo.com
Posted by admin at April 8, 2006

