جستجو در اين سايت
نقشه سايت
 
لينکهای سکسی روز

« مرضیه | بازگشت | ماجراهاي من و فيرزوه – بخش دوم »


ماجراهاي من و فيروزه – بخش اول


ماجرا به چند سال پيش بر مي گردد. وقتي كه من دانش آموز بودم. تازه با يكي از همكلاسانم دوست شده بودم و چون من شاگرد ممتاز كلاس بودم قرار شد با او رياضي كار كنم. اين شد كه يك روز به خانه ي دوستم رفتم و مشغول درس خواندن شديم. نيم ساعتي بيشتر نگذشته بود كه ديدم در اتاق باز شد و دختري وارد اتاق شد كه از لحاظ قد و هيكل معركه بود. سلام كرد و يك سيني چاي گذاشت و نگاهي معني دار هم به من انداخت. وقتي از اتاق داشت مي رفت بيرون من زير چشمي نگاهي به باسن هاي او انداختم و حال خودم را نفهميدم و كيرم كم كم راست شد.خواهر دوستم نامش فيروزه بود. از ان روز به بعد طرح دوستي من با علي بيشتر و صميمي تر شد چرا كه تصميم گرفته بودم فيرزوه را حتما بكنم.
يك روز كه مي دانستم علي منزل نيست همين جوري رفتم در منزلشان و در زدم و ناگهان ديدم در باز شد و يك حوري بهشتي در را باز كرد. دست و پايم را گم كرده بودم.
گفتم سلام. ببخشين علي نيست.
فيرزوه گفت : نه. بفرمايين تو.
گفتم نه مزاحم نمي شم.
گفت نه من تنهام. اين حرف را كه زد يواشكي رفتم تو و حسابي داشتم مي لرزيدم و قاطي كرده بودم.
گفتم ببخشين فيروزه خانوم من بايد با شما حرف بزنم.
گفت : خوب بگو هر چي دوس داري.
گفتم. ن. ن نمي تونم بگم.
گفت چرا. گفتم : روم نمي شه.
گفت : بگو من صورتم رو مي كنم اون طرف. صورتش رو كرد سمت ديوار. و من آروم گفتم : مي خوام بكنمت.
فيروزه از اين حرف من خنديد و گفت همين. خيلي مهم بود.
گفتم خوب اره.
يه نگاهي انداخت به شلوار من كه حسابي وضعيت بر آشقته اي پيدا كرده بود و گفت مثل اين كه خيلي حالت بده.
گفتم اره. و پريدم بغلش كردم و لب هام رو گذاشتم روي لباش و شروع به خوردن كردم.
عسل خوانسار هم به اون شيريني نبود... فيروزه هم حسابي چشم هاشو بسته بود و داشت حال مي داد....يه دفه صداي در خونه كوچيكشون چرت هر دوي مارو پاره كرد و من به سرعت از اون يكي در زدم بيرون. و گفتم بهم زنگ بزن.
نزديك هاي غروب بود كه تلفن زنگ زد. فيروزه بود سلام كرد من هم گفتم سلام قربون جيگرت برم. تو كه منو كشتي.
فيروزه گفت : تو هم منو كشتي. بايد يه فرصت حسابي گير بياريم. اون روز نزديكاي عيد بود و من مي دونستم خونه ي دايي يكي از دوستان دو هفته خالي مي شه. بهش گفتم يه فكري مي كنم و خبرت مي كنم.

روز سوم عيد بود كه رامين از خونه داييش زنگ زد و گفت خونه از امروز خالي شده و دايي و زن داييش رفتن دوبي...
من گفتم مي خوام كوس بيارم گفت باشه ولي من هم هستم. گفتم ببينم چي مي شه. فوري به فيروزه زنگ زدم و گفت فردا ساعت ده مي تونه بياد گفت اره يه كاريش مي كنم.
فردا ساعت 9 خودم رو گذاشتم خونه ي دايي رامين. با رامين كلي حال و احوال كرديم و اون هم اتاق خواب داييش رو اماده كرد و گفت : نامردي نكني من هم مي خوام.
گفتم حالا تا طرف بياد يه كاريش مي كنيم...
ساعت ده بود كه يه نفر زنگ زد من سريع رفتم پشت در ديدم فيروزه س.
سلام كرد گفتم سلام عزيزم. ونمي دونم چي شد كه يه دفه بغلش كردم و انداختمش روي كولم و شروع كردم ببرمش توي اتاق. فيروزه كه هي مي خنديد گفت منو بذار زمين خودم مي يام. چقدر هولي.
گفتم دارم مي تركم. بيا ببينم. بردمش توي اتاق و گذاشتمش زمين.
با رامين يه سلامي كرد و نشست روي مبل اقا رامين هم رفت و كلي شيريني و چاي و ميوه اورد و حسابي از فيروزه خانوم پذيرايي كرد. نيم ساعتي گذشت و من دست فيروزه رو گرفتم و بردم توي اتاق خواب...
به رامين گفتم ما يه نيم ساعتي كار داريم. !
بدون هيچ اشاره اي فيروزه لخت شد يه شورت قرمز و يه سوتين ياسي تنش بود. من هم لخت شدم و شروع كردم كيرم رو بمالم. فيروزه رو بردم روي تخت و كنارش دراز كشيدم. يه دفه منو بغل كرد و گفت بالاخره توي دام افتادي. ! من هم گفتم. تو هم همين طور و شروع كرديم لب بگيريم. من گردنش رو كه مثل گوشت بره نازك و لذيذ بود خوردم. بعد لاله ي گوش هاش رو خوردم. و رفتم سراغ سينه هاش كه مثل دوتا كندوي عسل اماده ي بهره برداري بودند... اين قدر سينه خوردم كه حال هردوتامون بد شد.
فيروزه گفت علي بسه ديگه برو پايين و ساك بزن. من هم گفتم با كمال ميل. و شروع كردم مغز كوس و چوچوله ش رو بخورم و فيرزوه حسابي داشت بالا و پايين مي پريد و حال مي كرد يه دفه صداي جيغ كوچيكي اومد كه فهميدم آبش اومده. و گفت اخيش حال اومدم. بيا منو بكن
گفتم كوس مي دي ؟
گفت : نه بابا اون كه بسته س. كون مي دم اون هم چه كوني. و باسنش رو داد بالا. همون باسن هايي كه اون روز حال منو بد كرده بود حالا در اختيار من بودن. فكر مي كردم خواب مي بينم. ولي واقعيت داشت. اروم كيرم رو گذاشتم در كونش و يه فشار كوچيك دادم تقريبا كلاهكش جا افتاده بود.
فيروزه گفت : صبر كن جا باز كنه.
گفتم بار چندمته كون مي دي ؟
گفت بابا همه ي دوستاي داداشم منو كردن نمي دونم تو چرا بي خبر مونده بودي ؟ ؟ هر چي هم بهت نخ مي دم انگار حاليت نيست. ولي خوشحالم كه بالاخره توي چنگ من افتادي ! و گفت خوب بقيه ش رو جا بنداز و من هم فشار كيرم رو بيشتر كردم و تقريبا تا ته رفت فيرزوه گفت : ديگه نيست ؟
گفتم نه بابا تموم شد فكر كنم خيلي خوش اشتهايي ؟
گفت خوب حالا اروم تلمبه بزن و من شروع كردم كير رو در بيارم و دوباره فرو كنم. با هر رفت و امدي فيرزوه مي گفت : جون به اين مي گن كير. بكن. جرم بده. مي خوام به همه ي همكلاسي هاي داداشم بدم. به هر حال اونا زحمت مي كشن و بي مزد و منت به داداشم درس ياد مي دن من هم بايد يه جوري جبران كنم !!‌ من هم سرعت رفت و امدم رو بيشتر كردم. و حسابي داشت بدنم و دل و روده هام حال مي اومد.
فيروزه گفت : ابتو مي خواي چيكار كني ؟ من هم كه قادر به حرف زدن نبودم گفتم : نمي دونم بذار بكنم
گفت : بكن ابت رو بريز توش مشكلي نيست. يه دفه احساس كردم دارم به اوج لذت مي رسم و يه جيغ كوچيك كشيدم و اب مني هام شروع كرد بياد شايد نزديك يه استكان بود. تا قطره ي اخر توي كون فيروزه خانوم خالي كردم و عقده اي كه مدت ها توي دلم مونده بود رو خالي كردم....
اروم كيرم رو در اوردم و گفتم فيروزه رامين هم مي خواد بكنه.
فيروزه گفت باشه عزيزم بگو بياد اگه دوست ديگه اي هم دارين بگين بياد من امادگي دارم. رفتم بيرون كه رامين رو صدا بزنم ديدم رامين پشت در كيرش رو گرفته توي دستش و داره مي ماله گفت : چي شد ؟ گفتم برو طرف خيلي وارده. رامين هم حسابي كون فيروزه خانوم رو جر داد.....فيرزوه بعد از ده دقيقه لباس پوشيد و اومد توي هال و گفت بچه ها خيلي خوش گذشت. من هم گفتم به ما بيشتر. و رفت.
منتظر قسمت هاي بعدي باشيد.نظرتون رو برام بفرستين.
SDIVZAD@YAHOO.COM


Posted by admin at April 8, 2006