« انتقام سکس (قسمت چهارم) | بازگشت | امير و درنا »
انتقام سکس (قسمت پنجم)
منم حرکات رفت و برگشتیم زیاد شد. بعد از چند بار فشاری به کمرم وارد شد.
بهش گفتم: دیگه کس میخوام. به سمت چپش چرخید و با دست راستش از زیر بالش یه کاندوم آورد. کاندوم تاخیری بود.
کشیده رو دو زانو ایستادم تا کاندوم رو برام زد. به نظر حرفه ای کار کرد. روی کس خودش هم پمادی ریخت که واقعا کار رو برای من راحت کرد . پماد با دمای بدن آب میشد و مسیرش رو هم خوب بلد بود. به آرامی کیرم رو روانه کسش کردم. و در حالیکه حسابی توی بغل گرفته بودمش تلمبه زدن رو شروع کردم.
بعد از دقایقی گفت: منم میخوام. فهمیدم طالب برگشتن. چرخیدیم. من زیر بودم و اون حالا همه کاره. ریتم کارش عالی بود و پوزیشنش سینه هاشو هم به من تقدیم کرده بود.
گفت: میخوام با هم خالی بشیم. پماد جلوی دستش بود اونو خالی کرد روی سینه من و بی مقدمه روی سینه من دراز کشید. باباش از امارات برای خودش آورده بوده. فکر میکنم از اونایی بود که عربها به کیرشون میزنن. و ریتمیک جلوعقب. منم باسنهای نرمشو کورمال میمالیدم.
برگردوندمش. خوشش اومد . حالا من تلمبه میزدم. و تمام بدنم چسبیده بود به بدن نیوشا. چندین بار چرخیدیم. و این لذت رو برای هم تقسیم کردیم. کیرم سِر بود. ازش میپرسیدم آبم اومد من بالا باشم یا تو. اونم برای اینکه منو حشریتر کنه و انزالمو دیرتر، وقتی من بالا بودم
میگفت: من. و وقتی اون بالا بود
میگفت: تو. و منو هی مجبور میکرد بچرخیم.
تخت واقعا نرمی داشت. با دستهامون همدیگه رو قفل کرده بودیم. عرق از پشت هردوتامون زده بود بیرون. نگاهم به نگاهش قفل بود. تا اینکه وقتی رو بودم
گفتم: کدوممون؟
گفت: تو. آبم با فشار زد بیرون. مکث نکردم کشیدم بیرون. دستم با عرق تنش خیس بود دستمو به کیرم بردمو کاندوم رو انداختم کنار. بر خلاف پریشب آب بیشتری ازم اومد. طوفانی که منو تا الان همراهی کرده بود منو به ساحل داد. سلامت. یادم نیست از آبم خورد یا نه. یادمه بلند شد ملافه پایین تخت و به هردوتامون پیچید و خوابیدیم. صبح اثر سکس دیشب رو بخوبی در خودم احساس میکردم. انگار تازه متولد شده بودم.
بعد از صبحانه مجبور بودم با نیوشا خداحافظی کنم. توی دانشگاه کار داشتم.
پرسید : بازم پیشم میای؟
بوسیدمشو گفتم : اگر تو بخوای آره. رفتم دانشگاه. همون روز ساناز رو در دانشگاه دیدم . سعی کردم خودم رو بهش نشان ندم. اما دیدنش منو دوباره به یاد نازی، و حرفهای نیوشا انداخت. بعد از کارهام زنگ زدم به نازی که امروز برای کنکور میاد پیشم؟
استقبال کرد و بعد از ظهر اومد. حرفهائی از دیشب و پریشب به کنایه به هم گفتیم . اما آخرش ازش خواستم تا بعد از کنکور صبر کنه و اگر ساناز یا هر کس دیگه ای باهاش تماس گرفت کاملا محتاط باشه.
توی اون دو هفته باقیمانده که البته دو سه روزیش هم گذشته بود موفق شدم دو بار دیگه با نیوشا سکس کنم.
که لذت اولی رو نداشت. نازی هم هفته آخر نیومد. روز کنکور هم، هم نازی و هم نیوشا رو من رسوندم. و اما شعله انتقام هر روز در وجودم شعله ور تر میشد. توی همین دو هفته ساکت ننشسته بودم و با نادر مشورتهائی داشتم. اما بهش نگفتم میخوام انتقام بگیرم. انتقام واژه ای مضحک در کارهای ما بود.
خودمم نمیدونستم با سانازی که به من میگفت دختره ولی به همه کس میداد چه کنم.
از طرفی عامل نازی خود ساناز هم نبود. توی اون دو هفته با نادر طرح یه سکس پارتی شلوغتر از قبل رو بررسی میکردیم. اما نه من جای مناسب داشتم نه نادر. مهمتر اینکه من به فکر سکس نبودم. ولی نادر از دید حال کردن به قضیه نگاه میکرد. بالاخره کتمان موضوع از من و پرسش از نادر، برای اینکه حساسیت موضوع رو منو ناچار کرد تا اشاره به هدفم بکنم.
جالبه خیلی خونسرد گفت: اینو از اول میگفتی. آرش وسط مرداد باز هم یه پارتی میخواد بگیره ولی چون جاش تکراریه میترسه.
تو که با اون خوبی. بیا تا بانی این دفعه سه تائی بشیم. بالاخره سه تا فکر، بهتر از دوتاست.
گفتم: از هدف من چیزی نگی. آرش اون موقع تهران نبود. منم به امید اون منتظر شدم تا هفته بعد. یعنی هفته ای که نازی و نیوشا کنکور داشتن. با آرش که صحبت کردیم آرش حاضر به قبول مکان نبود. بالاخره ویلای شمال بابای نادر در نظر گرفته شد.
با محافظت ویژه آرش و مهمونداری من، از دعوت تا پایان. در محافظت به آرش اعتماد کردیم چون تجربه دو تا سکس پارتی رو داشت. قبول کردیم تا وسط مرداد ماه این پارتی رو برگزار کنیم. من هم تا اون موقع درگیر بساط ابن بزم شدم. برای کسهای ناب و این کاره با پویا تماس داشتم و اون سیما گربه ( بخاطر چشمهای گربه ایش) رو معرفی کرد. اما چون میخواست کار منو تلافی کنه منو براحتی با سیما آشنا کرد. کار من برای پویا مثل کار من برای نادر نبود. برای پویا کس یه نفر دیگه رو برای پویا تور کردم و از ترفند من هم شگفت زده شد. اما برای اون بی کس شده هم یک کس تازه کار فرستادم. سیما عجب چشمهائی داشت. سینه درشت و باسن باریک اما گوشتالود. ورزشکار و خوش هیکل.
به پویا گفتم: چرا مهمونی آرش نیومد؟
گفت: آرش اینو نمیشناسه. اما مجلس گردون خوبیه. رابطمو با سیما نزدیک کردمو رفته رفته کیسهای خودم رو هم باید معرفی میکردم.
وقتی اسم ساناز رو گفتم: پرسید کدوم ساناز؟ نشانیهاشو دادم. به هر حال سیما هم توی همون دانشگاه بود.
گفت: من با این مشکل دارم. مثل اینکه اوضاع داشت جور میشد. ساناز دختری پر مدعا بود و اونائی که دورشو میگرفتن موقتی بودن. از طرفی همش میخواست حال یکیو بگیره.
پرسیدم: مشکلت چیه باهش.
گفت: اینطوری همدیگه رو تحویل میگیریم اما من از خودش و کاراش بدم میاد.
گفتم: منم همینو میخوام.
یه چیزائی حالیش کردم. پسرها و دخترها انتخاب شدن. اما سیما در نقشه من در مورد ساناز تاثیر گذار بود. سیما چند تا هم پسر هیکل ورزشکار که دوستاش بودن وبا اونا بدنسازی کار میکرد دعوت کرد.
دیگه اون لوس بازیهای آرش که هر کی با دوست دخترش بیاد از بین رفت. هر طور که بود سیما ترتیب دعوت دخترها رو داد. من و نادر هم با پسرای باحالتر از خودمون ریختیم روهم.
حتی نازی و نیوشا رو هم سیما دعوت کرد. این جز نقشه من بود. میخواستم ببینم کدومشون در این مورد به من میگن.
نازی گفت اما نیوشا نگفت. اینجا سیامک مزاحم بود که سیما با اجیر کردن یکی از دوستهاش سیامک رو شب مورد نظر توی خونش مشغول کرد.
پس رابطه سیا با ساناز هم فقط سکس بود. شب مورد نظر رسید.
یادمه وسطای مرداد جواب اولیه کنکور اومد که نازی میتونست انتخاب رشته کنه. رتبش هم خیلی خوب بود. اما خیلی خوشحال بود. به بهانه جایزه این کارش موافقتشو گرفتم و رفتن ما به شمال راحت شد. مخالفتهائی بود که اگه توی راه گیر بدن و از این حرفها. به هر حال شد و قول دادیم دو روزه بریم برگردیم. ماشین بابا رو هم با خواهش و تمنا گرفتم. توی راه با نیوشا تماس گرفتم که امشب میام پیشش .
گفت: من تنها نیستم، مامانم خونست.
قطع کردمو گفتم : امشب معلوم میشه و دیگه نازی از موضوع هم با خبر بود.
توی راه هم مساله ای پیش نیومد. رسیدیم شمال.
به خونه گفته بودم که میریم ویلای یکی از دوستام. خونواده های من و نازی هم چون سعی میکردن من و نازی با هم باشیم زیاد گیر نمیدادن. نگرانی اونها راه بود و چیزای دیگه.
تقریبا ساعت 4 رسیدیم. خب من باید زودتر از بقیه به ویلا میرسیدم. اومدن بچه ها رو وقتی کرده بودیم. اون شب بعضیها هم نیومدن. اما بیشتریها اومدن. ساناز هم تشریف آورد. نیوشا هم با ساناز رسید .
اینکار رو از روی عمد کردیم. منو که دیدن شاخ در آورده بودن.
نیوشا دیگه نمیدونست چی بگه.
پرسیدم با هم رسیدین.....!؟.
گفت: اتفاقی همدیگه رو دیدیم. فقط به فکر آخر شب بودم. هر چند سکس پارتی ما از همون اول سکس بود.
فکرشو بکنید که توی یه سالن که برای ما نسبتا کوچک بود 10 تا پسر و 16 تا دختر چه طوری جا میشن.
تعداد بیش از این بود. شامی در کار نبود همش کس خوری و کس خلی.
کیکی سفارش داده بودم که 4 طبقه بود.
دروغی چو افتاد تولد نیما خانه. کیک که تنها نمیخوردن روی سینه میزدن مزش بیشتر بود. حالا دیگه همه حتی پسرهای هیکل معرفی شده توسط سیما گربه ، لخت بودن. ما میزبانها هم. دخترها واقعا ترکونده بودن. همه چیز در هم و برهم. آرش هم الحق محافظان به موقعی گذاشته بود.
دلخوش خنک بودن. سر که می چرخوندم پسرا یه دختری رو گرفته بودن میکردن. دخترها کیر پسری رو ول نمیکردن. یکی آبش میومد همه میزدن زیر خنده. منم قاطی جمع شده بودمو با دو سه تا از کس تازه ها حال کردم.
ترتیب قرص برای دخترها هم توسط سیما داده شده بود. حتی تا اینجاش هم فکر کرده بودیم.
نازنین هم به هر حال از این وسط سهم هائی از من برد. ولی نگاه نازی با بقیه فرق داشت.
کارمون دوری بود. یعنی کنار دورها رو زیاد مجبور نمیکردیم. نازی هم بعد از کمی حال توی اون وسط رفته بود کنار نظاره میکرد. اینو خوبه بگم شام اختیاری بود هرکی دلش میخواست میرفت میخورد. مهمونی خاله که نبود.
طرفای ساعت 12 تازه سکس شرطی شروع شد. شرط میبستن و باخته باید هم کون هم کس میدادن. کاملا شوخی با مزه ای بود و طرحی نو.
دخترهای این کاره از قبل کونشونو چرب کرده بودن. هم دیدن داشت هم آب آدمو در میاورد.
ساناز، بیخبر از این جریان بود. البته دوستای نزدیک ساناز که مهمونی آرش هم بودن دعوت کرده بودیم. اونها هم بیخبر. والا حالگیری از ساناز توفیری نداشت.
به سیما خودمو رسوندمو گفتم وقتشه. سیما میداندار بود و هر دختریو وسوسه میکرد. ما پسرها هم که از قبل وسوسه بودیم. با یادآوری من سیما گفت: کدوم دختری حاضره بامن بازی کنه. دوستهای خودش قبول نکردن. میشناختنش که پیشش کم میارن. دوستهای ساناز ، سانازو تحریک میکردن.
این اخلاقشون رو میدونستم. زیاد دیده بودم. قبلا با سیما هماهنگ بودیم. متلک از پیش تعیین نشده نیوشا ساناز رو بیشتر تحریک کرد. توی اون برو برو دوستای ساناز
گفت: بفرما ساناز خانوم، ملکه ادعا.
ساناز هم برای اینکه خراب نشه گفت: تا بترکه چشم حسود. چون نزدیکشون بودم فهمیدم.
رفت وسط و گفت: من حاضرم. با آمدن ساناز وسط پسر هیکلها که نشسته بودن شروع به آماده کردن کیرشون میکردن. هرچند اونها با دیدن هیکل ساناز کم حشری نشده بودن.
ساناز گفت: بگو چی کنم تا چشتو در آرم. کار شرطیها اینجوری بود. اول رجز میخوندن بعد یه چیزی شرط میذاشتن. سیما تا اومد بگه.... من پریدم وسط .
گفتم: من میگم. قبوله؟ ساناز نمیتونست قبول نکنه. چون توی اون موقع با خوردن زیاد مشروب هم حال درستی نداشت. هم جو گرفته بودش و هم اگه کمی عقل به کلش بود میخواست منو ضایع کنه.
همه سر و صدا میکردن که قبوله قبوله.
بلند گفتم: هر دو تاشون هیکلهای خوب و ورزشی دارن.
داد زدم : درسته؟
همه داد زدند: درسته.
گفتم : هر دو تاشون هم هیکلن.درسته؟
گفتن: درسته. سیما از این کار من تعجب کرده بود. حتما پیش خودش فکر کرد باز ساناز وضع رو با تحریک من به نفع خودش کرده.
اما من خیلی زود همون چیزی رو گفتم که اون میخواست بگه .
گفتم: هرکی برد میگه اون یکی چی باید بکنه.
ادامه دادم: هر کی زبونشو به کسش برسونه برنده است.
هردو شروع کردن.
سیما سعی مکیرد کاری کنه ساناز فکر کنه داره میبره. نتیجه هم اینطوری بود که هر کی بیشتر برسونه باز برنده است. ما هم همه سر و صدا میکردیم. نازی طوری چرخیده بود که روبروی من بود. از دور برام دست میزد.
نیوشا هم با کار نازی از کار من با خبر شده بود. اونم دست میزد. سیما ورزشکار بود و بلد بود. کشش داد و داد . ساناز اونقدر زور زده بود که زبونش داشت میرسید.
سیما وقتی دوستهای ساناز با خوش باوری داد میزدن ساناز برنده و دوستای سیما هم دروغی دادمیزدن ساناز برنده. زبونشو به کسش چسبوند و حتی لیس هم زد!
این هم از قبل طراحی شده بود. دقیق.
داد زدم: برنده سیما گربه. همه ادامه دادن حتی دوستای ساناز. دور تا دور ساناز همه دوستای سیما بودن. پسرا و دخترها.
گفتم : سیما الان تو حاکمی و ساناز شیطان .
سیما فقط اشاره کرد. یکی از پسرهای هیکلتر از ما که دمشو با پول دیده بودم ساناز رو وسط جمع بغل کرد و چرخید . ساناز مثل موش توی دست اون بود. داد میزد چی میخواین بکنین. یکی دیگه از پسرا کیر شق شدشو گذاشت دم کس ساناز. رانهاش هم توی دست دومی بود. این سکس از اون سکسها بود.
جیغ و فریاد ساناز بلند شده بود. دوستاش هم دل خوشی نداشتن. دومی ساناز رو بغل کرد و خودش خوابید. اولی کون ساناز رو باز کرد و کیرشو گذاشت دم سوراخش. چنان فشار آورد که حتی من دلم برای ساناز سوخت ولی حقش بود.
سکسی هم که از روی رضایت نباشه معلومه چه سکسیه. بازیهای دیگه بیشتر شوخی بود. جالبه از سر شب همه میخواستن ببازن نه ببرن.
اولی برگشت، دومی بالا، ساناز وسط. سومی اومد کیرشو کرد توی دهن ساناز. پدرشو که سهل بود پدر پدرشو هم درآوردن. حالا هر کدوم تعویض میکردن. این چهارتا مشغول اینا بودن و بقیه هم بعد از عادی شدن کار رفتن سراغ حالشون. ساناز دو بار از حال رفت اما آب پسرا در نرفت. منم بیکار نبودم. نازی و نیوشا رو آماده کردم که وقتی ما رفتیم با ما به اتاق مخصوص بیان.
نادر هم اتاق رو آماده کرده بود. دو تا از پسرها دیدم آبشونو کامل توی کس ساناز خالی کردن.
از دوتای دیگه یکی توی کونش ریخت و دیگری هم توی دهنش.
این بدبخت مغرور قرص هم نخورده بود. بهتره بگم فکر قرص برای اعضای محترم دیگه بود.
نادر کنار من بود. وقتی اون چهار تا ساناز رو رها کردن زیر بغلشو گرفتیم بردیمش توی اتاق مخصوص.
دوستای ساناز عملا دوستای ما بودن. دو تاشون اومدن. نازی و نیوشا هم اومدن. اتاق بالا بود. من پاهاشو گرفتم بردیمش. اطراف کسش خون هم میدیدم.
رفتیم توی اتاق در رو بستیم. روی تخت انداختیمش و روبروش تلویزیون هم روشن و فیلم نادر از ساناز بود. با صدای زیاد. ساناز فحش دادن رو سر داده بود. فکر میکرد من و نادر هم میخوایم بکنیمش. من که اون سوراخ کون و کس رو میدیدم حالم بهم میخورد.
نادر رو نمیدونم. قرار بود بکنیم ولی هر دو طفره میرفتیم.
بهش گفتم: بدتر از اینها سزای توئه. اینو بدون(بدان) هر جا باشی و در حالیکه سرشو آورده بودم بالا به طرف تلویزیون ادامه دادم : و غلط تازه ای بکنی دیگه کس برات نمیذاریم. هر کدوم چیزی به بیچاره بستیم.
سیما وارد اتاق شد. اومدنش توی نقشه ما نبود. دیدیم توی دستش دو تا شمع روشنه. وقتی کاملا وارد اتاق شد خاموششون کرد. گفت: نیما خان کیا میخوان انتقام بگیرن.
من واقعا جا خورده بودم با این شمعها چی میخواد بکنه. نگاه به نازی و نیوشا کردم. سیما فهمید.
شمعها رو داد دست اونا. ساناز میدونست مقاومت دیگه فایده نداره. مطلقا تاکید کرده بودم عوامل، کتک نزنن. به اندازه کافی تسلیم بود.
سیما گفت: شماها (من و نادر رو اشاره کرد) پاهاشو باز کنید. ساناز طوریکه خوابیده بود پاهاش سمت در بود. سیما در رو بسته بود و جلوی در بود. مینو و مینا که بعدا فهمیدم خواهرند هم از دور در نظاره. سیما به اونها هم گفت دستهاشو بگیرین. اونا هم کم حشری نبودن. واز ساناز هم دلخوشی نداشتن. من پای راست ساناز رو بالا آوردم. نادر هم پای چپشو. سیما هم به نازی و نیوشا گفت: اگه میخواین دلتون خنک بشه سوراخاشو ببندین. نازی به من نگاه کرد.
گفتم: نازی! این(ساناز) بدتر از نیوشا به تو بد کرده. اومد جلو و از پشت من روی تخت نشست و به چشمهای ملتمسانه ساناز خیره شد و گفت: حقته.
نیوشا از جلو اومد و پایین تخت زانو زد. وقتی پاهای ساناز رو باز کردیم. از کسش خون میومد.
گفتم : سیما خونیه.
گفت: بچه ها زیاده روی کردن. سیما شیشه مشروب رو که روی میز کنار در بود برداشت وخودشم اومد جلو.
من ونادر از قبل توی هر اتاقی که احتمال سکس بود مشروب گذاشته بودیم. از پشت نادر روی تخت نشست. به ساناز نگاه کرد.
گفت: عاقبت حسودی همینه. سیما نیم شرتکی به پاش بود. یادمه توی اون حال برای اون کس ورزشیش شق کرده بودم. از مشروب خورد. ما همه به سیما نگاه میکردیم. نمیدونستیم چی میخواد بکنه. باز خورد ولی قورت نداد تفش کرد روی کس و کون ساناز . ساناز ساکت ساکت نبود ولی کسی هم بدادش نمیرسید.
سیما از توی بند شرتکش فندکی در آورد. جالب کار گذاشته بودش. شمعها رو روشن کرد. به من و نادر گفت: جرش بدین.
ساناز: باورش شده بود.
داد میزد: نه. نه. کمک.
خود سیما کمی کس ساناز رو باز کرد.
به نازی گفت: بریز. نازی دیگه فهمیده بود چی باید بکنه. شمع رو یه وری کرد و آب شمع رو میچکوند توی سوراخ کس ساناز. با هر چند قطره سیما چند قطره مشروب میریخت. کم. نیوشا هم خیلی خوشش اومده بود. خودش کون باز ساناز رو با شمع آب شده بست. اینو هم بدونیم که فاصله بین سکسش و این کار خیلی نبود. چون سیما پشت سر ما اومد. من که دیگه انتقام رو کامل شده میدونستم وقتی شمعها به نیمه رسید بدون اینکه چیزی به سیما بگم نگاهش کردم.
سیما هم آدم بدی نبود. واقعا دختر خوش مشرب و دختر خانمی بود ولی بیشتر حالاتش مردانه بود.
دو جنسی هم نبود. ساناز به حالت بیهوشی رفت. سیما شمعها رو فوت کرد. شمعها رو گرفت و رفت. ساناز بیحال بیحال بود. بیهوشی ادای ظاهرش بود. وقتی کس و کونشو دیدم دیگه سوراخهاش معلوم نبود. توی همین اتاق تختهای دیگه هم بود. من و نادر و 4 تا کس دیگه، حال کردیم حسابی.
بعد از حال که آب من و نادر زد بیرون. رفتیم سراغ ساناز .
نفس میکشید. سری به پایین زدیم همچنان اونا داشتن میترکوندن. واقعا پسرهای باحالی بودن. من و نادر و دخترها روی پله ها نشستیمو به کار اونها نگاه میکردیم. خوب موقعی رسیده بودیم. سیما گفت: هر کی جق بزنه آبش بیشتر بپره میتونه منو بکنه. پسرهای داوطلب 5 تا بودن.
معلوم بود این فکر جدیده سیماست. خودشم نشست روی مبل کوچیکی که حالا آورده بودش تقریبا وسط. پسرا روبروی سیما وایستادن و نگاه کردن تا اون بگه شروع کنین. بیچاره ها و حتی ما فکر میکردیم میخوان خودشون بزنن. سیما دست زد. 5 تا دختر اومدن. البته چشم بسته. پس همه چیز تصادفی بود. زانو زدن و به روشهای ویژه برای پسرا جق زدن. منتهی از کنار. اونقدر زدن تا آب 4 تا شون پرید. سیما واقعا حرفه ای بود. آرش رو میدیدم که کف کرده بود و دهنش باز مونده بود. سیما یه دفعه گفت : بسه. رفت سراغ اونی که آبش نیومده بود. بلندش کرد و گفت: تو برنده شدی.
شوخی و بازی حرفه ای و جالبی بود. پسرا نوکرهای سیما نبودن ولی واقعا با معرفت و لوتی بودن. بزم ما داشت به آخراش میرسید. امن وامان بود. ساعت دیواری ساختمون ویلا ساعت 3 رو نشون میداد. نه دقیق.
من نازنین و نیوشا رو بردم توی یه اتاقی که از قبل آماده بود خوابیدیم. نادر و مینو و مینا رو هم که تازه با راحت شده بودن فرستادم پیش ساناز باشن. ساناز نیمه بیهوش بود. چون موقع شمع ریزی مشروب هم بهش داده بودن. اگر میمرد که بهتر بود. نیوشا و نازی ازم تشکر میکردن.
نازی و نیوشا هردو بغل من، خوابمون برد. اما من دلهره مهمونی رو داشتم. با این حال خواب موندیم. تا تقریبا 9 صبح. بعد بیدار شدن صحنه توی اتاق هال جالب بود. بعضیها دنبال شرت و لباسهاشون بودن. بعضیها بیخیال. اونهائی که زودتر بیدار شده بودن رفته بودن شنای صبحگاهی. بعضیها توی حیاط ویلا پرسه میزدن. یاد ساناز افتادم. رفتم دیدم خوابه و نادر هم پا و دستشو به دست و پای خودش بسته. نادر رو بیدار کردم. به شوخی بهش گفتم: ساناز کو؟
ترسید از خواب پرید. مینو و مینا هم نبودن. بعد با دوستاش توی حیاط دیدیمشون. سیما با اون پسره خواب بود. و آخره همه بیدار شدن. حالا صبح همه شسته رفته . با لباس . بعضیها حمام رفته. آرش و پویا هم ترتیب صبحانه مختصری داده بودن. اینجور پارتیها باید زود تموم بشه ولی ویلای نادراینا واقعا جای دبش و عالی بود. مخصوصا کلی گفتم شمال، هوسی نشید برید اجارش کنید.
مهمونی رو تا ساعت 10 جمعش کردیم و هر کس سوی خود رفت.
به سیما گفتم با ساناز چه کنیم.
گفت بفرستینش حمام. آبداغ. ساناز هم دیگه بیدار شده بود و به در و دیوار فحش میداد.
ساناز اگر میخواست شکایت کنه اولا از کی میخواست شکایت کنه.
ثانیا خبر داشتیم یکی از مامورایی که یه شب گرفته بودنش بد جور کردتش.
مدتها از این جریان گذشت. یادمه استادی داشتیم ترم پاییزه همون سال نمره هامون حتی کوئیزها و میان ترم رو برای اعلام با اسم بچه ها روی بورد میزد. دوستاش ، از همینهائی که تو پارتی بودن جلوی اسمش نوشته بودن "ساناز کون سوخته".
ساناز کوه غرور بود و اصلا به روی خودش نمیاورد. بعد از مدتی آثار حاملگی در ساناز پر مدعا معلوم شد. اونهائی که به دنبال فرصت بودن مسئولین دانشگاه رو با خبر کردن.
ساناز نتونست وجود شوهر برای خودش رو ثابت کنه. و اخراج شد. و تا الان هم فقط میدونم زنده است. نازنین در رشته خودم ریاضی کاربردی قبول شد.
نادر رو معلم خصوصی نیوشا کردم. از عشق خودم به نازنین، گفتم و رفته رفته ازش فاصله گرفتم. ما هنوز هم سکس پارتیهائی داریم. با همون سبک و سیاق. روابطمون رو داریم ولی سکس رو با نیوشا رها کردم و به نادر دادم. نادر دوست دخترشو بخاطر شهرستانی بودن از دست داد.
ولی نیوشا با ترغیب من اونو دوباره ساخت. تا ببینیم در آینده چی میشه. منم با سکسهائی که تا حالا داشتم تبدیل به قطب منفی شدم تا قطب مثبتم یعنی نازنین چی بگه. همینطور که گفتم عشق با سکس نمیاد . با حرف نمیاد. با یک حس و حتی یک نگاه میاد که حس و نگاه نازنین رو در هیچ حس و نگاه دختر دیگه ای ندیدم. آره من اکنون عاشقم.
پایان
======
فرستنده: نیما
Posted by admin at March 6, 2006

