« انتقام سکس (قسمت سوم) | بازگشت | انتقام سکس (قسمت پنجم) »
انتقام سکس (قسمت چهارم)
ادامه ...
اول زنگ زدم به نیوشا و گفتم که امشب میام. خونه نبود. با مبایلش که صبح بهم داد تماس گرفتم.
بعد زنگ زدم به نادر و ازش خواستم تقریبا ساعت 8 باهام تماس بگیره و به هر بهونه ای منو بخواد. و مخصوصا با اون یکی شماره خونه تماس بگیره و جریان رو به مادرم بگه. رفتن بیرون من اینطوری نیست که از مامانم اینا اجازه بگیرم. اما اون شب شرایطش فرق میکرد. مادرم نادر رو هم میشناخت و ازش بدش نمیومد. خب همه چیز مهیا بود. میموند اینکه در اون ساعت اتاقم نباشم. اومد بیرون و رفتم حمام. صفائی دادم کامل. وسوسه امشب کیرمو خم و راست میکرد.
حواسم به بیرون هم بود. تلفن اتاقم زنگ زد. بعد از چند لحظه قطع شد. مبایلم هم زنگ خورد. مادرم معمولا جواب نمیداد. تا اینکه تلفن توی هال خونه زنگ زد. به نادر بخاطر این فکراش آفرین میگفتم. چون کسی غیر از مادرم هم خونه نبود لای در حمامو باز کردم. مادرم گوشی رو برداشت. خود نادر بود. فهمیدم بد جور هول به دل مامانم انداخته.
تلفن که قطع شد خودمو رسوندم به دوش و زیر دوش رفتم. شنیدم مادرم داره در حموم رو میزنه و صدا میکنه. شیر رو بستمو گفتم: بله.
مادرم گفت: زود بیا نادر کارت داره. هر طور بود کارمو تموم کردم و در اومدم.
به مادرم گفتم: چی شده؟ هیچ وقت در حموم نمیزدی.
گفت مثل اینکه یکی از دوستات تصادف کرده بردنش بیمارستان. مادرم میدونست که من با دوستام خیلی عیاقم. قیافه ناراحت به خودم گرفتمو از همون اتاق طوریکه مادرم بشنوه با نادر تماس گرفتم. بعد از تماس. به مادرم گفتم که باید برم. و این در حالی بود که به سمت اتاق میرفتم. سریع حاضر شدم. اما لباسهای معمولم رو پوشیدم. امشب لباس مهم نبود.
مادرم گفت: تو برای چی میری؟
گفتم: گفتن باید زود عمل بشه. پول زیاد هم میخوان. ماشین هم که با من بود سوار شدمو سریع رفتم. توی راه با نادر تماس گرفتم و ازش تشکر کردم. با نیوشا هم تماس گرفتمو گفتم: حاضر باشه تا ببرمش بیرون شام بخوریم. با ترافیک خیابونها ساعت 8.5 رسیدم. تابستان بود و هوا تاریک نشده بود. وارد ساختمون شدم. اتاق بوی دیشب رو نمیداد. بوی خاص و خوشی بود که هر آدمی رو وسوسه میکرد. دوست داشتم بیشتر در مورد نیوشا بدونم.
روی مبلی نشستم که دیشب نازی روی اون خوابید. احوال نازی رو هم پرسید و ادامه داد: دوستش داری؟
گفتم: خب آره دختر دائیمه . اما تا الان به عشق فکر نکردم.
نگاهی از روی رضایت کرد. من هم که فهمیدم توی فکرش چی میگذره .
گفتم: عشق یک حس که یه دفعه ظاهر میشه ولی سالها حتی تا لب گور همراه آدمه. هنوز این حس رو نه با اون ونه حتی با هیچ دختر دیگه ای احساس نکردم. اون نگاه زیرکانه حالا به یه نگاه عاقلانه تری تبدیل شده بود. به هر حال مرز آشنائی من و اون معلوم شد.
گفت: شربتتو بخور. و ادامه داد: دیشب به نازی حسودیم شد.
گفتم : از اینکه براش تقلا میزدم.
گفت: نه. برای هر دختری بالاخره یکی هست .
پرسیدم: پس به چی حسودی کردی.
گفت: از اینکه پدر و مادری داره که به فکرشن. اگه خودش لجبازی نمیکرد الان وضعش مثل روز قبلش بود. دیگه موقعش بود که نیوشا بیشتر از دیشب بشناسم.
پرسیدم: مگه پدر و مادر تو بفکرت نیستن. پوز خندی زد و گفت: اصلا اونها کنار هم نیستن. تازه فهمیدن بدرد هم نمیخورن.
گفتم: یعنی..... طلاق؟
گفت: اگر بگیرن بهتره. اما هر کدومشون یکی برای خودش داره.
پرسیدم: برادری ... خواهری؟
گفت: منم با جادو و جنبل درست کردن.
ادامه داد: سوال بعدت هم معلومه که چه طوری توی این خونه تنهام؟
راست میگفت: دقیقا همین سوال توی ذهنم بود.
گفتم: آره برام سواله.
گفت: مادرم تهرونیه ولی پدرم اهل کرجه. وقتی پدرم برای کار به تهرون اومده بود توی شرکتی که مامانم منشیش بود با هم آشنا میشن.
با وجود مخالفت پدر پدرم با هم ازدواج میکنن. نتیجه اولین سکسهاشون میشم من. اختلافها از موقعی بود که پدرم از اینکه مادرم توی شرکت با همکاراش شوخی میکرد بدش میومد و با آمدن یه تازه کار هم توجهات به سمت اون جلب شده بود. مساله سکس و عدم ارضا مناسب بدترین آفت بوده. اینو مادرم میگه.
پرسیدم : پس اینها رو مادرت تعریف کرده؟
گفت: آره. اما با ترحم بر خودش. هر وقت همکارش ارضاش میکرد از بابام بد میگفت.
گفتم: از خودت بگو. از تنهائیت.
گفت: پدرم بعد از ازدواج با مادرم. کارش هر روز بهتر از دیروز میشه. تا اینکه میتونه این زندگی رو درست کنه. اشاره به خونشون کرد. اون موقعها وقتی بابام این خونه رو خرید کلاس چهارم پنجم ابتدائی بودم. یه چیزائی میفهمیدم. اکثر شبها بابام خونه نمیومد. بعد از مدتی ،رفت و آمد خالم به خونه ما زیاد شد. الان میفهمم که به زندگی مادرم حسودی میکنه. هنوزم. یادمه خالم بعد از مدتی یه مردی رو هم با خودش میاورد.
هر جوری بود منو میخوابوندن. نمیدونم بابام فهمیده بود یا نه. ولی یه بار یادمه دعوای مفصلی کردن.
مادرم هم داد میزد: تو که از من بدتری. این جور کارها ادامه داشت. منم توی این وضع نفرت بار با وجودی که در رفاه کامل پول بودم به زور به دبیرستان رسیدم. از بخت خوب یا بدم با پسری آشنا شدم که دوست صمیمی و جون جونی ساناز از آب در اومد. من هم سن سانازم. ساناز اون موقعها همسایه ما بود و همکلاسیم هم بود. فکر میکرد من دوستشو از چنگش در آوردم.
پرسیدم: سیا رو میگی؟
گفت: نه بابا. اسمش امیر بود. وقتی با من دوست شد از شیطنتهای ساناز بدش میومد.
پرسیدم چه جور شیطنتهائی؟
گفت: ساناز هر پسری رو میخواست ، الان هم همینطوره، میخواد با اسلحه سکس اونو برده خودش بکنه. فکر میکنه همه مردها بخاطر سکس عاشق میشن.
گفتم: بقیه .... بقیشو بگو.
گفت: به هر ترتیب که بود من از امیر و امیر از من خوشش اومده بود. یه شب مثل الان و دقیقا همون جائی که تو نشستی امیر هم نشسته بود. حرفهامون دیگه بوی و رنگ سکس میداد. و نهایتا آتش سکس وجود هر دوتامونو گرفت. و من در سکس با او به جمع زنان پیوستم.
پرسیدم : تو که گفتی دو هفته پیش سیا اینکار رو کرد؟
گفت: دو هفته پیش خرکی با من سکس شد و خونریزی پیدا کردم. منم از این موضوع میخواستم موضوع رو توی سر سیا بزنم. پس نباید حتی به تو هم میگفتم. منتهی من کسی کنارم نیست تا ازم دفاع کنه. هر چند دیگه کاری هم نمیتونم بکنم.
پس از آه طولانی ادامه داد: خوشحال بودم ولی از پایبندی امیر نگران. دو سال بعد یعنی پارسال کنکور دادم قبول نشدم. امیر کنکور داد قبول شد. راستی یادم رفت: بعد از ارتباط صمیمی من با امیر ساناز با من قهر کرد. و حتی بجائی رسید که پدرشو مجبور کرد محلشونو عوض کنند. ساناز هم در کنکور قبول شد. البته رشته هاشون فرق میکرد. ولی از شانس بد من توی یه دانشگاه. امیر کوفتی درگیر هیجانات دوران دانشگاه و مدرک شد و حرفهای ساناز مخصوصا اینکه ساناز از دعوای بابا مامانم خبر داشت و برای امیر کوه ساخت و امیر دهن بین تازه به دوران رسیده از من جدا شد.
اگر خواستگاری دست من بود شاید میتونستم نگهش دارم. ولی پشتی هم نداشتم. بعدها با زیاد اومدن من به در دانشگاه که با امیر میخواستم حرف بزنم و اون منو از خودش میروند با سیامک آشنا شدم .
اونم از دانشگاه بیرون میومد. منم دیگه ترفند ساناز رو میخواستم بزنم. با سکس شروع کردم ولی ساناز باز هم میخواست انتقام بگیره. و گفتم دو هفته پیش چه طوری گرفت. بقیه حرفهاش دیگه معلوم بود.
ساعت 9.5 شده بود. پرسیدم: با این حرفها بجائی رسیدی که بگی چه جوریه تو خونه تنهائی؟
گفت: پدرم بخاطر تجارت همیشگیش ایران پیداش نمیشه. این هفته هم رفته امارات. منو به امید مامانم تنها گذاشته. وقتی خواست بره دیگه خونه نیومد. مثل دفعه های قبل تلفن کرد.
وقتی گفت: مامانت پیشته.
گفتم : آره. در حالیکه مامانم هم چند روزی بود بیمارستان بستری بود. و گفته بود به بابات نگو.
پرسیدم: بیمارستان؟
گفت: یه سقط نا بهنگام داشت. باز خالم کار دستش داده بود.
فهمیدم اینا همشون اینکارن.
گفتم : مامانت الان کجاست؟ تو از کجا اینا رو میدونی؟
گفت: هنوز بیمارستانه. مثلا با دوست دکترش نقشه دارن که خانواده مامانم نفهمن. فهمیدم این بیمارستانه عجب بیمارستانیه! منم از اینجا میدونم که مامانمو در حال سکس با دکتر تو خونه دیدم. بعد از اون جریان وقتی مامانم فهمید که من فهمیدم دیگه توی این خونه سکس ندارن. خب دکتر رو هم توی بیمارستان دیدم . پس معادله نمیتونه سخت باشه. مساله سقط هم توی بیمارستان کار مجهولی نیست. بالاخره فهمیدم. به شوخی گفتم: پس الان مامانت بیمارستان هم نیست.
گفت: رفته خونه باباش. بگه که خوب شده. نمیدونه بابا رفته امارات. دلم براش واقعا سوخت. از طرفی باورش هم سخت بود. مخصوصا اینکه دو روز هم نشده بود با هم آشنا شده بودیم.
بی مقدمه پرسیدم: تو این همه حرفها رو به امیر که دوستش هم داشتی نگفتی ولی به من تازه یه شب هم نشده ........
حرفمو قطع کرد و گفت: به امیر هم گفته بودم. اونم قبول کرد که همراه من باشه ولی ساناز لعنتی از من و خونوادم یه غول بی شاخ و دم ساخت. فکر میکنی خودش کیه. بابا مامانش عقد نکرده ساناز رو درست کرده بودن.
برق سه فاز از کلم پرید. من با ساناز مدت زمان زیادی دوست نشده بودم. و نادر منو زود با خبر کرد. بنابراین روی ساناز کار نکرده بودم.
پرسیدم: تو از کجا میدونی؟
گفت: اون موقعی که همسایه ما بودن. با اولین دعوائی که من و ساناز توی مدرسه کردیم و مامانم رو مدرسه خواستن مامانم بعدش منو از ساناز برحذر داشت. وقتی مامانم احساسات منو نسبت به ساناز دید که حاضر نیستم به راحتی ولش کنم، آخه ما با هم دوست بودیم و چند روز دیگه دوباره فراموش میکردیم، سعی داشت منو با خبر کنه. ولی نمیدونست چطوری بهم بگه. دست و پا شکسته فقط گفت: من با مامانه ساناز دوست بودم. بعد از عروسی منو بابات توی همون سال واسطه آشنائی مامان و بابای ساناز با هم شدیم. یه روز رفتم خونه مامان ساناز. مامان مامانش پیر بود و تنها. آخه بچه آخر خونواده بود.
مامانش گفت: مامان ساناز با نامزدش توی اتاقن. دارن تعریف میکنن. اون روز منتظر شدم. و بعد مامانش خبر از سکسی داد که حاصلش ساناز بود. بخاطر اینکه آبروشون نره همون ماه عروسی کردن.
نیوشا روبه من کرد و گفت: من اون موقع دلیلی نمیدیدم که این حرفها رو به من میزد. ولی حالا میفهمم که منظورش این بود که ساناز دختر همون مادره. نیوشا بلند شد و اومد کنار من نشست.
سرشو گذاشت روی شونه راست من. دست راستمو انداختم روی شونه راستش. بدنی داغ و گوشتالود داشت. با تمام احساسی که در خودش جمع کرده بود گفت: فقط دلم میخواست بار این همه حرف رو نکشم. میخواستم باهت درد و دل کنم. حالا فکر میکنم تو منو درک میکنی. و واقعا درکش میکردم.
گفتم: درکت میکنم.
گفتم: با همه این حرفها زندگی حق تو و حق همه ماست. به هر حال آدمهای نامرد بسیارن. پرسیدم تو امسال کنکور داری؟
گفت: آره خیر سرم. هیچی هم نخوندم.
گفتم: عیب نداره. ولی حتما امتحان بده. من نمیگم دو روز عاشقت شدم. خودتم میدونی اگه بگم دروغ گفتم. ولی دلم میخواد بهم وفادار باشی و مدتی دوست. مطمئنم ضرر نمیکنی. خوشحال شد.
سرشو از روی شونم برداشت و دستهامو گرفت.
گفت : حرفهات بهم آرامش میده. الان یه شام عالی میچسبه. بیا دیگه بیرون نریم .
گفتم: آخه شام.
گفت: میگیریم.
گفتم: فقط پیتزا نه.
ساعت طرفای 10 بود. نیوشا بلند شد تا تماس بگیره غذا بیارن. منتها سه تا سفارش داد.
گفتم: چرا سه تا؟ گفت: درسته مامانم نیست ولی فضول که دارم. منم تماس گرفتم با خونه و گفتم: تا صبح توی بیمارستان درگیرم. پدرم شاکی شد که من دو روزه ماشین ندارم. ماشین شرکت هم دست "میمنی" حسابدار شرکته.
گفتم : میدم نادر میاره. زنگ زدم به نادر و نشونی دادم اومد. دیر اومد. با نیوشا داشتیم شام میخوردیم که اومد. دیگه بالا نیومد. نادر از اون هفت خطها بود. اما چون من رو چهلم میدونست سعی نمیکرد توی کار من کنجکاوی کنه. خیلی هم با معرفت بود و البته هست. درسته که من زیاد اهل سکس نبودم ولی زبون من خیلیها رو جفت و جور کرده بود. خیلیها رو دشمن.
پیچیده اونها فقط ساناز بود که به خیال خودش داشت صفای کارهاشو میکرد. به نادر گفتم قضیه رو سوزناکتر کن.
سوئیچو دادم رفت. برگشتم بالا و جالبه که احتیاط رو فراموش نکرده بودم. شام ساندویچ بود. خیلی برام مهم نبود. مهم این بود که مهمون دختری زیبا با بدنی بلوری بودم و از همه مهمتر داغ برای سکسی داغ. با این حال ساندویچ دوم رو هم من خوردم. خونه نیوشا همونطور که گفتم بزرگ بود. بزرگتر از خونه ما و خیلی کوچکتر از خونه آرش. امکانات این خونه سونا و جکوزی نبود. فقط تعبیه دو تا حمام در دو اتاق خواب بود. طبقه پائین سه اتاق خواب داشت و یکیش دارای حمام. طبقه بالا هم همینطور. دیشب غلو کرده بود.
وقتی بهش گفتم : خودشم خندش گرفته بود.
گفت: باور کردی؟
گفتم: تو که میدونی تا ته یه چیزی رو نفهمم باور نمیکنم.
دیگه حرفی برای گفتن نداشیم. نمیخواستم شروع کننده باشم.
چون خودش دیشب منو به این خاطر دعوت کرد. حتی پیشنهاد دیدن ماهواره و تلویزیون رو ندادم.
اونم صوتی تصویری کار نکرد. بردم توی اتاقش تا آلبومشو نشونم بده. با دیدن آلبوم یاد حرفهای سر شبش افتادم. ولی آلبوم دیگه ای داشت که سر آغاز شبی خوش بود. تازه شب خوشم داشت شروع میشد. کامپیوتر نداشت ولی آلبومی بهتر از اون داشت. هر دو سر تخت نشسته بودیم. تا دیدم آلبوم اینطوریه. گفتم اینجا چقدر گرمه .
هر چند خیلی هم گرم نبود. کولر هم کار میکرد. رفتیم رو مبلی که سمت تلویزیون بود نشستیم. مبل طوری بود که وقتی مینشستی هال تا انتها دیده میشد. البته هال اینها با پذیرائی یکی بود. فقط مبلهاشون زیاد بود. یادمه سه دست مبل به طرز جالبی چیده شده بود. جای مبل مهم نبود. مهم مبلی بود که پهنای لازم رو برای کار ما داشت. مبلی توی مایه های راحتی. نیوشا به طرز وسوسه انگیزی با تاپ بنفش رنگش کنارم نشست و پاهاشوروی مبل جمع کرد.
منم که کیرم بیدار شده بود. مثل نوزادی که لگد میزنه و میخواد از شکم مامانش بیرون بیاد به شلوارم فشار میاورد که بی انصاف زود باش. منم فعلا وقتی نشستم پاهامو باز کردم. شلوار تنگ پام بود و پیراهنه آستین کوتاه. آلبومو باز کردم. آلبوم هنر پیشه های معروف سکسی بود و حتی عکسهائی از سکسهای کاملشون. نپرسیدم از کجا آورده یا میاره. خب این هم طبیعی بود.
نیوشا سرشو به سرم نزدیک کرده بود و نفسهای تندی داشت ولی منظم. دستشو روی سینه هام میکشید. بهم میگفت تو خیلی خوبی و کاش تو مال من بودی. نگاهش کردم لباش لرزش داشت. منم آب توی دهنم طاقت موندن نداشت. طپش قلبم هم داشت نوید طوفانی رو میداد که قرار بود منو به ساحل امن برسونه.
نیوشا نیم خیز شد که بره مشروب بیاره. وقتی منو توی اون وضع دید این کار رو میخواست بکنه. ولی دستشو گرفتم و گفتم سر شام خوردم. اینم از کس خلی اون شبم بود که با ساندویچ مشروب میخوردم. دوباره به حالت اول برگشت. توی آلبوم به عکس کیری در کس رسیدیم که نیوشا با انگشتش اشاره کرد و هوس آلود گفت: من از اینا میخوام. منم بلا فاصله اون یکی عکسو اشاره کردم که منم از اینا میخوام.
عکس دختری بود که ساک میزد.
گفت: تو هر چی بخوای بهت میدم. ساعت و زمان هم از دستم خارج شده بود. دکمه های پیراهنمو یکی یکی باز میکرد. منم بیکار نبودم با دست راستم بند های تاپشو آزاد کردم . آلبوم دست چپم بود.
بسته گذاشتمش روی مبل کنار دستم. قطعا اگه آلبوم هم نبود نیوشا یه طور دیگه شروع میکرد. قبل از اینکه تاپشو پائین بدم رو به پائین رفت و جلوی من دو زانو بین دو تا پاهام نشست. کمربندمو براش باز کردم. اونم زیپ شلوارم رو پائین داد و بعد شرتم و کیر شق شده ام. به کیرم گفت: خیلی مخلصیم!
نیوشا یواش یواش از بالا شروع کرد. چقدر آب دهنش داغ بود. پیرهنم رو در آوردم و شلوارم رو خواستم در بیارم که نیوشا کمک کرد و بدون اینکه بلند بشم با شرتم در آوردشون. حالا من لخت توی دنیای دیگه ای بودم. مبل از تخت برام راحتتر بود. و کنترل انزال بهتر بود. جون نشسته بودم.از بالا سینه های درشتش حشریترم میکرد. به خودم به خاطر مقاومتم تبریک میگفتم.
دقیقه های زیادی بود که ساک میزد و با نگاهش میخواست بدونه بسه یا اینکه ادامه بده. و ادامه میداد حالا با دست چپش دسته کیرمو گرفته بود و با زبون داغش زیر کیرم رو میلیسید. چقدر با التهاب و با حوصله. معلوم بود فیلمهای سوپر خوب آموزشی بهش داده و الا کیر ایرانی رو لیس زدن با این قد و قواره های قناص، ساکزن رو حرفه ای نمیکنه. منم آهم دیگه در اومده بود.
یکی دوبار بی خیال کس شدم. میخواستم بریزم توی دهنش ولی مقاومت کار خودشو کرد. مخصوصا اینکه هر از گاهی سر حساس کیرم رو فشار می داد. اندازه کیرم هم طولی و هم عرضی تغییر کرده بود. نمیگم خیلی زیاد ولی منو شرمنده کس نکرد. به اندازه ای برام ساک زد که اگر میگفت باز بزنم میگفتم دیگه برو برای بابات بزن.
دخترهای ساکزن میدونن مکیدن آب عشق (مذی) مرد چه طعمی داره. بازوهای گوشتیشو گرفتم و از روی کیرم بلندش کردم و در حالیکه دستهام زیر بغلهاش بود تاپشو از پشت گرفتم و به آرومی پایین کشیدم. سینه هاش منو وسوسه خوردن کرد. به سمت جلو متمایل شدم و با بوسیدن سینه هاش شروع به مک زدن سر سینه ها که حالا راحت با دندون میشد گازش بگیری کردم. دست چپم پشت کمرش بود. پوزیشن بدی بود. برای من بد نبود. کمی از این سینه و کمی از اون یکی به سمت بالا اومدم. در حالیکه ازش لب گرفتم. لب که نه زبان بر زبان بلندش کردم. حالا دیگه تاپش در اومده بود. اما شرت به پاش بود. هیجان سینه هاش دیوونم کرده بود. هر دو برگشتیم و روی مبل خوابوندمش. پای چپش دراز روی مبل و پای راستش روی زمین تا من در این فاصله براحتی بیارامم. خوابیدم روش . وقتی لب به لب بودیم و سینه هام روی سینه هاش. دستهاشو توی موهام فرو کرد و سرم رو بالا آورد.
گفت: نیما طوری بکنم که تمام غمهای گذشتم یادم بره.
مثل سگ گرسنه ای که به طعمه اش میرسه ملیسیدمو از لب و پوست صورت زیباش چیزی نمیخواستم بمونه. و گردن زیبا ، نرم و کشیده. دیگه چشمهای زیباشو بسته بود و سرش رو به عقب داده بود. نخواستم سنگینی بدنم نفسشو بند بیاره . سینمو از سینش جدا کردم. بین دو پاش پای راستم رو زانو کردم. پای چپم روی زمین بود. حالا سینه خوردن صفای دیگه داشت. همینطور که با زبون داغش سر کیرم رو داغون میکرد با زبون آه از سینه هاش میکندم. ول کن سینه هاش نبودم .
انگار خسته شده بود یا واقعا در رویای خودش لذت میبرد. پای راستش که روی مبل نبود آورد بالا و هم پای چپشو روی شونه هام قرار داد. حالا منم راحت تر بودم. به ناف و شکم و بعد شرتش رسیدم. از شرتش بوی خوبی به مشامم میخورد. شرتش طوری شده بود که برجستگی کسش رو نمایان کرده بود. نمناک به نظر میرسید. با زبان سعی کردم از این نم هم بهره مند بشم. اما گرفتن شرت با دندان و کشیدن و رها کردن و ضربه ای که به چچوله خورد آهش رو در آورد ولی آهی از روی رضایت.
رانها مسیر بعدی من بود. عطش بیدارشده ام خاموش نمیشد. رانهای خوش تراشی میدیدم که منو یاد رانها از دست رفته نازی انداخت. آخه سکس با نازی هیجان رسیدن به کس رو نداشت. رفته رفته من هم روی زانو بلند می شدم. آخرین مرحله سر انگشتان پا نیز منو یاد سکس فوت می انداخت ولی زیاد مکث نکردم. حالا روی بدنش مال من شده بود. چرخوندمش و در پوزیشنی قرارش دادم که اول خودم بودم. با نوازش باسنهاش شرتشو گرفتم و در آوردمش. روی زمین با زانو و خم شدم به روی کسش.
این کس تازه تیغ خورده، خوردن داشت. صاف صاف. حتی لای لبها هم صاف شده بود. کار امروزش بود. چون چهره کسش از دیشب خاطرم بود. پاهاشو هم که داده بود بالا و رانهاش صورت صاف منو نوازش میکرد. از سوراخ هوا میلیسیدم تا به شکاف آزادی.
حسابی آبکی شده بود. و انگشت دست راستم به این شکاف باور رهائی میداد. خوشبختانه کیر من اذیت نمیکرد ولی وول زیاد میخورد. حتی چند بار خواستم بچپونمش توی سوراخ تا دیگه صداش در نیاد. اما چه کنم که می ترسیدم زود گریش در بیاد و احتیاط شرط عقل بود.
توی این همه دوندگی و به فکر اینجا و اونجا بودن کاندوم از یادم رفته بود. بلند شدم تا توی این کس آماده بزارم.
گفت: مطمئنی ؟
گفتم: نه.
گفت: کاندوم توی اتاق خوابه.
به هر حال فاصله ایجاد شده منو دوبار تقویت میکرد. علت تاخیر انزال من با این همه هیجان، سِر کننده بود که اون روز چند بار زده بودم.
بعد از شیو توی حمام و بعد از شام هم تکرار کرده بود.
این کس با کسهای دیگه فرق داشت. منتهی دیگه از توالت رفتن ندونیم بهتره.
نیوشا رو بلند کردم و ایستادیم. همدیگر رو چنان در آغوش میفشردیم که انگار سالهاست عاشق رسیدن بهم بوده ایم.
باز گفت: امشب کسمو پاره می کنی؟
گفتم: بیا آره. موقعی که میرفتیم اتاق خواب سر راه شیشه مشروب رو از روی میز برداشت و سر راه هم چراغهای خونه رو بجز یکی خاموش کرده و حالا دیگه تخت آخرین جولانگاه من بود. با مشروب موافق بودم. نیوشا شیشه رو داد به من . منم بعد از لب که قوام رو تقویت میکرد بهش مشروب دادم. پوزیشنش روی تخت خیلی مناسب بود. بالشی پشتش که سینه هاشو بالا میاورد. جلوی سینه هاش قرار گرفتمو و کیرم رو لای سینه هاش قرار دادم. شیشه رو از دستم گرفت و یواش یواش توی چاک سینه هاش که حالا کیر من اونو پر کرده بود میریخت. الکل مشروب کیرم رو نوازش میکرد . میترسیدم نتونم مقاومت کنم و باز به فرجام کس نرسم. شیشه رو گذاشت بالای سرش. بعد سینه هاشو بهم فشار داد. و آب دهانشو هم روی کیر من.
میگفت : سینه هام همش برای تو.
ادامه دارد .....
Posted by admin at March 3, 2006

