« انتقام سکس (قسمت دوم) | بازگشت | انتقام سکس (قسمت چهارم) »
انتقام سکس (قسمت سوم)
ادامه ...
نیوشا داشت اعتماد خودشو به من نشون میداد. آشنائی من با نیوشا همینطور که گفتم کاملا تصادفی بود. ولی به جریان بزرگی تبدیل شد. رفتیم جلو. با هم کنار ایستاده بودن و کس شعر میگفتن. میدونستم ساناز توی اون موقع چی میگه. به سیا هم میخورد پولدار باشه. بدون اینکه خم به ابروم بیارم خیلی شاد جلو رفتیم. سیا هم چون ساناز رو پیدا کرده بود. احساس خوشی داشت. به نیوشا گفت: توهم اینجائی. چشمان ساناز برقی از شکست میزد. شکستی که نتونسته.
فکر میکرد خودش در قله قرار میگیره و به ما میخنده. چهره سیا برام آشنا بود. اما کجا دیدمش یادم نمیومد. کمی حرف زدیم. حرفهای الکی. بعد همهمه ای افتاد که دخترا راحت بشن.
گفتم این کار معمولشون بود. چون بین پسرها و دخترها توی اون وسط سکس اولین فکر بود. نادر و آنی رو هم میدیم که توی جمع وول میخورن. نادر عاشق آنی یا بر عکس نبود. فقط سکس . این نشد یکی دیگه. اول شب با یکی ، شب دیگه هم با کس دیگه. به نیوشا گفتم: دوست دارم امشب با من باشی. پرسید: من آمادگیشو ندارم. منظورش این بود که مشروب به اندازه ای نخورده که از خود بیخود بشه تا اینکه اون وسط خودنمائی کنه.
گفتم نیازی نیست. بهش گفتم صبر کن الان میام. رفتم سراغ نادر. توی همون جمع شلوغ که حالا کسها راحت تر معلوم بود نادر رو آوردم کنار. ساناز هم همرنگ جماعت شده بود. سخت پیداش کردم ولی سیا همچنان باهش بود.
به نادر نشونش دادم گفتم : اونو میشناسی.
کمی دقت کرد گفت: رفتی خونه فیلمی که بهت دادم دوباره نگاه کن. بعد با صدای یکی از دوستاش رفت توی جمع. یاد سی دی افتادم که کار ساناز رو برام برملا کرده بود. کار کسی که میگفت دختره ولی زیر همه خوابیده بود. قاعده پارتیهای ما این بود نه به خاطر یادگاری بلکه بخاطر حفظ امنیت شخص صاحبخونه از همه فیلم تهیه میشد. اما نادر زیاده روی کرده بود. دنبال آرش بودم .
خواهرشو دیدم. نیوشا پیشم اومده بود. با هم رفتیم پیش خواهر آرش. نیوشا میشناختش. پرسیدم دستگاه وی سی دیتون کجاست.
دفعه قبل دیده بودم بعضیها با فیلم مشغول میشن.
پرسید: خودتون فیلم دارید. نیوشا نمیدونست و به من نگاه کرد.
زود جواب دادم : آره. لاله ما رو به اتاقی که دستگاه صوتی تصویری دیگشون اونجا بود برد.
البته یه دستگاه بزرگتر که سر همه مون رو از سر شب برده بود داشتند که توی پذیرائی بود. این اتاقو دیده بودم. ولی بد ندونستم لاله یا آرش با خبر باشند.
لاله موقع رفتن گفت: توی کشو پائینیه فیلمهای دیگه هم هست.
نیوشا گفت چی میخوای بکنی.
گفتم : تو دستگاه رو روشن کن الان میام. سریع اومدم بیرون. باید از ساختمون هم خارج می شدم. توی اون موقع از شب دیگه کس بود که میدیدم. چون همه راحت بودن دیگه فرقی نمیکرد کسی میبینه نمیبینه. همینطور که بیرون میرفتم توی یکی از اتاقها دیدم دو تا دختر با یه پسر حال میکنن.
در نیمه باز بود. از بخت خوب یا بدم توی اون حال نازنین رو دیدم که لخت لخت مثل دیشب بین دو تا پسره ولی هیچکدوم سیامک نبودن. دو تا دیگه رو هم نشناختم. هنوز توی پذیرائی و روی مبل بودن.
پیش خودم به نازنین گفتم: کون لقت. به سمت پارکینگ خونه رفتم.
از وقتی اومده بودم. ماشینهای بیشتری اومده بودن. همه خر پول و مایه دار بودن. هر چند اکثرشون ماشین بابا بود. از داشبورد ماشین، سی دی ای که نادر داده بود برداشتم. به خودم میبالیدم که موقع اومدن به پارتی سی دی رو با خودم آوردم. خیلی مغرور و پیروزمندانه اومدم توی سالن اصلی. نازنین و اون دو تا پسرا رو ندیدم. از کنار اتاق نیمه در باز هم دیدم اونها جفتشون جور شده. دو تا پسر با دو تا دختر. رفتم داخل اتاقی که نیوشا بود.
گفت: جالبه. فیلم سوپر گذاشته بود. و جالبتر توی این فاصله کسی اونجا نیومده بود. از طرز لباسش معلوم بود تازه با خودش مشغول میخواسته بشه. رفتم سمت دستگاه .
سینک دستگاه رو اجکت کردم.
گفت : داشیم حال میکردیم.
گفتم: ناراحت نشو من هستم. الان کار واجب تر داریم بیا. از روی مبل روبروی تلویزیون اومد. فیلم رو براش گذاشتم. سرخ سرخ شد. فهمید کسی که باهاش دوست بوده کیه. فیلم دقیقا صحنه ای بود که سیا کیرشو تو کس ساناز کرده بود و تلمبه میزد. و چهره ها کاملا واضح.
به خودم گفتم چه عجب امشب یه چیزی انجام دادیم که تازگی داره.
گفتم: من اینطوری چهره واقعی ساناز رو فهمیدم.
پرسید کی بوده.
جواب دادم: دو هفته پیش.
دیدم زد زیر گریه. گفتم : چرا گریه میکنی ؟
گفت: این مال همون شبه. سیا همینطوری بود. حشری حشری. منو از بغل یکی دیگه در آورد.
احساس غرور کردم . با هم مشروب زیادی خوردیم. فقط من حس خوشی داشتم. دردی رو هم احساس نمیکردم. ... گریه هاش به هق هق افتاده بود. ......
حرفشو نتیجه گیری کردم: پرده برداری؟
زار زار گریست.
گفتم: شماها که خودتون میپذیرین بیاین توی پارتی. پس چرا دیگه بعدش شاکی میشین.
گفت : من از پرده ناراحت نیستم. از خیانت ناراحتم .
بعد کمی از عشقولانش گفت.....
گفت: فرداش خیلی راحت بهم گفت: ما بدرد هم نمیخوریم.
گفتم: فکر میکنم این کارها از دسیسه های سانازه. منم کم مانده بود گرفتار چشمان نافذش بشم. شدم ولی نه تا این حد.
گفت: اگه تو فکر میکنی من امشب مطمئن شدم. پرسیدم چطوری؟
گفت: موقعی که رفتی سراغ نادر .....
پرسیدم : مگه نادر رو میشناسی؟
گفت: باهام میخواست سکس کنه خودشو معرفی کرد.
گفتم: داشتی میگفتی .
گفت: موقعی که رفتی سراغ نادر، شنیدم ساناز به سیا گفت امشب نوبت نازیه.
شوکه شدم. گفتم: نازنین؟
گفت: نمیدونم کدوم بدبختیه.
گفتم : این بدبخت دختر دائی بیخبر از همه جای منه. اما رفتم بیرون با کس دیگه ای بود.
گفت: اگه امشب تازه اومده باشه. غریبست. اونا هم اجیر شده های سانازن با واسطه سیامک.
معادله دو مجهولیم که دلتای منفی داشت این دفعه ریشه مضاعف پیدا کرد. با عجله دست نیوشا را گرفتم و گفتم باید کمکم کنی.
منو خوب درک کرد وبا من اومد. بدی کار به این بود که نیوشا نازنین رو نمیشناخت. اگر هم میشناخت همه مثل هم لخت بودن. حجم بالای کس بازار وسط پذیرائی بود و خیلیهای دیگه هم توی اتاقها. به سرعت، سراغ نازنین رو گرفتم. هیچ کس هم اونو نمیشناخت.
اتفاقا اتاقی که نیوشا پرده برداری شده بود هم سر زدیم نبودند. بالاخره پویا که کمی از ماجرای اتاقها خبر داشت رو دیدم. نمیدونستنم چی میگم .
پرسیدم امشب کجا پرده بر میدارن. در حال مستی قهقه میزد و گفت بالا. طبقه پائین این ساختمون یک سالن بزرگ در وسط داشت. دفعه پیش اینا رو دیده بودم. در اطراف این سالن که پذیرائی میگفتند سه اتاق خواب در انتهای سالن بود. و دست چپ یک آشپزخونه اپن بزرگ. معلوم بود تازگیها یک تیغه جدا کننده دو تا سالن رو برداشتن و جاش پله گذاشتن. پله مارپیچی هم از طبقه پائین به بالا بود اما کنار سالن بود. به سرعت رفتیم بالا. دیگه به این فکر نکردم که راست میگه یا چون مسته قاطیه. آرش همیشه تاکید داشت در اتاقها باز باشه. طبقه بالا بیشتر اتاق بود . نمیگم مثل مسافرخونه ولی به شکلهای مختلف اتاق بود. همه هم اتاق خواب نبودن. در اتاق بسته ای منو آتشی تر کرد. این در بر خلاف درهای دیگه از بالا شیشه نداشت. به بیرون هم باز میشد. بالا همهمه صدا زیاد بود.
جیغهای خفیفی رو میشنیدم. دفعه پیش بالا نیومده بودم. میخورد انباری باشه. در رو باید میکشیدم.
حدودا ساعت 2 بود و صدای توی این خونه فقط جیغ و آه بود. حتی آرش رو هم دیگه ندیده بودم. این پارتی تا صبح ادامه داشت. حالا این آرش چه تخمی داشت نمیدونم. دفعه پیش که حتی بعضی از دخترها و پسرها صبح حموم کردن و رفتند. دیدم نیوشا تاپشو در آورد. شرت هم نداشت . توی اون اتاق وی سی دی جا گذاشته بود.
گفتم: داری چی میکنی.
گفت : اسلحه ای جز این ندارم. رفت پائین. بعد از این دو سال هنوز نفهمیدم چرا لخت شد بعد رفت. میتونست بره و بعد لخت بشه. من همچنان با در اتاق تقلا میزدم. خیلی نگذشت. تا اینکه دیدم آرش نیمه مست اومد. بدون توجه به من در حالیکه میگفت: کدوم احمقی اینو بسته هر چی سعی کرد نشد. به سمت آرش رفتم توی صورتش نگاه کردم.
بهش گفتم : زود باش یه کاری کن. تو مثلا میزبانی باید محافظ همه باشی. گفت برین سراغ لاله. با نیوشای لخت دنبال لاله بودیم که یاد آشپزخونه افتادم. سریع خودمونو رسوندیم اونجا. دنبال دسته ای چیزی که کمی تخت وسفت باشه بودم. نیوشا یکی دو کارد آشپزخونه و حتی کفگیر پیدا کرد.
ولی ملاغه ای که من پیدا کردم چیز دیگه ای بود. مثل کوزه های قدیمی یا آفتابه لگنهای فلزی که حالا دکور خونه ها شده. این ملاغه با دسته دراز و تختش هم به دیوار آویزان بود. اونو برداشم و نیوشا هم آمد. قفل در معمولی مثل درهای دیگه اتاقها بود. ولی چارچوب در فلزی بود . به هر حال زورم کافی نبود . دسته ملاغه هم شکست. وقتی میگم زمونه زمونه کثیفیه چون هیچ کس به داد دیگری نمیرسه.هرچی داد میزدم صدا نمیشنیدم. داد میزدم نازنین. دیگران فکر میکردن چون مستم عربده می کشم. همه هم تو حال خودشون بودن. در هم که باز نمیشد. توی اون حال و هوا صدا دری اومد و یکی داد زد نیما کمکم کن.
برگشتیم دیدیم نازیه. از صدای ما اومده بیرون و افتاد دم در. من در اون اتاق رو هم باز کردم ولی کسی توش نبود. به هر حال خودم رو به نازنین رسوندم و بردمش توی اتاق. وقتی وارد اتاق شدیم و نازنین رو روی تخت خوابوندم دیدم نازنین با پاهائی خون آلود و چشمهائی سرخ توی اتاق افتاده.اتاق روشن بود. نیوشا که به محض دیدن این صحنه بیرون رفت با یک لیوان آب برگشته بود. دستمو گرفتم زیر سرش و کمی آب بهش دادم. حالش بهتر شد. صداش کردم. چشمش رو کمی باز کرد و فقط یک کلمه گفت: ساناز.
بلندش کردم و با کمک نیوشا که حالا تاپش رو هم پوشیده بود. از پارتی اومدیم بیرون. قبلش سعی کردم ساناز رو پیدا کنم ولی ندیدمش. تنها راه بهتر شدن حال هممون بیرون رفتن از اونجا بود.
نیوشا گفت سی دی رو جا گذاشتیم. برگشت تا اونو بیاره. هر طوری بود نازنین رو سوار ماشین کردم. نیوشا پشت سر ما رسید. و سوار شد.
گفتم: آوردی؟
گفت: نبود. دیگه برام این جور چیزها مهم نبود.
بعدا فهمیدم این سی دی توسط لاله برداشته شده بوده. توی ماشین یاد دائی و زن دائیم افتادم که الان نگران بچه شونن. موبایلم رو نگاه کردم دیدم بعله تماس گرفتن و من هم جواب ندادم.
توی اینجور مهمونیها مخصوصا موقع سکس زنگ مبایلم رو قطع میکردم. و هر از گاهی بهش نگاه. ولی اون شب اصلا نگاه به خودم هم نکرده بودم.
پوشیدن لباس هم وقت از ما گرفت. نازنین رو روی صندلی عقب خوابوندیم. نیوشا هم اومد جلو نشست. ساعت تقریبا داشت 2.5 میشد. دم در خونه بپاهای آرش همچنان به پا بودن. در باز شد و اومدیم بیرون. اونا فقط بپای بیرون بودن. توی اون ساعت شب باید سریع خودمو به یه خونه میرسوندم.
به نیوشا گفتم چه کنیم ؟
گفت : بریم خونه ما؟
بدون هیچ حرفی قبول کردم. خیلی به اونجا نزدیک بود. توی اون راه کوتاه مبایلم زنگ زد. جواب دادم . دائیم بود. ناراحت و نگران . گفتم نازنین با منه. اتفاقی همدیگه رو دیدیم ....
دائیم به من اعتماد کامل داشت. من هم از روی همین اعتماد کامل و اینکه نیوشا برادر بزرگتر نداشت خودم رو در برابر نازنین مسئول میدونستم. هر طور بود اطمینانی بهش دادم. به خونه نیوشا رسیدیم . کسی خونشون نبود.
گفت: رفتن مسافرت و من هم بخاطر کنکور نرفتم. خونه خالی کرده بودن که ایشان درس بخونه.
نازنین بار اول بود که کنکور میداد و نیوشا بار دوم میخواست امتحان بده. خونشون مثل خونه آرش ویلائی نبود اما بزرگ و مایه داری بود. با ماشین وارد پارکینگ خونه شدم. نازنین هم حال خوشی نداشت. هیچ کاری نمیشد توی اون موقعیت بکنیم. بردیمش بالا توی خونه.
نیوشا کلی ازش پذیرائی کرد و با دادن آب میوه سر حال آوردیمش. هر چند از اتفاق پیش آمده گریان بود ولی نیوشا از پرده برداری خودش که گفت: نازنین آرامتر شد.
توی اون موقعیت نمیشد نازنین رو بخاطر موندنش توی مهمونی سر زنش کنم.
زنگ ساعت دیواری خونه ساعت 4 صبح رو خبر میداد. نازنین رو روی مبل همونجائی که دراز کشیده بود خوابوندیم. نیوشا زود تر ازمن رفت. وقتی نازنین کاملا خوابید. سر مو چرخوندم دنبال توالت خونه میگشتم. از سر شبی که از خونه بیرون زده بودم رادیاتورم رو خالی نکرده بودم.
جوش جوش بود. همینطور که سر چرخوندم چشمم به آئینه تمام قدی افتاد که درست نیوشا رو که توی اتاقش رفته بود نشون میداد. در اتاقشو نبسته بود. متوجه شدم که هدیه امشب منه. اما من کاملا خسته بودم. از توی آینه بدنی خوش استیلتر از نازنین داشت. با اینکه یک بار هم توی خونه آرش لخت شده بود ولی به این زیبائیش دقت نکرده بودم.
بلند شدم. به سمت اتاقش رفتم. شرت و سوتینشو پوشیده بود.
گفت: بفرما. مجلس بی ریاست. رفتم تو. به اتاق زیباش نگاه کردم. در و دیوارش از عکس خواننده های سکسی کاغذ دیواری شده بود. اما نظم چسبوندن اونها روی دیوار خیلی زیباتر بود.
بهم نزدیک شد و گفت: دوست داری خستگی از تن هر دوتامون خارج بشه.
طفره رفتم و گفتم: آره ولی داره صبح میشه و خواب بیشتر حال میده.
خوب منو درک کرد. گفت : قول میدی امروز با هم باشیم.
گفتم: باشه. باشه. فقط بگو توالت کجاست.
گفت : اونجا. ته اتاقشو نشون داد. دیگه هیچی نگفتمو دویدم. اتاقش الحق بزرگتر از اتاق خواب من بود. و نظم توش نشان از سلیقه نیوشا بود. وقتی وارد شدم دیدم حمومه و توالت فرنگی حاضر. کمربندمو باز کردمو مشغول شدم. نیوشا با همون دو تیکه لباس اومد تو .
پرسید: راحت شدی؟
جواب دادم : آره. اما یه سوال .
گفت: چیه؟
گفتم: توی این خونه به این بزرگی حموم چرا اینجاست.
خیلی جدی گفت: اینجا هر اتاق خوابی سرویس جداگانه داره.
به خودم گفتم : احمق جان اینجا خیلی بالاتر از اونجائیه که زندگی میکنی. مثلا ما هم بالا شهریم. اما اینا بالاتر بودن. دیگه کارم تموم شده بود .
پاشدم . دستهای نیوشا رو حس کردم که کمرم رو گرفته. و از پشت خودشو به من می مالید. از پشت دست راستشو آورد و کیرم رو گرفت. با اینکه خسته بودم خوابم میومد اما کیرم بیدار و آماده باش بود. دستشو گرفتمو از کیرم جدا کردم. چرخیدمو به چشمهاش نگاه کردم بهش گفتم الان من هیچ حالی نمیتونم بهت بدم.
گفت: پس بریم بخوابیم. سریع اومدم بیرونو سری به نازنین زدم. خواب بود. برگشتم به اتاق نیوشا. حالا دیگه باز هم لخت لخت بود. من هم لخت شدمو با شرت خوابیدم.
خودشو بهم نزدیک کرد. بدنم داغ داغ شد. خودمو بهش چسبوندم و اون هم دستشو توی شرتم کرد. وای عجب حالی داشت. فقط یادمه داشت باهش بازی میکرد که خوابم برد.
با صدای نازنین که میگفت: نیما جون. عزیزم. چشمهامو باز کردم.
نازنین دیشبی نبود. چرخیدم . دیدم نیوشا نیست.
پرسیدم نیوشا؟
گفت: حمومه. بوی عطری که به تنش زده بود حسابی بینی آدم رو نوازش میکرد. نیم خیز بلند شدم. لبشو نزدیک کرد و بوسه از لبش ربودم. لباسهای دیشبش نبود.
از روی تخت اومدم پائین. فقط شرت پام بود. خواستم لباسهای دیگمم بپوشم که نیوشا گفت: حموم نمیری؟
جواب دادم : نه. حسش نیست. اینجای قضیه رو کش ندم. صبحانه که چه عرض کنم دیگه ظهرانه بود خوردیم و زدیم بیرون. ساعت طرفای 11 بود. نازنین رو رسوندم خونشون. خودمم خونه دائی تلپ شدم. فقط منتظر دائی بودم. به هر حال دیشب اولین شبی بود که نازنین مرموزانه خونه نبود.
دائی اومد و هرطوری که بود مساله فیصله پیدا کرد. زیاد گیر نبود. به نازنین هم گفتم با وجودی که به حرف من گوش ندادی ولی بهت قول میدم انتقام سکسی که با تو کردن بگیرم.
گفت: چطوری؟ گفتم: اون با من، تو فعلا به کنکور فکر کن. ماحصل اون روز این بود که فهمیدم دیشب نازنین به سانازاعتماد کرده.
هر چند از پرده برداری هم ناراضی نبوده ولی اونا بد جور باهش رفتار کردن. بهر حال سکس پارتی بود. فرصت نشد تا براتون از وسط سالن بگم. هرچند دیگه همه میدونن اون وسط چه خبره. عصر همون روز تقریبا ساعت 5 موقعی که خواستم از نازنین جدا بشم پرسید: امشب میخوای بری خونه نیوشا.
گفتم: معلوم نیست اما اگر هم برم بخاطر کارهای دیشبی که برای تو انجام داد. البته سکس هم بعید نیست.
گفت: حقم که اینطوری بشم. برو خوش باشی. توی این حرفش خیلی چیزها میشد بفهمی.
رفتم خونه. همون حرفهائی که برای دائی سر هم کرده بودم ، توی خونه تحویل دادم. ولی خیلی ساده تر. عادت داشتم شبها با دوستام بیرون باشم. حساسیت این دفعه بیشتر روی نازنین بود. حساسیتی که دائیم روی نازی داشت پدرم روی نیکتا ، خواهرمو میگم، نداشت. همچنین تا رسیدم خونه مادرم گفت آرمین امشب میان اینجا. جائی دیگه نری. بگذریم.
همش به امشب و اتفاقاتی که میخواست بیفته فکر میکردم. چند بار توی این خیالات خواستم جق بزنم. اما منصرف شدم. میخواستم تمام قوام رو برای امشب بزارم. امشب خواهرمو و نامزدش که هنوز عقد هم نکرده بودن خونه ما بودن. از طرفی مادرم هم خواسته بود امشب رو بیرون نرم.
چون پدرم دیر میومد و نامزدمون هم تازه آشنا. پس باید مهمونداری میکردم. هر چند اون از خداش بود من نباشم نیکتا رو یه بار دیگه به فیض برسونه.
ادامه دارد .....
Posted by admin at March 3, 2006

