جستجو در این سایت
نقشه سایت
بایگانی
 
لینکهای سکسی روز
پسری در بهار - قسمت هفدهم



نميدونم چقدر گذشته بود اما حس میکردم کمی سرعتمون زياد شده. دستمو که داشتم باهاش پشت کمرش رو لمس میکردم آوردم جلو تا یکم از هم فاصله بگیریم. لبشو جدا كردو همدیگه رو نگاه كردیم. همونطوری كه از پشت دراز میکشید روی تخت، دست منم كشيد طرف خودشو مجبورم كرد روش دراز بكشم. بدون توجه به موقعيتمون لبامون بهم قفل شد و بازی شروع شد. تقریباً یک ساعتو خورده ای از اون جریان گذشته بود، توى هال نشسته بودمو همش با موهام ور ميرفتم كه نريزه روی صورتم. همیشه بعد از حموم اینجوری میشدو کلافم میکرد. سیگاری که توی دستم...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت هفدهم"

Posted by Mandana at June 23, 2008 - 3:45 PM


پسری در بهار - قسمت شانزدهم



چند دقیقه ای بی هدف همینجوری توی خیابونا گشتیم که بنفشه گفت بنفشه_ خب كجا بريم؟ من_ وقت كه داريم بزن بريم لب دريا، بدجوری هوس كردم بنفشه_ پس محكم بشين. يكم با محبت نگاهم كرد یهویی بلند گفت پس پيش به سوى دریا من_crazy چند دقیقه بعد رسیدیم جایی که میخواستیم. ماشین رو پارک کردیمو پیاده راه افتادیم سمت ساحل. ساحل زياد شلوغ نبود، خوشبختانه آفتاب هم زيادى اذيت نمى كردو هوا خيلى ملايم بود. مثل عادت هميشه خيلى آروم رفتم جلوتر لب دريا واستادم یه چند تا نفس عميق كشيدم. با خودم گفتم چقدر اين صدا آرامش بخشه،...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت شانزدهم"

Posted by Mandana at June 23, 2008 - 3:43 PM


پسری در بهار - قسمت پانزدهم



با اينكه حتی ديشب دير تر از خود نگين خوابم برد اما زودتر از همه پاشدم. اونم چون بدنم عادت كرده بود صبح زود از خواب بيدار بشه. از روی تخت پاشدم رفتم طبقه پایين ديدم هيچ خبری نيست. خواستم برم صداشون كنم اما بى خيال شدم. یکم توی خونه چرخ زدم تصمیم گرفتم از ویلا بزنم بیرون. رفتم سمت اطاق برادر بنفشه همون اطاقی که دیشب توش خوابیده بودم. از توی كمد برادرش يه گرمکن برداشتمو روی لباساى خودم پوشیدمو راه افتادم سمت در و از ويلا زدم بيرون. هواى مرطوبش، بوي سبزی و تازگیۀ درختاش يه محیط فوق...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت پانزدهم"

Posted by Mandana at June 13, 2008 - 3:40 PM


پسری در بهار - قسمت چهاردهم



ساعت رو نگاه كردم خيلى وقت بود كه داشتم پياده تند تند راه ميرفتم. سیگارمو پرت كردم توی جوب، به خودم گفتم چرا به خاطرۀ پرستو فكر ميكنم؟ دنبال چى ميگردم آخه؟ از چى ميخوام فرار كنم؟ شايد از بنفشه. شايد مرور اون لحظه ها با پرستو داشت پشت دستمو كه داغ كرده بودم بهم نشون میداد. اما پس چرا با اين همه درد بازم صورت بنفشه توی ذهنم بود؟ خدايا كمكم كن. با خودم زمزمه میکردم: همه جا سردو سیاه رو لبام ناله و آه سر من بی سایبون نگهم مونده به راه دست من غمگین و سرد تو...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت چهاردهم"

Posted by Mandana at June 12, 2008 - 3:37 PM


پسری در بهار - قسمت سیزدهم



چند شب بعد از اون شبی که رفته بودم خونۀ نگین و شام با هم بودیم، توی بالکن واستاده بودمو سيگار ميكشيدم كه صدای زنگ خوردن مبايلم از توی اطاقم اومد. رفتم تو اطاق روی صفحۀ مبایل رو نگاه کردم شماره نا شناس بود. با خودم گفتم جواب بدم، ندم. چون حوصله نداشتمreject كردمو سعى كردم با صداى ياور كه از استریو اطاقم پخش ميشد تنهايى خودمو پر كنم. چند لحظه بعد دوباره مبایل زنگ خورد و همون شماره بود. گفتم عجب سیریشیه ها، جواب دادم ببينم طرف دردش چيه من_ بله با كمال تعجب با همون جمله اولش شناختمش،...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت سیزدهم"

Posted by Mandana at June 5, 2008 - 3:35 PM


پسری در بهار - قسمت دوازدهم



آروم دستمو ميكشيدم روی چونم همونجايى كه پسره مشت زده بود. با حرص نفس میکشیدمو تو حال و هواى خودم بودم. سیگارو از روی ميز رو به روم برداشتم روشن كردم پاکتو فندکو انداختم روی ميز. يكم كه گذشت چشمم افتاد به يه دختره كه روی چند تا مبل اونطرف تر از من نشسته بودو ذُل زده بود به من. يكم نگاش كردم كه بى خيال ما بشه اما ول كن نبود. برام اصلاً مهم نبود، همینجوری کامهای عصبانی سنگين از سيگار میگرفتمو به گذشته فكر ميكردم. ديدم دختره از جاش پاشد با پر رویی بی نظیر خودش بسته سیگارو...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت دوازدهم"

Posted by Mandana at June 4, 2008 - 3:34 PM


پسری در بهار - قسمت یازدهم



صبح خيلى زود از خواب بيدار شدم، ساعتو نگاه كردم توی همون حالته کسلی و خواب آلودگی خندم گرفت، بدنم عادت كرده بود كه اون وقت صبح حتى اگه ساعت زنگ نزد بيدار بشه. خواستم دوباره بخوابم اما اين شیکم وامونده بس كه قار قور ميكرد بهتر ديدم فعلاً به فكر اين نيم وجبی باشم. از تخت پریدم پایین رفتم آشپزخونه زير سماور رو روشن كردمو رفتم يه آبى به سر و كلم بزنم. توی آينه چشمم به خنده روی لبم افتاد به خودم گفتم چه عجب يه روز صبح نق نق نميكنى! نیشت بازه! جواب دادم چيه به ما...

ادامه داستان "پسری در بهار - قسمت یازدهم"

Posted by Mandana at May 24, 2008 - 3:30 PM



آرشیو