صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / سکس در ایران / زن ايراني، تصويري خارج از كادر!
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 28 Oct 2006 01:11 | ویرایش بوسیله: EsteghlalSS


اين مقاله ي مهم در رابطه با دخترهاي ايراني هست و واقعا تاسف داره براي اين ذلتها برا دختران نجيب ايراني كه 000 :(

و سوال اينه كه نظرتون راجع به رفتن دخترهاي ايراني به كشورهاي ديگر چيست



پيچيدگي جوامع بشري در قرن بيست و يكم به آنجا رسيده كه روابط جنسي، كه جزء ابتدايي‌ترين مسائل انساني است، به پيچيده‌ترين مسئلة اجتماعي تبديل شده است. بهره‌جويي مادي از اين رابطه تا به آنجا پيش رفته كه شبكه‌هاي اقتصادي «زن» را مانند كالايي صادراتي در فهرست اقلام سودآور قرار داده‌اند و با تمسك به هر وسيله‌اي راه را براي كسب درآمد هرچه بيشتر خود فراهم مي‌كنند.
در روزگاري كه كوتاه‌ترين سفر تفريحي مي‌تواند سرآغاز راهي بي‌برگشت باشد، زنان اطلاع‌رساني و اعلام خطري را كه در مسير زندگي دختران جوان وجود دارد وظيفة خود مي‌داند. هرچند به‌عنوان رسانه‌اي نوشتاري ابزاري جز ارائة صريح تصاويري واقعي از آنچه آن سوي مرزها مي‌گذرد در اختيار ندارد.
پيش از اين نيز گفتيم كه فرهنگ‌سازي تدريجي درست‌ترين راه است، اما در برابر هجوم طوفاني كه تومار زنان ما را درهم مي‌پيچد چگونه مي‌توان ساكت ماند؟


سالن بزرگ است و نيمه‌تاريك. به‌زحمت مي‌شود چهره‌ها را تشخيص داد. فقط رنگ لباس‌هاست كه افراد را مشخص مي‌كند. مردان عرب، همه، لباس‌هاي بلند سفيد پوشيده‌اند.
وسط سالن، سن بزرگي برپا شده، گروه اركستر هم همان‌جا مستقر شده است. مردي ميكروفن در دست مي‌خواند: ديوونه، ديوونه، ديوونه شو، ديوونه...
دختر بلوز سفيد شب‌رنگ پوشيده با شلوار جين. موهايش كوتاه است. آنها را طوري آرايش كرده كه بخش عمده‌اي از صورتش را مي‌پوشاند. در ميان جمعيت مي‌رقصد. به‌سختي، با خستگي. حركات دست‌هايش از موزوني بيرون آمده. تلاش مي‌كند حركاتش چشمگير باشد. نگاهش به‌سرعت روي مردها مي‌چرخد. دنبال نگاهي مي‌گردد كه روي او ثابت مانده باشد. مردي با لباس بلند سفيد، دستش را بالا مي‌برد. با انگشتان اشاره مي‌كند. مردي قوي‌هيكل ـ از نگهبانان ديسكو ـ به سمت مرد مي‌رود. مرد در گوشش چيزي مي‌گويد. مرد قوي‌هيكل به دختر نگاه مي‌كند. دختر حركاتش را سامان مي‌دهد. كمي آرام‌تر، موزون‌تر.
ساعت سه و بيست دقيقة بامداد است. او فقط ده دقيقه فرصت دارد. اگر امشب هم مشتري نداشته باشد سومين شبي است كه بايد به خانه برود، تنها. اگر تا سه روز ديگر سه هزار درهم به ارباب ندهد، بايد به ايران برگردد، دست خالي. حركاتش موزون‌تر مي‌شود. رو به مرد مي‌كند، لبخند مي‌زند.
موسيقي تمام مي‌شود. خواننده صدايش را در محيط پر از دود رها مي‌كند: ديوووووونه... و به جمع شب‌به‌خير مي‌گويد. چراغ‌ها روشن مي‌شود. دختر دستي به موهايش مي‌كشد. آنها را در صورتش پريشان مي‌كند. به سمت ميزش مي‌رود. از جلو مرد مي‌گذرد. مرد اسكناس لولـه‌شده‌اي را به سمت دختر مي‌گيرد. دختر با ظرافت اسكناس را از دست او مي‌گيرد. قلبش مي‌تپد. پشت ميزش مي‌نشيند. قبل از آن‌كه پول را در كيفش بگذارد، آن را باز مي‌كند. صد درهم. بدون شماره تلفن!
منتظر مي‌ماند. همه دارند مي‌روند. بلند مي‌شود. تا جلو درِ ديسكو هم كسي كاري با او ندارد در راهرو تنگ همه به هم تنه مي‌زنند. جلو در اين پا و آن پا مي‌كند. كسي نمانده. هنوز دو تاكسي در انتظار مسافر ايستاده‌اند. به عربي دست و پا شكسته‌اي مي‌گويد: «برو قهوه‌خانة...»
خيابان‌ها شلوغ است. همة بارها و ديسكوها تعطيل شده. همه در راه‌اند.
تلفن همراهش را از كيف بيرون مي‌آورد. شماره‌اي مي‌گيرد: «سلام، فرزانه، من الان آمدم بيرون. مشتري نداري؟ تنهايم.»
تلفن را توي كيفش مي‌گذارد.
ـ چي شد، مشتري نداشت؟
نگاهم مي‌كند.
ـ قرار شد زنگ بزند.
موهايش را پريشان مي‌كند روي صورتش. سيگارش را روشن مي‌كنم.
ـ يك سال پيش آمدم اينجا. مادرم تازه مرده بود. كسي را نداشتم. پدرم هم رفته بود سراغ زني كه دوستش داشت. مدام مي‌رفت مأموريت. دفعة اول با پريسا آمدم. آن‌قدر كه توي گوشم خوانده بودند دختر زشتي هستم، هيچ‌وقت به هيچ مردي نگاه نكرده بودم. دروغ نگويم، مردهاي شيرازي هم هيچ‌وقت به من نگاه نمي‌كردند. وقتي روسري سرم است، صورتم كامل ديده مي‌شود ولي اينجا مي‌توانم موهايم را بريزم روي صورتم. مردهاي اينجا اول به هيكل نگاه مي‌كنند. انگار پوشيه‌اي كه زن‌هاي خودشان مي‌زنند، عادتشان داده كه به صورت نگاه نكنند.
ـ اولين مشتري را چطور پيدا كردي؟
ـ به‌راحتي، توي همين ديسكو، وقتي فهميد كه هنوز دخترم، با عجله گفت حاضر است 10 هزارتا بدهد.
ـ حالا چه‌كار مي‌كني؟
ـ مي‌پلكم، يك‌سري مشتري ثابت دارم كه هر چند وقت يك مرتبه مي‌آيند سراغم. يكي دو تا هم رابط دارم. كفيلم هم آدم بدي نيست. تا وقتي پولش را سر وقت بدهي، هوايت را دارد.
به قهوه‌خانه رسيده‌ام.
ـ نمي‌آيي؟ ساعت نزديك چهار صبح است.
ـ نه، ترجيح مي‌دهم بخوابم. فردا شب كجا مي‌روي؟
ـ معلوم نيست. بهم زنگ بزن.
از تاكسي پياده مي‌شود. به راننده آدرس هتل را مي‌دهم. سر تكان مي‌دهد.
- There is no difference Between day and night here. Are you Iranian?
- Yes. Why do you ask this question?
- Every night, I pick up lots of Iranian passengers.
- Are they women?
- Yes.
ـ من از آنها فارسي ياد گرفته‌ام.
ـ پس چرا از اول فارسي حرف نزديد؟
ـ چون فكر مي‌كرديد من ايراني هستم.
ـ دوست نداريد فكر كنند شما ايراني هستيد؟
ساكت مي‌ماند.
ـ اهل كجاييد؟
ـ پاكستان.
رسيده‌ايم به هتل. پياده مي‌شوم. مقابل هتل هنوز شلوغ است. دو دختر زير بغل دختر ديگري را گرفته‌اند تا نيفتد. دخترها سوار اتومبيلي مي‌شوند كه من از آن پياده شدم.
كارمند هتل كليد اتاقم را كه مي‌دهد پوزخند مي‌زند. ياد دختري مي‌افتم كه زير بغلش را گرفته بودند. او هم ايراني بود. حتماً كارمند هتل پاسپورت مرا هم ديده است.
به اتاق مي‌روم. كفش‌هايم را به گوشه‌اي پرتاب مي‌كنم. پاهايم پس از 23 ساعت نفس مي‌كشند.

بيست و سه ساعت پيش براي رفتن به فرودگاه كفش‌هايم را پوشيدم و چمدانم را برداشتم تا به پرواز هفت و سي دقيقة صبح تهران ـ دوبي برسم. همه‌چيز تا قبل از عبور از خروجي نهايي عادي بود. اما بعد از آن...
مرد 45 ساله به نظر مي‌رسيد با موهايي جوگندمي، جليقة سفري و موبايلي كه از لحظة ورودش به سالن زنگ مي‌زد. باورم نمي‌شد كسي ساعت شش و سي دقيقة صبح پيگير معاملات تجاري باشد. دومين تلفن را كه جواب داد، نگاهش به من افتاد. كمي مكث كرد و بعد از صندلي‌اش بلند شد و روي صندلي مقابل من نشست. از تعجب شاخ درآوردم. به اطرافم نگاه كردم. حدود 100 زن و مرد و كودك در سالن نشسته يا ايستاده بودند و حرف مي‌زدند. در ميان اين جمعيت، من چه ويژگي‌اي داشتم كه مي‌توانست براي اين مرد مهم باشد؟
سنگيني نگاهش باعث شد به دنبال راهي براي رهايي بگردم. كيفم را زير و رو كردم. در يكي از جيب‌هاي متعددش توانستم كتابي بيابم: خانة امن، سيدابراهيم نبوي. سرم را به كتاب گرم كردم.
صدايي در سالن پيچيد: «مسافران پرواز... به مقصد دوبي براي سوار شدن به هواپيما...» سرم را بلند كردم. مرد همچنان مرا مي‌پاييد. بلند شدم و راه افتادم. در مسير بود كه راز اين كنترل و دقت را فهميدم. من تنها بودم، برخلاف ساير مسافران كه در گروه‌هاي دو، سه يا پنج نفره به سفر مي‌رفتند. مرد كمي جلوتر از من حركت مي‌كرد. دو زن در كنارش راه مي‌رفتند. صميمي‌تر از آن به نظر مي‌رسيدند كه فكر كنم در فرودگاه با هم آشنا شده‌اند.
وقتي در سالن ترانزيت فرودگاه دبي پياده شديم، صميميتشان بيشتر شد. مرد با يكي از خانم‌ها ـ كه حالا مانتو و روسري‌اش را روي دستش انداخته بود ـ مي‌خنديد. موقع خروج از در، مرد بار ديگر نگاهم كرد. سنگين و خشن.
ساعت نه و سي دقيقة صبح، در فرودگاه بين‌المللي دوبي، منتظر اتومبيل هتل بودم كه مرد جواني به سراغم آمد، بيست تا 20 تا 24 ساله به نظر مي‌رسيد، با عينك آفتابي و سيگاري در دست.
پرسيد: «منتظر سرويس كدام هتل‌ايد؟» نام هتل را گفتم. گفت: «همين چند دقيقه پيش رفت.» با عصبانيت گفتم: «مگر ليست مسافران را ندارند؟ چرا منتظر من نشدند؟» خنديد: «اينجا همه‌چيز روي قانون نيست. نصف ماشين كه پر مي‌شود، مي‌روند.» گفتم: «پس حالا چه‌كار كنم؟ تاكسي‌هاي فرودگاه مرا به هتل مي‌رسانند؟» گفت: «من منتظر مسافرم، اگر نيامد، مي‌برمتان.»
گرماي هوا كلافه‌ام كرده بود، سردرگمي در اولين ساعت ورود به دوبي نشانة خوبي نبود. مرد خودش را معرفي كرد: «من وحيد هستم. از 20 سال پيش در دوبي زندگي مي‌كنم. كارم رتق و فتق امور مسافران ايراني است. چه كساني كه براي تفريح مي‌آيند و چه كساني كه مي‌خواهند تجارت كنند.»
وقتي كولر اتومبيل را روشن كرد، كمي آرام شدم. هواي شرجي ساعت 10 صبح را نمي‌شد تحمل كرد. وحيد همچنان حرف مي‌زد.
ـ اينجا پاچه‌خوار زياد پيدا مي‌شود.
ـ شما اين اصطلاح را از كجا ياد گرفته‌ايد؟
ـ من فقط تلويزيون ايران را تماشا مي‌كنم. دلم لك زده براي ديدن تهران و رفتن شمال.
ـ خوب چرا نمي‌رويد؟
ـ نمي‌شود كار را ول كرد. دو روز نباشي، همه‌چيز از دستت درمي‌رود.
موقعي كه مستخدم هتل چمدانم را از صندوق عقب اتومبيل وحيد برمي‌داشت، وحيد كارتش را به دستم داد: «هر وقت كاري داشتيد، زنگ بزنيد.» به او گفته بودم كه براي تهية گزارشي از وضعيت زنان ايراني در دوبي به اينجا آمده‌ام. با شنيدن حرفم، صورتش درهم كشيده شد. كارت را در محل امني در كيفم گذاشتم.
براي گشتن در اين كشور كوچك وقت كمي داشتم. چمدانم را در اتاق گذاشتم و بيرون آمدم.

پله‌برقي عظيمي طبقة اول ساختمان سيتي‌سنتر را به پاركينگ مي‌رساند. جايي كه تاكسي‌هاي زيادي در انتظار هستند. چرخ‌دستي را به‌آرامي به جلو حركت مي‌دهم تا از روي ريل‌هاي پله‌برقي خارج شود. رانندگان تاكسي منتظرند. سه مرد در گوشة ديگري با هم حرف مي‌زنند. يكي از آنها به سويم مي‌آيد.
- Can I help you?
- Yes, please.
مرد ميانسال است، حدود 40 ساله. كراوات گلداري يقة پيراهنش را مرتب نگه داشته است. هنوز با مناسبات دوبي آشنا نشده‌ام. مرد چرخ‌دستي را به كنار اتومبيل مي‌برد. وسايلم را داخل صندوق عقب مي‌گذارد. درِ عقب اتومبيل را برايم باز مي‌كند. قبل از سوار شدن، نگاهي به اتومبيل مي‌اندازم. نشانه‌اي از تاكسي بودن در آن نمي‌بينم.
نام هتل را مي‌گويم و كارت هتل را به او مي‌دهم تا آدرس را ببيند.
- Are you married?
- Yes.
- Where is your husband?
- He is in Iran.
- Are you alone?
- Yes.
- Why did he let you leave by yourself?
- I’m a Journalist. I want to write a report about Iranian women.
مي‌خندد. نگاهم مي‌كند.
- Someone told me Arab men like Iranian women. Do you agree with them?
مي‌خندد. سر تكان مي‌دهد.
- You can find lots of Iranian women here.
- Do you like them?
- If you want to write a report about Arab men, I’ll talk to you.
مقابل هتل توقف كرد. وقتي از او پرسيدم چقدر بايد بپردازم چند لحظه سكوت كرد و بعد پرسيد:
- What’s your plan this afternoon?
- I have to meet one of my friends. Why do you ask this question?
- let me give you some advice. Next time you come here, make sure to bring your husband.
- It’s my job.
- But don’t come alone again.
به‌سرعت سوار اتومبيل مي‌شود و راه مي‌افتد. باورم نمي‌شود كه مردان عرب هم دغدغه‌هايي مشابه مردان ايراني داشته باشند.
عصر را در كافي‌نتي نزديك هتل مي‌گذرانم. كافي‌نت پر است از دختران و پسران چشم‌بادامي. سرعت اينترنت را نمي‌شود با سرعت اينترنت در ايران مقايسه كرد.
هوا تاريك شده، به هتل برمي‌گردم. در رستوران مي‌نشينم و سعي مي‌كنم بفهمم اطرافم چه مي‌گذرد.
چهار مرد عرب دور يك ميز نشسته‌اند، شام مي‌خورند و نوشيدني مي‌نوشند. صداي خنده‌شان فضاي رستوران را پر كرده است. دو زن فيليپيني كمي آن سوتر نوشيدني مي‌نوشند و چشم از مردها برنمي‌دارند. اما مردها مراقب‌اند لباس‌هاي بلند سفيدشان كثيف نشود و مدام مي‌خندند، بي‌توجه به هيچ زني.
شام را سفارش مي‌دهم. مشغول خوردن سالاد هستم كه سنگيني نگاهي را روي خودم احساس مي‌كنم. سر بلند مي‌كنم. يكي از مردها سنگين نگاهم مي‌كند. سعي مي‌كنم خودم را بي‌توجه نشان بدهم. ياد نصيحت مرد عرب مي‌افتم: «ديگر تنها به اينجا نيا!»
به خودم لعنت مي‌فرستم. شايد زماني‌كه سعي مي‌كردم از روابط اينها سر دربياورم، بيش از حد به آنها نگاه كرده‌ام، مثل زنان فيليپيني.
گارسون ظرف استيك را مقابلم مي‌گذارد. نوع غذاها و شيوة تزيينشان فرق چنداني با رستوران‌هاي ايراني ندارد. مي‌خواهم به گارسون سفارش روغن‌زيتون بدهم كه چشمم به چشم مرد عرب مي‌افتد. تيز نگاهم مي‌كند و دقيق. نگاهم را مي‌كشم روي صورت گارسون و سفارش مي‌دهم. هنوز صورت مرد عرب به سوي من است. بلافاصله مشغول خوردن غذا مي‌شوم، بي‌توجه به اطرافم. عصبي شده‌ام. سريع‌تر از هميشه غذا را مي‌بلعم. ظرف غذا كه تقريباً خالي مي‌شود، سرم را بلند مي‌كنم. مردها رفته‌اند. نفس راحتي مي‌كشم. از خوردن باقيماندة غذا لذت مي‌برم.
گارسون دستمال خيس بزرگي را به دستم مي‌دهد تا دست و دهانم را تميز كنم. دو مرد پشت ميز مقابل مي‌نشينند. سفارش قهوه مي‌دهم و كتاب خانة امن را از كيفم درمي‌آورم. ديگر جرئت نمي‌كنم بي‌پروا به اطرافم نگاه كنم. دو مرد عرب كه بلوز و شلوار پوشيده‌اند كنار شيشه‌اي ايستاده‌اند كه راهرو را از رستوران جدا مي‌كند. اين سوي شيشه دو زن موطلايي نشسته‌اند، سيگار دود مي‌كنند و نوشيدني مي‌خورند. انگار نه انگار كه دو مرد به آنها زل زده‌اند. مردها به شيشه مي‌زنند، زن‌ها بي‌توجه مي‌خندند. يكي از مردها شكلكي درمي‌آورد. زن‌ها انگار هيچ‌چيز نمي‌بينند. مردها خندان مي‌روند. زن‌هاي ديگري در لابي هتل نشسته‌اند.
قهوه را كه روي ميز مي‌گذارد، شروع مي‌كنم به خواندن كتاب. هنوز صفحة اول را تمام نكرده‌ام كه باز هم سنگيني نگاهي را احساس مي‌كنم. سرم را بلند مي‌كنم. مرد از ميز روبه‌رو زل زده به من. وقتي نگاهش مي‌كنم، لبخند مي‌زند. سريع به خواندن كتاب ادامه مي‌دهم. پنج صفحه از كتاب را زير سنگيني نگاه مي‌خوانم. كنجكاوي اذيتم مي‌كند. چرا چشم برنمي‌دارد؟ اهل كجاست؟ عرب است؟ ايراني است؟ پاكستاني است؟ هندي است؟ جرئت ندارم نگاهش كنم. به صداهاي اطراف دقت مي‌كنم. گارسون سر ميز آنها ايستاده.
«آب خنك.»
«نه بابا، واتِر پيليز.»
حس مي‌كنم تمام صورتم قرمز شده، اينها ايراني‌اند!
بيست و پنج صفحه از كتاب را مي‌خوانم. وقتي گارسون فنجان خالي قهوه را برمي‌دارد، سر بلند مي‌كنم. ايستاده است كنار شيشه، لبخند مي‌زند. سرخ مي‌شوم. سرم را پايين مي‌اندازم. چطور جرئت مي‌كند؟ مگر من چه كرده‌ام؟ نصيحت مرد عرب مثل پتك روي سرم مي‌كوبد: «ديگر تنها نيا!» صداي تق‌تقي عجيب توجهم را جلب مي‌كند. سر بلند مي‌كنم. صدا از سمت راست من است. ديوارة سنگي مشبكي مي‌بينم كه ديواري شيشه‌اي پشت آن قرار گرفته است. مرد كنار شيشه ايستاده و به آن ضربه مي‌زند.
احساس مي‌كنم دارم بالا مي‌آورم. به گارسون اشاره مي‌كنم: صورت‌حساب.
*
از قسمت پذيرش هتل به وحيد زنگ مي‌زنم و از او مي‌خواهم مرا به يك ديسكو ايراني ببرد. نيم ساعت بعد دربان هتل به لابي مي‌آيد و مي‌گويد اتومبيل بيرون منتظرم است.
تمام طول راه تندتند يادداشت برمي‌دارم. اطلاعات وحيد آن‌قدر ذي‌قيمت است كه نمي‌خواهم آن را از دست بدهم: «عيد فطر و عيد قربان اينجا از هميشه شلوغ‌تر است. فقط آن موقع مي‌تواني دخترهاي 13، 14 ساله را پيدا كني. براي عقد كردن هر كدام، 150 هزار درهم به واسطه مي‌دهند. او هم اگر خوش‌حساب باشد 20 تا 30 هزار تا به دختر مي‌دهد. بعد هم بستگي به شانس دارد كه شيخ نگهش دارد يا نه، بتواند پيش خانواده‌اش برگردد يا نه.
اينجا براي «زن» هر چه در جيب داشته باشند خرج مي‌كنند. همين عيد غدير يك مرد عرب سراغ من آمد. فكر مي‌كرد من هم جزء دلال‌ها هستم. دويست و پنجاه هزار درهم از بانك وام گرفته بود و مي‌خواست خوش بگذراند. يك ماهي در ديسكوهاي ايراني مي‌گشت. خانه هم نمي‌رفت و هتل مي‌ماند. بچه‌ها مي‌گفتند شبي پنج هزار درهم خرج دخترهاي ديسكو مي‌كند. بعد هم كه پولش تمام شد برگشت سر خانه و زندگي‌اش. خودش ماهي هفت هزار درهم حقوق مي‌گرفت.
يك خبر ديگر هم شايع شد كه نمي‌دانم شوخي بود يا جدي، مي‌گفتند: يك كارمند بانك خيلي كار باحالي كرد، 400 ميليون درهم از بانك دزديد و در عرض شش ماه خرج دخترهاي ايراني كرد. وقتي بانك فهميد، بدبخت را اخراج كرد! اين مردها در برابر زن نه غرور دارند نه شخصيت. همه‌اش به دنبال فحشا هستند.
يك‌بار مسافر برده بودم رالي. همان‌كه مسابقات خاورميانه‌اي‌اش اينجا برگزار شد. پنج‌تا مرد عرب نشسته بودند كنار پيست. يك رقاصه آورده بودند برايشان برقصد، 25 هزار درهم به او پول دادند براي سه ساعت رقص.»
مقابل هتل توقف مي‌كند.
ـ برو طبقة دوم. از سروصداي اركستر مي‌فهمي كدام ديسكو ايراني است.
ـ مگر با من نمي‌آييد؟
ـ نه، مسافر دارم، بايد بروم فرودگاه. هر مشكلي برايت پيش آمد به من زنگ بزن.
از درِ ديسكو كه وارد مي‌شوم، مي‌ايستم تا چشمانم به تاريكي عادت كند. صداي خوانندة زن فضا را پر كرده است. مردي قوي‌هيكل مقابلم مي‌ايستد:
ـ چه كار مي‌توانم برايتان انجام بدهم؟
ـ فقط يك صندلي خالي مي‌خواهم.
ـ با من بياييد.
تمام طول ديسكو را طي مي‌كنيم. از كنار ميزهاي مختلف مي‌گذريم تا سرِ ميزي مي‌رسيم با دو صندلي. زني تنها روي صندلي نشسته است. مرد محترمانه مي‌گويد: «اين خانم مي‌توانند سر ميز شما بنشينند؟» زن لبخند مي‌زند: «حتماً، بفرماييد.» هنوز روي صندلي جابه‌جا نشده‌ام كه گارسونِ فيليپيني را صدا مي‌زند و در گوشش چيزي مي‌گويد. چند لحظه بعد ظرفي بزرگ از ميوه‌هاي قطعه‌قطعه شده روي ميز قرار مي‌گيرد.
لي‌لي 45 ساله است، اما جوان‌تر به نظر مي‌رسد. حداكثر 37 يا 38 ساله. مي‌گويد كه دو دختر و يك پسر دارد. يك دختر و پسرش تهران زندگي مي‌كنند و يك دخترش در دوبي ازدواج كرده است. چهار نوه دارد كه همه مثل عسل شيرين‌اند.
زياد با من حرف نمي‌زند. بيشتر مشغول حرف زدن با تلفن همراهش است كه مدام زنگ مي‌زند. با بسته شدن درِ ديسكو مي‌فهمم كه ديگر صندلي خالي باقي نمانده است.
سالن مملو از جمعيت است. مرداني كه با لباس عربي يا لباس معمولي نشسته‌اند زنان را زير نظر دارند. كمتر ميزي است كه مرد و زن دور آن نشسته باشند. جمع‌ها يا زنانه است يا مردانه. تك و توك زناني هستند كه سر ميز مردها نشسته‌اند.
با پايان هر ترانه، كساني كه در حال رقص‌اند مي‌نشينند و نفسي تازه مي‌كنند. در همين رفت و آمدهاست كه لبخندها رد و بدل مي‌شود و دستمال‌هاي كاغذي!
نمي‌توانم جلو كنجكاوي‌ام را بگيرم. از لي‌لي مي‌پرسم: «ماجراي اين دستمال‌كاغذي‌ها چيست؟» با خنده درِ كيفش را باز مي‌كند و پنج شش دستمالِ تاشده نشانم مي‌دهد. لاي هر كدام را كه باز مي‌كنم، يك نام نوشته شده و يك شماره تلفن.
هم نرم است و راحت در دست تا مي‌شود، هم علامتي است كه كسي را مشكوك نمي‌كند. مي‌تواني به‌راحتي آن را روي ميزي جا بگذاري يا به دست كس ديگري بدهي.
ـ خوب، چرا اين كار را يواشكي انجام مي‌دهند؟
ـ مردها دوست ندارند رقيب داشته باشند!
دختر جواني صندلي را جلو مي‌كشد و با شيطنت به لي‌لي سلام مي‌كند و شروع مي‌كنند در گوش هم حرف زدن و پچ‌پچ كردن. دختر زيباست، از زيباترين دختران ديسكو. كت و دامن مشكي پوشيده با تاپ قرمز. موهايش را بالاي سرش جمع كرده، چهره‌اي اشرافي دارد، موقرتر از ساير دختران به نظر مي‌رسد. به دست‌هايش نگاه مي‌كنم. دستمال‌كاغذي در ميان انگشتانش ديده نمي‌شود.
لي‌لي مي‌گويد: «مريم از دخترهاي گل اينجاست. خانم‌تر از او پيدا نمي‌كني.» مريم لبخند مي‌زند. مي‌گويم: «براي تهية گزارش در مورد شرايط زنان ايراني در كشورهاي همساية ايران به اينجا آمده‌ام.»
مريم مي‌پرسد: «براي اطلاعات كار مي‌كني؟»
لي‌لي توضيح مي‌دهد: «بعضي‌ها مي‌آيند و با ما رفيق مي‌شوند. چند روز بعد گم مي‌شوند و مي‌روند. سر و صدايش وقتي درمي‌آيد كه مي‌خواهيم برويم ايران. همان‌جا توي فرودگاه...»
ـ قول مي‌دهم گزارشم كه چاپ شد برايتان بفرستم.
ـ نه عزيزم. بايد خودت برايمان بياوري.
هر سه مي‌خنديم.
لي‌لي مي‌گويد: «تا شيخ نيامده، هرچه مي‌خواهي بپرس.» و مريم با اولين سؤال من شروع مي‌كند به حرف زدن.
*
وقتي مريم چمدان‌هايش را مي‌بست، يك چمدان را به كتاب اختصاص داده بود. مي‌رفت تا در انگلستان در رشتة پزشكي تحصيل كند. پدرش تمام هزينه‌ها را تا قبل از پرواز پرداخته بود. گفته بودند برايش كار دانشجويي پيدا كرده‌اند و مي‌تواند هزينة زندگي‌اش را تأمين كند. به زبان انگليسي مسلط بود، براي همين به‌راحتي برايش پذيرش گرفته بودند.
در فرودگاه همه مي‌خنديدند، جز مادرش. «نگرانم مريم، تا رسيدي زنگ بزن.»
مريم مي‌خنديد. «مامان نترس. همه‌چيز رديف شده. باشد زنگ مي‌زنم.»
اما مادر راضي نمي‌شد. «مادر نشدي كه بداني چقدر سخت است. مواظب خودت باش.»
مريم دلش لرزيد. «قول مي‌دهم.»
مقابل در خروجي فرودگاه دبي، مردي كارتي را بالا گرفته بود. مريم خوشحال به سوي او رفت.
- Hi, good night.
مرد بي‌حوصله با لهجة غليظ جنوبي گفت: «درست حرف بزن ببينم چي مي‌گي!» مريم دلش ريخت.
«چيزي در دلم لرزيد. ترسيدم. فكر مي‌كردم چون مي‌خواهم بروم انگليس، تمام كساني كه مسئول انتقال من‌اند بايد آدم‌حسابي باشند. اما محمود، با آن لهجة عجيب و غريبش، تمام پيش‌بيني‌هاي مرا به هم ريخت. رفتيم حيات، يك هتل شش ستاره. دچار تناقض شده بودم. لحن حرف زدن محمود اصلاً با سر و شكل هتل نمي‌خواند. يك اتاق برايم رزرو شده بود.
هر شب به ديسكو هتل مي‌رفتم. محمود هم مي‌آمد. اما اصلاً از اين‌كه همراهي‌ام مي‌كرد خوشم نمي‌آمد. سر و وضعش به من و هتل نمي‌خورد. شب سوم بود كه برايم يك چمدان آورد. پرسيدم: اين چيه؟ گفت: يك هديه. رويم نشد ازش بپرسم چرا به من هديه مي‌دهد. فكر كردم شايد ازم خوشش آمده.»
همة لباس‌ها دقيقاً اندازة مريم بود، سايز 38. مريم براي هر يك از شب‌هاي باقي‌ماندة اقامتش در هتل يك لباس جديد داشت. لباس‌هايي شبيه لباس ساير دختراني كه به هتل مي‌آمدند، مد روز و شيك.
«باورم نمي‌شد كه اينها را محمود به سليقة خودش خريده باشد. كم‌كم به او و فضا عادت كردم. ديگر از خجالت يك گوشه قايم نمي‌شدم. از هر آهنگي كه خوشم مي‌آمد، بلند مي‌شدم و با آن مي‌رقصيدم. احساس آزادي مي‌كردم. كم‌كم با افراد و نگاه‌هايشان آشنا شدم. به نظرم مي‌رسيد نگاه‌ها تحسين‌آميز است. اما كسي به سويم نمي‌آمد. حتي هيچ‌كس با من حرف نمي‌زد، جز محمود.
آن دو هفته بهترين روزهاي زندگي مريم بود. محمود براي او 100 هزار درهم خرج كرده بود، از نتيجه هم راضي به نظر مي‌رسيد. مريم زيبا بود و خوش‌اندام.
تسلطش بر زبان انگليسي او را از ساير دختران ايراني متمايز كرده بود. دو هفته فرصت براي محمود كافي بود تا بهترين را براي او پيدا كند: «شيخ‌محمد قدبلند و سياه‌پوست بود. از اين عرب افريقايي‌هاي پولدار. چندبار او را در ديسكو ديده بودم. دخترهاي زيادي دور و برش مي‌پلكيدند. هيچ‌وقت نديده بودم كه به من نگاه كند. همين هم توجهم را جلب كرده بود.
دو هفته از ورودم به هتل مي‌گذشت كه يك شب محمود به اتاقم تلفن زد و گفت: امشب خيلي مراقب خودت باش. خوب لباس بپوش. شايد مهمان داشته باشيم. پرسيدم: توي اتاقم؟ گفت: نه، براي شام.
توي لابي نشسته بودم كه شيخ‌محمد كنارم نشست. نمي‌دانستم چه بگويم. به انگليسي سلام كرد، جواب دادم و خودش شروع كرد به صحبت كردن. مرد مهرباني به نظر مي‌رسيد. هنوز محمود نيامده بود. دلشوره داشتم. براي خوردن شام دعوتم كرد. مؤدبانه قبول كردم. فكر كردم شايد در درست شدن كار انتقالم به انگليس نقشي داشته.
نزديك دو ساعت در رستوران بوديم. كم‌كم به نظرم رسيد مرد جذابي است. خيلي مهربان نگاهم مي‌كرد. وقتي بعد از شام از من خواست تا اتاقش را نشانم بدهد، نمي‌دانستم در هتل اتاق دارد. قبول كردم.»
مريم مدت‌ها بعد فهميد كه يك طبقه از هتل هميشه در اختيار شيخ‌محمد است. آپارتماني اشرافي كه برخلاف منزل شيخ محمد كاملاً اروپايي تزيين شده و مريم ـ برترين سوگلي شيخ‌محمد ـ توانست پنج بار ديگر به آنجا برود.
ـ نمي‌خواهي برگردي ايران؟
ـ نه، پدر و مادرم فكر مي‌كنند من لندن هستم. كالج را تمام كرده‌ام و آمادة ورود به دانشگاهم. دارم تلاش مي‌كنم شايد بتوانم بروم. هنوز پذيرش نگرفته‌ام. شيخ‌محمد خيلي كمكم مي‌كند اما هنوز درست نشده.
ـ از شرايطت راضي هستي؟
ـ اِي، مي‌گذرد.
محافظ قوي‌هيكل ديسكو نزديك گوش مريم چيزي مي‌گويد. مريم از كيفش آينه‌اي درمي‌آورد و خودش را برانداز مي‌كند. لي‌لي به گونه‌اش مي‌زند: «خوشگلي بابا ول كن.» مي‌پرسم: «چي شده؟»
لي‌لي پاسخ مي‌دهد: «هيچي بابا، شيخ آمده، سوگلي بايد برود پيشش.»
مريم بلند مي‌شود: «آن پشت نشسته. به بهانة رد شدن، بيا ببينش. مرد بدي نيست.» مريم كه مي‌رود، سرك مي‌كشم. مردي سيه‌چرده و قوي‌هيكل لباس عربي بلند پوشيده و شال عربي روي سر انداخته. با ديدن مريم بلند مي‌شود. مريم به‌زحمت تا سر شانة او مي‌رسد. ميز مقابلشان پر مي‌شود از ميوه و بطري.
لي‌لي مي‌گويد: «چون شيخ‌محمد نفر اول بوده، توي هر ديسكو يا رستوراني، مريم بايد سر ميز او بنشيند.»
تلفن همراه لي‌لي مدام زنگ مي‌زند. فقط صداي لي‌لي را مي‌شنوم: «نه، كدام را مي‌گويي؟ آهان، آن دو تا خواهر، يكي مشكي پوشيده، يكي قرمز. خوب، فهميدم، هر دو تا؟! پولدار شدي؟ خبر بگير.»
بلند مي‌شود مي‌رود سراغ يكي از ميزها. دو دختر و چهار پسر دور ميز نشسته‌اند. دم گوش يكي‌شان چيزي مي‌گويد. برمي‌گردد دستمال كاغذي را روي ميز باز مي‌كند. تلفن همراهش زنگ مي‌زند. «شماره را گرفتم، لقمة گنده‌تر از دهنت برداشتي... با هم مي‌آيند...»
كم‌كم از روابط سر درمي‌آورم. اطراف ديسكو زنان ميانسالي نشسته‌اند كه كمتر از سر ميز خود بلند مي‌شوند. يا تنها هستند يا با يك يا دو دختر جوان.
همه‌شان مدام در حال حرف زدن با تلفن همراه‌اند. با حركت سر و چشم هم با مردهاي ميزهاي اطرافشان حرف مي‌زنند. آنها عامل جابه‌جايي بعضي از دستمال‌ها هستند. گاهي هم مسئوليت چانه‌زني را بر عهده دارند.
لي‌لي دوباره شروع مي‌كند به حرف زدن: «خودم دارم ديسكو مي‌زنم. دفعة بعد كه آمدي، بيا پيش خودم. ديگر لازم نيست پول هتل هم بدهي.»
مرد عربي رد مي‌شود. لي‌لي بلند مي‌شود، با صداي بلند سلام مي‌كند. مرد سري تكان مي‌دهد و مي‌رود.
ـ كفيلم بود. مرد بدي نيست. كفيلِ نصف زنان اين ديسكو است. خوش‌حساب است. از ما كه قديمي‌تريم كمتر مي‌گيرد، از جوان‌ترها بيشتر. من ماهي 1500 درهم مي‌دهم.
ـ كفيل يعني چه؟
ـ او كارهاي اقامتمان را درست مي‌كند. بعضي از زن‌ها را عقد مي‌كند، بعضي‌ها را به‌عنوان كارگر استخدام مي‌كند. مسئوليت ما در مدتي كه اينجا هستيم با اوست.
ـ تا حالا دخترهاي قاچاقي ديده‌ايد؟
ـ خيلي كم. شايد سالي دو يا سه مرتبه مي‌آورند، آن هم براي عيدها. اينجا به زنان زير 30 سال سخت ويزا مي‌دهند. براي همين مجبورند آنها را با لنج بياورند.
ـ با اين دخترها چه مي‌كنند؟
ـ دخترها لباس‌هاي گران‌قيمت مي‌پوشند، آرايش مي‌كنند و مي‌روند حَفْله، يعني جشن عيد. اگر خوش‌شانس باشند يك شيخ مي‌پسنددشان، اگر هم نپسنديد مي‌آيند توي ديسكوها.
صداي موزيك همچنان بلند است. مردي با تقليد از يكي از خواننده‌هاي لس‌آنجلسي آهنگ‌هاي شاد مي‌خواند و جمعيت روي سن مي‌رقصند. دختري با لباس شب‌رنگ توجهم را جلب مي‌كند.
ـ او را مي‌شناسي؟
ـ مي‌خواهي با او حرف بزني؟
ـ مي‌شود؟
ـ صبر كن برنامه تمام شود. آشنايتان مي‌كنم.
ساعت سه صبح است.
*
وحيد پشت تلفن مي‌گويد: «ميدان جمال عبدالناصر از ساعت هفت بعدازظهر به بعد پر است از دختراني كه تو دنبالشان مي‌گردي. فقط مراقب خودت باش. آنجا جاي امني نيست.»
از مسئول پذيرش هتل مي‌پرسم كه چطور مي‌توانم به ميدان جمال عبدالناصر بروم. مي‌گويد: «پياده بروي، نيم ساعت ديگر مي‌رسي آنجا.» كروكي مسير را برايم مي‌كشد. زني فيليپيني است كه فارسي را با لهجة غليظي حرف مي‌زند.
راه مي‌افتم. خيابان‌هاي دوبي عريض است و مرتب. سنگفرشي يك‌دست پياده‌روها را پوشانده، تك و توك افرادي در پياده‌روها قدم مي‌زنند يا براي خريد وارد فروشگاهي مي‌شوند.
به ميدان جمال عبدالناصر كه مي‌رسم ساعت از هفت گذشته و هوا رو به تاريكي مي‌رود. ميدان بزرگي است با ورودي‌هاي متعدد. در حاشية ميدان، چند مركز خريد سه‌طبقه قرار گرفته است. دور ميدان كمي شلوغ‌تر از خيابان‌هايي است كه از آنها گذشته‌ام. تعداد اتومبيل‌ها هم بيشتر است. از معدود ميدان‌هايي است كه ورودي خيابان‌هايش چراغ راهنمايي دارد. فروشگاه‌هاي دور ميدان مملو از اجناس مختلف است. اما كمتر كسي به آنها توجه دارد. تعداد زيادي زن و مرد در اطراف ميدان قدم مي‌زنند. دو زن با مرد جواني در حال گفت‌وگو هستند. نزديكشان مي‌شوم. هر سه ايراني‌اند. زن با خشم به من كه به آنها زل زده‌ام نگاه مي‌كند و پشتش را به من مي‌كند. مرد لبخند مي‌زند.
كافه‌تريايي در كنار ميدان قرار دارد كه صندلي‌هايش را در پياده‌رو چيده. پشت يك ميز مي‌نشينم و آب‌پرتقال سفارش مي‌دهم. افرادي كه از كنارم مي‌گذرند 20 تا 40 ساله به نظر مي‌رسند. همه لبخند بر لب دارند. نگاهشان به هم آشناست. چهار زن و يك مرد دور يك ميز نشسته‌اند. هرچند دقيقه يك‌بار اتومبيلي كنار پياده‌رو توقف مي‌كند. مرد به سوي اتومبيل مي‌رود. با راننده گفت‌وگو مي‌كند و برمي‌گردد. زن‌ها حرف مي‌زنند و مي‌خندند، بي‌توجه به رانندگان اتومبيل‌ها. يك هيونداي مشكي توقف مي‌كند. گفت‌وگويشان كوتاه است. مرد به زن‌ها اشاره مي‌كند. دختري جوان با موهاي بلند طلايي به سوي اتومبيل مي‌رود. مرد در را برايش باز مي‌كند. دختر لبخندزنان سوار مي‌شود.
حرف‌هاي وحيد را به ياد مي‌آورم: «دور اين ميدان همه‌جور آدمي پيدا مي‌شود، از قيمت‌هاي كم تا متوسط رو به بالا. بستگي به دخترها دارد. بعضي‌ها از هتل خوششان نمي‌آيد. مي‌گويند آدم زود تابلو مي‌شود. بايد دو سه ساعتي توي ديسكو هتل بمانند تا مشتري پيدا شود. اما اينجا اين‌طور نيست. جز زن‌هاي چيني كه تا نزديك‌هاي صبح مي‌مانند، بقيه زود مي‌روند. اگر هم آشنايي آنها را ببيند مي‌گويند براي خريد آمده‌اند. تازه‌كارها و كساني كه مدام در حال رفت‌وآمد به ايران‌اند دور اين ميدان مي‌گردند.»
زنان جوان همچنان مي‌خندند. مرد به من نگاه مي‌كند. لبخند مي‌زند. سعي مي‌كنم خودم را بي‌توجه نشان بدهم. جوان‌ترين دختر جمع بلند مي‌شود و به سوي ميزم مي‌آيد. ليوان نوشيدني‌اش را در دست دارد.
ـ تنهايي؟
ـ آره
ـ مي‌توانم اينجا بنشينم؟
ـ حتماً.
ـ براي خريد آمده‌اي؟
ـ نه، آمده‌ام بگردم.
ـ تنها يا با تور؟
ـ تنها. حوصلة جمع را ندارم. تو چطور؟
ـ من يك سالي هست كه اينجايم.
ـ چه خوب، شهر قشنگي است.
ـ آره، فقط تابستان‌ها جهنم است.
ـ مي‌تواني تابستان بيايي ايران.
ـ نه ترجيح مي‌دهم همين‌جا بمانم.
ـ كار مي‌كني؟
ـ آره، منشي يك شركت صادرات و واردات هستم.
ـ صادرات چي؟
ـ زعفران ايران.
نيم ساعت بعد، مهناز آغاز مي‌كند: «هيچ‌وقت رابطه‌ام با مادرم خوب نبود، دختر بزرگ بودم و توسري‌خور. مدام سرم داد مي‌كشيد. حق نداشتم از خانه بيرون بيايم. حتي مدرسه هم برادر بزرگ‌ترم مي‌برد و مي‌آورد. شهر ما بزرگ است اما مردمش خيلي دگم و بسته‌اند. لااقل محل ما و خانوادة ما اين‌طور بود. تا اين‌كه فرار كردم. شب اول پارك ملت خوابيدم. خيلي ترسناك بود. صبح، بين درخت‌ها نشسته بودم كه خانمي مرا ديد. آمده بود ورزش كند. كنارم نشست و با هم حرف زديم. تاجر... بود. گفت حاضر است به من جا و كار بدهد. قبول كردم. از اين‌كه يك شب ديگر توي پارك بخوابم مي‌ترسيدم. رفتم خانه‌اش. خانة قشنگي داشت. دو روزي توي خانه بودم تا اين‌كه گفت: اگر بيايي اينجا سرِ كار، خانواده‌ات مي‌فهمند و مي‌آيند سراغمان. هر دو بدبخت مي‌شويم.
مرا برد تهران. يك ماهي تهران بودم. توي دفترش مي‌پلكيدم، با كامپيوتر بازي مي‌كردم. هرچه بود از خانة خودمان بهتر بود. همان هفتة اول مرا برد آرايشگاه. يك روز تمام آنجا بودم. موهايم را رنگ كردند، ابروهايم را برداشتند. شدم يك مهناز ديگر. مامانم هم اگر مرا مي‌ديد نمي‌شناخت. دو سه تا مهماني هم رفتيم. خوش مي‌گذشت. مهربان بود.
هر چقدر پول مي‌خواستم بهم مي‌داد. باسليقه بود و لباس‌هاي خوب برايم مي‌خريد.
بعد از يك ماه گفت: بيا برويم دوبي. اما من نه شناسنامه داشتم نه پاسپورت. وقتي بهش گفتم خنديد. گفت: جورش مي‌كنم. دو هفته بعد پاسپورتم را با بليت دوبي گذاشت جلويم. از خوشحالي بال درآوردم.
دو روزي را به خريد كردن و گشتن گذرانديم. تا اين‌كه گفت فردا شب بايد برويم مهماني. مرا برد آرايشگاه، مثل يك عروس بهم رسيدند. صورتم را ماساژ دادند و آرايشم كردند. احساس خيلي خوبي داشتم. فكر مي‌كردم اگر مامانم مي‌ديد كه چقدر ديگران به من اهميت مي‌دهند، چه مي‌كرد؟
ساعت شش بعدازظهر من آماده بودم. اما از لباسم خوشم نمي‌آمد. يك لباس پرزرق و برق قرمز كه با طلايي روي آن گلدوزي كرده بودند. او هم از هميشه بيشتر به خودش رسيده بود.
پرسيدم: كجا مي‌رويم؟ گفت: تحمل كن، مي‌آيند دنبالمان.
ساعت شش و نيم يك بنز تشريفات آمد دنبالمان. داشتم از هيجان مي‌مردم. سوار شديم. دستم را محكم گرفته بود. مي‌گفت: امشب مهم‌ترين شب زندگي توست. منظورش را نمي‌فهميدم. به يك خانة خيلي بزرگ رفتيم. شبيه كاخ بود، پر از سنگ‌هاي مرمر سفيد. ديوارها همه‌اش آينه‌كاري شده بود. پرده‌هاي مخمل سبز و منگولـه‌هاي كرم جلو پنجره‌ها آويزان بود. لوسترهاي بزرگ كريستال همه‌جا را روشن كرده بود. به سالن خيلي بزرگي رفتيم كه دورتادورش مبل‌هاي استيل گذاشته بودند. يك گوشة سالن، گروه اركستر آهنگ‌هاي عربي مي‌زد و سه تا رقاصة زن مي‌رقصيدند. دو سه تا از خواننده‌هاي عرب هم آنجا بودند.
مهمان‌ها زياد نبودند. خانم با دو سه تا از آنها احوالپرسي كرد و بعد رفتيم پيش يك شيخ عرب. لباس عربي پوشيده بود با آن شال‌هاي مخصوص. خيلي پير نبود. فقط سلام كرديم و برگشتيم پيش بقية مهمان‌ها. دو سه ساعتي آنجا بوديم. موقع شام دست و پايم را گم كرده بودم. فكر مي‌كنم تمام ظرف‌ها از طلا بود. خانم خيلي عصباني شده بود و من تقريباً اصلاً شام نخوردم. چون نمي‌دانستم چطور بايد غذا بخورم.
تا از سر ميز شام بلند شديم خانم گفت: بايد برگرديم. با يك ماشين ديگر برگشتيم هتل. از آن شب ديگر با من حرف نزد. فهميدم كه مهم‌ترين شب زندگي‌ام در مراسم حفله را باخته‌ام. شيخ مرا نپسنديده بود.
دو روز بعد خانم يك اتاق اجاره كرد و من وسايلم را به آنجا بردم. همان روز هم علي آمد سراغم. چند ماهي را در هتلي كه فهميدم مال خانم است كار مي‌كردم اما همة پول‌ها را علي مي‌گرفت. ولي حالا اينجا را ترجيح مي‌دهم. محمد بهتر از علي با آدم تا مي‌كند. درصدي هم كه مي‌گيرد كمتر است. كارم را جور كرد تا زن يك مرد عرب بشوم و مشكل اقامتم حل شود.»
ليوان خالي نوشيدني‌اش را گارسون پر مي‌كند.
ـ خودم مي‌دانم كه دارم تند مي‌روم. ولي كار ديگري نمي‌توانم انجام بدهم. از روز اول بدبخت بوده‌ام، تا آخر هم بدبخت مي‌مانم.
ـ از آن خانم خبر نداري؟
ـ نه خيلي، هرچند وقت يك مرتبه مي‌آيد اينجا، يكي دو تا بيچاره مثل من هم مي‌آورد. ولي حالا حرفه‌اي‌تر شده، سليقة شيخ‌ها هم دستش آمده.
صداي خندة همراهان مهناز بلند مي‌شود.
ـ تو چرا آمدي سر ميز من؟
ـ محمد مرا فرستاد از كار تو سر در بياورم. فكر كرد تو هم...
ـ حالا به او چه مي‌گويي؟
ـ هيچي، مي‌گويم منتظر شوهرت هستي!
مي‌خندد. گونه‌هايش چال مي‌افتد. چشم‌هايش قرمز شده. دستش را به ميز مي‌گيرد و بلند مي‌شود. تا رسيدن سر ميز خودشان تلوتلو مي‌خورد.
دور ميدان قدم مي‌زنم. اتومبيل‌ها به طرف پياده‌رو مي‌آيند، توقف مي‌كنند، كمي منتظر مي‌مانند و مي‌روند. اما نگاه مرداني كه قدم مي‌زنند سنگين‌تر است. اكثرشان مسافراني به نظر مي‌رسند ناآشنا با فضا. با مكث و تأمل راه مي‌روند.
يكي آرام نزديك مي‌شود: «ببخشيد ساعت چند است؟» تعجب مي‌كنم. ايراني‌ها چه زود همديگر را مي‌شناسند. جواب مي‌دهم: «نُه و سي دقيقه» پياده‌رو مملو از جمعيت است. مردها و زن‌ها به هم لبخند مي‌زنند. دو مرد به سويم مي‌آيند، با لبخند.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ خوبي؟
ـ مرسي.
ـ چه خبر؟
ـ هيچي.
ـ منتظر كسي هستي؟
ـ نه، دنبال تاكسي مي‌گردم.
ـ مي‌خواهي برسانيمت!
مرد مي‌خندد. سي ساله به نظر مي‌رسد. بدني فربه دارد با سبيل‌هايي بلند تا روي لب‌هايش.
ـ متشكرم. خودم مي‌روم.
ـ تعارف نكن. در خدمت باشيم.
دست بلند مي‌كنم، تاكسي مي‌ايستد. خودم را روي صندلي عقب پرت مي‌كنم. دست‌هايم مي‌لرزد.
رستوران هتل خلوت شده، صداي موسيقي عربي فضا را پر كرده است. از مسئول پذيرش مي‌پرسم: «صدا از كجاست؟» جواب مي‌دهد: «نايت كلاب عربي.» راهرو شيشه‌اي كنار رستوران را طي مي‌كنم تا به در ورودي مي‌رسم. دو نگهبان قوي‌هيكل دو طرف در ايستاده‌اند. با احترام در را برايم باز مي‌كنند. سالني است مستطيل‌شكل كه در يكي از اضلاعش گروه اركستر، خواننده و رقاصه‌ها حضور دارند. تعداد ميزها كم است، حداكثر بيست ميز.
روي تنها صندلي‌اي كه كنار يك ميز كوچك قرار دارد مي‌نشينم. اكثر ميزها تك‌صندلي‌اند. صندلي‌ها همه رو به سن گذاشته شده‌اند. پنج مرد عرب روي صندلي‌ها نشسته‌اند. جز من، هيچ زني در سالن نيست كسي هم به من توجه نمي‌كند.
خوانندة مرد عربي مي‌خواند، چهار رقاصه مي‌رقصند. دو نفر در قسمت راست صحنه، دو نفر در قسمت چپ صحنه. دو زن لباس‌هاي شب بلند پوشيده‌اند و دو زن لباس‌هاي اسپرت (بلوز و شلوار).
در هر طرف صحنه، دو صندلي براي استراحت رقاصه‌ها گذاشته‌اند. ترانه كه تمام مي‌شود دخترها روي صندلي‌ها مي‌نشينند. دخترهاي اسپورت‌پوش حرف مي‌زنند و مي‌خندند. صداي يكي‌شان به گوشم مي‌رسد: «برو گمشو، ديوونه.»
دو دختر ديگر با خواننده عربي حرف مي‌زنند.
كم‌كم سالن شلوغ‌تر مي‌شود. يك زن قدبلند و درشت‌هيكل و سياه‌پوش با آرايش غليظ وارد سالن مي‌شود، گروه موزيك براي او سر تكان مي‌دهد. ترانه كه تمام مي‌شود خواننده از حاضران مي‌خواهد كه به افتخار زنِ تازه‌وارد دست بزنند. زن در تاريك‌ترين قسمت سالن مي‌نشيند، جايي كه بيشتر مشرف به سالن است تا صحنه.
دو ميز آن‌طرف‌تر از من، مرد عربي نشسته، درشت‌هيكل و فربه. روي ميزش پر است از بطري‌هاي كوچك و بزرگ. نگاهش را به دختر ايراني قدبلند دوخته. دختر هم نگاه‌هايش را جواب مي‌دهد، با لبخند. همپاي آهنگ‌هاي تند عربي، مرد دست‌هايش را بالا مي‌برد و ابراز احساسات مي‌كند.
پسر جواني با لباس بلند سفيد سر ميز كنار من مي‌نشيند. از همان لحظة ورود به سالن، تلوتلو مي‌خورد. يكي از نگهبان‌ها او را به كنار صندلي هدايت مي‌كند. پسر جوان است، خيلي جوان، 17 يا 18 ساله. بلافاصله سفارش نوشيدني مي‌دهد. روي ميزش پر مي‌شود از بطري. زنان عرب به او نگاه مي‌كنند. مي‌خندند. پسر مي‌خندد. به عربي چيزي مي‌گويد، همه مي‌خندند. گارسون دو بطري خالي‌شده را از روي ميزش برمي‌دارد.
در فاصلة دو ترانه، پسر جوان از خواننده مي‌خواهد ترانة دلخواهش را بخواند. اركستر شروع مي‌كند، آهنگ تند عربي، خواننده همپايش مي‌شود. پسر از جايش برمي‌خيزد. اداي رقاصه‌ها را درمي‌آورد. نگهبان به سويش مي‌رود. دست‌هايش را مي‌گيرد و با اشاره مي‌خواهد كه روي صندلي‌اش بنشيند. پسر جوان مي‌نشيند. نگهبان كنار من ايستاده و مراقب پسر جوان است. پسر به معناي تأييد حركت نگهبان سر تكان مي‌دهد. بطري ديگري خالي مي‌شود.
توجه دختر ايراني همچنان به مرد عرب است. مرد برايش دست مي‌زند. لبخند مي‌زند. يكي از نگهبان‌ها به طرف مرد مي‌رود. چيزي در گوشش مي‌گويد. مرد با عجله مي‌رود. دختر ايراني سگرمه‌هايش درهم مي‌رود. رقص را رها مي‌كند. مي‌نشيند.
درِ سالن با سروصداي زياد باز و بسته مي‌شود. دو مرد و سه زن وارد مي‌شوند. زن‌ها ايراني‌اند. اين را از لباس پوشيدنشان مي‌توان فهميد. دختري بسيار جوان، 12 يا 13 ساله، همراه دو زنِ حدوداً 30 ساله. مردها هر دو جوان‌اند، 27 يا 28 ساله. توجه همه را جلب مي‌كنند. يكي از مردها، قبل از نشستن روي صندلي، دسته‌اي پول روي سر رقاصه‌ها مي‌ريزد. زن سياه‌پوش لبخند مي‌زند.
رقاصة ايراني هنوز روي صندلي نشسته است. با دست اشاره مي‌كنم. در فاصلة دو ترانه به‌سراغم مي‌آيد.
ـ سلام.
ـ جانم. كاري داري؟
ـ مي‌خواستم كمي حرف بزنيم.
ـ با جميله هماهنگ كن.
زن سياه‌پوش را نشان مي‌دهد.
ـ خيلي طول نمي‌كشد. ده دقيقه.
ـ بگذار سرم خلوت بشود، مي‌آيم.
وقتي خواننده شروع مي‌كند به خواندن يك ترانة سوزناك عربي، صندلي‌اي را كنار ميز مي‌كشد و مي‌نشيند. راحت حرف مي‌زند.
ـ اسمم هاله است. 24 ساله هستم. از بچگي رقصيدن را دوست داشتم. هشت سال پيش فرار كردم. دوست نداشتم درس بخوانم. پدرم پزشك بود. مي‌گفت يا مرگ يا درس. خانه‌مان پاسداران بود. از مدرسه فرار كردم. رفتم شمال. يك ماهي اين طرف و آن طرف پلكيدم بعد يكي را پيدا كردم كه مرا بياورد دوبي. رفتم جنوب، با لنج آمدم اينجا. دو سالي كار كردم. ديدم دارم داغان مي‌شوم. زن يك مرد عرب شدم تا لازم نباشد ناز كفيلم را بكشم. او هم كاري به كارم ندارد. مي‌گويد: وقتي خودت خرجت را درمي‌آوري، من چكاره‌ام؟
شش سال است مي‌رقصم، شب‌ها تا صبح. عصرها هم به خودم مي‌رسم، ورزش مي‌كنم و تمرين مي‌كنم. نان هيكلم را مي‌خورم.
ـ آخرش چي؟
ـ نمي‌دانم. دو سال است با بهروزم. همديگر را دوست داريم. توي ديسكو... مي‌خواند. همان‌جا با هم آشنا شديم. ولي بعد من آمدم اينجا.
ـ چرا؟
ـ مي‌گفت نمي‌تواند تحمل كند كه مردها اين‌طور به من نگاه كنند.
ـ از خانواده‌ات خبر داري؟
ـ مادرم مي‌داند اينجا هستم. گاهي با هم تلفني حرف مي‌زنيم. پارسال هم يك هفته رفتم ايران، توي محله‌مان چرخ زدم. رفتم مطب بابا. نشستم بين مريض‌ها، در اتاقش كه باز و بسته شد مي‌ديدمش. هنوز همان‌قدر بداخلاق است. اما نتوانستم مامان را ببينم. ترسيدم مرا ببيند سكته كند. پير شده. ديگر طاقت ندارد.
خواننده شروع مي‌كند به خواندن ترانة شاد ديگري. پسر جوان رقصان بلند مي‌شود. نگهبان او را مي‌نشاند.
ـ چرا نمي‌گذارند برقصد؟
ـ رقصيدن با لباس عربي براي مردان ممنوع است.
جميله با سر به هاله اشاره مي‌كند.
ـ بايد بروم. وگرنه از حسابم كم مي‌كند.
ـ او چه‌كاره است؟
ـ ]مي‌خندد[ همه‌كاره! 

بردگي جنسي در دوبي

رويا كريمي‌مجد
karimi@zanan.co.ir

http://www.zanan.co.ir/social/000043.html

# : 28 Oct 2006 11:26


EsteghlalSS


خيلي تكان دهنده بود!!!

******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
# : 28 Oct 2006 20:11


lili naze
خيلي ممنون كه اين مقاله را خوندي و از ديگر كاربران هم پيشنهاد ميكنم كه اين مقاله رو بخونند

حكومت ما بايد از اين چيز پيشگيري كنند اصلا چرا نبايد اين چيزها رو داخل ايران بكنند؟؟

من وقتي اين مقاله رو خوندم باور كنيد گريه كردم :((

انشا الله كه ديگه دخترهاي خوب و نجيب ايراني از اين كارها نكنند و حرمت وطنشان رو نگه دارند

# : 29 Oct 2006 10:47


EsteghlalSS

دوست من

تا الان 172 نفر مشاهده كننده داشته و صددردصد خوندند ...
شايد نظر ندن و اين به نظرم بيشتر بر ميگرده به اين مسئله كه خيلي تحت تاثير قرار گرفتن و واقعا وقتي اين جور چيزها رو آدم ميخونه شديدا متاثر ميشه و ديگه نميدونه كه بايد چي بگه...

خود من شديدا متاثر شدم

******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
# : 20 Dec 2006 14:08


aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
چقدر طولانی !!
شب میام میخونم نظر هم میدم !!....

# : 20 Dec 2006 14:17


man ye chizo nemifhamam
chera zendegie khososie har adami bayad hatman tori bashe ke HORMATE KESHVARESHO bayad jefz kone ???? mage ma be keshvar behedi darim ? in kheli harfe sadei hast ke yeki az biron az in bahaneha begire
in khanom harkari kare, baraye gozarandane zendegish bode va hala che khob che bad, zendegie shakhsish bode, vali yani chi ke bayad hatman kari konim ke hormate keshvar hefz beshe ??? hamin ke adam betone ghaza to sofre bezare kheli sakhte, dige baghish bemanad
nake kheli az marodme dige che mard che zan to iran, karhai mikonan ke hormate keshvar henf mimone ?? yekmai az in harfaye bihasel va ehsasati bayad biron biam benazare man

# : 20 Dec 2006 16:40


نمي دونم چي بگم
واقعا متاسفم براي زنها و مردان ايراني . از خودم هم كه هر از گاهي توي اين سايت چيزهايي رو از سر شيطنت نوشته ام متنفرم خيلي وقته كه هيچ تاپيكي يا كامنتي نداشتم
واقعيت رو خوندم قبلا فكر ميكردم جامعه ما در حال گذر به سوي بهتر شدن هست ولي اين گذر جامعه منجر به تولد ............ شده است هيچ كاري از دستم بر نمي آيد و لي ميتونم از خودم شروع كنم شيوا 1970 ديگه وجود نخواهد داشت
از تهيه كننده گزارش تشكر ميكنم
بدرود عزيزانم

# : 20 Dec 2006 17:52


صحبت از پزمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند.

ای کاش این ملایان غاصب قدری هم به فکر ایران و ایرانی بودند که دختران وطن از دست پدر به گرگ پناه نبرند.

چندی پیش فیمنی را دیدم بنام لولیتا که روسی بود و داستان دختری بود که مادرش اورا ترک میکند و بدنبال خوشبختیش با مرد مورد علاقه اش به امریکا میرود و دختر تنها در دام گرفتاریهای زندگی با یک قاچاقچی انسان اشنا میشود و فریب میخورد و به امید رهایی از وضع موجود ان شخص اورا به سوید میفرستد و بعد که دخترک میفهمد در دام قاچاقچیها گرفتار شده و باید برای انها تن فروشی کند بالاخره خودکشی میکند . قصدم از عنوان این فیلم فقط دز این بود که وقایع اینچنین را در کشوری مثل روسیه به تصویر میکشند و همه میتوانند ببینند تا خود فکری به حال فرزندانشان بکنند ولی این بی شرفهای بی همه چیز این واقعیت هارا از مردم پنهان میکنند.
چند در خد از مردم از وضعیت زنان خودفروش ایرانی درکشورهای عربی مطلع هستند؟

ابی جان ممنون بخاطر اطلاع رسانی

# : 21 Dec 2006 14:56


من هم به نوبه خودم متاثر شدم
تاثر هم فايده اي نداره
كسي رو هم نمي شه مقصر دونست
چاره اي هم وجود نداره
از اول خلقت آدمي چنين بوده و تا آخر خلقت هم همين باقي خواهد ماند
مگر اينكه خود بخواهد تغيير كند

اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود،تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان
# : 21 Dec 2006 15:08


من مقاله شما رو خوندم به قول لیلی خیلی تکون دهنده بود انقدر که من اصلان حواسم نبود وقتی مقاله تموم شد دیدم یک ساعتو نیمه که تو اینترنتم و دارم این مقاله رو می خونم البته از شما هم ممنون که این مقاله رو تهیه کردید حتما سری به سایت شما هم خواهم زد با تشکر و قدردانی از شما sala_1984

. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB