صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
گلجین بهترین داستانهای سکسی
.
1
.
2
.
>>
نویسنده
پیام
admix
اعضا
#
: 29 May 2006 05:53
در این وبلاگ برای تمام علاقه مندان به سکس سعی می کنم بهترین داستانهای سکس که در سایت های دیگر می باشد را قرار داده تا دست رسی تمامی اعضای محترم آویزون به ان راحت تر باشد
admix
اعضا
#
: 29 May 2006 05:55 | ویرایش بوسیله: admix
مامان دوستم
با محمد قرار گذاشته بودم که برم خونشون و سی دی اندی رو ازش بگیرم. تو کل راه تا برسم خونشون بیست تا کس باحال دیدم و حسابی کیرم راست کرده بود به خصوص که خیلی وقت بود که کس نکرده بودم و حسابی حشری هم بودم. خلاصه بعد از نیم ساعت رسیدم دم خونه محمد اینا و در زدم. یه کم که گذشت دیدم رویا خانم مامان محمد درو باز کرد و گفت بیا تو علی جان. من خونه محمد اینا خیلی رفت و آمد داشتم و خونواده محمد منو می شناختن. مامان محمد خودش رفت تو و من هم در رو بستم و منتظر موندم تا محمد بیاد و سی دی رو بهم بده. رویا خانم از تو آشپزخونه ازم پرسید "چایی بریزم برات علی جون؟" منم گفتم "نه ممنونم. محمد کجاست؟" که جواب داد "محمد یه کاری براش پیش اومد رفت بیرون. واسه سی دی اومدی؟" گفتم "بله. شما در جریان هستین؟" اونم گفت "آره آره. گذاشت پیش من و گفت وقتی اومدی بهت بدم" نمیدونم چی شد ولی همون "بهت بدم" تو اون حال حشری من خیلی موثرتر بود. یه لحظه با خودم تصور کردم که مامان محمد بهم بده.... وااااای... جوون... چی میشد؟ یه لحظه سعی کردم با خودم بدن مامان محمد رو لخت تصور کنم. سینه های نسبتاً بزرگش و رون پاهاش رو که حسابی کلفت بودن و احتمالاً باید مثل ساق پاهاش که معمولاً تو دید میذاشت سفید بوده باشن! بعد با خودم گفتم ول کن بابا زشته. طرف رفیقته... ولی خیلی حشری تر از اونی بودم که به این چیزا فکر کنم. تو همین فکرا بودم که رویا خانم اومد و یه لبخندی بهم زد و سی دی رو که قراربود محمد بهم بده رو برام آورد و داد بهم. تو همون چند ثانیه ای که دیدمش آبم داشت میومد. نگاهم افتاد به اون صورت خوشگل و جاافتاده و اون چشمای قشنگش و بعد نگاهم همینطور رفت پایین تر. گلوی سفید و سینه قشنگی داشت و پستوناش از زیر پیراهنی که پوشیده بود حسابی خودنمایی میکرد. شکم مامان محمد یه کمی بزرگ بود و البته به نسبت یه زن چهل و دو سه ساله خیلی خوب هم بود. دامن مشکی ای که پای رویا خانم بود تا زیر زانوهاش میومد و ساق پاهاس سفیدش کاملاً برق از سرم میپروند. حتماً کس قلمبه خوشگلی هم بین پاهاش داشت. معلوم بود تو دوران جوونیش واسه خودش کُسی بوده! تمام این فکرا تو همون چند ثانیه از سرم گذشت. وقتی مامان محمد دید سی دی رو ازش نمی گیرم خندید و گفت "چیه؟ خوبی؟" دستپاچه شده بودم و سریع خودم و جمع و جور کردم و گفتم "بله. مرسی. یه کم بیرون گرم بود فکر کنم گرما زده شدم!"اونم گفت "بیا یه لیوان شربت بهت بدم" و سی دی رو چپوند تو دستم و خودش برگشت رفت تو آشپزخونه. تو همون حالی که داشت میرفت تونستم یه نظر کون قلمبه اش رو ببینم که پشت اون دامن سیاهی که پاش بود هر کیری رو راست میکرد. دنبالش رفتم تو آشپزخونه و گفتم "زحمت نکشین. یه لیوان آب خنک اگر باشه ممنونتون میشم" اونم گفت "باشه. اتفاقاً منم خیلی تشنمه. دوست دارم آب بخورم" و همینطور که پشت به من در یخچال رو باز کرده بود تا آب در بیاره من داشتم با نگاه کردن به اون کون و پاهای خوش تراشش دیوونه مشدم. مامان محمد داشت از اینکه چقدر دکترا از آب تعریف میکنن حرف میزد و میگفت "میگن آدم باید هر روز هفت هشت تا لیوان آب بخوره. من کلاً خوردن آب رو خیلی دوست دارم" وااای خدای من. دیگه داشتم میمردم. اینکه رویا خانم که من داشتم براش له له میزدم از اینکه دوست داره آب بخوره حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگر رویا خانم به جای روزی هفت هشت تا لیوان آب خوردن یه بار آب کیر منو میخورد!!!! تو همین فکرا بودم که رویا خانم در یخچال رو بست و پارچ آب به دست اومد طرف من که کنار کابینت ایستاده بودم. دیدم داره به کیرم نگاه میکنه. جا خوردم ولی اونم سریع بهم گفت "علی جون اگر میشه برو اون طرف تر تا من لیوان رو از تو کابینت بردارم" خودمو کشیدم کنار و رویا خانم دولاشد و در کابینت رو باز کرد. میتونستم چاک سینه اش رو ببینم. وای که دیگه داشتم میمردم. منتظر بودم زود تر اون لیوان آب لعنتی رو بخورم و بزنم بیرون و زود تر برسم خونه و به یاد چیزایی که دیده بودم یه جق حسابی بزنم. رویا خانم دو تا لیوان آب برداشت و وقتی سرش رو آورد بالا من هم رومو کردم اون طرف تا نفهمه که داشتم دیدش میزدم. اون طرف آشپزخونه نردبون بود و معلوم بود که قبل از این که من بیام رویا خانم داشته شیشه های آشپزخونه رو تمیز میکرده. دو تا لیوان آب برای خودش و من ریخت و لیوان خودش رو برداشت و برد سمت لبای خوشگلش. منم سریع
admix
اعضا
#
: 29 May 2006 06:38
حالا که نظر نمیدید منم حالتون می گیرم
بمونید تو کف ادامه ی داستان
khoshkir
اعضا
#
: 30 May 2006 14:04
اگر خوب نبود که خودت داستان رو نمی نوشتی. چه نيازی هست که بقيه نظر بِدن ؟؟؟
ولی چون دوست داری نظرِ من اين هست که داستان بسيار جالبی داری ميگی لطفا ادامه بده
hamed584
اعضا
#
: 30 May 2006 15:41
كرديش آخرش يا نه؟
amir_bullshit
اعضا
#
: 1 Jun 2006 12:53
hatman bayad aab bokhory ta edameh bedi?
ha872sh
اعضا
#
: 1 Jun 2006 14:05
سکس رشتی
سکس زیر 18 سال
اسم من هادیه و بچه کرج هستم . دو سال پيش بود که در دانشگاه رشت به همراه دوستم علی قبول شدم . من با علی رفاقت بسيار زيادی داريم ، به طوری که هميشه با هم بيرون ميرفتيم و خلاصه هميشه با هم بوديم . وقتی هم که فهميدم با علی توی يک شهر و يک دانشگاه قبول شدم ،خيلی خوشحال شدم .
نميخوام سرتون رو درد بيارم ، زمان شروع دانشگاه ها رسيد و من و علی راهی رشت شديم . حوصله خوابگاه رو نداشتيم ، برای همين در يک خونه بزرگ که پر از اتاق بود ، اتاقی رو اجاره کرديم و اون اتاق شد محل زندگی ما در رشت .
۲ ماه گذشته بود و ما در گير درس و دانشگاه بوديم و اصلا با همسايه ها ديگه که توی اون خونه زندگی ميکردن رفت و آمد نداشتيم .
يک روز با علی توی اتاقم مشغول درس خوندن بوديم ، که ناگهان ديدم يکی داره در ميزنه . من بلند شدم و رفتم ببينم کيه ، در رو باز کردم و ديدم که به ، يک زن خوشگل پشت دره و يک ظرف آش هم دستش ، بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت که اين آش نظريه و برای شما آوردم . من که خيلی تعجب کرده بودم پرسيدم ببخشيد شما کی هستين ؟ که اون خانوم گفت : من سمیه همسايه جديدتون هستم که به همراه دخترم توی اين اتاق بغلی زندگی ميکنيم . بعد من گفت : از اونجايی که من خبر داشتم اين اتاق بغلی خالی بوده و بعد سمیه خانوم با لحنی حاکيه از شوخی گفت : بابا ساعت خواب ، چقدر شما از دنيا عقبين ، من با دخترم الان ۴ روز که اين اتاق بغلی هستيم ، ولی شما از بس که سرتون تو درس و کتاب ، اصلا متوجه حضور ما نشيد . من هم سريع گفتم : خب آره ديگه دانشجو بودن اين چيزها رو هم داره ، و خيلی خوشحالم که همسايه خوبی مثل شما نصيب ما شده ....
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×××
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ?ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
بخش عمده اين داستان رو من حذف كردم توي اين سايت گذاشتن و بيان داستانهاي سكسي مربوط به افراد زير 18 سال ممنوع هست چه رسد به دختر 11 ساله .
قبل از نوشتن هر گونه داستان يا مطلب سكسي به مقرارت اون بخش توجه و دقت كنيد .
بازم يادآوري ميكنم مطالب سكسي زير 18 سال توي اين سايت ممنوع هست .
inkare
hamed584
اعضا
#
: 1 Jun 2006 15:33
بازم كس شعر گوئي هاي اعضاء بلاخره ريحانه بود اسمش يا نيوشا؟
nedakhanom
اعضا
#
: 20 Jun 2006 16:35
ادامه بده..خسته نباشي
SHABAH_TARIKI
اعضا
#
: 13 Jul 2006 19:59
جيران جون اگه ميخواي ميتوني بري مهد كودك اونجا كارتو انجام بدي ناناز اين چيزا بچه بازي نيست
مواظب به تاريكي هم باش حالا هم برو جيش بوس لالا
اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
.
1
.
2
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB