صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / گي با پيرمرد70ساله
نویسنده پیام
# : 30 Sep 2008 21:53


سكس گي با پير مرد 70 ساله
چند سال قبل هنگامي كه 24 سال بيشتر نداشتم يكي از دوستانم فروشنده قطعات يدكي لوازم خانگي مثل قطعات يخچال فريز يا جاروبرقي يا غيره بود به من گفت كه ميخواد بره تهران تا بتونه چند تا موتور يخچال بخره به همين خاطر از من خواست كه همراش برم تهران يه روز از شهرستان حركت كرديم و اماديم تهران چه شهر قشنگي بود همه چيزش قشنگ بود چون ادرس صنف قطعات يدكي لوازم خانگي رو بلد نبوديم به همين خاطر به يك موتور سوار كه كارش مسافر كشي بود گفتيم تا مارو به اونجا ببره اون با موتورش جلو حركت ميكرد و ما با ماشين وانتي كه داشتيم از عقبش تعقيبش ميكرديم تا رسيديم جايي كه تو اون خيابون تعداد زيادي مغازه قطعات يدكي بود با چند ساعت الاف شدن در اين مغازه واون مغازه و خريد 50 تا موتور يخچال حركت كرديم كه بيايم خونه اما ديديم حالا ديگه غروب شده دوستم گفت بيا امشبو يه جايي مثل پارك بخوابيم فردا صبحش حركت كنيم اخه نميشد مسافرخونه بگيريم چون جنس بالا ماشين بود به همين خاطر رفتيم پارك لاله ماشين رو زديم كنار پارك يه چند تا فرش انداختيم كنارماشين همون جا خوابيديم نميدونم چرا خوابم نميبرد در طول شب همش ادم از اونجارد ميشد يه چند باري اين دنده اون دنده گشتم ديدم نه بابا خواب به چشمام نمياد به همين خاطر گفتم برم دستشويه پارك بعد هم قدمي بزنم شايد خسته بشم خوابم ببره بلند شدم ديدم دوستم كه خوابه و داره پادشاه هفت اسمونو تو خواب ميبينه بدون سرو صدا از كنارش بلند شدم ورفتم سمت دستشويي ها پارك تو مسير حركتم زير هردرختي رو كه نگاه ميگردي پسري با دوست دخترش وعده گذاشته بودن و امدن تو پارك با هم حال ميكردن اونقدر جلو رفتم تا رسيدم دم دستشويي رفتم توبعد از قضاي حاجت اومدم بيرون اومد بيام طرف ماشين كه ديدم يه نفر داره صدا ميزه برگشتم تو تاركي دنبال صدا ميگشتم تا ديدم پيرمردي با موهاي سفيد با ريش و سبيل كاملا ماشين شده منو صدا ميزنه به من گفت اقا پسر بيااينجا كارت دارم رفتم طرفش گفتم پدر كاري داري گفت بيا اگه كاري نداري بشين اينجا باهم حرفي بزنيم منم ديدم موقعيت خوبيه تا يه جور سرمو گرم كنم رفتمو كنارش نشستم گفتم خوب پدر بگو ببينم اينجا چه كار ميكني گفت هيچي منم خوابم نميبرد اومد قدمي بزنم به من گفت بچه كجايي گفتم بچه شهرستان گفت خوب از شهرستانتون بگو منم يه كم از شهري كه تو اون زندگي ميكردم توضيحاتي دادم اما اون هي ميخواست سوالي از من بپرسه كه روش نميشد و هي طفره ميرفت يه نيم ساعتي كه سوالات الكي از من پرسيد اخر دلشو به دريا زد و از من پرسيد ببينم تو شهرشماكسي هست كه كونم بده گفتم اره گفت تو چي ميكني يا مي دي گفتم من زياد اهلش نيستم اما اگه يه بچه خوشگل پيشنهاد بده من ميكنم گفت بينم كيرت بزرگه گفتم اي بدك نيست گفت ميتونم ببينمش تعجب كردم چي اخه به چه درد تو ميخوره گفت ببينم دوست داري منو بكني عرقم زد سرخ شدم اومدم بلند شم ديدم دستمو گرفت به التماس منو نشوند كنارش گفتم اخه مردي به سن وسال تو چرا بايد اينجور باشهگفت من از بچگي عادت كردم بايد هروز به يه نفر بدم به قيافش نگاه كردم پيش خودم گفتم ببين شانستو تو اين تهرون همه رو برق 1000 ولت ميگيره منو چراغ نفتي گفتم بابا دست از سرم بردار من اهلش نيستم به التماس افتاد گفت لااقل اجازه بده برات ساك بزنم ترسيدم با اين وضعيي كه اون داره اگه كيرمو نشونش بدم كيرمو با چاقو ببره گفتم نه برو پي كارت دست گذاشت رو كيرم شروع كرد به مالوندنش كم كم داشت خوشم ميومد پيرمرد هي باخودش حرف ميزد ميگفت من قربون اون كير كلفتت برم دستشو دراز كرد ودكمه شلوارمو باز كرد وبادستش برام جلق ميزد كيرمو از تو شرت در اورد تا نگاهش به كيرم افتاد اول شروع كرد به بوسيدنش بعد هم يه زبون به سر كيرم زد جايي نشسته بوديم كه تو تاريكي بود وهيچ كس از اونجا رد نميشد شروع كرد به خوردن كيرم با ولع خاصي ميخورد منم نگاهش ميكردم حالا دوست داشتم پيرمرد رو بكنم ولي منتظر بودم خودش بگه يه چند بار خوردن كيرم بهم گفت ميخوايي منو بكني گفتم اره اما جايي نداريم اينجا كه نميشه گفت من جاش رو دارم ميايي؟ گفتم اگه جاش مطمعن باشه اره گفت پس شلوار تو بپوش دنبال من بيا به دنبالش حركت كردم يه كم ترسيده بودم گفتم نكنه بخواد بلايي به سرم بياره رفتيم پشت دستشويي هايه پارك يه اتاق جدا بود پيرمرد به من گفت اين انباراين دستشويي هاست كه تو اون وسايل نظافت دستشويي ها رو تو اون نگه ميدارند گفتم خوب اين كه قفله گفت اين قفل دكوريه خرابه بعد با يه زور قفل رو فشار داد قفل از هم باز شد وار اتاق شديم از پشت در رو بست به من گفت خيالت راحت باشه تا صبح زود كه مسول دستشويي ها مياد كسي كار ما نداره پشيمون شده بودم ديگه اون شورو شوق اوليه رو نداشتم گفتم ول كن بيا بريم گفت نه بايد منو بكني گفتم از كجا بفهمم كه تو ايدز نداري رفت گوشه اي چند تا كاندوم اورد گفت اگه ميترسي بيا استفاده كن منم از اون گرفتم گفتم ببين ديگه صرف نميكنه كاملا لخت بشيم باشه گفت باشه كنار ديوار ايستاد و به من گفت بيا از عقب بكن كون سفيدي داشت كيرم راست نميشد ولي با چند بار كشيدن رو كونش كيرم راست شد كيرمو گذاشتم داخل كون وكمي هلش دادم نميدونستم كجا داره ميره بهش گفتم ببينم الان كيرم كجاست گفت الان تو كونمه ديگه گفتم بابا پس چرا من هيچي متوچه نميشم نگاه كردم ديدم راست ميگه ولي از بس گشاد بود ديگه اصلا من هيچ احساسي نداشتم ديدم فايده نداره گفتم بيا به پهلو بخواب خوب كونتم تنگ بگير شايد بشه اونم همانطور كه گفتم خوابيد اي بد نبود حالا ميشد متوجه شد كه حداقل داريم يه كون رو ميكنيم يه 10 دقيقه اي رو كون حاجي كار كرديم تا ابمون اومد همشو خالي كردم تو كون پيرمرد تا كيرمو از كونش خارج كردم اونم شروع كرد به ساك زدن برام يه كم ابم كه تو كيرم بود با مك زد بيرون اورد وخورد گفتم كاري نداري من بايد برم شايد دوستم بيدار شه دنبال من بگرده گفت من هرشب همينجا پاتوقمه گفتم من اولين و اخرين بار بود كه تو رو ديدم فردا هم ديگه تهران نيستم اومدم بيرون تو سياهي شب خودمو گم گور كردم تا نتونه منو پيدا كنه رفتم كنار دوستم ديدم هنوز خوابه منم خوابيدم فردا صبحش به طرف خونه حركت كرديم همش فكر ميكردم اخه من چطور تونستم اين كار رو بكنم

# : 14 Nov 2008 22:54


بالاخره کردی دیگه

جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB