| نویسنده |
پیام |
|
|
سكس گروهي اين داستان كه ميخوام تعريف كنم يك سال پيش برام اتفاق افتاده يه روز اومدم از خونه بزنم برم بيرون تو شهر كاري داشتم اما نميدونم چه طور شده بود كه موتور روشن نميشد مجبور شدم كمي هلش بدم موتور موگرفتم به دست وشروع كردم به دويدن از در خونه تا سركوچه اما موتورم روشن نميشد ديگه خسته شده بودم گفتم موتورمو ميزار م درخونه پياده ميرم داخل شهر وقتي داشتم برميگشتم كه موتورو بزارم دم دربا پاي پياده حركت كنم ديدم از خونه همسايه داره صداي چندتا دختر مياد فهميدم بابا مامانشون نيست كه اينطور دارن صداميكنن موتورمو زدم كنار ديوار آهسته آهسته رفتم سمت در خونه همسايه يه كم درو هل دادم ديدم درنيمه بازه كم كم درو باز كردم ديدم چندتا دختر همسايه دارن رو حياط خونه فوتبال باز ميكنن اونقدر مشغول بازي كردن بودن كه حواسشون به من نبود كه دارم نگاهشون ميكنم كم كم رو همون چهارچوپ در نشستم و نگاهشون ميكردم پاهاشون كاملا تخت بود يه دامن كوتاه تنشون بود سرشون هم لخت بود تا حالا اينجور نديده بودمشون البته اينها چهار تا دختر از همه همسايه هاي اطراف ما بودن كه براي بازي اومده بودن خونه اين يكي همسايه يه چند ثانيه اي كه گذشت يكي از دخترها متوجه من شد به ديگران اشاره كرد كه ببين علي داره مارو نگاه ميكنه وقتي ديدم متوجه من شدن كمي ترسيدم گفتم نكنه الان شروع كنن به جيغ وداد ولي ديدم دخترها بيخيال من شدن وشروع كردن به بازي كردن منم يه كم اروم شدم يه دفه نميدونم چي شد كه راضيه كه از همه قشنگ تر بود به من اشاره كرد گفت بيا جلو كارت دارم به هر حال بلند شدم رفتم طرف اونها راضيه گفت علي گفتم چيه گفت ببينم فكر ميكني ما چي پامون باشه گفتم نميدونم دامن كوتاشو بلافاصله بالا زد ديدم شلورشونو تا بالا بالا كشيدن كمي نفسهام تند تند شد داشت قلبم از تو سينه ام داشت ميزد بيرون دست پاچه شدم نميدونستم چكار بايد كنم گفتم خوب كاري نداري من بايد برم يه دفه ديدم دخترهاي ديگه رفتن تو ساختمون فقط راضيه موند بهم گفت علي كجا بياتو هم با من تو ساختمون چندروزه لامپ اتاقم سوخته برام عوضش كن بعد برو گفتم باشه رفتم تو ساختمون رفتم تو اتاق راضيه ديدم يه صحنه ديدم داشت چشمان از تو كاسه ميزد بيرون وااااااااااااااااا اون چندتا دختر لخت لخت رو تخت راضيه نشسته بودن اب دهنمو قورت دادم گفتم راضيه اينها چرا اين جورين راضيه گفت اخه من بهشون گفتم من به علي علاقه دارم ميخوام باهاش از دواج كنم حالا هم بياباهم يه عقد سوري كنيم اونهاهم بشن ناظرعقدمون گفتم خوب چرا اينها لخت هستن گفت خوب قراره شب زفاف رو باهم انجام بديدم بايد اونجا مي بوديد واين صحنه رو ميديد همه جور دختري اونجا بود اونم لخت يكي قدبلندو لاغر يكي چاقو تپلي راضيه هم رفت لخت شد باور نميكنيد چه بدن توپي داشت سينه هاي قشنگ كسو كون سفيد يه كم بالي كسش مو داشت موهاش بور بود راضيه گفت خوب حاضري باهم عقد صوري كنيم گفتم باشه گفت خوب توهم بايد لخت بشي اول يه كم خجالت ميكشيدم اما دخترهاي ديگه اومدن كمكم تا لباسهارو دربيارن نميدونم يه كم اضطراب داشتم به خاطر همين تو اين همه دختر كيرم راست نميشد نشستم كنار راضيه سفره بادوتا كله قند اوردن يكي از دخترها شروع كرد به قند سابيدن يكي ديگه يه خطبه عقدو ميخوند يكي ديگه ميگفت عروس رفته كاندوم بياره يكي ديگه ميگفت عروس رفته حموم تا اينكه عروس بله رو گفت بعد از اونم منم بله روگفتم يه چند لحظه كه از عقد سوري منو راضيه گذشت وبعد از اينكه ذوق ذوق همديگرو نگاه كرديم يكي از دخترها بنام نازنين گفت خوب نميخواهي شب زفاف رو انجام بدي منم كه ديگه حالا روم باز شده بود گفتم اگه عروس خانم اجازه بدن راضيه گفت من كه از خدامه رفتيم رو تخت راضيه اوناهم نشستن روزمين وشروع كردن به نگاه كردن ما من شروع كردم به بوسيدن راضيه بعد هم شروع كردم به خوردن سينه هاي راضيه سينه هاش كوچك و مثل سنگ شده بودديدم كم كم چشماش داره قرمز ميشه نگاه كردم به دخترهاي ديگه ديدم اوناهم دارن باهم سكس ميكنن اومدم پاينتر سرمو گذاشتم لاي پاهاي راضيه و شروع كردم به خوردن اخ وجيغ راضيه بلند شد اون دختره هام وقتي اين صحنه رو ديدن حمله كردن به طرف من يكي منو ميبوسيد يكي برام ساك ميزد يكي از دخترها رفت بيرون دوباره برگشت يه كم بهش شك كردم ولي اهميت ندادم مثل يه جنازه افتاده بودم روي تخت اودخترها باهام حال ميكردم كه يه دفه ديدم چند تادختر ديگه هم اومدن گفتم اينها ديگه كي هستند فهميدم اون دختري كه رفته بود بيرون اوتاق به اونها هم زنگ زده بود كه بيان اينجا دخترها رو شمردم يه هشت نفري بودن اينقدر با من بازي كردن كه من ابم اومد سر ابم بين دخترها دعوا بودهمه يه كمي بر ميداشتن به سينه خودشون ميماليدن سست شدم بهشون گفتم بهتره شما باخودتون بازي كنيد تا من دوباره بتونم تجديد قوا كنم يه 10دقيقه نگذشته بود كه گفتم كي راه جلوش بازه هيچ كس جواب نداد گفتم كي دوست داره از كون بكنمش هر هشت نفرشون گفتن من گفتم خوب اونكه از همه گشتاد تره بياد جلو من بكنمش اوناهم با هر چي دستشونه همديگرو گشاد كنن تا من بتونم به راحتي همتونو بكنم نگين گفت من يه چند باري از عقب دادم ميخوايي بكني گفتم پس بيارو تخت ديگه حالا راضيه هم رفته بود پايين تا بتونه يه طوري خودشو گشاد كنه اونهاهرطور كه ميتونستن باهم ور ميرفتن تا زودتر بتونن خودشونو به من برسونن من شروع كردم به كردن نگين از كون باورتون نميشه چه كون عالي داشت براي اينكه ابم قبلا يه دفه اومده بود به راحتي ارضا نميشدم كم كم اون دخترهام يكي يكي اومدن جلو ومن شروع كردم به كردنشون گفتم ميخوام راضيه رو اخر بار بكنم پس همه شون يه صف شدن و كون هارو قلنبه كردن من بعد از نگين رفتم روي شايسته كار كنم ولي هنوز كونش تنگ بود سر كيرمو گذاشتم در كونه شايسته فشار دادم جيغ كوچكي كشيذ دوبار تلمبه زدم نوبت بعد ي شد همه رو چند بار تلمبه زدم تا رسيدم به راضيه گفتم راضيه حاضري اينقدر بكنمت تا ابم بياد گفت اره ومن شروع كردم به كردن راضيه از شانس بد راضيه هنوز يه بار جلو نرفته بود كه دوباره ابم اومدهمشو خاليش كردم تو كون راضيه راضيه چشماش پراز اشك شد گفت ببين من اين كاررو به تو پيشنهاد دادم اما اصلا به من حال نداد بوسيدمش گفتم طوري نيست يه چند دقيقه صبر كن من دوباره تجديد قوا كنم اين بار فقط تو رو ميكنم به دخترهاي ديگه گفتم اگه شما ميخوايد بريد بلند شيد بريد من فقط راضيه رو دوباره ميكنم اون هام نامردي نكردن و گفتن ما داريم ميريم رو حياط فوتبال بازي كنيم تو با راضيه تنها باش يه 10 دقيقه اي گذشت گفتم راضيه دوست داري بكنمت گفت اره گفتم من دوبار تا حالا ابم اومد حالا براي كيرم مشكله بالا بياد برام ساك ميزني راضيه گفت اره گفتم پس توهم برعكس روي من بخواب تا منم برات ساك بزنم اونم همين كار رو كردو شروع كرد كيرمو خوردن حالا هردوتا منو داشتيم ساك ميزديم كه راضيه گفت امروز بايد منو جربدي گفتم خر نشو دختر گفت بادا باد گفتم خودت خواستي گفت باشه تو فقط بكن توش كه دارم از شهوت ميميرم پاهاششو از هم باز كرد كيرمو گذاشتم در كسش يه كم فشار دادم يه جيغ كوچولو كشيد ديدم كيرم خوني شده فهميدم پرده راضيه خانم پاره شده با دستمال كاغذي كيرمو پاك كردم دوباره كيرمو گذاشتم در كسش هلش دادم داخل راضيه خودشو عقب كشيد ديدم نميشه همانطور كه پاهاش روشونه هام بود دستامو گذاشتم لب شونه هاش تا نتونه خودشو از زيرم خارج كنه بعد كم كم كيرمو هل دادم تا كاملا رفت داخل ديگه حالا جيغ هاي راضيه تبديل به گريه شده بود داشتم ميكردم كه باهمون چشماي اشك الودش فقط ميگفت بكن بكن خيالم راحت شد كه خودشم راضيه ديگه حالا داشتم راضيه رو ميكردم كه ديدم دخترهاي ديگه دارن از پنجره نگاه هون ميكنن نگين به راضيه گفت خاك برسرت دختر چرا پردتو پاره كردي راضيه فقط ناله ميزد ميگفت بريد گم شيد دلم ميخواست كه يه دفه دوباره ابم اومد ديگه توانايي بلند شدن از روي راضيه رو نداشتم تمام ابي كه باقي مونده بود خالي شد تو كس راضيه ترسيده بودم ديگه از بس سكس كرده بودم داشتم ميخوردم زمين به زور لباس هامو پوشيدم اومدم بيرون نفهميدم راضيه چكار كرد حال اينكه موتورمو تادر خونه بيارم نداشتم خسته امدم خونه خودمون خوابيدم وقتي بلند شدم ديدم يه سه چهار ساعتي خوابيده بودم هنوز سرم درد ميكرد يه قرص سردرد خوردم اومد بيرون موتورمو از جلو در خونه راضيه بيارم ديدم بابا مامانش اومدن موتورو برداشتم ترس برم داشته بود كه اگه راضيه بچه داربشه چكار كنم ولي بعد از گذشته يك سال هنوز بچه دار نشده اخه ديگه برام ابي نمونده بود از اون روزفقط با كاندوم سكس ميكنيم قول دادم باهاش ازدواج كنم اخه ميدونم كه اون فقط منو دوست داره
|
|
|
به نظر تخيلي ميومد، ولي قلمت خوب بود موفق باشي
به زودي در اين مکان امضائي نصب خواهد شد!
|
|
|
ای کاش زلیخا هم از تو یادگرفته بود واینجوری یوسف را تور میکرد
|
|
|
|
|
خيلي تخيلي بود .
|
|
|
من نخوندم تا بخوانم
|
|
|
علي جون ميبخشي....داستانت تخمي تخيلي بود. حيف تو نيست تو اين سايت داستان مينويسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
|
همه اينها رو كه نوشتم عين حقيقته ميخواهيد باور كنيد ميخواهيد باور نكنيد من تو سن 13 سالگي بازن همسايه هم سكس داشتم اما چون قانون اين سايت اجازه نميده براتون تعريفش نميكنم
|
|
|
سلام دوستان خوب بود اما اگه کسی هست که زوج کمتر از 32 باشن برای سکس با انها هستم
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوب بود اما اگه کسی هست که زوج کمتر از 32 باشن برای سکس با انها هستم
|
|
|
ایوول تخیل قویی داری 
|