| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: Ho30 این فرق فوکولخ با شفق مستی..؟! آره بابا فرق فوکوله اساسی. این ترجمه ی یه رمانه انگلیسیه عزیزم.
|
|
|
Quoting: Bella آره بابا فرق فوکوله اساسی. این ترجمه ی یه رمانه انگلیسیه عزیزم.
ممنونم...!
اما اینم قشنگه...! 
گر چه یاران فارغند از یاد من...! از من ایشان را هزاران یاد باد...!
|
|
|
سلام
چشم همین کار رو هم انجام میدم
فقط میخوام که دخترها به یه نقطه نظر مشترک برسن و گروهشون تکمیل بشه و با پسرها هم همین کارو میکنم و یه روز هماهنگ میکنم که همه تو یه کنفرانس صحبت کنیم
مهرداد
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم ..... مرگ آن است که با همه ی خاطره ها از خاطر تو محو شوم
|
|
|
|
|
Quoting: Ho30 اما اینم قشنگه مرسییی عزیزم 
|
|
|
Bella
 khaste nanabshi azizam
amma yek soal agar inha tarjomeye khodete aya negarane kopy bardari nisti ??
tarjome i ro ke barash zahmat keshidi momkene har adame soo estefade koni be name khodesh azash bahre begire
hade aghal say kon in ha ro tooye yek webloge joda ganeh ham hefz koni

One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
|
|
|
ادامه ی فصل اول(قسمت سوم)
آنها درگوشه ی سالن بزرگ کافه تریا، در دور دست ترین نقطه از من نشسته بودند. پنچ نفرشان آنجا بودند، حرف نمی زدند و با وجود اینکه جلوی هر کدامشان سینی غذای دست نخورده ای بود، چیزی نمی خوردند. برخلاف بقیه ی بچه ها مثل احمق ها به من زل نزده بودند، برای همین بدون ترس از اینکه یک جفت چشم مشتاقانه با نگاهم برخورد کند می توانستم با خیال راحت به آنها نگاه کنم. اما هیچ کدام از این کارها نبود که باعث می شد همه ی حواسم به طرف آنها برود. آنها شبیه هیچ موجودی نبودند. یکی از سه پسر هیکل درشت عضلانی داشت... شبیه یک وزنه بردار حرفه ای با موهای مجعد مشکی بود. آن یکی بلندتر و لاغرتر بود ولی بازهم اندامی عضلانی و موهای طلایی عسلی رنگی داشت. آخرین پسر قد بلند و کمتر هیکلی بود و موهای بهم ریخته ی مسی رنگی داشت و کم سن تر از بقیه به نظر می رسید. به بقیه می خورد دانش آموز کالج باشند یا اینکه حتی این جا معلم باشند تا دانش آموز. دخترها برعکس پسرها بودند. دختر قد بلند، خیلی خوش هیکل بود. اندام بسیار زیبایی داشت، از آن هیکل هایی که روی جلد نشریه ی مایوی ورزشهای مصور می بینی، از آن هایی که باعث می شود هر دختر دیگری تنها با قرار گرفتن در کنارش اعتماد به نفس خود را کاملاً از دست بدهد. موهای طلاییش موج ملایمی می خورد و به میان کمرش می رسید. دختر کوتاه قد، بازیگوش بنظر می آمد، بی نهایت لاغر و ریز نقش بود، موهای مشکی پر کلاغی اش کوتاه و به سمت اطراف سیخ شده بود. ولی با این وجود، آنها هنوزم کاملاً شبیه به هم بودند. همگی به رنگ پریدگی گچ بودند، رنگ پریده تر از همه ی دانش آموزانی که در این شهرک بدون آفتاب زندگی می کردند. رنگ پریده تر از من زال. بر خلاف موهایشان که به رنگ های مختلفی بود، در عوض رنگ چشم همگی شان مشکی تیره بود. حتی حاله ی بنفش کبودی دور چشمهایشان را گرفته بود... انگار همگی از کمبود خواب رنج می بردند یا اینکه به تازگی شکستگی بینی شان خوب شده باشد. اگر چه بینی هایشان و همه ی اندامشان صاف، کامل و خوش ترکیب بود. اما همه ی اینها به تنهایی علت این نبود که نمی توانستم از آنها چشم بردارم. بخاطر زیبایی فوق بشری و ویران کننده ی صورت هایشان بود که خیره شده بودم، صورت هایی خیلی متفاوت، در عین حال خیلی شبیه به هم. صورت هایی که هرگز انتظار دیدنشان را بجز در عکس های دست کاری شده صفحه های مجله های مُد نداری یا در نقاشی صورت فرشتگان که کار استادی چیره دست باشد. کار خیلی سختی بود که بگویی کدام یکیشان زیباتر است... شاید آن دختر زیبای بلوند یا آن پسری که موهای مسی رنگ داشت. همگی شان به دور دست ها نگاه می کردند. دورتر از خودشان، دورتر از همه ی دانش آموزان دیگر، دورتر از هر چیز خاص دیگری که بتوانم فکرش را بکنم. همانطور که تماشا می کردم، دختر ریز نقش با سینی غذایش که در آن لیموناد باز نشده و سیب گاز نزده ای بود از جایش بلند شد و خیلی سریع با جست و خیز برازنده ای از آنجا دور شد، من که مبهوت قدم های سبک رقص مانندش بودم آنقدر تماشایش کردم تا سینی اش را گذاشت و سریع تر از آنچه ممکن بود بتوانم تصورش را بکنم خرامان به سوی در عقبی شتافت. نگاهم به سرعت به سمت بقیه برگشت که همانطور بی حرکت نشسته بودند. از دختری که در کلاس اسپانیای با من بود و اسمش را فراموش کرده بودم، پرسیدم: _ اونا کی هستن؟ وقتd سر خود را بلند کرد تا ببیند در مورد چه کسانی صحبت می کنم، هرچند تا آن موقع از لحن صدایم احتمالاً فهمیده بود، ناگهان آن پسری که از بقیه لاغرتر، جوان تر و کوچک تر بود به دوستم نگاهی انداخت. او در کسری از ثانیه به بقل دستی ام نگاه کرد و بعد چشمهای سیاهش به چشمهای من برخورد کردند. خیلی سریع نگاهش را به سمت دیگری انداخت، سریع تر از آن که قادر باشم نگاهش را پاسخ بدهم، هرچند با وجود احساس خجالت ناگهانیم، من هم سرم را فوراً پایین انداختم. در همین نگاه مختصر ناگهانی، در صورتش نشانی ای از میل و رغبت برای نگاه کردن ندیدم، انگار بقل دستی ام اسمش را صدا زد و او هم بی اختیار واکنش نشان داد، ولی از قبل تصمیم گرفته بود با صدای بلند جواب ندهد. بقل دستی ام در حالی که مثل من به همان میز نگاه می کرد با خجالت نخودی خندید. با صدای بسیار آهسته ای گفت: _اونا اِدوارد و اِمِت کولن، روزالی و جسپر هیل هستن. اونی که رفت آلیس کولن بود. اونا همشون با دکتر کولن و همسرش زندگی می کنن. زیر چشمی به همان پسر زیبا نگاه کردم که حالا به سینی اش زل زده بود، نان شیرینی ای را برداشته بود و باانگشتان بلند رنگ پریده اش آن را خورد می کرد. لبهای خوش فرمش کاملاً باز بودند و دهانش خیلی سریع تکان می خورد. سه نفر دیگر همچنان روی خود را بر گردانده بودند، با این حال احساس می کردم داردآهسته با آنها حرف می زند. پیش خودم گفتم چه اسم های از مُد افتاده و قدیمی ای دارند. مثل اسم های بودند که مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها داشتند. ولی شاید این جور اسم ها در اینجا معمولی باشند... اسم های شهرکی دور افتاده؟ بالاخره اسم بغل دستی خودم که جسیکا و اسمی کاملاً متداول بود را به یاد آوردم. در شهر قبلی خودم نیز دو دختر به نام جسیکا در کلاس تاریخ داشتیم. با ملایمت آشکاری، به سختی گفتم: _ اونها خیلی... خوش قیافه هستن. جسیکا دوباره نخودی خندید و حرفم را تایید کرد و گفت: _ آره. ولی همیشه باهم هستن، منظورم اِمِت و روزالی ، جَسپر و آلیس هستش و با هم دیگه هم زندگی می کنن. پیش خودم موشکافانه فکر کردم که لحن کلامش تمام سرزنش ها و طعنه های یک شهرک دور افتاده را درخود دارد. اما اگر می خواستم صادق باشم، باید اعتراف می کردم که حتی در فینیکس هم چنین چیزی باعث شایعه پراکنی می شود. پرسیدم: _ کدومشون بچه های کولن هستن؟ به نظر شبیه هم نمی آن... _ اوه، اونا بچه های کولن نیستن، دکتر کولن خیلی جوونه، توی بیست یا اوایل سی سالگیشه. همشون فرزند خونده هستن، هیلزها خواهر برادر هستن، همون دوقلوهای بلوند، اونا بچه ها ی رِضاعی ند. _ یکمی بزرگ تر از اونن که بچه ی رِضاعی باشن. _ الان هستن، جسپر و روزالی هر دوشون هجده سالشونه، اما اونا از وقتی هشت سالشون بوده با خانم کولن زندگی می کردن، اون خالشون یا یه چیزی توی این مایه هاست. _ این نشون میده واقعاً چه آدمهای خوبی هستن که از همه ی این بچه ها این طوری مراقبت می کنن، با وجود اینکه انقدر جوونن و از این حرفا. جسیکا با اکراه حرفم را تایید کرد. _منم همینطور فکر می کنم. ولی من اینطوراحساس کردم که او به دلایلی از دکتر و همسرش خوشش نمی آید. از نگاههایی که به فرزند خوانده هایشان می انداخت، احتمال می دادم از روی حسودیش باشد. حرفش را ادامه داد: _ ولی فکر کنم بخاطر اینه که خانم کولن نمی تونه بچه دار بشه. گویا گفتن این حرف ارزش مهربانی آنها را از بین می برد. در تمام مدتی که با هم صحبت می کردیم، بارها به آن میز نگاه کردم، جایی که آن خانواده ی عجیب و غریب نشسته بودند. آنها همانطور به دیوارها نگاه می کردند و به غذا لب نمی زدند. مطمئناً می بایستی در یکی از سفرهای تابستانی ام متوجه حضور آنها در اینجا می شدم، پرسیدم: _ اونا همیشه توی فورکس زندگی می کردن؟ جسیکا با لحنی که به نظر می رسید این مطلب حتی برای شخص تازه واردی مثل من باید کاملاً مشخص باشد گفت: _ نه. اونا درست دو سال پیش از یک جایی توی آلسکا اومدن. موجی از ترحم و آرامش در من فوران کرد. ترحم چون با این زیبایی که آنها داشتند، بیگانه به حساب می آمدند و مشخص بود که در جمع هیچ جایی ندارند. آرامش چون دیگر من تنها شخص تازه وارد در اینجا نبودم و مسلماً مطابق معیارهای اجتماعی، جالب ترین فرد هم نبودم. همانطور که بررسی شان می کردم، جوانترین آنها یعنی یکی از کولن ها سرش را بلند کرد و این دفعه با حس کنجکاوی آشکاری که در چهره اش نمایان بود چشمش به صورت خیره ی من افتاد. همان طور که به سرعت رویم را بر می گرداندم، به نظرم رسید که نگاهش حاکی از انتظار بر آورده نشده ای بود. پرسیدم: _ اون پسری که موهای قهوه ای مایل به قرمز داره کدوم یکیه؟ زیر چشمی به آن پسر نگاه کردم اما هنوزم به من زل زده بود با این حال نگاهش حالت نگاه احمقانه امروز بقیه دانش آموزان را نداشت... کمی قیافه ی بی تفاوت به خود گرفت. دوباره سرم را پایین انداختم. جسیکا بینی اش را بالا کشید، مشخص بود از آن مواردی است که گربه دستش به گوشت نرسیده بود. در این فکر بودم که ادوارد کِی آب پاکی را روی دستش ریخته است. _ اون اِدوارده، جداً خیلی خوشگله ولی وقتت رو الکی تلف نکن. اون اهل قرار گذاشتن نیست. ظاهراً هیچ کدوم از دخترهای اینجا به اندازه ی کافی برای ایشون خوش قیافه نیستن. لبم را گاز گرفتم تا جلوی خنده ام را بگیرم و بعد دوباره به ادوارد نگاه کردم. رویش را برگردانده بود ولی به نظرم گوشه ی لبهایش رو به بالا بودند، انگار که او نیز داشت می خندید. بعد از چند دقیقه هر چهار نفر از پشت میز بلند شدند. همگی آنها حتی همانی که از همه عضلانی تر بود بطور قابل توجه ای خوش هیکل بودند. تماشا کردنشان ناراحت کننده بود، پسری که اسمش اِدوارد بود برنگشت تا دوباره نگاهم کند. پشت میز در کنار جسیکا و دوستانش بیشتر از هر زمان دیگری نشستم که اگر تنها بودم در آنجا می ماندم. دلشوره داشتم تا برای اولین روزم دیر به سر کلاس نروم. یکی از کسانی که تازه با او آشنا شده بودم و اسمش آنجلا بود با من کلاس زیست شناسی دو را برای ساعت بعد داشت. بدون آنکه با همدیگر صحبت کنیم به سر کلاس رفتیم، او هم دختر خجالتی ای بود. وقتی وارد کلاس شدیم، آنجلا رفت تا پشت میز آزمایشگاه سیاهی بنشیند که شبیه میز خود من در مدرسه ی قبلی ام بود. در کنار آنجلا کسی از قبل نشسته بود. در واقع همه ی میز ها توسط بچه ها اشغال شده بود به جز یک میز که نزدیک ردیف وسط قرار داشت، اِدوارد کولن را از روی موهای غیر عادیش تشخیص دادم که کنار تنها صندلی خالی نشسته بود.
|