صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
ترجمه ی رمان " شفق "
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
>>
نویسنده
پیام
Bella
اعضا
#
: 11 Sep 2008 04:26
ادامه ی فصل اول (نخستین نگاه)
آنشب حتی بعد از آنکه گریه ام تمام شد، خوب نخوابیدم.صدای هوهوی باد و باران بالای سقف اتاق به هیچ وجه کم تر نمی شد. پتوی قدیمیه ی رنگ ورو رفته را روی سرم کشیدم و بعد بالش را هم روی آن گذاشتم. تا نیمه های شب که باران فروکش کرد و تبدیل به نم نم شد نتوانستم به خواب عمیقی فرو بروم.
فردا صبح مه غلیظ تنها چیزی بود که در بیرون پنجره میتوانستم ببینم. احساس کردم مرض ترس از فضاهای تنگ و محصور[1] درونم شکل می گیرد. در اینجا هیچ وقت نمی توانی آسمان را ببینی، مانند این است که درون یک قفس افتاده باشی.
صبحانه خوردن با چارلی کار بی سرو صدایی بود. او آرزو کرد در مدرسه موفق باشم. با وجود اینکه می دانستم آرزویش بی فایده است، تشکر کردم. موفقیت از من دوری می کرد. چارلی قبل از من بسوی ایستگاه پلیس رفت، همان جایی که حکم همسر و خانواده اش را برایش داشت. بعد از رفتن او پشت میزگرد کهنه ای که از چوب بلوط بود بر روی یکی از سه صندلی ناهماهنگ نشستم و آشپزخانه ی کوچکش را از نظر گذراندم؛ دیوارهای تیره ی آنجا قاب بندی شده، کابینتهایش زرد کم رنگ و کفش از مشمع سفید بود. هیچ چیز تغییر نکرده بود. مادرم هجده سال پیش به خیال این که کمی نور خورشید به داخل خانه بیاورد این رنگ را به کابینتها زده بود. روی شومینه کوچک در مجاورت اتاق نشیمن نقلی ردیفی از قاب عکس ها قرار داشت. اولی عکس عروسی مامان و چارلی در لاس وگاس بود، عکس بعدی از هر سه نفر ما بعد از بدنیا آمدنم توسط پرستار مهربانی در بیمارستان گرفته شده بود و بدنبالش عکس های سالهای مدرسه ام تا همین سال آخر ردیف شده بودند. عکس هایی که نگاه کردنشان باعث خجالت می شد... باید می دیدم چه کار می شود کرد تا بتوانم چارلی را راضی کنم این عکس ها را، حداقل تا وقتی من اینجا هستم، در جای دیگری بگذارد.
غیر ممکن بود در این خانه زندگی بکنی با ولی متوجه نشوی چارلی هنوز هم از عشق به مادرم دست نکشیده است. این حقیقت آزارم می داد.
نمی خواستم خیلی زود در مدرسه باشم ولی دیگر طاقت ماندن در خانه را هم نداشتم. کاپشنم را پوشیدم، که احساس پوشیدن لباسهای زد خطر را به آدم می داد، و به سوی بیرون که باران می بارید به راه افتادم.
هنوز هم باران می آمد ولی آنچنان شدید نبود که من را در حال پیدا کردن کلید خانه و قفل کردن دَر بلافاصله کاملاً خیس کند چونکه کلید همیشه زیر پادری مخفی بود. چکمه های ضد آب نوی من صدای چالاپ چلوپ اعصاب خوردکنی راه انداخته بود. همانطور که راه می رفتم دیگر صدای همیشگی قرچ قروچ شنها را نمی شنیدم. نتوانستم بیاستم و آنطوری که دلم می خواست دوباره از دیدن وانتم کیف کنم. عجله داشتم تا از زیر مه نمناک در بروم، مه ی که دور سرم می پیچید و از زیرشال گردنم خودش را به موهایم می رساند.
داخل وانت گرم و خشک بود. معلوم بود چارلی یا بیلی، آنجا را تمیز کرده اند با این حال روکش قهوه ای صندلی ها هنوز هم کمی بوی تنباکو، بنزین و نعناع می داد. از بخت خوب من موتور بالافاصله با غرشی روشن شد و سپس با صدای بلندی درجا شروع به کار کردن کرد. خب، وانتی به این کهنگی حتماً مشکلی داشت. رادیوی عتیقه اش کار می کرد، این هم موردی بود که انتظارش را نداشتم.
با وجود اینکه قبلاً هرگز در آنجا زندگی نکرده بودم ولی پیدا کردن مدرسه کار سختی نبود. مدرسه هم درست مثل بقیه ی ساختمان های خارج از بزرگراه بود. به خوبی نمی شد تشخیص داد مدرسه است. فقط تابلواش که نشان می داد دبیرستان فورکس است، باعث شد توقف کنم. شبیه مجموعه ای از خانه های قوطی کبریتی بود که با آجرهای قهوه ای ساخته شده باشد. آنجا تعداد زیادی درخت و بوته بود که من در ابتدا نتوانستم اندازیشان را تشخیص بدهم. در حالی که دلم برای خانه تنگ شده بود با تعجب در دلم گفتم: پس جَو مدرسه اش کجاست؟ حصارهای زنجیر مانند، یا ردیاب های فلزی اش کجا هستند؟
در جلوی اولین ساختمان پارک کردم که تابلوی کوچکی روی در ورودی اش نشان می داد آنجا دفتر مدرسه است. چون شخص دیگری در آن حوالی پارک نکرده بود مطمئن شدم آنجا پارک ممنوع است. با وجود این تصمیم گرفتم بجای اینکه مثل احمق ها زیر باران در اینطرف و آنطرف بچرخم، نقشه ی مسیرها را از داخل مدرسه بگیرم. با بی میلی به بیرون اتاقک سرخ وانتم پا گذاشتم و مسیر سنگفرش کوتاهی را با احتیاط پایین رفتم. پیش از آن که در بزنم، نفس عمیقی کشیدم.
داخل ساختمان کاملاً روشن و گرم تر از آنچه فکر می کردم، بود. دفتر، بنای کوچکی بود که شامل فضای ناچیزی برای انتظار می شد، با صندلی های پشتی دار تاشو، فرشی بازاری با راه راه های نارنجی، لوح ها و جایزه هایی که به دیوار وصل شده بودند و ساعت بزرگی که با صدای بلندی تیک تاک می کرد. گیاهان همه جا درگلدان های پلاستیکی روییده بودند. انگار درخارج از آنجا به اندازه ی کافی گیاهان سبز به چشم نمی خورد.
اتاق با پیشخوان طویلی به دو بخش تقسیم می شد.روی پیشخوان با سبدهای فلزی پر از کاغذ و آگهی هایی به رنگ روشن چسبیده به جلوی آن شلوغ شده بود. در پشت پیشخوان سه عدد میز تحریر قرار گرفته بود، در پشت یکی از آنها خانم مو قرمز درشت هیکلی نشسته بود که عینک به چشم داشت. تی شرت بنفش رنگی پوشیده بود که بلافاصله با دیدن آن احساس کردم بیش از حد لباس پوشیده ام.
زن مو قرمز سرش را بلند کرد.
_می تونم کمکتون کنم؟
گفتم :
_من ایزابلا سوآن هستم.
از برق نگاهش متوجه شدم بلافاصله منرا شناخته است. بدون تردید منتظرم بودند، یک سوژه ی غیبت کردن. دختر همسر سابق و دمدمی مزاج کلانتر، بالاخره به خانه برگشته است.
گفت:
_البته.
درون یک توده ی بزرگ اسناد را گشت که بطور بی ثباتی روی میزش قرار داشت تا برگه هایی که دنبالش بود را پیدا کند.
_ این برنامه ی تو و یک نقشه ی مدرسه ست.
چندین برگه را روی پیشخوان گذاشت تا آنها را نشانم بدهد.
با پر رنگ کردن نقشه، بهترین مسیر برای رفتن به کلاسهایم را برایم مشخص کرد، و برگه ای را به من داد تا آن را به همه ی معلم ها بدهم که امضایش کنند و ساعت آخر باید آن را به خودش برمی گرداندم.لبخندی به من زد و مانند چارلی برایم آرزو کرد که از زندگی در فورکس خوشم بیاید. در جوابش تا آنجایی که می توانستم لبخند متقاعد کننده ای بر لب آوردم.
reflex
اعضا
#
: 13 Sep 2008 00:31
ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن**** فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من
Bella
اعضا
#
: 13 Sep 2008 16:55
مرسی Reflex عزیزم. بقیه اش رو هم بزارم به نظرتون؟
asman_fashist
اعضا
#
: 17 Sep 2008 16:48
Bella
خیلی خوبه عزیزم.ادامه بده.داستان جالب و جذابیه.من عاشق رمانم.خیلی رمان میخونم.تازه بخش اولش رو خوندم.عالی بود.ایول به نویسندش و دست مریضاد به شما.روون ترجمش کردین.بازم خسته نباشین
Bella
اعضا
#
: 18 Sep 2008 20:11
ادامه ی فصل اول -قسمت دوم-(نخستین نگاه)
وقتی به سمت وانتم برمی گشتم سایر دانش آموزان نیز در حال رسیدن بودند. به دنبال مسیر حرکت ماشین ها در اطراف مدرسه رانندگی کردم. از دیدن اینکه بیشتر آن ها مثل ماشین خودم قدیمی هستند و هیچ کدام نو نیستند خوشحال شدم. درشهر قبلی ام در یکی از محله های متوسط زندگی می کردم که بخشی از پارادایز ولی دیستریک[1] می شد . دیدن یک مرسدس یا یک پورشه مدل جدید در پارکینگ دانش آموزان صحنه ی معمولی ای بود. به محض اینکه در محل مناسبی قرار گرفتم دوباره ماشین را خاموش کردم تا صدای رعد آسایش جلب توجه نکند.
داخل ماشین به نقشه نگاه کردم، سعی کردم همان موقع نقشه را به خاطر بسپارم امیدوار بودم تا مجبور نشوم تمام روز در حالی که جلوی دماغم گرفتم اش به اینطرف و آنطرف بروم. همه چیز را داخل کیفم چپاندم، بندش را روی دوشم انداختم و نفس عمیقی کشیدم. با بی میلی به خودم به دروغ گفتم: من از پس این کار برمی آیم. قرار نیست هیچ کس گازم بگیرد. سر انجام نفسم را بیرون دادم و از ماشین خارج شدم.
همانطور که به سمت پیاده رو مملو از بچه ها می رفتم صورتم را زیر شال گردنم پنهان کردم. خیالم راحت شد از اینکه دیدم کاپشن ساده ی مشکی ام اصلاً باعث جلب توجه نمی شود.
هنگامی که به نزدیکی کافه تریا رسیدم، ساختمان شماره ی سه به راحتی دیده می شد. شماره ی "سه"ی بزرگ سیاه رنگی بر روی مربع سفیدی در گوشه ی شرقی حک شده بود. همچنان که به در نزدیک می شدم، احساس کردم نفس هایم به شماره می افتند. زمانی که به دنبال دو فرد بارانی پوش که از لباسشان نمی توانستم تشخیص بدهم دختر هستند یا پسر، از دَر وارد شدم، سعی کردم نفسم را در سینه نگه دارم.
کلاس کوچک بود.افراد جلویی ام درست بیرون در ایستادند تا بارانی هایشان را به روی ردیف بلندی از قلابها آویزان کنند. از آن ها پیروی کردم. آن دو نفر دختر بودند، یکی مو بور و مثل چینی سفید بود، دیگری هم رنگ پریده و موهای قهوه ای روشنی داشت. خدا را شکر رنگ پوست من در اینجا تابلو نبود.
برگه را به معلم دادم که مرد قد بلند و طاسی بود، روی میزش پلاک اسمی قرار داشت که مشخص می کرد نامش آقای میسون است. او وقتی اسمم را دید، نگاه احمقانه ای به من انداخت_ واکنش دلگرم کننده ای نبود_ و من هم طبیعتاً سرخ شدم. ولی حداقل بدون آنکه منرا به سایرین معرفی کند به انتهای کلاس فرستادم تا پشت میز خالی ای بنشینم. برای هم کلاسی های جدیدم خیره شدن به من که در انتهای کلاس قرار داشتم سخت تر شد با این حال به هر شکلی بود از پس این کار بر آمدند. نگاهم را به روی لیست درس هایی انداختم که معلم به من داده بود. تقریباً ساده بودند: برونته، شکسپیر، چاسر، فاکنر. قبلاً همه را خوانده بودم. این دلگرم کننده بود و... کسل کننده. در این فکر بودم که کاش مادرم پوشه ی مقاله های قبلی ام را برایم بفرستد یا شاید فکر کند این کار نوعی تقلب است. درحینی که معلم صحبت می کرد، در ذهنم در گیر بحث های مختلفی با مادرم بودم.
وقتی زنگ با صدای وزوز بمی به صدا در آمد، پسر لنگ درازی که پوست بدی داشت و موهای مشکی اش مثل یک لکه ی روغن بود به نیمکت تکیه داد تا با من صحبت کند.
به نظر مانند اعضای تیم شطرنج زیادی مشتاق کمک کردن بود.
_ شما ایزابلا سوآن هستید، مگه نه؟
حرفش را تصحیح کردم:
_ بلا.
بچه هایی که تا شعاع سه ردیفی ما قرار داشت برگشتند تا به من نگاه کند.
پرسید:
_ کلاس بعدیت کجاست؟
مجبور شدم به درون کیفم نگاهی بیندازم.
_ اِ، علوم اجتماعی با جفرسون توی ساختمون شماره ی شش.
به هر کجا نگاه می کردی، نگاهت به نگاه های کنجکاو دیگران برخورد می کرد.
_من به ساختمون شماره ی چهار میرم ، می تونم راه رو نشونت بدم...
بدون تردید بیش از اندازه مشتاق کمک کردن بود.
حرفش راادامه داد:
_من اِریک هستم.
با خجالت لبخندی زدم:
_مرسی.
کاپشن هایمان را برداشتیم و راهی بیرون شدیم که باران شدیدی می بارید. می توانستم قسم بخورم صدای چند نفر را در پشت سرمان شنیدم، کسانی که آنقدر به ما نزدیک شده بودند تا بتوانند به حرفهایمان گوش بدهند. امیدوار بودم خیالاتی نشده باشم.
او پرسید:
_ پس، اینجا با فینیکس خیلی فرق داره،آره؟
_ خیلی.
_ اونجا خیلی بارون نمی باره، نه؟
_ سه یا چهار بار در سال.
تعجب کرد.
_ وای، چجوری باید باشه؟
جواب دادم:
_آفتابی.
_ بنظر زیاد برنزه نمی یایی.
_ مادرم نیمه زال هستش.
با نگرانی به چهره ام زل زد و من آهی کشیدم. به نظر می رسید در آن هوای گرفته و اَبری سر به سر گذاشتن معنایی ندارد. بعد از اینکه چند ماه در این هوای ابری ماندم، دست انداختن را فراموش می کردم.
به نزدیک کافه تریا برگشتیم و به ساختمان های جنوبی در کنار سالن ورزش رسیدیم. با وجود اینکه دَر ساختمان به طور واضحی مشخص بود اِریک منرا تا دَم دَر رساند.
هنگامی که دستگیره ی دَر را گرفتم، با امیدواری گفت:
_خب، موفق باشی، شاید بازم کلاس های دیگه ای باهم داشته باشیم.
لبخند کم رنگی به او زدم و داخل ساختمان شدم.
بقیه ی ساعات صبح هم تقریباً به همین منوال گذشت. آقای وارنر معلم درس مثلثاتم که به هر حال فقط بخاطر مطلبی که درس می داد ازش متنفر بودم، تنها کسی بود که مجبورم کرد جلوی کلاس بیاستم و خودم را معرفی کنم. زبانم به لکنت افتاد، از خجالت سرخ شدم و هنگامی که به سمت میزم می رفتم، با چکمه ی خودم به خودم اشتباهی پشت پا زدم.
بعد از رفتن سر دو کلاس، کم کم توانستم چند تا از قیافه ی بچه ها را تشخیص بدهم. همیشه یک نفر شجاع تر از بقیه پیدا می شد که خودش را معرفی می کرد و در مورد اینکه آیا از فورکس خوشم می آید، از من سوالاتی می پرسید. سعی می کردم با سیاست عمل کنم اما بیشتر مواقع تنها خیلی دروغ می گفتم. حداقل دیگر احتیاجی به نقشه پیدا نکردم.
دختری که در هر دو کلاس مثلثات و اسپانیایی بغل دستم نشسته بود، همراه من برای ناهار به کافه تریا آمد. اندامی ریز نقش داشت و از قد صد و شصت و دو سانتی متری من چند سانتی متر کوتاه تر بود اما موهای مشکی فرفری پر پشتش باعث شده بود اختلاف قدمان خیلی به چشم نیاید. اسمش را نمی توانستم به خاطر بیاورم، بنابراین همانطور که در مورد کلاس ها و معلم ها پر حرفی می کرد فقط لبخند می زدم و سرم را تکان می دادم. خودم را به زحمت نینداختم تا در حرف هایش شرکت کنم.
در انتهای میز شلوغی، کنار چند نفر از دوستانش نشستیم که به من معرفی شان کرد و به محض اینکه شروع به حرف زدن با آنها کرد، اسامی همگی شان را فراموش کردم. به نظر می رسید آنها از اینکه شجاعت به خرج داده و با من صحبت کرده بود، تحت تاثیر قرار گرفته اند. از آنسوی سالن اِریک، پسری که در کلاس انگلیسی بود، برایم دست تکان داد.
در حالی که در سالن غذاخوری نشسته بودم و می کوشیدم با هفت نفر غریبه ی کنجکاو صحبت کنم ، همان جا بود که برای اولین بار آنها را دیدم.
soshiyans
اعضا
#
: 25 Sep 2008 10:22
سلام
امیدوارم که خوب باشی تو تاپیکت پیغام گذاشتم واسه اینکه تو جمع دوستانه و گروه ما باشی
واسه اینکه تاپیکم به یه بخش دیگه انتقال پیدا کرد گفتم که واستون پیغام بزارم
چون دلم میخواد که در اوایل ساختن این گروه دوستی ادما شناخته بشن مخصوصا پسرا
واسه همین گفتم که دخترها تو نت با هم در تماس باشن تا اعتمادی فراهم بشه و کسی اسیبی نبینه
میخوام لطف کنید و با این ایدی که مال سارا هستش در تماس باشی و صحبتهایی که داری رو انجام بدی
swt.dream@yahoo.com
با تشکر مهرداد
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم ..... مرگ آن است که با همه ی خاطره ها از خاطر تو محو شوم
Bella
اعضا
#
: 25 Sep 2008 17:46 | ویرایش بوسیله: Bella
Quoting: soshiyans
واسه همین گفتم که دخترها تو نت با هم در تماس باشن تا اعتمادی فراهم بشه
مرسی مهرداد جان. ولی چرا پسرا و دخترا همه با هم همدیگرو نشناسن؟ من ابدی سارا جون رو اد کردم. ولی اگه یه زمانی اختصاص بدیم که همه آنلاین باشیم و کنفرانس بزاریم بهتره. کاش ترتیبش رو زودتر بدید
Bella
اعضا
#
: 25 Sep 2008 17:48
Quoting: asman_fashist
خیلی خوبه عزیزم
مرسی عزیزم از تشویقت. مرسیییییی
Ho30
اعضا
#
: 25 Sep 2008 18:02
این فرق فوکولخ با شفق مستی..؟!
گر چه یاران فارغند از یاد من...! از من ایشان را هزاران یاد باد...!
lili naze
مدیر
#
: 25 Sep 2008 18:37
خانومی منتظریماااااااااااا
******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB