| نویسنده |
پیام |
|
|
سلام به دوستان خوب سایت پرطرفدار آویزون بتازگی حدود 4 الی 5 ماهه که توسط یکی از دوستانم با این سایت آشنا شدم و بخشهای مختلف سایتو مطالعه کردم تا به این بخش رسیدم . مطالب بسیار جالب و خوندنی رو توی این بخش مطالعه کردم ، با خودم خیلی کلنجار رفتم تا بلکه بتونم اولین خاطره سکسمو به قلم بیارم و تعدادی از دوستانم اونو مطالعه کنند و نظراتشونو ببینم و بخونم . ظهر تابستون توی این شهر لعنتی مثل جهنمه نه اکسیژن درستی بهت میرسه و نه آفتاب امونت میده . از محل کارم راهی منزل شدم ، حدودای ساعت 2 بعد از ظهر بود و بعد از 10 دقیقه رانندگی به خونه رسیدم ، با مهربونی همیشگیش به استقبالم اومد و کیف و لوازم کاریمو ازم گرفت و منو بوسید و کلی قربون صدقم رفت و من در مقابل فقط از اظهار اینهمه لطف و کرامتش خجل زده میشدم . بلافاصله با یه نوشیدنی نک منو به کنج پذیرایی برد و نشوند تا جگری خنک کنم . سنی ازش گذشته بود و کهولت بر اون مستولی گشته بود . کنارم نشست و گفت مادر جون من آفتاب لب بومم . تو هم حدود 30 سال سن داری و الحمدالله وضع مالی بدی هم نداری منم آرزوی دیدن نوه ام رو دارم ، نمیدونم چی شد که دیگه بعد از این همه سال نتونستم مقابل خواستش مقاومت کنم و گفتم چشم مامان ، هرکاری صلاح میدونی انجام بده منم دربست در خدمتتم ، اشک توی چشماش حلقه زده بود و از خوشحالی به گریه افتاد . راستی فراموش کردم خودمو معرفی کنم من اسمم شهرامه 30 سالمه و دو خواهر بزرگتر دارم که هر دوشون ازدواج کردن و صاحب خونه و زندگی هستن و یه مادر پیر دارم که با من زندگی می کنه . فردای اون روز مادرم بهم تلفن زد و گفت زودتر بیا خونه تا با هم بریم خونه خواهر بزرگترم چون ظاهرا قرار و مدارشو با دختره اونجا گذاشته تا من ببینمش ، چون از همکلاسیهای دختر خواهرم بود و حدود 22 سالش بود اسمش زهره بود وبه اصلاح خودمون پشت کتکوری بوده چون وضع مالی مناسبی نداشته و بنا به اعتقادات خشک پدرش اجازه درس خوندن توی دانشگاه آزاد رو هم نداشته . زودتر از همیشه دفتر کارمو ترک کردم و خودمو به خونه رسوندم و بعد از یه حموم حسابی و زدودن اونهمه گرما و عرق صورتمونو هم صفایی دادیم و با مامان جون راهی خونه همشیره بزرگم شدم با احوالپرسیهای گرم خواهرم وارد خونه شدیم و در پذیرایی نشستیم و کمی با هم گپ زدیم آخه چند ماههی میشد که من اونها رو ندیده بودم و شروع به گله گذاری کردند و خلاصه سرتونو درد نیارم از آسمونو زمین گفتند این مادر و دختر . مادرم گفت دختر بلند شو زهره جونو صدا کن بیاد . تا آقا شهرام پشیمون نشده و همگی زدیم زیر خنده خواهرم رفت و بعد از یکی دو دقیقه زهره وارد پذیرایی شد .
با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بد بود
|
|
|
سلام خوب ادامه چی شد ؟ همین یه ذره؟ منتظر می مونم خیلی هم تند میری جلو آرومتر بابا هوا گرمه اینجا که داغ نیست  مرسی که می نویسی موفق باشی
|
|
|
ممنونم از دوست خوبم SR_RELAX دختری با قد 175 حدود 70 کیلو وزن و اندامی مناسب و خوش بر و رو ، تودل برو و ناز . کمی بالا و پایینش کردم ( البته تو ذهنم ) و خوباونو برانداز کردم وماتش شدم که به سلام کردنش به خودماومدم و چاق سلامتی راه افتاد . راستش از انتخاب مادرم راضی بودم ولی اونقدر قدیمی نشده بودم که نشناخته کار رو تموم کنم و بساط عروسی رو راه بندازم . از مامان و آبجیم خواستم که واسه چند دقیقه بتونم باهاش گپی بزنم اونا هم مارو به یکی از اتاقهای خونه راهنمایی کردن که اتفاقا اتاق خواب دختر خواهرم ( راستی اسم دختر خواهرم ثریا است ) بود . شاید یکی دو سالی بود که من توی این اتاق نیومده بودم . خیلی زیباتزیین شده بود و عکسهای هنرپیشه های سکسی هالیوود تموم در و دیوار اتاق رو پر کرده بود . خلاصه من شروع کردم و ازش سئوالاتی درمورد اینکه واسه آیندش چه برنامه هایی داره و دوست داره مرد زندگی آیندش چطوری باشه پرسیدم . اونم خیلی متین و مودب کاملا توضیح داد . راستش خیلی اخلاقش بدلم نشست پیش خودم گفتم ازدواجهای ناخودآگاهی که میگن ناموفقند آنچنان هم بد نیستند ، ولی نهیبی به خودم زدم که بابا تازه اول راهی کلی با این دختر کار داری حالا حالاها . خلاصه اون روز ختم بخیر شد و بعد از چند روز مامان همش میگفت شهرام جون چی شد ؟ جواب دختر مردمو چی بدم ؟ چرا همش این دست و اوندست میکنی یا نه یا بله ، اینهمه علاف کردن نداره . گفتم راستشو بخواین مامان کمی مردد هستم آخه هیچ شناختی از دختر و خانوادش ندارم و تا حالا هم بخاطر همین موضوع بوده که هیچی نگفتم . مامان گفت ببین شهرام جون من که نگفتم شما بلافاصله باهاش ازدواج کنی مسایل اولیه رو مثل خواستگاری و نامزدی انجام بده تا مدتی که خوب اونو بشناسی بعد اقدام کن واسه عروسی یا زبونم لال مادر جون بهم زدن نامزدیتون . منم گفتم باشه مامان آقا منصور و آقا اکبر ( شوهر خواهرام هستن ) و عمو جون رو خبر کن واسه هر روزی که صلاح دیدی بریم خواستگاری البته مامان اینم بگمحداقل یکسال بایستی نامزد باشیم فردا باباش نگه برن عقد محضری تا به هم حلال باشن و مردم حرف در نیارن و اینجور خرافات . توی همون خواستگاری این موضوع رو به عمو جون بگو عنوان کنه و به فکر بیشتر از نامزدی نباشن لااقل تا یکسال . مامان گفت باشه خیالت راحت . درونم غوغایی بود تا روز موعود یعنی خواستگاری که الحمدالله همه چیز ختم به خیر شد و علیرغم مخالفتهای اولیه پدرش درمورد نامزدی عمو جون موفق شد اونو راضیش کنه که امروزه با قدیما فرق میکنه و بایستی جوونا همدیگه رو بشناسن تا ازدواج کنن تازه آقا شهرام هروقت بیاد اینجا واسه دیدن زهره خانوم یا با مامانش میاد یا یکی از آبجی هاش همراش میان و اونا هیچوقت تنها در کنار هم نیستند تا خلاف شرعی انجام نشه تازه اونارو میبرم پیش یه روحانی که ماشاالله زیاد هم هستند صیغه محرمیت واسشون میخونه . خلاصه از عمو گفتن و بلاخره پدر مژده خانوم هم قبول به صیغه محرمیت کرد . فردای اون روز من باتفاق پدر زهره و مامان رفتیم خدمت روحانی محل که سید هم بود و صیغه محرمیت رو خوند و برگشتیم خونه . فردای اونروز از محل کارم به زهره زنگ زدم و بهش گفتم واسه بیرون رفتن خودم و خودش به تنهایی فکری بکنه چون بعضی از مسایل و گویشهای طرفین هست که دیگران نبایستی بویی ببرن و اونهم گفت مشکلی ندارم من هروقت بخوام میتونم با ثریا بیرون برم اونجا هم میشه با ثریا کنار اومد چون هم دوست چندین ساله منه و هم خواهرزاده شماست . ثریا از همه چیز من و من هم از همه چیز ثریا با خبریم و با هم مشکلی نداریم . منم واسه ناهار فردا باهاش هماهنگ کردم و توی یکی از شیک ترین رستورانهای شهر و اونم به بهونه اینکه میره خونه ثریا اینا خونه رو پیچوند و با من و ثریا راهی رستوران شد . سر میز نهار کلی با هم حرف زدیم و دل و قلوه به هم دادیم و به همین منوال روزهارو سپری میکردیم تا اینکه اتفاقی که نبایستی بیفته افتاد و زندگیمو از این رو به اون رو کرد .
با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بد بود
|
|
|
|
|
دوستان جالبه لینک زیر رو هم ببینن :
http://www.avizoon.com/forum/16_67756_0.html
خیلی جالبه !!
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
|
|
|
بابا حالش رو نگیر ، بیچاره کلی کلنجار با خودش رفته تا تونسته همین ها رو بنویسه !!!!!!!!!!!!!
|
|
|
خیلی خوبه.. ادامشو بنویس
|
|
|
Quoting: hamed2661 دوستان جالبه لینک زیر رو هم ببینن : خیلی خیلی جالبه.... 
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|
|
|
جالبه...ادامه بده
|
|
|
|
|
hamed2661 چه اشکالی توی اون لینک میبینید یک پیشنهاه که خود من دادم . چه ربطی به این داستان داره . فکر کنم از بس کوس چرخ میزنی قاطی کردی
با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بد بود
|
|
|
Quoting: mohamad1344519 چه اشکالی توی اون لینک میبینید آقای عزیز محلش نزار...شما ادامه بدین لطفا.
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|