صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نویسنده
پیام
Shantel83
اعضا
#
: 24 Aug 2008 14:40
من از طرفداران پر و پا قرص آویزون هستم ، متاسفانه بدلیل مشغله کاری زیاد نمی توانم خاطره بنویسم ، اما اگر فرصت دست دهد تعدادی از خاطراتم را برای شما دوستان گرامی ارسال میکنم .
اسم من شاهرخ است و 35 سال سن دارم ، چیزی که در اکثر داستانها و خاطرات دیدم عدم درج بیوگرافی از اعضا بود یا حداقل بسار مختصر و مبهم .
اما من سنت شکنی کرده و خودم رو معرفی می کنم.
شغل من ساخت و سازه یا بقول معروف بساز و بفروش ، رشته تحصیلی من مهندسی معماری است و یک شرکت طراحی ، نقشه کشی و ساخت دارم ، البته تمام اینها را مدیون پدر خدا بیامرزمم ، در من واقع ادامه دهنده راه او هستم . چون او نیز کارش ساخت و ساز بود خدا را شکر از وضعیت خوبی برخوردارم . اما پول هم خیلی می خواهد که آدم را خراب نکند که متاسفانه من شدم .
خیلی سکس داشتم که اکثر مفعولین بخاطر پولم تن به این کار دادند . الان که دارم اینها را
می نویسم دیگه همه چیز را رها کردم و فقط به زندگی خودم ، همسر و دو فرزندم می اندیشم
یکی از خاطراتی که می نویسم مربوط می شود به روزهای تاسیس شرکت .
آخرین ماه تابستان سال 1382 ، پدرم هنوز در قید حیات بود و من سه روزی بود که شرکت رو افتتاح کرده بودم تیمی که داشتم دو مهندس نقشه کشی و نقشه برداری ، سه نفر طراح یا آرشیتکت ساختمان ، دو نفر هم اوپراتور کامپیوتر ، فقط مانده بود منشی ، پدرم ،خدا بیامرزش گفت شاهرخ رمز کار در این است که یک منشی خانم خوشکل انتخاب کنی ، تا جلب مشتری کنه ، البته این را هم بگم که ما علاوه بر کار طراحی و ساخت و مشاوره ، در کار فروش املاک هم بودیم و زیر سبیلی این کار رو می کردیم .
من به دوستان سپردم که منشی می خواهم ، ضمن اینکه چند جا هم برگه به دیوار زدم
چهار نفر آمدند و رفتند ولی مورد پسند من قرار نگرفتند . تا اینکه یک روز صبح من سر ساختمان بودم که دیدم موبایلم زنگ زد ، عمو حسن بود (سرایدار و آبدارچی) گفت می بخشید مهندس یک خانمی آمده برای استخدام ، منم که کار داشتم اولش گفتم ببین عموحسن تیکه هست یا نه ؟
عمو حسن بیچاره که نزدیک به 65 سال سن داشت گفت تیکه میکه من نمی دونم اما از اون چهار نفر قبلی خیلی قشنگ تره
به عموحسن گفتم پس بهش بگو نیم ساعتی معطل می شه تا من بر گردم می تونه بره یا بشینه فقط اگه نشست ، پیر مرد زیاد دیدش نزنی یا ؟؟!!
نزدیک به یک ساعت بعد برگشتم دفتر ، وای که بوی خوش ادوکلن فضای دفتر رو پر کرده بود و یه فرشته به تمام معنی در کناز میز من که روبروی آن یک گل میز و چند صندلی برای ارباب رجوع نشسته بود ، تا من وارد شدم ، دو اپراتور کامپیوتر شرکت که خانم هم بودند بلند شدند و سلام کردند ، فهمید من مسئول اینحا هستم و با یک حالت خجالتی و سر به زیر سلام کرد که ازش خواستم بشینه .
یک مقدار سر و وضع میزم را درست کردم و گفت در خدمتم ، بفرمایید .
گفت : ببخشید من آگهی شما را دیدم و برای کار منشی گری آمدم
گفتم : سابقه کار هم داری ؟
گفت : 6 ماه توی یک شرکت خصوصی کار کردم که بدلیل تغییر وضعیت شرکت اخراج شدم.
گفتم : مدرک تحصیلی و تجارب
گفت : مدرک من فوق دیپلم حسابداری است اما کار با کامپیوتر و تایپ را در حد عالی بلدم
گفتم : لطف کنید مدارک و شماره تماس خودتان را بدید تا خبرتان کنم .
یک پوشه همراهش بود که یکسری کپی از مدارکش به همراه عکس و آدرس و تلفن منزل داخلش بود ، نشان می داد آدم منظم و دقیقی باشه .
خداحافظی کرد و رفت . من را هم با آن بودی خوش ادوکلن با خودش برد و رفتم توی فکرش ، عجب تیکه ای بود ، واقعا نقص توی صورتش نبود ، مثل یک تابلوی نقاشی بود واقعا بدون اصلاح و آرایش یه همچین چهره زیبایی محشره ؟!!!!
شب توی منزل عکسش رو به پدر نشان دادم ، گفت احسنت ، اینو می گن یک منشی مشتری جمع کن هر کس بیاد داخل دیگه بیرون نمی ره و حداقل الکی هم شده دو سه باره دیگر هم می آید .
تا صبح توی فکرش بودم و چهره زیبایش از جلوی چشمام کنار نمی رفت ، هنوز بوی عطرش رو حس می کردم ، واقعا این را کسانی که تجربه کردند می دانند که چگونه آدم با یک نگاه عاشق می شه ،
روی تختم دراز کشیده بودم و به مدارکش نگاه می کردم ، خدایی برگه ها بوی عطرش رو می داد چند بار از ته دل آنها را بو کشیدم
انگار سالها می شناختمش و عاشقش بودم ، خودم نیز تعجب کرده بودم ، کپی شناسنامه اش رو نگاه کردم ، شقایق . . . . متولد 1361 و مجرد !!
نمی دانم کی صبح شد تا بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم آمد شقایق بود . رفتم دفتر و تلفن رو برداشتم ، شماه منزلشان را گرفتم ، یک خانمی گوشی را برداشت خیلی محترمانه صحبت می کرد و من گفتم می بخشید از شرکت . . . . تماس می گیرم خانم . . . . جهت استخدام تشریف آوردند می خواستم بهشون بفرمایید مشکلی نیست و می توانند کارشان را شروع کنند از همین امروز !!
اما در کمال ناباوری دیدم اون خانم که مادر شقایق بود گفت : آقا شرمنده باعث زجمت شما شدند ، اما راستش رو بخواهید پدر شقایق مخالفت کرده و راضی نیست .
عرق سرد روی پیشانی ام نشست و انگار قلبم رو نشانه گرفته باشی ،
گفتم : آخه چرا ؟
گفت : نمی دانم ، منم قلبا راضی هستم اما پدرش یک مقدار تعصبیه و زیاد با کار بیرون موافق نیست !!! به هر حال زحمت شما شد .
خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت . من که دیگه مطمئن شده بودم با یک نگاه عاشقش شدم دل توی دلم نبود ، عجیب دپرس شده بودم ، با قطع کردن گوشی مثل اینکه نفرات شرکت هم متوجه من شده بودند گفتند چی شده مهندس ناراحت شدی ، مشکلی پیش آمده ؟
گفتم نه چیزی نیست یه مقدار امروز حالم خوش نیست و می رم منزل اگه کاری بود که نیاز به من داشتید حتما تماس بگیرید .
یاد اون شعر بابا طاهر افتادم که گفت
بسازم خنجری نیشش زفولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
گفتم آخه شاهرخ بخدا ضایع است کسی بفهمه با 10 دقیقه یک دختر رو دیدن و صحبت کردن اونم من که تا قبل از این مورد حداقل 7 تا 8 بار سکس داشتم ، جای تعجب داره !!!
مدتی گذشت بچه های شرکت می گفتن چرا منشی نمی گیری یا کسی رو معرفی می کردن و من ردش میکردم ، تمام این مدت که حدود 15 روز شده بود ، با دو قطعه عکس شقایق و ته مانده بوی عطری که از بس که من بوئیده بودمش حتی بوی خود کاغذ هم از بین رفته بود گذشت تا اینکه یه مرتبیه فکری به ذهنم رسید ، پیش خودم گفتم چرا تا حالا این به ذهنم نرسیده بود ؟؟!!
مدارک شقایق ، بله مدارک شقایق پیش من بود و این بهترین فرصتی بود که بشه یک جورهایی خبری ازش بدست آورد .
از روی آدرس منزلشان را پیدا کردم از همسایه بقلی که بیرون ایستاده بود پرسیدم و فهمیدم درست آمدم ، زنگ رو زدم ، مادر شقایق از پشت آیفون جواب داد و بعد که فهمید من برای دادن مدارک آمدم ، گفت چند لحظه صبر کنید الان می رسم خدمتتان .
درب باز شد و مادر شقایق که اگرچه گرد پیری روی صورتش بود اما نشان می داد در جوانی یک حوری مثل دخترش بوده .
سلام کردم و معذرت خواهی که توی این مدت مدارک اینجا مانده ، گفتم مشغله کاری زیادی دارم متاسفم که فراموش کردم مدارک رو بیارم خدمتتون . در همین حال و هوا بودیم که نسیم بهاری من از راه رسید ، دیگه مادرش رو فراموش کردم و تا شقایق خانم از سر کوچه رسید به درب منزل چشمام پلک نزدند . تا من رو دید یه مقدار دست و پاش رو جمع کرد و گفت ببخشید آقای مهندس خیلی دوست داشتم توی شرکت شما استخدام بشم ، آخه از کار ساختمانی و طراحی خیلی خوشم میاد و اگه مخالفت پدرم نبود ، هیچگاه رشته حسابداری رو انتخاب نمی کردم .
من که مجذوب چهره شقایق شده بودم باور کنید یکسری از حرفهایش رو نشنیدم .
بهر حال خداحافظی کردیم و من دوباره با غمی بزرگ برگشتم
من اهل شعر زیاد هستم برای همین هم یادم به این شعر سعدی افتاد
گفتم ببینمش مگر درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم به دیدنش
عشق شقایق مثل یک خوره توی وجودم افتاده بود دیگه کلافه شده بودم ، نمی دانستم باید چکار کنم تا اینکه فکری به ذهنم رسید و به منزلشان زنگ زدم ، اما دیدم باباش گوشی رو برداشت ، فردا صبح نیز زنگ زدم اما مادره گوشی رو جواب داد ، برای اینکه شماره من رو یه وقت کنترل نکنن یه سیم کارت اعتباری داشتم که از اون استفاده می کردم .
تا اینکه بعدازظهر تماس گرفتم و بالاخره موفق شدم ، شقایق خانم پشت بود
گفت : بفرمایید .
گفتم : من مهندس . . . .. هستم
گفت : سلام حال شما خوبه
گفتم : می تونم وقتتون رو بگیرم راحت هستی یا نه ؟
گفت : مامانم و بابام رفتن بازار ، چطور مگه ؟!!
گفتم : هیچی منظور خاصی ندارم آخه مادرتون گفتند پدر شما یه مقدار تعصبیه گفتم خدای نکرده مشکلی براتون پیش نیاد .
گفت : من برادر کوچکم توی منزله و از اون خبرچین های درجه یکه ، می ترسم بفهمه دارم صحبت می کنم بره و به بابا بگه اگه می شه قطع کنید من توی یک وقت مناسب میام دفتر شما
این وقت مناسب چهار روز طول کشید و یک روز نزدیکهای ظهر حدود ساعت 12 دوباره دفتر کارم به قدم این فرشته مزین شد ، همان ادوکلن که من مدتها بود برای بوی آن لحظه شماری می کردم تعارفش کردم و نشست .
گفتم : چرا پدرتون با کار شما مخالفت می کنه ؟؟!!!
گفت : می ترسه و می گه محیط کار بیرون برای خانمها مناسبت نیست . حتی آقای مهندس در مورد اخراجم از شرکتی که کار می کردم دروغ گفتم ، مخالتهای بابا باعث استعفای من شد .
گفتم : اینجا ما دو تا اوپراتور خانم داریم . شما که تنها نیستی ؟تازه اکثر آقایانی که اینجا هستن کارشان طوری است که باید بروند سر ساختمان و نظارت کردن و از این جور حرفها . و شما و این دو خانم اوپراتور اکثرا تنها هستید .
گفت : نمی دونم من خودم از خدامه
توی دلم گفتم منم ازخدامه ،
اون روز نیز گذشت و ما توی کف شقایق خانم ، تا اینکه یک هفته بعد شقایق با باباش آمدند دفتر ، من بیرون بودم ، یکی از مهندسین آرشیتکت به من زنگ زد و به شوخی بهم گفت شاهرخ خان نسین بهاری آمده ، گفتم شوخی می کنی ، گفت بخدا راست می گم اما دلت رو صابون نزن با باباشه !!! حتما اومده دهنت رو بزنه ؟!!
منم خیلی سریع خودم رو رساندم به دفتر فقط یک خورده دلهره داشتم که چرا باباهه آمده ؟!!
وقتی رسیدم کلی تحویلشان گرفتم ، باباش در ظاهر آدم راحتی بود و خیلی هم خوش برخورد کمی از دلهره من کاسته شد .
باباش گفت : شما چه کار کردید که دخترم شیفته کار در اینجا و پرسنل آن شده؟؟!!!
گفتم : لطف دارید شما ، خوبی از خودشونه
گفت : دخترم برخلاف مخالفت من خیلی اصرار کرد و بالاخره ما تسلیم شدیم و فقط گفتیم حداقل اجاره بده محل کارت رو ببینیم .
وای که قند توی دلم آب شد از اینکه فهمیدم شقایق می شه منشی شرکتم .
و همین هم شد و از دو روز بعد شقایق کارش رو شروع کرد ، منم براش میز و صندلی و یک دستگاه کامپیوتر آماده کردم
(ادامه دارد)
hamed2661
اعضا
#
: 25 Aug 2008 07:34 | ویرایش بوسیله: hamed2661
قشنگ بود تصویر سازیهات آدمو جذب میکرد فقط بعضی چیزا رو زیادی کش داده بودی و از بعضیا خیلی سریع رد شده بودی. به هر حال مبارک باشه !!
راستي اسم تاپيكت چه ربطي به شعر خدابيامرز سپهري داره؟ چرا تن اون بنده خدا رو تو گور ميلرزوني؟
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB