صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / همیشه سکس یکبار هم نه
نویسنده پیام
# : 20 Aug 2008 17:51


ماجراهای کلاس عکاسی
سلام دوستان ، شایان هستم خیلی دوستتان دارم ، چه منتقدین و چه موافقین . من در این چند سال زندگی شاخه به شاخه زیاد پریدم و سعی کردم از علوم مختلف و از اونایی که خوشم می آمد یه چیزهایی یاد بگیرم .
رو هیمن حساب و بخاطر علاقه ای که به کار عکاسی داشتم رفتم و در این کلاس ثبت نام کردم تا اونو بصورت حرفه ای یاد بگیرم .
خوب کلاس ما یک روز درمیان و ساعت 4 تا 6 بعدازظهر بود و خانم ها و آقایان هم قاطی بودند . سه چهار جلسه اول زیاد تو نخه خانم های کلاس نبودم و بیشتر توجه ام به استاد بود اما از آنجا که می گن " کرم از خود درخته " یکی از خانم ها بنام پریسا زیاد منو دید می زد و هی زیر چشمی نگاه هایی همراه با عشوه داشت .
متوجه شده بودم که دوست داره خودش رو به من نزدیک کنه اما روش نمی شه . منم حقیقتش تحویل نمی گرفتم و خیلی سر و سنگین می آمدم کلاس و ماشینم رو توی پارکینگ پارک می کردم و بعد از کلاس هم بدون اینکه تعارف کسی کنم که برسانمتان و یا از این جور حرفا ، فقط یه خداحافظی بود و تمام .
بچه های کلاس هم متوجه شده بودن که من یه تفاوت هایی باهاش دارم و زمزمه های اونا رو می شنیدم که میگفتن از دوربین دیجیتالی که داره معلومه بچه پولداره !!! راست می گفتن چون دوربین من از اون حرفه ای ها بود اونایی که کار عکاسی می کنن یا می شناسن حتما می دونن دوربین Canon 5D فقط Body تنهاش 5/3 میلیون می شه !!!!! البته این داستان مربوط به سال 85 است و الان نمی دونم قیمت دقیقش چقدره ؟
اما پریسا ول کن نبود و با اون چشمهای خمارش و عسلی رنگ و موهایی که همیشه چند تار مش شده اش از زیر روسری بیرون بود و با لبخندی معنی دار من رو مثل سایه تعقیب می کرد و حتی توی کلاس سعی می کرد جفت من بشینه و من متوجه می شدم که هر چند دقیقه ای یکبار نیم نگاهی به من داره .
نمی دونم چرا خودم رو می گرفتم و خیلی سر و سنگین شده بودم ، خودم هم از این حالتم متعجب بودم !!! تا حالا ما دنبال تور کردن خانمها ، اما اینبار یه خانم دنبال ما ؟؟!!!
حسابی جو گیر کلاس شده بودم و از اینکه امکانات کلااس برای آموزش کافی نبود و با حداقل امکانات کلاس اداره
می شد وجدانم ناراحت بود ، پیش خودم می گفتم حیفه این نفراتی که با عشق و علاقه آمدن برای یاد گیری اما باید اکثر چیزها رو شفاهی و یا عکسش رو ببینن !!
این بود که یه سه پایه ، دو عدد پرژکتور با پایه و یک دوربین دیجیتال Canon 20D رو برای آموزشگاه خریداری کردم و به عنوان هدیه و کمک به اعتلای دانش هنرجویان به آنها دادم ، خیلی خوشحال بودم و تمام بچه های کلاس نیز خیلی از من خوششون اومده بود و دوست داشتن وارد زندگی خصوصی من بشن و بدونن من چه کاره هستم و چه کار
می کنم ، مخصوصا پریسا ، هرچند که گفتن نداره اما برای اینکه هنرجویان بهتر بتوانند کار عملی رو درک کنن پیشنهادهای اردو می دادم و تمام هزینه مینی بوس و خورد و خوراک بچه های کلاس رو تقبل می کردم . حسابی توی آموزشگاه رو من حساب می کردن و حتی با استاد و مسئولین آموزشگاه به دو سه سمینار عکاسی و نمایشگاه های عکس رفتیم . البته اینم بگم که بی تعارف بچه زرنگ کلاس هم بودم و با علاقه خاصی کار رو دنبال می کردم تا اونجا که پیشنهاد کار در صدا و سیما رو نیز از یکی از تصویربرداران اونجا که دوست من شده بود و چندین بار کارهای کوتاهی رو تصویربرداری کردیم شد و منو به رئیس اونجا معرفی کرده بود که من مخالفت کردم چون نمی خواستم حرفه ام باشه بلکه تفننی کار می کردم . بگذریم
یک روز بعد از اتمام کلاس در مورد موضوعی با استاد مشغول صحبت شدم و یه یک ساعتی طول کشید و هوا دیگه تاریک شده بود (کلاس ما در فصل زمستان بود) ظاهرا پریسا جهت تمرین به تاریکخانه آموزشگاه رفته بود و و قتی من از درب آموزشگاه با ماشین آمدم بیرون ، دیدم پریسا ایستاده کنار خیابان برای تاکسی ، یک لحظه تردید کردم که سوارش کنم یا نه ، که دیدم زشته بعدا در مورد من چه فکری می کنه ، کنارش ایستادم و گفتم ببخشید خانم . . . . .
می تونم تا اونجایی که مسیرم هست شما را ببرم . پریسا اگرچه می خواست خودش رو بگیره اما مشخص بود که کیف کرده از این که من براش ایستادم عقب نشست و من راه افتادم ، یک مرتبه گفت ببخشید آقای . . . . می شه یه خواهشی از شما بکنم !! گفتم بفرمایید . گفت من یه مقدار توی برخی موارد اشکال دارم و از طرفی دوست داشتم با دوربین دیجیتال هم کار کنم و با نحوه تنظیماتش آشنا بشم می شه توی اوقات بیکاری شما مزاحمتون بشم ؟؟!!!!
منم که نمی دونم چرا به پریسا که رسیده بود ، سر و سنگین شده بودیم بهش گفتم ، اوقات بیکاری ؟؟ من تمام وقتم پر خانم . از صبح تا بعدازظهر توی شرکت هستم ،بعدازظهر ها هم مغازه می رم بهتر نیست از استاد بخواهید کمکتان کنه تازه دوربین دیجیتال آموزشگاه هم هست من می تونم به آقای . . . . . مسئول آموزشگاه بگم برای یکی دو روز اونو به شما قرض بده .
از توی آینه نگاهی بهش کردم کمی خجالت کشید و اما اخم و ناراحتیش خیلی بیشتر بود ، صورتش با اخم هم قشنگ بود و جذاب ، چهره جوگندمی داشت اما خیلی جذاب بود مخصوصا چشماش .
وقتی پیاده شد ، اول تشکر کرد بعدش هم گفت ، ببخشید بهتون میاد وضع مالی بسیار خوبی داشته باشید اینو از ماشین و دوربین و کارهایی که توی آموزشگاه کردید می شه فهمید ، ولی غرور خیلی بده یه کمی سرت رو بیار پایین و یه نگاهی به ما بدبخت بیچاره ها بکن ؟؟!!!!!
درب ماشین رو بست و با حالتی بعض خداحافظی کرد و رفت . اون شب تا صبح توی فکر حرفی که زد بودم ، گفتم آخه چرا گفت غرور داری ؟ شاید برای اینه که زیاد کسی رو تحویل نمی گیرم ؟!!
اما چرا گفت ما بدبخت بیچاره ها ، باید از ته و توی این خانم . . . . . با خبر بشم .
یکی از خانم های کلاس بنام زهرا که خیلی شوخ و شاد بود و همیشه توی کلاس شوخی می کرد و مسخره بازی در
می آورد ، حتی یک روز یه برگه رو گذاشته بود زیر برف پاک کن ماشین که روش نوشته بود ((بابا با کلاس وقت
نمی کنی بده ما برات ماشین رو بشوریم حیف از این عروسک که زیر پای تونه )) با پریسا خوب صمیمی بود بهش گفتم بخشید خانم . . . . .(منظورم زهراست آخه نمی شه فامیل رو گفت) شما تا چه حد خانم . . .. (پریسا) رو می شناسید دوباره شوخی کردنش گل کرد و گفت نه مثل اینکه با ما آشتی کردی ، یه وقت طوریت نشه داری با ما صحبت می کنی گفتم چرا شما در مورد من این جور فکر می کنید من مثل بچه آدم دارم میام کلاس و آروم هم می رم کاری هم به کسی ندارم آیا این ایرادی داره ؟؟؟
گفت راستش توی کلاس و حتی بیرون همه در مورد شما صحبت می کنن آخه یه نگاه به کلاس بکنی می بینی که چقدر سطح اختلاف بین شما با ماست ماشاالله شما از اون مایه دار ها هستی و اما بین ما با کلاس ترینمان خود استاده که اونم هشتش گروه نه که چه عرض کنم گروه بیسته ؟؟!!!!!!
هرچند که بد هم نشد حضور یه مایه دار ، حداقل بعد از مدتها این آموزشگاه صاحب دو سه تا وسلیه کار درست و حسابی شد .
گفتم بی خیال ، نگفتی چقدر پریسا رو می شناسی ، گفت حال چی شده فکر اونی ؟؟ گفتم اگه می خوای همین طور حاشیه بری بگو . گفت حالا می خوای چی بدونی ، برای چه بدونی ؟!!
گفتم وضع زندگی پریسا چطوره ؟ یه آهی کشید و گفت صورتش رو با سیلی سرخ کرده مطمئن باش شما که حتما سنگین ترین وزنی که بلند کرید قاشق غذا خوری بوده نمی تونید امثال انو درک کنید . خیلی کنجکاو شده بودم که در مورد اون بیشتر بفهمم .
گفت راستش پریسا خیلی دختره نجیبیه و تعجب می کنم چرا یه جور نگاه های مشکوک به شما می کنه ، من و اون سالهاست همدیگر رو می شناسیم و وقتی خواستم بیام کلاس عکاسی ، پریسا پول نداشت و من از بابام خواستم شهریه اونم بده وگرنه منم کلاس نمی رم و بابام قبول کرد .
راستش پریسا از بدو تولد مادرش رو از دست داد اون بچه سوم خانواده بود دو تا برادر و پریسا و یه خواهر کوچکتر از خودش که کلاس چهارم دبستانه ، پریسا متولد 1360 ، پدرش هم چهار سال پیش فوت کرد . دو بردار پریسا قاچاقی فرار کردند و رفتند استرالیا و واقعا هیچ کس از سلامت و اینکه چه کار می کنن خبری نداره . این اتفاق بعد از مرگ پدر افتاد اونا به زور و کتک حق پریسا و پریا خواهرش رو کشیدن بالا و تنها ارثیه پدری یعنی خونه ای رو که داشتند فروختند و رفتند و گورشان را گم کردند پریسا هم هر کاری کرد دستش به جایی بند نبود . دو ماه منزل ما بودند تا اینکه یکی از دوستای باباش که در واقع مدیون پدر پریسا بود و اون در زمان حیاتش خیلی براش کار کرده بود و واقعا آدم با خدا و مخلصی بود طبقه دوم خونش رو که فقط یه خواب داشت رو به پریسا و خواهرش دادن ، حاجی که بازنشسته است از تمام دنیا فقط یک خونه دو طبقه داره و یه حاح خانوم بسیار مهربون و دوست داشتنی ، سه فرزند حاجی دو تا شون شهید شدن و یکی از اونا هم مثل برادرهای پریسا فیلش هوای هندوستان کرده و رفته آلمان و معلوم نیست داره چه غلطی می کنه .
پریسا هم بخاطر اینکه حاج خانوم پا درد داره و سنش بالاست تمام کارهای اینا رو می کنه و حاجی هم در عوضش یه بخور نمیری بهش می ده .
راستش آقای . . .. . پریسا با این همه مشکلات و کمبودهایی که داره و این چهره زیبا ولی تا حالا با شرافت و سربلند زندگی کرده و من برام تعجب بود که توی کلاس و اردوها دنبال شماست و این منو می ترسونه .
گفتم رهرا خانم دیگه بسه طاقت شنیدن ندارم ، ای کاش ازت نمی پرسیدم ، اون روز پریسا کلاس نیامد طاهرا زهرا
می گفت حاج خانوم فیزیوتراپی داره و بردش اونجا . منم که خیلی حالم گرفته شده بود وسط کلاس از استاد معذرت خواستم و رفتم خونه حتی اون شب مغازه هم نرفتم و قضیه رو برای همسرم گفتم . همسرم من هم که توی دل رحمی لنگه نداره کلی دلش به حالش سوخت و گفت راستی ببرش توی شرکت و اونجا استخدامش کن .
فردا موضوع رو با رئیس شرکت مطرح کردم و بهش گفتم اگه خاطرتون باشه برای قسمت بایگانی یه نفر رو
می خواستیم ، من سراغ دارم ، منم چون رئیس مالی و اداری شرکت بودم و رابطه بسیار خوب و صمیمی با رئیسم داشتم معمولا روی حرف من حرفی نمی زد و پذیرفت و گفت ریش و قیچی دست خودت فقط مطمئن باشه ، چون
می گی خانمه ، درد سر نشه ؟!
خیلی خوشحال شده بودم ، اول موضوع رو به زهرا گفتم ، اون اشک توی چشماش جاری شد و گفت بزرگترین کار خیر زندگی ات رو می کنی . ولی بهش گفتم زهرا خانم پریسا از دست من دلخور شده و شاید یک مرتبه فکر کنه دارم از روی ترحم و . . . این پیشنهاد رو بهش می دم ، شما بهش بگو یه شرکتی هست به این آدرس اونجا یه منشی خانم
می خوان یه سر بزن شاید شانست زد و استخدام شدی و اصلا چیز دیگه ای بهش نگو و نمی خوام بدونه این کار رو من براش کردم فقط بکو اومد شرکت بگه می خوام برم دفتر رئیس مالی اداری
دو روز بعد صبح ساعت 10 بود که منشی من به اتاقم زنگ زد و گفت یه خانمی اومده بنام پریسا . . . . . و می خواد شما رو ببینه ، گفتم بگو بیاد داخل ، تا پریسا اومد داخل و منو دید جا خورد ، تعجب رو بخوبی می شد توی صورتش معنا کرد
گفت شما هستید آقای . . . . . گفتم شما اینجا چه کار می کنید ، گفت راستش خانم . . .. (زهرا را می گفت) به من آدرس اینجا رو داد گفت استخدام دارن ، یه مرتبه پریسا گفت ، زیر نظر شما که نیست ؟ گفتم چی نیست ؟!!
گفت من نمی خوام منت روی سرم باشه ، شما رو توی این مدت شناختم خیلی خودتان را می گیرید و از برخوردی که اون شب توی ماشین با من داشتید هنوز دلرنجم .
گفتم والله فقط مصاحبه شما با من هست و بقیه کار با بخش تامین نیرو می باشد بخاطر اینکه اون شب از دلتون در بیاد مصاحبه رو قبول شدین و حالا برین برای تشکیل پرونده و بقیه کارهای استخدامی و مشغول شوید .
اما حالا مثل اینکه نوبت پریسا بود سر و سنگین بشه !!! گفت نه خیر نمی خواد دلت برای من بسوزه لطف کنید مصاحبه رو انجام بدین اکه قسمت بود قبول می شم اگه نه که هیچ ، تازه این کار رو دوستم زهرا پیدا کرده و این کار شما باعث
می شه فردا همه بگن شما برام کاری کردید ؟؟!!!
حق داشت ، نمی دونست که این کار رو کی براش پیدا کرده ، منم از روی صندلی بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و به خانم منشی ام گفتم ، خانم رو راهنمایی کنید پیش آقای . . . . . برای تشکیل پرونده .
پریسا هم با یه نگاه تقریبا خجالت زده رفت بیرون ، منم سریع به دفتر تامین نیرو که زیر نظر خودم بود زنگ زدم و گفتم این خانم که داره میاد سریعا استخدام بشه و از همین امروزهم کارش رو شروع می کنه هرگونه اشکالی هم بود به من بگید . و اذیتش نکنید ( می دونید که توی شرکتها چقدر نامه بازی هست و . . . .مخصوصا برای استخدام)
وضعیت زندگی پریسا رو برای رئیسم گفتم آقای مهندس . . . . (رئیس شرکت) واقعا آدم لارجی بود و بسیار مهربان و رئوف ، گفت یه حقوق بالا براش بزن البته تا جایی که دفتر مرکزی گیر نده ، منم برای یک ماه کار براش طوری تنظیم کردم که نزدیک به 650 تا 700 هزار تومان با اضافه کاری بگیره ، کلی کیف کرده بود اما جالب این بود که شنیده بودم گفته این آقای فلانی میاد توی آموزشگاه و عکاسی یاد می گیره وای که چقدر با تکبر و غرور داره روزی که اومدم برای استخدام وقتی دیدمش می خواستم برگردم اما فکر مشکلاتم و گرفتاریها نگذاشت .
یک روز هم با کمک دوسه تا از برو بچه های شرکت و رئیس شرکت که توی این کار قبل هم مشارکت داشتیم پولی جمع کردیم و بعنوان وام اضطراری و بلاعوض دادیم به پریسا (مبلغ 3 میلیون که من علاوه بر سهم خودم 1 میلیون هم جداگانه دادم) و بخاطر اینکه ناراحت نشه ، بهش گفتند این توی شرکت رسمه و به اکثر پرسنل دادیم .
یک هفته بعد اضافه کار بودم وقتی آمدم برم دیدم پریسا منتظر سرویسه ، به راننده گفتم شما برو ، و پریسا برخلاف میل سوار شد ، توی راه بهش گفتم از کارت راضی هستی ، گفت آره عالیه ، تا بعضی هاوجدانشون بیدار شه و یاد بگیرن وقتی دستشون می رسه و پول دارن به بقیه هم کمک کنن ، دیدی ما هم خدایی داریم این از کارم که جور شد و اینم از وامی که هفته قبل گرفتم .
بله ، هنوز پریسا نمی دونست که تمام این کارها رو من کردم ، مدتی گذشت و پریسا حسابی توی شرکت جا افتاد یه مقداری هم رابطه اش با من خوب شد و کم کم شروع کرد از همون نگاه های عاشقانه که توی کلاس می کرد منم یک کارت تبریک خیلی زیبا گرفتم و به مناسبت این تغییر حالت این شعر رو روش نوشتم و بهش دادم
زیبا چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است . من دزد شعرهای چشم تو هستم . از من مگیر چشم
مدتی بود که خیلی دنبال سکس با پریسا بودم و داشتم کارهای خوب خودم رو خراب می کردم و می گفتم این همه خوبی در حق این فرشته کردی ، نباید یه خیری ازش بهت برسه ؟؟
آخه پریسا هم دیگه بدجوری دلم رو با حرکاتش برده بود مخصوصا وقتی در حواب شعرم این کارت پستال رو فرستاد که (( ترا من چشم در راهم شباهنگام که . . . . . . . ))
اما خوبی های من هنوز تمام نشده بود ، مهندس آرمین یکی از بر و بچه های خوب شرکت بود که مجرد و دنبال یه خانم خوب ، روی مخش کار کردم و پریسا رو بهش معرفی کردم اونم که خیلی منو قبول داشت گفت تحقیق کنم و خانواده ام رو خبردار کنم تا ببینم چه جوریه ، بعد از مدتی با هم صحبت کردن و پریسا و آرمین نامزد و بعدش هم عروسی ، منم بعنوان هدیه کرایه سالن عروسی و شام و ارکستر رو تقبل کردم و به مهنس آرمین گفتم اینو خانمت ندونه ، الان که دارم اینو می نویسم پریسا و آرمین با پریا خواهر پریسا و یه نی نی کوچولوی خوشکل مثل خود پریسا بنام پرنیا دارن یه زندگی خوب رو توی کانادا سپری می کنن ، پریا درس می خونه و آرمین هم توی یک شرکت کار
می کنه که وضعش هم خوبه
راستش هنوز توی کف پریسا هستم و اونم اکه یه وقت به سایت آویزون وارد بشه و این داستان رو بخونه تازه
می فهمه باعث و بانی این همه کی بوده ؟
راستی اگه اون روز توی کلاس خودم رو نمی گرفتم و پریسا رو تورش می کردم و سکس باهاش انجام می دادم شاید هرگز سرنوشتش اینجوری نمی شد .
عجب رسمی این زمونه ، یکی رو با سکس می بری جلو و یکی رو تو کف سکسش می مونی اما می بریش جلو
حالا دوستان نظراتشون رو بدن ، بعضی ها حتما میگن بابا اینا خالیه بندیه ، خیالاتشونه ، ولی من خدا را شکر می کنم که اگه پولی دارم هم خودم و خانواده ام لذت می بریم و هم به دیگران کمک می کنم اگه تونستید اینجوری باشید ایول داره
خداحافظ

# : 20 Aug 2008 17:58


بارک اله . دستت درد نکنه . یه سوال . اینا رو خودت تنهائی نوشتی یا همسایه هام کمکت کردن ؟

Happy New Girls
# : 21 Aug 2008 13:14


اگه اينا واقعا حقيقته پس خوش به حات كه لذت بخشيدن رو چشيدي ميدونم خيلي دوست داري كه پريسا بدونه كه تمام اين كارا از طرف تو بوده ولي اين دقيقا كاز شيطانه كه ميخواد اين حس بخشندگي تو رو ازت بگيره مواظب خودت باش

عينكي را ديدم كه زير پا له شده بود چون نديدن را تقليد نكرده بود
# : 21 Aug 2008 18:40


ايول دادا

دستت درد نكنه

خيلي خيلي قشنگ بود

فقط يه مسئله

اينجا بايد خاطرات سكسي بنويسي . . .

بازم ممنون

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 21 Aug 2008 18:42 | ویرایش بوسیله: sirius_black


ایول داداش دمت گرم.

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB