| نویسنده |
پیام |
|
|
من معین از مازندران 17 ساله هستم و فرزند آخر خانواده . من بچه زن دوم بابام (زن اول فوت کرده) هستم واختلاف سنی با برادرام از12 سال شروع میشه و تا22سال میرسه. یه پسر عمو به نام امیر هم دارم که چهار تا بچه داره و پسرش از من5 سال بزرگتره و اسم زنش فاطمه هست و42سالشه از فاطمه براتون بگم:یه زن خنده رو خوش اخلاق و فامیل دوست درباره اندامشم که دوتا هندوانه5کیلویی بعنوان سینه و یک بالشت به عنوان کون داره .بریم سر اصل خاطره: چهارشنبه بازار تو شهر ما بود و مادر و پدرم برای دروی برنج سر زمین رفته بودند داداشامم سر کار بودند ومن هم طبق معمول سر اینترنت بودم و یه سر تو سایت موبایل و یه سر تو سایت سکسی گرم اینترنت با اون سرعت گندش بودم که زنگ در به صدا در اومد ایفونون تصویری بود و من از دیدن فاطمه شکه شدم وخلاصه از اینترنت خارج شدم و در رو باز کردم و به فاطمه گفتم بیاد تو . ازش پرسیدم چه عجب سری به ما زد اون هم جواب داد که چهارشنبه بازار بود و هوا گرم و اونم اومده هم یه سری به ما بزنه و مادرم را ببینه و یه نفسی چاق کنه. از مادرم پرسید گفتم رفتن درو بهم گفت یه لیوان آب خنک میدی منم رفتم تا یخ بیارم و باهاش آب خنک درست کنم .رفتم سر یخچال دیدم یخ نیست رفتم از خونه دوستم رضا یخ بگیرم بهش گفتم که من یه لحظه میرن الان میام اونم گفت باشه برو رفتم یخ گرفتم وچون عادت به زنگ زدن نداشتم از زیر بی سر صدا در را باز کردم ورفتم تو خونه دیدم فاطمه روسریش رو باز کرده بلوزشم در آورده و یه تاپ داره آخه هوا گرم وشرجی بود و ماهم کولر نداشتیم خلاصه بعد از یه دید زدن حسابی یه سرفه کردم بعد چند ثانیه رقتم تو هال دیدم با چادر خودش رو جمع و جور کرده و میگه بیا تو منم سرم رو پایین گذاشتم و رفتم تو خلاصه آب یخ رو درست کردم و بهش دادم وقتی خواست برداره چادرش افتاد ومن چشمم به اون سینه های گندش که تو مهمونیها از رو لباس دیدش میزدم افتاد اونم خجالت کشید و آب رو خورد وبعد چند دقیقه دیدم خیلی بی حال شده شده آخه هوا گرم بود واونم چادرداشت و گرما زده شده بود صداش زدم دیدم جوابی نمیده رفتم آب آوردم وبه تنش پلشسدم و اونقدر تنش رو تکون دادم که به هوش اومد ود ید من بیدارش کردم یکم شکه شد که من به تنش دست زدم و بعدچند دقیقه خجالت شروع کرد به من گفتن گه من مثل پسرشم و از این جور چرت وپرتها منم از دهنم در رفت وگفتم :ولی من دوست دارم جای پسر عمو باشم اونم مثل اینکه از جوابم بدش نیومد و گفت باید ثابت کنی از پسر عمو بهتری منم که فکر نمی کردم فاطمه آنقدر جنده وحشری باشه گفتم چطوری ثابت کنم اونم گفت یه کار کن من راضی بشم باهات زن و شوهر بازی کنم فهمیدم باید کاری کنم حشرش بالا بزنه خلاصه چادرش رو کنار زدم و صورتش روبالا اوردم ویه لب مشتی ازش گرفتم و دستم رو بردم تو موهاش و کمی باهاش ور رفتم دستم به تاپش رسید درش اوردم وای یه کرت سفید بسته بود گفتم اجازه هست گفت اجازه دست خودته منم بازش کردم و مثل وحشی ها سینش رو میخوردم دادش در اومده بود منم اون سینه های یفید گنده ونوک قهوه ای رو اونقدر خوردم که همه جاش قرمز شد خلاصه با اصرار وآخرش التماس اون سینه رو ول کردم رفتم سراغ شکمش که خیلی باحال و خوش فرم بود بعدش شرتش ودراوردم سراغ کونش رفتم از خوردن سوراخ کون و کوس بدم میومد همچنین ازینکه یکی ساک بزنه برا همین کونش رو گاز می گرفتم و ضربه میزدم دیگه نوبت من بود که لخت بشم شرتم را درآوردم و شاهین رو آزاد کردم ازش خواستم فقط یکم دست مالش کنه بعد با اسپری که از رضا گرفته بودم یکم به کیرم مالیدم و1دقیقه وایسادم تا دوباره شق بشه اونم با خودش ور میرفت خلاصه اول اون رو به شکم خوابوندم اونم با کلی مخالفت خوابید کیرم رو دم سوراخ کونش بردم و بعد یکم مالش چپوندم تو فاطمه هم داد و گریه میکرد وای برای اولین بار کیرم تو سئراخ رفته بود اونقدر گرم و تنگ بود که دادمن همرفت هوا خلاصه بخاطر داد وبیداداش کیرم رو بعد 5 دقیقه در اوردم وگذاشتم لای سینش بعد2ذقیفه دیدم پاهاش زیادی تکون میخوره بعدا فهمیدم که ارگاسم شده خلاصه بزور سینش را ول کردم وفرو کردم توکسش وای چه حالی میداد ینه های گندش تکون تکون میخورد ازش پرسیدم حامله میشی گفت نه لولم رو بستم منم با خوشحالی به حالم ادامه دادم داد هر 2تا مون رفت هوا یه دفعه حس کردم آبم داره میاد بهش گفتم داره میاد اونم با لحن حشری گفت بریز تو کسم منم تلمبه هام رو شدید تر کردم و اطاعت امر و همه رو ریختم توش بعد یکم دستمالی همدیگه بهم گفت لیاقتت از پسرعموت خیلی بیشتره و وکیرتم هم اندازه ولی کلفتتره قرار گذاشتیم هر چهارشنبه اگه مادرم نبود بعد چهار شنبه بازار بیاد اینجا و منم 5شنبه ها اگه شوهر وبچه هاش نبودن من بعد از 5شنبه بازار برم اونجا راستی از کاراش یه سری خاطرات برام تعریف کرده نظر بدید تا بنویسم
|
|
|
بنویس باریکلا
خویش رادرجستنت رسوای مردم میکنم****چون توپیدامیشوی من خویش راگم میکنم
|
|
|
اسم من مرتضي است و نوزده سالمه و اين خاطرهاي که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به سکس با زن عموم ميشه. يه روزمن رفته بودم خونه عموم. اونروز عموم رفته بود ماموريت و توخونه من بودم با پسرعموم و دخترعموم و زن عموم. خلاصه اون شب با اصرارپسرعموم شب موندم خونه اونا. از قبلم من با زن عموم شوخي داشتم ولي زياد بهش فکرنمي کردم اون شب موقعي که زن عموم مي خواست سفره شامو پهن کنه وقتي ميخواست دولا شه و بشقابو بذاره رو سفره طوري خم ميشد که من ميتونستم سينههاشو ببينم. واقعا سينههاي با حالي داشت. دو سه بار هم طوري خم شد تا يه چيزي بذاره منم همش سينهها شو ديد ميزدم و زن عمومم فهميده بود که دارم سينههاشو دزدکي نگاه ميکنم. خلاصه شامو خورديم و منم کمک ميکردم تا سفره رو جمع کنيم و بشقابا رو به آشپزخونه ميبردم. وقتي که رفتم آشپزخونه زن عموم موقع رد شدن عمدا کونشو به کيرم مالوند که مثلا متوجه نشدم. دو سه بار اومد و همين کارو تکرارکرد و بعد بهم نگاه ميکرد و به طور خاصي نگاه ميکرد و ميخنديد. خلاصه بعدش من رفتم اتاق پسرعموم. يه کم با پلي استيشن بازي کرديم. شب بود که جاهامونو انداختيم وخوابيديم زن عمومم جاشو انداخت تو اون يکي اتاق که دستشوئي هم کنارش بود. پسر عموم مثل خر خوابيده بود و دخترعمومم خيلي وقت بود رفته بود بخوابه. بعد اينکه همه خوابيدن من اصلا نميتونستم بخوابم. کيرم بد جوري شق شده بود و داشت ميترکيد و منم همش داشتم به اون صحنههايي که اتفاق افتاده بود فکرميکردم. ديگه داشتم ديونه ميشدم.ديدم که اينطوري نميشه.تصميم گرفتم برم دستشوئي و يه دست جق بزنم. اگه نميزدم از شق درد ميمردم. خلاصه رفتم دستشوئي موقع رفتن ديدم که زن عموم هنوز نخوابيده و داره منو نگاه ميکنه.ما بي خيال شديمو رفتيم دستشوئي. خواستم که جق بزنم ولي يکدفعه نظرم عوض شد. با خودم فکر کردم که شانسمو امتحان کنم و برم بيرون شايد تونستم يه کاري کنم و به اين کير بيچاره يه حالي بدم. رفتم بيرون ديدم زن عموم نخوابيده و داره منو نگاه ميکنه.وقتي که ديد من هنوز نخوابيدم بهم گفت: چيه چي شده خوابت نمياد. منم گفتم بيخوابي زده به سرم نميتونم بخوابم. بعدش خنديد و گفت:اي شيطون نکنه داري به چند ساعت پيش فکر ميکني.منم خنديدمو گفتم:چي بگم شايد. بعدش زن عموم گفت: اگه خوابت نميياد بيا پيشم با هم حرف بزنيم. منم از خدا خواسته رفتم پيشش. حدود دو سه دقيقهاي چيزي نگفتيم. ديدم که مثل اينکه نميتونم کاري بکنم. گفتم ديگه مزاحم نشم برم تا شما هم بخوابين. اينو گفتم و خواستم که پاشم زن عموم گفت:کجا ميري من ميخواستم که با هم بخوابيم. وقتي اين حرفو شنيدم يدفعه يه جوري شدم ديگه نتونستم چيزي بگم گيج شده بودم. زن عموم وقتي منو اينجوري ديد يه کم رفت اون طرفتر و لحافو با دستش باز کرد و گفت: بيا بخوابيم. منم خلاصه رفتم پيشش دراز کشيدم. صداي نفساشو ميشنيدم. نفساش خيلي تند تند بود. بعد زن عموم پشتشو به من کرد و دراز کشيد. منم همينطوري به کونش نگاه ميکردم که از لحاف زده بود بيرون. يهو کونشو چسبوند به کيرم و خودشو بهم فشار ميداد. منم بغلش کردم. بعدش يهوئي يجوري شدم. اضطراب داشتم که نکنه پسر عموم بيدار بشه و همه چيزو ببينه. به زن عموم گفتم که ميترسم يکي بياد اونموقع بد ميشه. زن عموم خنديد و گفت: نترس خيالت راحت باشه اونا مثل خر ميخوابن بيدار نميشن.منم يه کم خيالم راحت شد. بعد خودمو محکم بهش فشار دادم و بعد دستمو آروم گذاشتم رو سينههاش واي چه سينههايي دلم ميخواست همشو بکنم دهنم تا ميتونم بخورم. ديگه حشري شده بودم. برش گردوندم بلوزشو زدم بالا. چشام به سينههاش افتاد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم وشروع کردم مثل وحشيا بخوردنش. زن عمومم از شدت خوشي همش آه و ناله ميکرد و ميگفت : آخ جون... بخورش گازش بزن همشو بخور. منم همينطوري ميخوردم. بعدش زن عموم گفت حالا نوبت منه. رفت پائينو شلوارمو درآورد. يه کم از رو شورتم با کيرم بازي کرد بعد کيرمو در آورد و شروع به ساک زدن کرد. واي ديگه داشتم ميمردم.خيلي خوب ساک ميزد. وقتي با زبونش سر کيرمو ليس ميزد داشتم ديونه ميشدم. ديدم که داره آبم مياد. پاشودم شلوارشو در آوردم يه کم با کونش بازي کردم بعدش شورتشو درآوردم واي چي ميديدم يه هلوي چاق وآبدار. پخوردم ديگه خواستم بکنمش.اونم فهميد که من چي ميخوام. خودش لاي پاهاشو باز کرد.منم کيرمو گذاشتم تو سوراخ کوسش. بعد يواش يواش هل دادم رفت تو کس گرمو نرمش. بعد شروع به تلمبه زدن کردم. واي چه حالي ميداد. ديگه اينجا نبودم خيلي لذت داشت. زن عمومم از خوشي داشت بيهوش ميشد. بعد يه مدت ديگه ديدم داره آبم مياد. بهش گفتم که داره آبم مياد. اونم با يه لحن حشري کنندهاي گفت : همشو بريز تو کسم. البته زن عموم لوله رحمشو بسته بود يه کم ديگه تلمبه زدم ديدم داره ارضا ميشه. منم تند تند تلمبه ميزدم تا اينکه آبم اومد و همشو ريختم تو کسش. بعد يه کم ديگه تلمبه زدنو ادامه دادم تا اونم ارضا شد. بعد اينکه هر دو ارضا شديم افتادم روش و لباشو بوس کردم. و اونم از روي خوشي و راحتي منو بوس کرد. بعدش بهم گفت که اولين باري بود که اينطوري ارضا ميشده و اين عموي کسخل ما فقط به فکر خودش بوده و خودشو ارضا ميکرده و مثل خر ميخوابيده. الانم حدوده شش ماهي ميشه با زن عموم هر وقت که بتونيم سکس ميکنم
|
|
|
|
|
برای یه داستان تخمی چندتا تاپیک میزنی ؟؟؟؟
Happy New Girls
|