صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / من و مینا و سکس در شمال
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 28 Apr 2006 18:29 | ویرایش بوسیله: masht_Amir


سلام
اسم من امیر و 21 سالمه . چند وقتیه که به این سایت میام اما تا حالا داستانی براتون تعریف نکردم
اما یه دفعه یاد یه خاطره افتادم و فکر کردم برای شما هم بگم ، شاید خوشتون بیاد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - -- - - - - - -
به قول پیره مردها یاد اون قدیما به خیر ...
من 17 سالم بود و تا اون مو قع با کسی سکس نداشتم و از شوبولی ( کیرم ) فقط برای شاشیدن استفاده
کرده بودم . البته راهای استفاده از شوبولی رو بلد بودم اما موقعیت مناسبی پیش نیومده بود
یادمه که اون سال بعد از امتحانات خرداد و گرفتن کارنامه ها بابام گفت که قرار بریم مسافرت
و کم شروع کردن به فراهم کردن مقدمات سفرکردند .. اینطور که بوش میومد مثل همیشه اول میرفتیم شمال و
بعد یه دور شمسی قمری میزدیم و بر میگشتیم ،
یادم نیست که جمعه بود یا شنبه ....قرار بود فردا راه بیوفتیم . شب بود که بابام به داییم تلفن زد و برنامه سفرو
به داییم اینا گفت .. نمیدونم چی شد که داییم هم هوس سفر کرد . بنابر این مسافرت ما چند روز عقب افتاد چون قرار شد ما با داییم وبچه هاش بریم . داییم هم در به در دنبال مرخصی.........
من که کلی دلمو صابون زده بودم که فردا راه میوفتیم حسابی ریده شد به اعصابم و شروع کردم با خودم غرغر کردن و به دایی فحش دادن ، شوبولی رو حواله زن و بچش میکردم که یهو یاد دختر داییم افتادم
( اسمشو از این یه بعد میزارم مینا ) مینا یه دختر خوشکل و تپل و سفید بود...هر چی از خوشگلی اون یگم
کم گفتم .... ( خودمونیم چند بار دنبال یه فرصت بودم که بکنمش اما نشد ) یهو چراغ مغزم روشن شد و
با خودم گفتم که شاید توی این سفر یه مقعیتی پیش بیاد که شاید بشه از خجالت شوبولی در بیایم و یه حالی
بهش بدم .. کلی خوشحال شدمو واسه خودم نقشه میکشیدم که چه جوری بکنمش
تا اینکه اون روز کزایی رسید و ما راه افتادیم . من وسط راه رفتم تو ماشین داییم تا یه کم رو مخ مینا کار کنم . منو مینا از بچگی با هم همبازی بودیم و داییم هم زیاد آدم گیری نبود و کاری به کار ما نداشت . منو مینا و برادرش که 6 سالش بود عقب نشسته بودیم ( پسر داییه کونده اومده بود وسط ما دوتا ) تا اونجا کلی با مینا از گذشته و حال و آینده و هر کسو شعر دیگه که به زهنم رسید حرف زدیم . شب بود که همه رسیدم لب دریا و بابام و داییم با هزار بدبختی یه ویلا گیر اوردن . دقیقا کنار دریا بود شب همه خسته بودن و میخواستن بخوابن ، قرار شد فردا هم یریم
یه گشتی بزنیم و خرید کنیم ؛ داییم و زن داییم رفتن توی یه اتاق ، مامان و بابی من هم رفتن یه اتاق و منو برادرم
( از من 3 سال کوچیک تره اما از من زرنگتر و دختر باز تره ، و از همه کارای من معمولا با خبره و هیچی هم به کسی نمیگه ) ..داشتم میگفتم ..قرار شد ما بچه ها هم همه باهم توی هال بخوابیم .. مینا رفت روی کاناپه که اونور هال بود خوابید ، منو برادرم و پسر داییم هم روی زمین و کنار هم خوابیدیم ....
من که توی کل این مدت فقط دنبال یه فرصت بودم روضاع رو مناسب دیدم و با خودم گفتم ( خودمو به خواب میزنم تا همه بخوابن بعدش یه کاری میکنم بالاخره ..... )
چشمامو بستم که مثلا من خوابم ..... بدفعه چشمامو باز کردم و فهمیدم که خوابم برده ( حدود 1 ساعت خوابیده بودم ) گفتم چه بهتر الان که همه خوابن..اما بازم پاشدم و یه سرو گوشی آب دادم ..دیدم همه خوابیدن .....
یه نگاه به مینا انداختم ...وای نمیدونید چی دیدم یه فرشته ناز که یقه لباسش یکمی باز شده بود و سینه های گردو
خوش تراشش دیده میشد ...تازه کونش هم کاملا وحتی توی نور کم چراغ خواب به زیبایی دیده میشد
تا حالا مینا رو اینقدر سکسی ندیده بودم .. شوبولی ( کیرم ) عین تیر چراغ برق قد علم کرده بود و آمپرش زده بود بالا و حسابی داغ شده بود ....آرومو بی سرو صدا رفتم کنار کناپه که مینا روش خواب بود نشستم . دلم میخواست که سینه هاشو چنگ بزنم و لباشو بخورم .... اما ترس از بیدار شدن مینا نمیزاشت ....
بدنم داغ شده بود و قلبم عین موتور ذیزلی صدا میداد .....مونده بودم چیکار کنم ...آروم یه دسته کوچیکی به پاش زدم اما ترس ورم داشت زود پریدم توی رخت خوابم ... بعد از چند دقیقه با خودم گفتم کسخل تا کی می خوای
از کیرت فقط واسه شاشیدن و دکور استفاده کنی ...از طرفی ممکن بود دیگه همچین موقعیتی پیش نباد برام
این بود که دو باره پاشدم و دست یه کار شدم ..... تمام فکرم این بود که مینا بیدار نشه و من هم حالمو بکنم
. تازه اگه باباش بیدار میشد چی ؟؟؟ بکونم میزاشتن ...پس زیاد وقت نداشتم ...دلو زدم به دریا .......
مینا به پهلو و رو به من خوابیده بود ...منم دست راستمو گزاشتم روی کونش و تکون نخوردم که بیدار نشه ...
کم کم جرات پیدا کردمو با دست دیگم آروم سینشو میمالیدم ...توی حا خودم نبودم که احساس کردم مینا بیدار شد..
کیرم که تا چند دقیقه قبل یه گلفتی و سفتی درخت چنار بود از ترس شده بود مثل یه مداد کوچیک .....مینا هم یهو
بلند شدو نشست ..احساس کردم میخواد داد بزنه ..هم من هم اون از ترس ریده بودیم ....من زود با دست جلوی
دهنشو گرفتم تا مغزش آنتن بده و منو بشناسه و داد نزنه ....بعد دستمو برداشتم ...اشک تو چشماش جمع شده بود
بهم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ کفتم هیچی به خدا ( آره اروای عمت ) به گه خوردن افتاذه بودم
فقط خواهش میکردم که ساکت باشه و گریه نکنه ...دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق زیر شیرونی ....( البته با کلی ترس و لرز و کس لیسی کردن مینا که با من بیادو صداش درنیاد تا براش تئ ضیح بدم )
جای کوچیکی بود با سقف کوتاه ..چراغ وروشن کردم ..مینا دوباره گفت چیکار میکردی با من پسره بیشعور ؟
گفتم هیچی ..فقط ساکت باش ..اما ول کن نبود
خلاصه گفتم که دست خودم نبود و نمیخواستم ناراحتش کنم ...که پقی زد زیر گریه
منم دلم براش سوخت و توی دلم هر چی فحش بلد بودم یه خودم دادم ........ مینا داشت گریه میکرد و من نیدونستم چیکار کنم ..واسه اینکه آرومش کنم بغلش کردم . اما با تعجب دیدم که اونم منو همراهی کردو منو بغل کرد
باورم نمیشد ....کم کم صدای گریه هاش هم قطع شد .....منم حشرم کم کم زد بالا و دوباره
....... ادامه دارد
( نظر بدید ...من دفعه اولم هستش که دارم داستان مینویسم اما داستانم واقعیه . اگه نظر بدید بقیشو می نویسم براتون)

# : 28 Apr 2006 19:51


قربون اون کون خوشگلت برم . جون من اددامشو بنویس . به نظر میاد جالب باشه

# : 29 Apr 2006 18:05


بابا تورو خدا ايندر نظر نديد ...

بخدا من آدم با جنبه يي هستم ... اگه بد شده بگيد تا ديگه ننويسم
خوب اگه 4 تا پيشكسوت هم مثل آقا كيوان و آدمي عزيز نظر بدن من از تجربه هاشون استفاده ميكنم

مثلا اين داش كيوان همشهريمونه

حالا بقيشو بگم ..يا وقت خودمو تلف نكنم ؟؟؟؟

# : 30 Apr 2006 04:19


اي بابا هر چي داستان مي خوانيم بايد تو كف ادامش باشيم .
جيييگر جان ادامه بده

# : 30 Apr 2006 04:23


بخدا خیلی تمیزه.... بنویس.... بشین دیگه... چرا وایسادی؟؟؟ راستی گفتی کیوان... براش دعا کن... دستش خونریزی کرده.... الان هم بیمارستانه...

اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
# : 30 Apr 2006 12:52


داريوش آقا و بقيه دوستان از نظراتتون خيلي ممنونم .
و خيلي متاسف شدم كه داش كيوان حالش بده ...
كاش بهم ايميل ميزدي ميگفتي كدو بيمارستانه تا برم يه سري بهش بزنم


چشم اين هم ادامه داستان ..........

# : 30 Apr 2006 12:54


منم حشرم زد بالا و دوباره سعی کردم دست به کار شم ...اینبار دیگه مینا مخالفتی نمی کرد و منم ریتم مالوندنم تند شده بود . از سر تا نوک پاشو میبوسیدم و همه جاشو ماساژ میدادم . بعد از چند دقیقه دیدم مینا هم حشری شده و تحریک شدنو از نگاهش میشد فهمید............
من بر اساس چیزایی که توی فیلم های سکسی دیده بودم و توی سایت ها خونده بودم شروع کردم به لب گرفتن از اون . مینا هم با من همکاری میکرد بعد یدفعه مثل وحشی ها لباس مینا رو از تنش در اوردم و سوتینش باز کردم.. عین آدم های قحطی زده شروع کردم به خوردن سینه هاش ...واییییییییی ..... خیلی خوش مزه بود ..چه بویی میداد ..سفید و گرد وسفت ...زیاد بزرگ نبودن اما خیلی ناز بودن ..نوک سینه هاشو گاز میگرفتم ..و میمکیدم . کم کم نفسهای مینا تبدیل شده بود به آه و ناله هایی که منو بیشتر تحریک میکرد
یواش و آروم اومدم پایین تر و شکمشو لیس میزدم ..بهش گفتم شلوارتو در بیار که دارم میمیرم ....
اما مینا فقط اه و ناله میکرد و خودشو میمالید و گاهی هم موهامو چنگ میزد.... جوابمو نداد
اما بعد از چند دقیه آروم و یواش گفت خودت اینکارو بکن ...منم زرتی شلوارو شرتش و باهم کشیدم پایین و از پاش در آوردم ..که دیدم مینا خودشو جمع کرد و با یه لبخند کوچکی گفت پسره ی خل ..شلوار خودتو گفتم
تازه نگاهم به خودم افتاد ..شوبولی توی شلوارم خیمه زده بود و منم تمام لباسم تنم بود ....نفهمیدم چه جوری اما در عرض 10 - 12 ثانیه لخت لخت شدم .... دیدم مینا هم خودشو شل کرد منو کشید روی خودش ...شاید می خواست با اینکار بدن سفیدو نرمشو از من پنهون کنه ...منم حسابی مینا رو بغل کرده بودمو به خودم فشارش میدادم ...اما یادم افتاد که من هنوز بهشت مینارو از بس که حول شدم ندیدم ...با یه حرکت جای خودمو با مینا اوز کردم و با هر مکافاتی بود یه حالتی شبیه 69 لاتین درست کردیم ... چشمم به کسش افتاد ...چه ناز بود ..از لای پاش زده بود بیرون و خیس خیس شده بود ...شروع کردم به لیسیدنش ...تمام کسشو با زبونم تمیز کردم ...بوی خوبی هم میداد و معلوم بود که تازه تروتمیز شده بود ...صاف صاف بدون یه لاخ مو .......مینا هم داشت کیر منو ساک میزد برام عجیب بود که چطور یه دختر برای اولین بار ایقدر با مهارت ساک میزنه ....کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و میکشید بیرون و سرشو میک میزد ...انگار داره آبنبات میخوره ..یواش یواش احساس میکردم داره آبم میاد ...به مینا گفتم که بسه ...داره میاد ...اما ول کن نبود و همین طور کله شوبولی تو دهنش بود .....
منم دیدم این کس کش شاید بخواد اینطوری کارو زود تموم کنه و سر شوبولی بی کلاه بمونه .....از روی خودم کنارش زدم و هر جوری بود خودمو شوبولی رو نجات دادم ....این بار پوزیشن رو عوض کردم و من رفتم روی مینا . .. پاهامو انداختم دو طرف پاهای مینا و با این کار سعی میکردم که پاهای اونو بهم نزدیک کنم تا بیشتر لذت ببریم ...شوبولی رو فرستادم اون وسط مسطا که هر کاری دلش خواست بکنه ....تا 3 یا 4 بار تلمبه زدم دیدم مینا ناخون هاشو تو پشت من فرو کرد و نفسش بند اومد و یکمی لرزید ....فهمیدم که ارظاء شده ..چند ثانیه بهش مهلت دادم که حالش بیاد سر جاش و دوباره خواستم شروع کنم که دیدم پاهاشو باز کرد و گفت : بکن توش ...بکن ...دارم میمرم ...تعجب کرده بودم .. گفتم مگه اپنی ..با سر اشاره کرد که آره....آقا مارو میگی تو کونمون عروسی شد وبزن وبرقصی راه افتاد ...منم که ناشی بودم یه دفعه همه شوبولی رو فرستادم توش..که مینا یه داد خفیفی زد و دوباره آه و ناله شروع شد .... کسش آب انداخته بود و حسابی خیس و داغ بود ...شروع کردم به تلمبه زدن ...مینا هم هی در گوشم زم زمه میکرد ... ( اییی ... تند تر ..آخ و.... ) کم کم احساس کردم آبم داره میاد...زود گشیدم بیرونو آبم اومد و شوبولی حسابی شکم مینارو خیس کرد ...تا 5 دقیقه بیحس روی مینا بودم و حال تکون خوردن نداشتم ..بعد بلند شدیمو خودمونو تمیز کردیم ....رفتیم خوابیدیم .... فرداش از مینا پرسیدم کی افتخار افتتاح کس نازتو داسته ... گفت : علی ( پسر عمه دیگه مینا و به عبارتی پسر خاله خودم ) اینجا بود که فهمیدم اون مهارت در ساک زدن از کجا آب میخوره ....از اون به بعد هر وقت فرصتی پیش بیاد باز هم با هم سکس میکنیم ..و از سکس با هم لذت میبریم ..



E-mail: archangel265@yahoo.com

# : 16 Mar 2008 00:55 | ویرایش بوسیله: myimortal




erfan_myimortal@yahoo.com
# : 16 Mar 2008 01:55


سلام دادا امير
جالب بود . منتظر خاطرات بعديت هستيم
اگه خواستي يه سر هم به ما بزن

عشق و سکس و بازی های روزگار (روزگاری نامروت ، مردمانی ناسازگار ) ........ فهرست در صفحه اول
http://avizoon.com/forum/2_54974_0.html

چاكرت
قلدر

سکوت آخرین فریاد من
# : 16 Mar 2008 02:24


ایول

. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB