صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خاطرات مرد پاییزی
. 1 . 2 . >>
نویسنده پیام
# : 17 Aug 2008 01:04


اين داستان بر گرفته از واقعيت است و قابل توجه دختراني که قصد فرار از خانه را دارند.
دريکي از روزهاي پاييزي من به دنبال يک سوژه براي داستان نويسي بپارک رفتم در آنجا پير مردي را ديدم به نظرم آمد که دنبال يک همصحبت مي گرده منم بدم نمي اومد باهاش همصحبت بشم يکم که با هم حرف زديم ازش خواستم تلخترين و مهيجترين داستاني که شنيده يا براش اتفاق اقتاده رو برام تعريف کنه اونم قبول کرد وداستان آغاز شد .يک روز در سالهاي خيلي دوردختر زیبایی بود به نام نگار. نگار در يک خوانواده بسيار متعصب از نوع متحجرش زندگي مي کرد نگار دوستي داشت به نام شيوا شيوا همکلاسي اون بود وهر روز با برادرش از مدرسه به خونه مي اومد و چون شيوا ونگار دوست بودن معمولاسه تايي با هم ميومدن کم کم اين نزديکيها بين نگار وسام برادر شيوا بيشتر شد وگاهي با هم کتاب ردو بدل ميکردن و داخل کتاب جملات عاشقانه براي هم مينوشتن تا ان روز شوم البته قبل از بيان اون اتفاق بايستي آناتومي نگارو به شما بگم نگار دختری بود17ساله با قدی متوسط ووزنی حدود70کیلو باصورتی گرد وسفید وبسیار زیبا خوب برگردیم به داستان سام در کتاب برای نگار نوشت که فردا من از ساعت 2به بعد تا پس فردا خونه تنهام اگه دوست داری بیا اینجا وقتی این مطلب رو نگار داخل کتاب خوند ناگهان احساسش بر عقلش قلبه کرد چون سام و خیلی دوست داشت ومیخواست روزی با سام ازدواج کنه ابته از حق هم نگذریم سام هم خیلی زیبا وخوش تیپ بود خلاصه فردا رسید و نگار هم یه بهانه جور کردواز خونه زد بیرون سام هم برا خودش نقشه های شومی کشیده بود که ناگهان نگار زنگ در وزد سام دل تو دلش نبود به سرعت رفتو در وباز کردو بدونه مقدمه نگارو در آغوش کشید وبهش گفت که عاشقشه و آرزوش اینکه با اون ازدواج کنه نگار وقتی شنید دیگه در پوست خودش نمی گنجید وعاشقانه سام ودر آغوش کشید سام هم اونو بسید وبه داخل خونه رفتن نگار یه گوشه نشستو سام هم رفت با دو لیوان شربتو یه فکر شوم برگشت شربتو که خوردن به نگار گفت که باید مطمئن بشه که اون باکره است وبعد بره با خانوادش صحبت کنه نگار هم قسم و آیه که من باکرم ولی سام میگفت من تا نبینم باور نمیکنم نگارم راضی شدوبه آرامی دامنش رو بالا زدو شرتشم در اورد سام هو شروع به دیدن کرد وقتی سام مشغول بودگاهی هم بردیدن کس نگارم می مالید ناگهان نگار در وجودش احساس یه گرمای لذتبخشی کرد وهر چی مالیدن های سام بیشتر می شد این گرما هم بیشتر میشد سام هم فهمیده بود واز نگار خواست که اجازه بده اون کسشو بخوره نگار اول مخالفت کرد ولی بعد تاب تحمل شهوت درونشرو که با مالیدنهای سام بیشتر میشد ونکرد و قبول کرد سام مدت 5دقیقه کس نگار و میلسسیدو میمکید ناگهان نگار ازون خواست که اونو بکنه سام سر از پا نمی شناخت به سرعت باورنکردنی لخت شد کیرش و که دیگه شق درد گرفته بود راهی کس نگار کرد اول اروم اونو داخل کسش فشار داد بعد تا پرده نگار پاره بشه نگار یه جیغی زدو خون از کسش سرازیر شد سام هم بر سرعت کردنش افزوده بود تا جایی که کیرش تا ته رفته بود تو نگار هم کاملاتسلیم سام بود ودیوانه وار سامو میبسید بعد از10دقیقه نگار کاملا ارضا شد وهمونموقع سام هم ارضا شدوآبشو تا قطره آخر ریخت تو کس نگار بعد در حالی که بیحال شده بود در کنار نگار خوابید حدود 1ساعت هر دو در آغوش هم خوابیدن که نگار بیدار شد وناگهان ترس عجیبی سراسر وجودش و گرفت وزد زیر گریه سام از صدای گریه نگار بیدار شدو شروع به نوازش اون کردو بهش قول داد که سریعا\"با پدرش صحبت می کنه ومیاد خواستگاریش نگار هم آروم شدو به خونه رفت سام با پدرش حرف زدو قضیه رو براش گفت پدرش هم قبول کرد قرار شد با خوانواده نگار صحبت کنند و برن خواستگاریش پدر نگار هم قبول کرد واجازه داد بیان روز خواستگاریش پدر نگار از سام پرسید که شما شغلتون چیه سام گفت من محصلم پدر سام گفت درسش تا6ماه دیگه تموم میشه وبعد از سربازیش میاد پیش خودم تو بازار کار می کنه تا اون موقع هم من خرج زندگی جفتشونو میدم پدر نگار گفت اول باید بره سربازی بعد اگر تا اون موقع خواستگار مناسب تری پیدا نشد در موردش فکر میکنه پدر سام دید با توجه به شرایط موجود راهی نمونده جز گفتن حقیقت ماجرا پدر نگار تا شنید رفت ازتو جیبش یه چاقو در اورد رفت سراغ نگار پدر سامو همه اونای که تو خونه بودن سعی کردن جلوشو بگیرن که نگارم دوید تو اتاقشو در و بست ولی پدرش بیخیال قضیه نمیشد نگارم لباساشو جمع کردو از پنجره اتاقش فرار کرد,شب بودو هوا سوز عجیبی داشت ونگار بدون مقصدی پیش می رفت کم کم خستگی وترس وجودش و گرفت ناگهان همین طورتوحال خودش بود یه ماشین و جلوی خودش دید ماشین با نگار تصادف کرد و اونو به کناری رها کرده بود اونم بیهوش کنار خیابون افتاده بود تا اینکه یه پیر مرد سوار یه ماشین پیکان وایسادو اون سوارش کردو با خودش برد به یه خونه وقتی می خواست اونو از ماشین بغل کنه وبیارتش توخونه نگار به هوش اومد ولی حال حرف زدن نداشت ودید اون خونه حیاط خیلی بزرگی داره که اتاق هاش دور تا دورشن پیر مرد نگارو به یه زن تحویل دادو رفت زن یه مقداردوا گلی که اون وقتها استفاده میشد آوردوبه خراش پیشانی نگار مالید بعد رفت وبراش یه مقدار غذا اوردو اونم با ولع شروع کرد به خوردن بعد غذا اون زن جای اونو توی یکی از اتاقها انداختو یه دس لباس خواب به اون داد نگارم تشکر کردو رفت لباسشو عوض کردو دراز کشید تو فکر اتفاقات امشب بودوبه اون پیر مردواین زن فکر می کرد ادامه دارد.....
خوشحال میشم نظراتتون بدید تا ادامشو بنویسم.شیران.



و اینهم قسمت دوم ...








واما ادامه داستان ..نگار داشت به اتفاقات اون روز واون پيرمردو اون زن فکر مي کرد که ناگهان ديد اون زن که تا به حال حتي يه کلمه هم باهاش حرف نزده بودحالا با يه شيشه که بعد فهميد ودکااست وارد اتاق شد ديگه داشت شاخ در مي آورد که زن يه پيک براش ريخت و داد دستش نگار گفت نمي خورم ولي زن گفت بخور برات خوبه گرمت ميکنه نگارم قبول کرد يه خورده که خورد بدش اومد ولي پيش خودش گفت حالا که خوردم بزار تا تهش بخورم آخه اون وقتا اين چيزا مد بود پيک اول تمام شد اون زن پيک دوم پر کردوبه نگار گفت بخور اونم خورد پيک دوم و که خورد ديد يه گرماي عجيبي سراسر وجودش و گرفت وکم کم احساس کرد ديگه تو اين دنيا نيست اين احساس بيشتر و بيشتر مي شد که يهو ديد اون زنه رفت بيرون بعد چند دقيقه يه مرد سياه قد بلند چاق با ظاهري زشت و نا مرتب وارد اتاق شد درو پشت سرش بست نگار ديد اون داره با اون دست سياه وزبرش بدن اونو نوازش ميکنه نگار قدرت فکر کردن هم نداشت وکاملاتسليم بود مرد ه سيا شروع کرد لبهاي نگار وخوردن به طرز وحشتناکي اين کارو ميکرد با سرعت زيپ بليز دامن نگارو باز کرد با سرعت لباسش دراورد با چنان وحشي گري اين کارو کرد که لباس نگار از چند جا پاره شد لباسو که دراورد شروع کرد اول لبها بعد سينه هاي نگارکه بدليل عجله اي که بر اي پوشيدن لباسو فرار از دست پدرش داشت،سوتين نبسته بود بدندون گرفته بود طوري همه سينه نگار تو دهنش کرده بود که انگار آب نبات چوبي بعد از سينه که حسابي کبودش کرد رفت سراغ کس ناز نگار که اگه بگيم دست نخورده سخني به گزاف نيست دست توي شرت سفيد نگارکردويه خورده که کسش وماليد سريع شرت نگارو دراورد حالا ديگه نوبت خودش بود يه تيشرت کثيف بد بو با يه شلوار پارچه اي تنش بود اونارو به همراه شرتش دراورد شرتش و گذاشت جلوي دهن نگار، به نگار مي گفت بو کن ببين (فري جون) چه بويي ميده نگار داشت بالا مياورد اخه شرت اون اونقدر کثيف وچقر بود که صورت زيباي نگار نوچ کرده بود بعد نگار و بلندش کرد و نشوندش رو خودش بهش گفت :حال کردم اينو با خايه هام بکني تو دهنت نگار اومد فرار کنه که يهو دستشو گرفت ويه سيلي محکم زد تو صورتش طوري که تا چند دقيقه چيزي نمي ديد بعد اون به زور اون کير سيا بد بوش و تو دهن نگار کرد نگار ديگه نمي تونست نفس بکشه با مشت به پاي اون ميکوبيد وقتي سرش و بلند کرد نگار صورت سفيدش مثل لبو سرخ شده بود مرتب گريه ميکرد اين کار نگار اون وحشي روخوشحال ميکرد واونم با فشار بيشتري کيرش و تو دهن نگار ميکرد،بعد نگار و برگردوند و داشت براندازش مي کرد که چشمش به کون سفيد و گوشتالوي نگار خورد ديگه امونش نداد ورفت با يه تف دم سوراخ کون نگار کيرش فشار بده اون تو نگار جيغ ميزدو التماس ميکرد ويهو اون با تمام زورش طوري کيرش فشار داد تو که نگار از درد بيهوش شد به هوش که اومد ديد اون داره جوري تلمبه ميزنه که صداي شالاپ شلوپش کل اتاق و بر داشته بود ونگار زياد دردي حس نمي کرد، همين لحظه بود که متوجه به هوش اومدن نگار شد وبهش گفت: جنده خانم عجب کوني داري اين دومين باره که دارم جرت ميدم همين جوري که داشت تلمبه ميزد يهو کيرش و دراورد نگار و خوابوند و کيرش و کرد تن نگار همه ابشو ريخت تو دهنش واينقدر نگه داشت که نگار مجبور بشه همه اون آبو بخوره بعد هم بيحال عين يه خرس اوفتاد کنار نگار،نگارچند ساعتي گريه مي کرد وتازه فهميده بود اون پير مرد اونو اورده جنده خونه سريع لوازمش و جمع کرد ،هوا تقريبا روشن شده بود نگارم همينطور تو خيابونا تا شب ول مي گشت شب که رفت از تو آشغالي يه پالتو پاره پيدا کرد و رفت گوشه پارک چمباتمه زد و خوابيد صبح که شد ديد از گرسنگي نميتونه طاقت بياره رفت يه چيزي پيدا کنه که ديد يه زني از تو خونه اومد بيرون و چادر ش دراوردوکرد تو کيفش و رفت سر خيابون ،ديد چند تا ماشين جلوش بوغ زدن وبلاخره سوار يکيشون شد،نگار ناگهان فکري به ذهنش زد پيش خودش گفت من که ديگه آب از سرم گذشته لااقل اينطوري ديگه اين قدر گرسنگي وبيچارگي نمي کشم(آنچه شيران را کند روبه مزاج احتياج است احتياج است
احتياج)نگار سريع رفت توي دستشويي پارک ويه خورده به سر و وضعش رسيد و رفت تو خيابون اولين ماشين که اومد دو نفر توش بودن هي براي نگار بوق زدن ولي نگار يکم چون دو نفر بودن ازشون ترسيد بلافاصله يه ماشين پيکان اومد بغلش وايساد نگار وقتي توي ماشين وديد ،ديد يه ادم تقريبا 35 ساله با ظاهري آرام ومتين داره ازش دعوت مي کنه نگارم پذيرفت وسوار ماشين شد توي راه مبلغشم با هاش طي کردواونم قبول کرد يه نيم ساعتي همينطور توي خيابون ميگشتن که يهو نگار از اون اقا پرسيد جاي شما کجاست پس چرا نمي رسيم؟اونم بهش گفت من جا ندارم بايد بريم يه جايي بيرون از شهر نگارم قبول کرد همين طور رفتند تا رسيدند به يه جاي تقريبا وسط بيابون با ماشين رفت بين دو سخره بلند وهمون جا وايساد نگار يه کم ترسيد ولي پيش خودش گفت:اين يه نفره تازشم به ظاهرشم نميخوره که ادم بدي باشه اين طور شد که نگار مشغول در اوردن مانتوش شد که يهو صداي ماشين شنيد اون صدا نزديک ونزديکتر ميشد وبلا خره يه ماشين شورلت با6نفر آدم پياده شدند نگار تا چشمش به اونا خورد ديد دارن با اون جووني که سوارش کرد خوش وبش ميکنن نگار تازه فهميد تو چه جهنمي اومده اومد از در عقب ماشين يواشکي در بره هنوز چند قدم بر نداشته بود که ديد يه دست قوي مانتوشو تا پايين پاره کرده اونا نگارو گرفتند ومجبورش کردند لباساشو کاملا در بياره ولخت براي اونا برقصه اونام بساط ترياک کشي شونو آماده کرده بودنو نگار بيچاره رو مجبور کرده بودن تا براشون برقصه بعد ازين که يه دل سير ترياک کشيدن اومدن سراغ نگار،راستشو بخواين از لحاظ روحي تحمل نوشتنشو ندارم ولي خودتون مجسم کنيد 7مردي که سيروپر ترياک کشيدن توي بيابون اونم با يه دختر17ساله خوشگل چه کارهايي که نميکنن فقط اينو بگم نگار از شدت درد سه بار غش کرد اونا تاغروب دست از سر نگار بر نداشتن جوري شده بود که ديگه پاهاشو نمي تونست حرکت بده ويه گوشه افتاده بود ،يهو چشاش وباز کرد ديد که يکي داره موهاش و خيس ميکنه يکي ديگم داره سرش وکف ماي ميکنه از تعجب داشت شاخ درمي اورد که يهو ديد يکي با تيغ داره مياد سراغش از ترس مي لرزيد وبه نکلت افتاده بود اونام دو نفري به صورت خوابوندنش ويکي هم مشغول تراشيدن موهاش شد(آخه اون وقتا اونايي که ادعاي لات بازي شون مي شد اگه يه دختر خوشگل وتنها گير مي اوردن اول ترتيبش ميدادن بعد موهاي سر وابروهاش وباتيغ مي زدن واگرپسري رو مي کردن با چاقو يه خط ازبالاي باسنش تا پايين رونش مي انداختند)نگار اين رو قبلا شنيده بود فرياد مي زد مي گريست ولي کسي نبود بدادش برسه اونا سر نگار تراشيدن و رفتن سراغ ابروهاش همين که تيغ گذاشتن که ابروهاش و بزنن نگار سرش وتکون داد که همين باعث شد پيشونيش جر بخوره وخونش سرازير بشه ولي اون نامردا اصلا توجهي نکردن وبه کار شون ادامه دادن بعد از تموم شدن اومدن يه عکس دست جمعي ازخودشون نگار گرفتن و نگار لخت وبرهنه رو اونجا ول کردن نگار دا ميزد والتماس ميکرد اخه هوا ديگه کاملا تاريک شده اونا توجهي نکردن ورفتن نگار موند ويه بيابون پر سگ و شغال و مار و عقرب يه گوشه نشسته بودو ميلرزيدو گريه ميکرد که يهو يه صداي وحشتناکي شنيد شبيه ناله يه نفر دقت کرد فهميد صداي شغاله از ترس پاي برهنه پا به فرار گذاشت پاهاش محکم به سنگهاي کف بيابون مي خورد ولي از ترس فقط جيغ ميکشيد ومي دويد همون موقع رسيد به يه جاده که انگار سالهاس کسي از اونجا رد نشده اونجا نشست،داشت به خداوند عرضه مي داشت که خدايا من وببخش، يا همين الان جونم بگير يا من و ازين نکبت نجات بده چند دقيقه نگذشت که يه نوري رو از انتها جاده ديد نور نزديکتر مي شد وبه دو نور به موازات هم تقسيم شده بود نور يه کاميون بود ،راننده کاميون تا نگاروديد ترمز کرد نگار ديد يه مرد ميانسالي حدود50 شايدم بيشتر از ماشين پياده شد تا نگار وديد داشت شوکه مي شد نگار شروع کرد به اون مرد التماس کردن که اونو از اينجا نجات بده اون مَردَم سوارش کرد ،يه پتو دادبه نگار تا خودش و بپوشونه يه چايي هم از تو فلاکس ريخت براش، کم کم نگار داشت حالش سر جاش مي اومد که اون مرد که حاج حسن آقا اسمش بود ازش پرسيد که اگه الان مي توني ودوست داري بگوچرا اينطوري شدي ،نگار هم با گريه وآه وناله قضيه رو براش تعريف کرد وقتي همه چيزو گفت حاج حسن آقا ماشين وکنار جاده وايسوند ورفت يه گوشه وبا صداي بلند گريه مي کرد، وقتي حسابي خودش وخالي کرد اومد تو ماشين وبه نگار گفت دخترم خودم پدر همشون در مي ارم بعدشم اگه دوست داري بيا پيش ما زندگي کن من وخانومم بچه دار نمي شيم هر کاري هم ميکنيم افاقه نميکنه اگه قبول کني من وزنم هم قول ميديم عين دختر نداشتمون ازت نگهداري کنيم نگار ديگه از ذوغش نتونست جلوي خودش ونگه داره وزد زير گريه ،حاج حسن آقا اون وبا خودش به خونه برد وقتي خانومش نگاروديد جا خورد چون ميديد يه دختري لخت با سري تراشيده، خلاصه حاج حسن آقا رو يه گوشه اي کشيد و ازش پرسيد اين ديگه کيه ؟حاجي هم قبل از اون که خانومش بخواد فکر بد کنه خلاصه ماجرا رو گفت ،خانوم حاجي چون به صداقتش ايمان داشت قبول کرد ونگار و که تا اون لحظه يه گوشه اي ايستاده بود باآغوش باز به خونه برد،بعد ها نگار تموم ماجرا رو براي حميده خانم زن حاجي تعريف کرد،بيچاره هر وقت يادش ميافتاد براي نگار گريه ميکرد ، نگار پيش اون زن ومرد مهربون 5سال موند بعد با پسر همسايه حميده خانم که حدود36سالش بود وخانومش تازه مرده بود ازدواج کرداسم شوهرش سياوش بود سياوش از زن سابقش يه پسر کپل مپلي داشت که نگار عاشقش بود سياوش توي اداره ماليات کار مي کرد و زندگي خوبي رو با نگار داشت،بعدها نگار به سرا غ پدر مادر اصلي خودش رفت اونارو بخشيده بود پدر نگار وقتي ديد نگار ازدواج کرده همسرشم آدم با شخصيت وخوبيه نگاروپذيرفت. مادر نگار وقتي اتفاقات بدي رو که براي نگار افتاده بود شنيد تا مدتها شبها کابوس مي ديد وگريه مي کرد.درپايان از همه شما تشکر مي کنم.

هر که گریزد ز خرابات شام********بارکش غول بیابان شود*

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت*****شیر خدا ورستم دستانم آرزوست*
# : 17 Aug 2008 01:21


چه اسم قشنگی برای تاپیکت انتخاب کردی

در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
# : 17 Aug 2008 01:26


هی رفیق چرا بقیش رو همونجا پیشه قسمت اول ننوشتی ؟؟؟ ببرش اونجا بهتره

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 01:32


به جان خودم تو سسادیسم داری . با اون تاپیکات و این داستانت.
حالا من شب خوابم نمی بره چکار کنم ؟؟

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 01:36


آخرش رو زود تموم کردی. کاشکی حاج حسین آرنولد می رفت کونه همه ی اون نامردا رو پاره می کرد.
تازه یادت رفت بگی بالا رفتیم ماست بود پایین اومددیم ماست بود ک×ر هوشنگ راست بود

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 01:38


راستی یادم رفت نظر درست حسابی بدم .
داستانت قشنگ بود هرچند آخرش خیلی با عجله به خوبی و خوشی تموم شد . اما حال کردم .

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 02:11


قربون محبت همتون خودتون قشنگین همه چیزوقشنگ میبینین

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت*****شیر خدا ورستم دستانم آرزوست*
# : 17 Aug 2008 03:04


Quoting: shirran
قربون محبت همتون خودتون قشنگین همه چیزوقشنگ میبینین


فقط همین ؟؟ اینهمه من دهنه خودمو سرویس کردم نظر دادم مثه ادم جواب بده خب.

دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 03:10




دیگه خیلی کم می آم . دلم واستون خیلی تنگ می شه .
# : 17 Aug 2008 03:23


sirius_black


شخصا از شما دوست خوبم که همیشه به عنوان یک مشوق ویک منتقد از من حمایت میکنی کمال تشکر وسپاس گذاری را دارامیباشم،تو خوابم فکر می کردی ازین حرفا کسی بهت بزنه؟

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت*****شیر خدا ورستم دستانم آرزوست*
. 1 . 2 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB