|
|
بچه ها ! يك روز با دوست دخترم رفته بوديم خونه ما - اون خيلي خجالتي بود - من با خودم فكر ميكردم چطوري راضيش كنم يك حالي با هم بكنيم . خلاصه سرشو به البوم عكسهام بند كردم و كنارش نشستم و يواش يواش روي سرشو گردنش دست ميكشيدم و اروم اروم دستمو اوردم رو سينه هاش - برگشت يه نگاهي به من كرد و لبخندي زد - من هم تبسم كردم - وقتي ديدم چيزي نميگه منم زدم به در پر رويي و دكمه هاي پيرهنشو باز كردم و مشغول شيطنت شدم . خلاصه حالش بد شد و خودش خوابيد . نكته جالب توجه اينكه دختري كه خيلي خجالتي بود و من ازش ميترسيدم - وقتي رو كار بودم زد به در پررويي و ديدم داره انگشتشو ميكنه تو كونم . من خنده ام گرفت و سريع بلند شدم گفتم چكار ميكني ؟ اونم گفت مگه چي شد ؟ گفتم بي خيال بابا نوكرتم - نميخواد حال كنيم و مي خنديدم . از اون روز به بعد هر وقت ميخوام با كسي برم - اون صحنه يادم مياد و خنده ام ميگيره و نميتونم خودمو كنترل كنم و از جام بلند ميشم.
|