| نویسنده |
پیام |
|
|
فارسی فصیح یعنی فارسی فصیح... درسته که اولین باره که فارسی تایپ میکنی ولی امیدوارم اولین بارت نباشه که فارسی میشنوی...
Unbreak my heart...
|
|
|
نمی دونم چی بگم اگه میشه منظورت رو واضح بگو که بتونم ایرادم رو بگیرم و اونطور که دوست داری ادامش رو بنویسم . فکر نکنم بچه های اینجا بخوان برا هم فخر بفروشن چون اگه انطوری بود نمی آمدن اینجا خاطراتشون رو تریف کنن تا ما ها حال کنیم . نظر تو چیه ؟؟ پس بهتره اونایی رو که بلدیم زیاد تو سره دیگران نکوبیم چون اطمینان داشته باش کسایی هم هستن که چیزای خیلی بیشتری بلدند که تو تا حالا خابش رو هم ندیدی . ببخشید اینطوری صحبت کردم منظورم اصلاً به تو نبود کلی گفتم چون چند تا از تاپیک ها همین بحث ها بود
|
|
|
night_mare
 ادامه ......ادامه....... 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
|
|
قسمت دوّم ---------- آغاز خاطرات تلخ تازه داشتم شیرینی و راحتی هم خوابی با فریبا رو تجربه می کردم و حالا اصلاً نمی تونستم بی اون بودن رو تحمل کنم . واقعاً توی 18 سال زندگیم هیچ وقت اینهمه سر حال نبودم نگفته بودم که این جریانات بر میگرده به 4 سال پیش یعنی من تاریخه 19/11/65 به دنیا آمدم و تاریخه 31/6/83 نامزد کردم بگزریم خیلی از اینکه فریبا رو انتخاب کرده بودم راضی بودم و واقعاً به خودم روزی 1000 بار به خاطره این انتخاب تبریک می گفتم . خلاصه ساعت 2 بعد از ظهر بود که رسوندمش خونه داشت می رفت خونه که صداش کردم برگشت منم لبام رو به حالت بوس در آوردم فریبا هم گفت پرو بست نشده هنوز ؟؟ بدونه اینکه بزاره حرفی بزنم اومد و لباش رو گزاشت رو لبام دیگه نمی خواستم که لبام رو جدا کنم خودش هم فهمید حسابی که سیر شدم سرمو بردم عقب و گفتم بازم به خاطره همه چیز ممنون گفت خواهش و رفت . رفتم خونه دیدم بابام اینا از تهران اومدن . گفتم چه خبرا ؟؟؟ کی اومدین ؟؟ بابام گفت ما دیشب ساعته 2 رسیدیم . شنیدم دیشب امین مهمونی میداده ؟؟ گفتم بله . گفت فریبا رو هم برده بودی یا تنها رفتی ؟؟ گفتم بدونه فریبا میرم ؟؟ گفت خوب کردی بردیش باید بیشتر با خانواده ما آشنا شه !!! گفتم فردا قراره برا 2 روز بریم با دوستامون برقان . گفت ایول پس منم میام باهاتون خیلی وقته جوونی نکردیم !! گفتم باشه حتماً . مامانم گفت مهدی کجا بودی حالا !! اینا چند تا پسر جونن با زناشون دارن میرن تو کجا میری شاید زناشون نخواد تو بری بعداً خودمون با رضا خان اینا < بابای سعیید > میریم . بابام گفت مگه دارید با زیداتون میرید؟؟؟< از نظر بابای من آدم تا آخره عمرش زن نمی گیره فقط بیشتر با زیدش می مونه > گفتم بله ولی مشکلی نداره بیا توام حال میده خودت که دوستام رو میشناسی با تو از من بیشتر جورن ... بابا گفت حالا بزار ببینم وزیر جنگ اجازه آتش میدن . گفتم مامان ازیت نکن دیگه گفت اصلاً نمیشه می خوایم بریم کیش با خالت اینا . گفتم که چشم تسلیم . هیچی دیگه رفتم توی طبقه بالاروی کاناپه دراز کشیدم دیدم حسش نیست رفتم کامی رو روشن کردم آهنگ های ابی رو باز کردم آلبومه عطر تو آهنگ گریه نکن رو باز کردم و آهنگه علی کنکوری و برادر جانه داریوش رو من عاشقه این 3 تا آهنگم صدا رو زیاد کردم رفتم اودنایس رو آوردم 2 تا پیک زدم دیدم بابام صدام میکنه گفتم جانم گفت بی کاری یا میخوای بخوابی گفتم نه الان میخواستم بیام صدات کنم دارم پیک میزنم گفت اتفاقاً میخواستم بگم یه شراب بزنیم دوباره کلیّه هام درد گرفته گفتم داری میای یه شربتی چیزی بیار اینجا تموم کردم من . گفت باش تا بیام . دیدم اومد با یه پارچ شربت و یه شیشه شرابه آمبرتا 1978 فقط این شراب رو میخوره هر دفه دوستش از کردستان 15،16 تایی براش میاره آمدو گفت یه تمباکو رفیقم از هند آورده خیلی دیونس . گفتم کو . گفت 6 تا بسته آورده از جیبش در آورد کلش هندی نوشته بود گفت اینا صادراتیه گفتم اگه صادراتی بود الان توی ایران بود من همه نوع کشیدم این اولین باریه که اینو دیدم . گفت هرچیه که خیلی خوشمزست و خوب میگیره . منم گفتم یه بستش رو بده من تا ببینم چی میشه . اومد شراب رو باز کنه گفتم نه این اودنایس رو خوردم نمیتونم بخورم بیا از این اودنایسه بخور یه وقت دیگه اینو باز میکنیم . گفت راستی بلاخره اونی که دونبالش بودم رو پیدا کردم . 70000 تومن مایه دادم . گفتم باز رفتی از اون زهره ماری گرفتی ؟؟ گفت بچه تو بلد نیستی بخوری هرچی که من میخورم دلیل نیست تو بتونی بخوری که . اره درست حدس زدم عصاره ی کونیاک خریده بود . این عصاره خیلی قویه من نمی دونستم اینطوریه پارسال اومدم توی یخچال بود 1 لیوان نوشابه ریختم میدیدم که همیشه بابام یه10 ،15 تا قطره بیشتر نمیندازه منم 15 تا قطره انداختم رفتم بالا دیدم نه تلخی داره نه چیزی حالیم میشه . 1 لیوان دیگه نوشابه ریختم نصفه شیشه ی 150 سی سی رو خالی کردم توی لیوان رفتم بالا دیدم داره میسوزونه میره پایین همینطور بخار از دماقم میومد بیرون از چشام همینطوری اشک میریخت . دیگه موندم دیدم هی داره بدنم شل میشه گفتم سکته کردم . رفتم روی تخته اتاقم دراز بکشم به زور خودم رو روی تخت ول کردم . دیدم داره چشام میره جون نداشتم دستم رو بیارم بالا . هیچی دیگه خوابم برد . بیدار شدم هیچی یادم نبود بدنم شدید ضعف داشت . دیدم بابام بالا سرمه داره میخنده !!! گفتم سلام . بابام رو 6 تا میدیدم . بابام گفت تخمه خر مگه این شرابه که اینطوری سر کشیدی . تازه فهمیدم چی شده . دیدم تمامه بدنم سرخ شده فقط هم یه شرت تنمه همه رو در آوردن توی دستم هم سرم میره آمدم سرم رو بلند کنم دیدم یه درده شدید توی سرم پیچید . بابام گفت آروم حالا خیلی زوده یه 2 روزی رو تخت مهمونه مایی تا دیگه به هرچی دست درازی نکونی . در ضمن تا 3 روز سرت منگه و کجا سرت شکسته ؟؟ یادم افتاد تو راهم به سمته اتاق پاهام پیچید به هم با پشت سرم آمدم زمین یه صدای گووووپ از روی سرامیک ها بلند شد . گفت نترس بخیه نخورده . به ساعت نگاه کردم گفتم من همش 1 ساعته خوابیدم گفت بله 1 ساعت بعلاوه ی 24 ساعته که خوابی . اندازه یه خرسه قطبی خوابیدی . از اون موقه به بعد من دیگه طرفه عصاره ی کنیاک نرفتم . هیچی دیگه حسابی با باباهه کس شر گفتیم تا جفتمون خوابمون برد . بیدار شدم دیدم ساعت 6 . رفتم توی حیاط گفتم با رونیز بریم بهتره شورو کردم به شستنه ماشین . ساعته 8 تموم شد رفتم وسایلم رو حاضر کردم به فریبا زنگ زدم گفتم که وسایلش رو جمع کنه شب میرم دنبالش که خونه ما بخوابه که از اونور زودتر بیدار شیم بریم بابا گفت چرا ماشینه منو شستی گفتم فرا ما با رونیز میریو تو با ماشینه من سر کن . گفت اخه نکبت کلاست میخوره سواره ماشینه من شی . گفتم اگه تو یزره کلاس داری اونم من برات خریدم گفت دیوس چی گفتی افتاد دنبالم منم رفتم سره یخچال کونیاک رو برداشتم و درش رو باز کردم وگفتم بیای جلو باید با این خدافظی کنی !! گفت تهدید میکنی . گفتم آره یادم رفته بود که بابام تکواندو کار بوده تا من تکون بخورم رسید پیشه من 2 تا زد توی سرم و گفت بریز دیگه گفتم غلط کردم اصلاً نمی تونستم دستم رو تکون بدم چون ماهیچه زیر بغلم رو محکم گرفته بود کونیاک رو ازم گرفت و با یه دره کونیه مشت منو از آشپز خونه انداخت بیرون . هیچی دیگه شب شد ساعته 10 فریبا زنگ زد بیا دنبالم . رفتم دنبالش از اونور هم رفتیم رستورانه نخله طلایی یه پیتزا به بدن زدیم و ماجرای دعوام با بابا رو برا فریبا تعریف کردم از خنده مرده بود . ساعته 11 بود آمدیم خونه . رفتیم تو فریبا با مامان بابام حسابی گرم گرفت ساعت شد 1 گفتم اجازه خواب بدین بد نمیشه ها ؟؟؟ساعته 7 قراره راه بیوفتیم . رفتیم بالا خونه ی من . فریبا مانتو و شالش رو در آورد . منم عادت دارم لخت بخوام . رفتم روی تخت خوابیدم دستام رو باز کردم یعنی بیا بغلم . آمد توی بغلم خوابید گفت پیشی بده دوشم دالی ؟؟گفتم آله جوجو قشنگم . لبام رو بوس کرد می دونست که من خیلی روی لبام حساسم یه گاز محکم گرفت گفت میدونم دولوغ میگی ولی من دوشت دالم . گفتم حیف که فردا می خوایم بریم برقان . مگر نه پاره پورت میکردم . گفت آره منم وایمیستم تو هرکاری میخوای بکنی ؟؟؟ کور خوندی ... منم جو گیر شدم گفتم جوجو یعنی تو به من نمیدی دیگه ؟؟ گفت میخواستم بدم ولی اینطوری گفتی دیگه نمیدم که !!! افتادم به زور روش و شورو کردم به در آوردنه تاپش . در آوردم بعد سوتینش رو در آوردم که یه چکه محکم زد توی گوشم بحش گفته بودم از سکسه زوری خوشم میاد نه اینکه وحشیم ها نه اتفاقاً توی سکس خیلی آرومم . منم بدتر کردم . شلوارش رو جوری در آوردم که شورتش هم در آمد . دستش رو گرفت جلوی سینه و کسش . رفتم روش محکم بغلش کردم هی میخواستم لب بگیرم گازم میگرفت حسابی وحشی شده بود و این عصبانیت خیلی بهش می آمد . هی ناخوناش رو میکرد توی گوشتم منم مانعش نمی شدم چون از این کارش هم خودم لذت میبردم هم اون . شورو کردم به دستمالی کردنش همینطور که میمالیدمش چهرش بازتر میشد و چشاش خمارتر می شد . ولی من بیشتر حشری میشدم . گفتم عزیزم خیلی دوست دارم . گفت منم دوست دارم . سرم رو کشید جلو و لبام رو بوسید . حسابی لب گرفتیم گفتم میخوام بکنمت تو میخوای ؟؟گفت فردا نمیتونی رانندگی کنی ها ساعت 2 منم گفتم به درک !! رفتم کرم آوردم افتادم روش شورو کردم به خوردن سینه هاش صداش در آمده بود همیدطوری رفتم پاثثن رسیدم به کسش ولش کردم رفتم کفه پاش رو گرفتم حسابی بوس کردم تا آمدم رسیدم به بغله کسش دوباره ولش کردم رفتم سراغه اونیکی پاش دوباره همینطور دیگه داشت دیوونه میسد . دلم سوخت شورو کردم به لیسیدنه کسش . خورم تا بدنش شورو کرد به تکون خوردن و ناله هاش بریده بریده میشد . دیدم میخواد آبش بیاد زود جام رو عوض کردم من رفتم زیر اون آمد روم . خوردم تا یهو کسش رو فشار داد به دهنم یه چیزه شور مانند و خوش بو که حالت خیلی لزجی داشت ریخت توی دهنم . اول یکم مزه کردم دیدم بد نیست خوردمش . زیاد خوشم نیومد . گفتم حالا تو بیا منو بخور من کونت رو باز کونم . به حالته 69 شدیم من زیر بودم . کسش رو میخوردم و انگشت روغنیم رو اروم میکردم توی سوراخش دردش گرفت ولی من توجه نمی کردم . 2 تا انگشتم رو کردم توی کونش . بعده 2 مین کیرم رو از دهنش در آوردم کیرم رو روغنی کردم و گزاشتم دمه سوراخش کردم توش هی میکردم و هی در میاوردم میدونم اینطوری بیشتر درد میکشه وقتی دیدم خیلی ازیت شده گفتم دیگه شاخو شونه نکشیا ؟؟ گفت پیشی به خاطره حرفم داری ازیتم میکنی ؟؟ خیلی بدی من شوخی کردم باهات تو به دل گرفتی من که خودم رو در اختیارت گزاشتم . دیدم بغض کرد کشیدم بیرون دلم نیمد دیگه بکونمش خیلی پست شده بودم ازم انتظار نداشت . دیدم آروم داره اشک میریزه !! خیلی ناراحت شدم . بغلش کردم و اشکاش رو لیسیدم و چشاش رو بوس کردم . گفتم ببخشید دیگه ؟؟ حرفی نزد نازشو کشیدم گفتم منظوری نداشتم که میخواستم بخندی . بزن منو اصلاً . خودم هم بغضم ترکید گفت سجّاد من برات میمیرم فدا سرت تو منو ببخش که شبت رو خراب کردم دستش رو گرفتم بوس کردم . لباش رو گزاشت روی لبام . گفتم همینطوری لخت توی بغلم بخواب تا صبح گفت نه تو رو خدا بزار برم چادرم رو بیارم . خندیدیم . گفت عزیزم شب بخیر و لبام رو کشید روی لباش دیگه مسته خواب بودم . صبح بیدار شدم دیدم ساعت 7 گفتم حالا 1 ساعت وقت دارم رفتم سنگک خریدم هم به بابا اینا دادم هم برا خودمون . بابام گفت خدا کنه فریبا هر شب بیاد اینجا ما صبحا نونه داغ بخوریم . رفتم بالا میزو چیدم چایی رو روی دم گزاشتم . دیدم هنوز فریبا خوابه رفتم توی تخت بغلش کردم بیدار شد گفت کجا بودی دارم میلرزم از سرما گفتم ببخشید رفتم نون بخرم . خودم رو حسابی قفل کردم توی بدنم که گرمای تنم بدنش رو گرم کنه . گفت لبات کوش پس . گفتم ماله خودته . لبام رو توی دهنش کرد و هی مک میزدشون واقعاً استاد بود . گفتم عزیزم بریم صبحونه بخوریم ؟؟؟ پاشودیم رفتیم سره میز براش لقمه میگرفتم توی دهنش میزاشتم . خورد لباساش رو پوشید رفتیم از بابام اینا خدافظی کردیم راه افتادیم . رفتیم خونه امین اینا ساعت شده بود 8:15 قرار بود همه برن اونجا . رفتیم دیدیم همه هستن همه به ساعت هاشون اشاره میکردن . گفتم زهره مار 15 مین دیر کردم دیگه گفتن به کونت خندیدی تو 75 مین مارو سره کار گزاشتی . دیدم وحید نیست . گفتم وحید کو ؟؟ گفتن اونم مثله تو گشاده دیگه !! 10 مین بعد وحید آمد همه بهش اخم کردیم یهو بلند گفت کیرررررررر !!!من گفتم دیوس مست کردی مگه ؟؟؟گفت سجّاد اصابم رو خورد کنی خوردت میکنم ها . گفتم بخواب بابا مامله . گفت وایسا ببینم دوییدم خونه امین دیدم در حیاطشون مثله اینکه بازه داشتم پشتم رو نگاه میکردم یهو رفتم توی چارچوب در پهنه زمین شدم پیشونیم حسابی باد کرد دماقم هم خونی شد حالا مگه بند میاد !!! 1 ساعت هم اینطوری الاف شدیم راه افتادیم رفتیم توی اتوبان گازش رو گرفتم 35 مینه رسیدیم به رباط کریم رفتیم وسیله مسیله خریدیم و سعیید هم رفت مشروب و این چیزا بخره . تا ساعته 12 توی شهر پلاس بودیم بلاخره راه افتادیم به سمته برقان . توی راه هی دیوونه بازی میکردیم میپیچیدیم جلو هم . بلاخره ساعته 1:30 بود رسیدیم . پیاده شدم . رفتم ویلا رو باز کردم ماشین هارو زدیم تو . تازه تعمیره ویلا تموم شده بود و بوی رنگ میداد . رفتیم داخل سعیید به کارگره افغانیش گفت بره برامون آلبالو گیلاس بچینه . افغانیه هم رفتو چید آمد سعیید گفت برو پیشه رفیقات ما هستیم چیزی لازم داشتیم به موبایلت زنگ میزنم داری میری از صندلیه جلو امانتیت رو بردار . من گفتم امانتی ؟؟ دیدم کارگره رفت 3 تا شیشه مک گریگوری برداشت . تا اونارو دید گفت ارباب خیلی کوچیکتم 7 ماهه از این چرتو پرتا میخوردم دیگه معدم ازیت میشد . خلاصه رفت و ما هم برا نهار غذا درست کردیم و خوردیم بعد از نهار رفتیم پایینه ویلا حدوده 40 تا پله ی خیلی بزرگ داشت که 7 ،8 تاش توی آب بود . رودخونهی بند امیر از اونجا رد میشد یه سکو هم درست کرده بودن که روش 7 تا از این صندلی آفتابگیرا گزاشته بودن با 9 تا از این تخت چوبی ها که فرش شده بود و دور تا دورش پشتی بود مثله تختهای فرحزاد . لباس هامون رو در آوردیم رفتیم توی آب خیلی سرد بود زنهامون هم رفته بودن توی استخر شنا میکردن . با این حال که وسطه مرداد بود ولی سرد بود و شدت آب طوری بود که اگه غافل میشدی میبردت البته سعیید پایینه ویلا رو با نرده های حفاظ که جلوش رو یونولیت گزاشته بود ایمنی کرده بود یعنی خودمون رو ول میکردیم و میخوردیم به یونولیت ها ولی دیگه آب نمی بردمون . خلاصه آبتنی کردیم . رفتیم بیرون زیره آفتاب خوابیدیم . شب بیدار شدیم زنامون شام رو کشیدن خوردیم و داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم که تلفنم زنگ زد برداشتم بهمن یکی دیگه از دوستامون بود گفت من دارم با دوست دخترم میرم ویلای شمالمون میای با خانومت بریم ؟؟گفتم ما الان با برو بچ برقانیم گفت چه بهتر میخواستم زنگ بزنم بهشون با هم بیاید منتظریم . و بدونه اینکه جواب بدم قطع کرد . ویلاشون توی بابلسر توی شهرکه دریا کنار چسبیده به شهرکه خزرشهره . گفتیم چی کنیم همه گفتن بریم . قرار شد فردا راه بیوفتیم ولی کاش هیچوقت راه نمی افتادیم !! کاش بهمن دعوت نمی کرد !!کاش مارو توی عمله انجام شده نمیزاشت !! کاش .... کاش ... کاش ... !!!!!!!!! زنا طبقه بالا خوابیدن ما توی سکوی لبه رودخونه . اون صبح کزایی آمد جمو جور کردیم و به خانواده ها خبر دادیم که میریم ویلای بهمن بعد راه افتادیم . رفتیم از جاده فیروز کوه بریم چون فریبا گفت از جاده چالوس میریم یوقت یکی از بچه ها شوخی میکنن پشیمونی بار میاد . کاش گوشش نمیکردم !!کاش از همون چالوس میرفتم !! الهی بمیرم برات فریبام . هنوز 10 مین نبود که توی اتوبانه فیروز کوه بودم که یهو یه کمپرسی با باره شن از جاده خاکی پیچید توی جاده نمیدونم چی شد که کمپرسیه نتونست کنترول کنه آمد وسطه لاین و نفهمیدم دیگه چی شد من کشیدم لاینه اول دقیقاً سعیید از همون لاین گاز ماشین رو گرفته بود من سعیید رو دیدم و دیگه نفهمیدم که کجا باید برم ولی دیگه برا فکر کردن وقتی نبود یهو ماشین یه ایست کامل کرد دیگه هیچی نفهمیدم . یکی داشت چک میزد دمه گوشه من چشام رو باز کردم یهو داد زد زنده ... زنده ... خدایا شکرت ... بچه ها زندس ... به خدا چشاش رو باز کرد . سجّادم زندس . کمی که چشام به نور عادت کرد دیدم که توی بغله سعیدم صورتش غرقه اشک بود . گفتم سلام همه منتظره منید ؟؟ببخشید خواب موندم تو رو خدا فحشم ندید خسته بودم همه حاظرید ؟؟الان حاظر میشم . دیدم سعیید منو محکم توی بغلش فشار داد و بلند بلند داره گریه میکنه ؟؟گفتم چی شده مگه من مردم گریه می کنی ؟؟؟ گفت بمیرم برات سجّاد چرا اینطوری کردی ؟؟؟ مینداختی توی خاکی !!!گفتم خاکی چیه ؟؟ چی میگی ؟؟ تازه یک آن تصادف مثله پرده ی سینما جلوم آمد فریبا داد میزد بپیچ اینور تو رو خدا بپیچ . نمیشه اونور سعیید داره ماید به سعیید میخورم سرعتش خیلی بالاست .نههههههههههههههههههههههههههه ... و دیگه هیچی . من کمربند بسته بودم و فقط مچه دستم تویه فرمون گیر کرده بود و شکسته بود و کمربند گردنم رو بریده بود و شیشیه های خورد شده جلو توی چند جا از سرم فرو رفته بود . اینا رو که فهمیدم از بغله سعیید بلند شدم سعیید نمیزاشت ولی بلاخره ولم کرد بار اول خوردم زمین بار دوم آروم آروم راه رفتم رفتم سمته ماشین پلیس داشت کروکی میکشید رفتم جلوتر دیدم ماشین خورده به لاستیکه کمپرسی . لاستیکه کمپرسی تا وسطه کاپوت پیشروی کرده . دنباله یچیز میگشتم ولی یادم نمی آمد که دنباله چی هستم بلاخره یادم افتاد فریبا ... فریبا ... به سختی از دهنم در ما آمد . سعیید منو گرفت بغلش گفت فریبا با آمبولانس رفت !!گفتم چی ؟؟؟با من شوخی نکون . گفت شوخی نمیکونم فریبا پاش شکسته بود مجبور شد بره . گفتم حالش چطور بود مکسی کرد و با بغض گفت خوب بود .منم با ماشینه سعیید رفتم بیمارستان . پرسید فریبا کجاست دکتره بخش اونجا بود منو برد تویه یکی از اتاق ها . گفت شما با خانوم چه نسبتی دارید ؟؟ گفتم نامزدمه . متوجه حاله بده من شد و گفت که پرستار ها بیان یکی شیشه هارو از سرم در می آورد و خوده دکتره هم آتل به دستم میبست . گفتم زنم کجاست دکتره گفت بیهوشه ولی حالش خوبه . گفتم کجاست ؟؟که دیدم چشم سیاهی رفت . سجّاد ... سجّاد ..... چشام باز شد . دیدم وحیده . دستم درد میکرد و سنگین شده بود . بدنم گیر نداشت . گفتم وحید دستم چرا اینهمه سنگینه ؟؟؟ گفت رفتی اتاق عمل دکتر برات جا انداخدتش الان هم تویه گچه . گفتم فریبا کجاست دکتر جواب داد تویه اتاقه بغلی سر حال که شدی میری پیشش . حالم جا آمد دکتر منو گزاشت رویه یه ویلچر و برد به طبقه بالا . من رو بردن تویه یه بخشه دیگه یه اتاق بود که کلاً درش از شیشه بود منو برد نزدیکتر گفت اونی که رو تخته فریباست . دیدم صورتش رو بغیر از چشاش و دهنش رو کلاً بانداژ کردن گفتم چرا اینطوری شده گفت عزیزم ناراحت نباش خوب میشخ 2 روز صبر کن . گفتم چرا اینجاست ؟؟؟ چرا تکون نمیخوره ؟؟؟چرا اینهمه دستگاه ؟؟ گفت به علت ضربه شدید فعلاً توی کما رفته ولی تا فردا حالش خوب میشه . من این رو که گفت دنیا سرم چرخید و بیهوش شدم . بیدار شدم ولی هیچ حسی نداشتم . داشتم صدایی گوش میکردم . صدا آشنا بود . صدا میگفت باید بهش بگید . جواب داد . چی بگیم ؟؟ صدا گفت به علته ضربه شدیده سر به شیشه و خوردن به محور ماشین لخته بزرگی توی سر ایجا شده که اصلاً نمیشه مهارش کرد . هرچه زودتر بهتره دستگاه هارو از بدن بکشیم تا زجر نکشه . با صدای بلند جیغ زدم نه فریبا نه . وحید آمد بالا سرم گفت چیه داداش ؟؟گفتم نزار دستگاه هارو بکشن . ولی دیگه دسته من نبود و مادرو پدرش آمده بودن بیمارستان . آمدن بالای سره من گفتم بابا جان زنم ؟؟نزارین دستگاه هارو بکشن . من عروسکم رو می خوام ؟؟ من فریبام رو می خوام ؟؟ بابای فریبا منو بغل کرد و حسابی توی بغله من گریه کرد و دردو دل کرد و آخرش گفت عزیزم من هم فریبا رو خیلی دوست دارم ولی الان دکتر با من حرف زد و گفت که هیچ کاری نمیتونن انجام بدن . عزیزم من و مادرش تصمیم گرفتیم که اعضا بدنش رو اهدا کنیم ... نه ... نه ... نه .... منم باید بکشید . پسرم از نظره قانونی تو هنوز ارطباطی با فریبا نداری تو هنوز خیلی جوونی فقط بین شما صیغه محرمیت خوندیم مگه یادت نیست ... اینهمه خودت رو عزاب نده . بزار تا دیر نشده اعضا رو اهدا کنیم . اصلاً به تو ربطی نداره . بلاخره من بعد از 3 ساعت گریه و زاری گفتم حد اقل بزارین یبار از نزدیک ببینمش . منو برن بالا لباس مخصوص پوشیدم رفتم کنهرش نشستم زمین دستش رو گرفتم بوس کردم گفتم فریبا بدونه تو چی کنم ؟؟ من اینهمه دوست داشتم منو تنها میزاری ؟؟؟این بود که گفتی تا آخره عمرت ماله خودتم ؟ این بود گفتی حسرت نکش ؟؟ دیدی آخر پیشیت رو گشنه گزاشتی ؟؟ دیدی آخر پیشیت رو تنها گزاشتی ؟؟ ملومه داداشت رو بیشتر از من دوست داری که رفتی پیشش . دمت گرم . 2 ساعت روی زمین نشستم و گریه کردم تا دکتر آمد منو بیرون کرد و دستگاه هارو کشید . و با کشیدن دستگاه ها زندگی من هم مرد . پس فردا من از بیمارستان مرخص شدم . با سعیید و زنش آمدیم ساوه من انگار توی این دنیا نبودم سعیید غذا میزاشت دهنم . و منم گریه میکردم . سعیید همهی خودش رو میزد و میگفت بسه چرا اینطوری میکنی ؟؟ ماها هممون میدونم جایه فریبا رو نمیگیریم ولی تنهات نمیزاریم . سجّاد خودت رو نکش ؟؟ اگه میخوای اینطوری کنی من هم خودم رو بزنم به یه ماشین راحت شم . من تحمل دیدنه اینهمه غم رو ندارم به خودت بیا . خلاصه رفتیم ساوه فردا ختم بود مجلسه سومه فریبا بود رفتیم سره خاکش من تا رسیدم دیگه اختیارم از دستم در رفت و خودم رو پرت کردم رویه خاک و گفتم چرا منو تنها گزاشتی بی معرفت ... و گلدونه بالایه قبر رو بر داشتم محکم کوبیدم رویه سرم و بیهوش شدم به هوش که آمدم دیدم خونه فریبا اینام باباش بالا سرم واستاده و میگه که باره آخرته میری سره خاکه فریبا . بعد 4 روز خونه نشینی رفتم سره خاکش هرچی التماس کردم بیدار شه نشد ؟؟؟ من موندمو تنهایی به قوله چاووشی تنهایی یه کاووسه شومه و من در این کاووس غرق شدم و هنوز کسی نتونسته نجاتم بده ........... پایان اگه کسی سراغمو ازتون گرفت ... نزارین بره آخه اونه قاتله من ...
|
|
|
سلام . اگه نظر بدین ممنون میشم . اگه میشه بگین کمو کاستش کجاست یا کجاش به نظرتون دروغه یا اصلاً چه نمره ای به این خاطره تلخ میدین . من اینهمه از یاداوری و نوشتنه این خاطرات که یکی از بدترین خاطراته 22 سال زندگیم هست ناراحت شدم و گریه کردم که انگار دوباره تویه همون سال زندگی میکنم . البته من به شما عزیزان هیچ منتی نمیزارم میگم اگه دوست دارید نظر بدین . این خاطره رو تنها کسانی میفهمن و خوب درک میکنن که نامزد داشته باشن و طرفشون رو دوست داشته باشن . من در کل زیاد نماز نمی خونم ولی هر وقت که احساسه دلتنگی و عزاب میکنم ونمیتونم که دوری فریبا رو تحمل کنم فوری به نیابت از فریبا نماز میخونم و این نماز اکثراً کمتر از 40 دقیقه نمیشه و اون اوایل که سره نماز من از حال میرفتم میدونم باور نمیکنید و اینو باید از دوستام یا خانوادم بپرسید . در کل میخواستم اینو بگم سره هر نماز تمامه زن وشوهر ها و تمامه نامزد هارو دعا میکنم که اولاً خوشبخت شن . دوماً هم که هیچ وقت همچین مصیبتی براشون پیش نیاد . از اینکه خاطره ی منو تا آخرش خوندید ممنون خاطراته شیرین هم دارم که قول میدم حالم بهتر شد بزارم . راستی نظر بدین خاطره تلخ میخواین یا شیرین ؟؟کوچیکه همتون ali night mare ... ای دی من اینه تماس بگیرین : ajjjal_moalagh بگین چشاش به در بود نیومدی سراغش...بگین به یاده تو بود نیومدی سراغش... بگید که تک پرت بود نیومدی سراغش... بگین که عاشقت مرد دیگه نیا سراغشششش ...
|
|
|
کابوس عزیزم...من عادت ندارم داستان رو تو اینجا بخونم...میبرم تو محیط word.... دوست عزیز..شما توی 3 صفحه و هر صفحه 17 سطر...20 تا غلط فاحش املایی داشتین... این جوری داستانتون هر چقدر هم قشنگ نوشته شده باشه تو ذوق میزنه خواهش میکنم این نکات رو رعایت کنین....اگه نمیتونین متن رو بفرستین برام ادیت شده تحول بگیرین و آپ کنین. با تشکر - فدا
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد ...خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین میشد
|
|
|
تو 5 صفحه....47 تا غلط !!!!!!!! چشمم دراومد... بابا جون مگه تو درس املا نخوندی؟؟؟ 
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد ...خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین میشد
|