صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
عشق جاودانه
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
>>
نویسنده
پیام
Sex_Eshgh_Sex
اعضا
#
: 31 Aug 2008 00:55
قسمت پنجم :
م : حالا اومده يا نه ؟
س : كي ؟
م :خانم شكفته ديگه !
س : نه
م : تنبل خانوم
س :امروز نمياد
م :چرا ؟
س : زنگ زد گفت براش يه كاري پيش اومده نميتونه بياد .
م : حالا چرا به تو زنگ زده ؟
س :به من زنگ نزده كه . روي پست صوتي اتاق پيغام گذاشته
رفتم توي فكر . . .
يعني كجا رفته كه امروز نمياد ؟مگه قرار نبود با هم بريم بيرون ؟
اصلا حواسم به كار نبود
يه جورايي دل و دماغ نداشتم كار كنم
حدودا ساعت 10 بود كه رفتم سهراب رو يه ماچ گنده كردم
سهراب : اكي برو
من : كجا
س : مگه نميخواي بري خونه و نميخواي من كاراتو انجام بدم ؟ خوب برو ديگه
م : از كجا فهميدي
س : ما اينيم ديگه
م :جون من بگو ديگه . دارم ميميرم از فضولي
س : با اين قيافه اي كه تو داري احتاج به گفتن نبود
م : سهراب جون يه خواهش ديگه هم دارم
س : تو جون بخواه . كيه كه بده .
م :اگه پاسمو ببرم قبول نميكنه . بعدا خودت ببر بزار رو ميزش كه گير نده . در ضمن ميدوني كه اگه از الان پاس بزنم مرخصي حساب ميشه . از ساعت 5/11 برام بنويس
س :امر ديگه اي باشه . خجالت نكش . بگو . . .
م :نه ديگه چيز خاصي نيست . فقط داري ميري 3-2 تا نون بگير بده خونه ما ( به شوخي )
سهراب يه چيزي از روي ميز برداشت و پرت كرد سمت من . اگه جاخالي نداده بودم خورده بود وسط پيشونيم . اين سهراب فقط يه بدي داشت اونم همين شوخي هاي خركيش بود .
زدم بيرون از اداره . حالا با اين ترافيك كي حوصله داره تا خونه رانندگي كنه . ميخواستم ماشينو بزارم اداره با تاكسي برم ولي فكر اينكه فردا كله سحر بايد برم منتظر سرويس يه لنگه پا كنار خيابون واستم از فكزم پشيمونم كرد .
بعد از رانندگي توي اين ترافيك وحشتناك آدم حواسش هم به جلو نباشه ، ديگه چي مي شه .
آخه مگه ميشه ؟ به من قول داد امروز زنگ بزنه قرار بزاريم بريم بيرون . شايد هم براي بعد از ظهر برنامه ربزي كرده .
ولي بايد به من خبر ميداد .
چرا به موبايل من زنگ نزده
چرا روي پست صوتي مرخصي گرفته
شايد الان با اون عشق جديد رفتن بيرون هوا خوري
و 1000 تا شايد ديگه كه يكي يكي توي ذهنم مرور مي كردم .
ديگه كم كم داشتم ميرسيدم خونه كه يهو ديدم اين گوشيم بازم داره توي سرو كله خودش ميزنه . ميدونستم نبايد ليدا باشه . آحه صداي رينگتون شمارشو عوض كرده بودم . شماره نا آشنابود . جواب ندادم . يعني حوصله جواب دادنشو نداشتم . چند تا زنگ كه خورد به خودم گفتم : احمق جان بردار شايد ليدا باشه . شايد اومده جايي ، گوشيشو جا گذاشته و 1000 تا دليل ديگه كه همش توي يك ثانيه به مغزم فشار آورد . بالاخره راضي شدم و ماشين رو كشيدم كنار و جواب دادم .
من : بفرماييد :
--- :آقا سامي ؟
م : بله . شما ؟
( صداي يه دختر يا زن جوون بود )
--- : ايشالا بيشتر به هم معرفي ميشيم
م : امرتون ؟
--- : ليدا گفت امروز ساعت 3 جلوي كافي شاپ تو و تو . فعلا خداحافظ
( اونايي كه مشهدي هستن ميدونن قبلا يه كافي شاپي بود توي بلوار سجاد . اول حامد به اسم تو و تو . كه به دليل يه سري مسائل !!!!!!! تعطيل شد )
اومدم استارت بزنم برم سمت خونه ولي هركاري كردم روشن نشد كه نشد . . .
( اون موقع ها يه تويتا كارينا مدل 1987 داشتم )
اجبارا پياده كز كردم سمت خونه . زياد راه نبود . پياده 10 دقيقه . توي مسير خونه با خودم فكر كردم : چرا ساعت 3 . اون كه ميدونه من ساعت 15/2 از اداره تعطيل ميشم . اگه بخوام مستقيم بعد از اداره بيام هم 5/1 طول ميكشه برسم اونجا . ولي مهم نبود . چون كافي شاپ از خونه ما زياد دور نبود و علاوه بر اين هنوز ساعت 5/12 بود .
رفتم خونه . بازم طبق معمول كسي خونه نبود . اول از همه رفتم شيو كردم . بعدش هم يه دوش مشتي گرفتم . يه تيپ اسپرت هم زدم و از خونه اومدم بيرون . سر راه رفتم يه گل فروشي يه شاخه گل رز هلندي گرفتم و بردم كافي شاپ . كلي رو مخ مسئول اونجا پياده روي كردم تا تونستم براش تريپ رفاقت بيام . بعدش هم گل رو بهش دادم و توضيح دادم كه گل رو چجوري برام بياره . . .
ساعت 3 بود كه اول خيابون حامد منتظر بودم تا عشقم بياد . فقط دلم شور ميزد . ميترسيدم يه نفر ديگه زود تر از من قلبشو تصاحب كرده باشه .
با ده دقيقه تاخير بالاخره اومد . يه تيپ مثل هميشه .
يه شلواركرم با خطهاي مشكي و يه مانتوي كرم كه روش كار شده بود . البته چادر هم سرش بود .
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
Sex_Eshgh_Sex
اعضا
#
: 31 Aug 2008 00:56
يه خبر . . .
به علت اينكه آپ ايندفعه زياد طول كشيد
آپ بعدي رو خيلي سريع ميزارم . . .
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
Kami_b
اعضا
#
: 31 Aug 2008 02:18
سلام داش سامی بازم نخونده نظر دادم
لالمونی راه افتاد اما عین تف به زندگی قسمت اولش رو ننوشتم ولی میخواهم خیلی سریع شروع کنم
من یه زندگی دارم که شده تحمیل بهم *یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
PATRIOT_AM
اعضا
#
: 31 Aug 2008 12:16
خيلي خوبه قشنگ مي نويسي ولي خيلي كوتاه و دير به دير آپ مي كني
سکوتم از رضایت نیست ***** دلم اهل شکایت نیست ***** هزار شاکی خودش داره ***** خودش گیره گرفتاره
elham55
اعضا
#
: 31 Aug 2008 13:51
سلام آقاي سام
ببخشيد دير متوجه شدم كه تاپيك زدين
بهتون تبريك ميگم و اميدوارم موفق باشيد .
زيبا مي نويسيد و منتظر ادامه هستم
در این دنیا که مردانش عصای کور می دزدیدند ..... من از خوشباوری آنجا حقیقت جستجو کردم
mohsen_m275
اعضا
#
: 31 Aug 2008 17:05
Sex_Eshgh_Sex
ممنون سامی
ببین این دفعه من اول پست زدما
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
sanammmmmm
اعضا
#
: 31 Aug 2008 19:37
این منم.. این منم... این منم..... بغضمو تو گلو میشکنم◄ خدایا سپاس... ►
Sex_Eshgh_Sex
اعضا
#
: 31 Aug 2008 23:59 | ویرایش بوسیله: Sex_Eshgh_Sex
سلام به همگي
باور كنين كم كم داشتم نا اميد ميشدم
آخه هيچكس نظر نميداد
ولي اينبار اميدوار شدم
چون قول دادم كه ايندفعه زود آپ كنم
. . .
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
Sex_Eshgh_Sex
اعضا
#
: 1 Sep 2008 00:00
قسمت ششم
ساعت 3 بود كه اول خيابون حامد منتظر بودم تا عشقم بياد . فقط دلم شور ميزد . ميترسيدم يه نفر ديگه زود تر از من قلبشو تصاحب كرده باشه .
با ده دقيقه تاخير بالاخره اومد . يه تيپ مثل هميشه .
يه شلواركرم با خطهاي مشكي و يه مانتوي كرم كه روش كار شده بود . البته چادر هم سرش بود
ديدمش كه داشت از اون دور ميومد . رفتم به طرفش . حدودا 10 قدم رفتم كه رسيد بهم .
من : سلام
ليدا : سلام . دير كردم ؟
من : نه . اصلا . در ثاني اگه تا شب هم نميومدي بازم همينجا ميموندم
ليدا : جدي ؟
من : آره . ميتوني امتحان كني
ل : امتحانت كه مي كنم ولي الان نه . براي امتحان كردن وقت زياده .
توي ذهنم با خودم مرور كردم « براي امتحان كردن وقت زياده » پس الان براي جواب منفي دادن نيومده . يكمي خيالم راحت شد . ولي . . . آخه پس اون پسره چي ؟ دلمو دست خدا سپردم و رفتيم سمت كافي شاپ .
به محض اينكه وارد كافي شاپ شديم مسئول كافي شاپ از جاش بلند شد اومد سمت ما . . .
- : به به سامي جان . چه خبرا . از اين طرفا .
من : سلام . سلام . سلام . خوبي ؟
- : خوش اومدين خانوم . سامي جان ميز هميشگي ديگه ؟
من : اگه خالي باشه
- : خالي هم نباشه برات خالي مي كنيمش
من : ايشالا جبران كنيم
ميز يه جاي پرت از كافي شاپ بود . اتفاقا ميز پر بود . يه دختر پسر جوون نشسته بودن سر ميزي كه هماهنگ كرده بودم . به شانس خودم لعنت فرستادم . آخه اين توي برناممون نبود . اينجا بود كه مسئول كافي شاپ در يك حركت استراتژيك و جوانمردانه اون تا جوون عاشق كه اصلا حواسشون به ما نبود رو به يه ميز ديگه راهنايي كرد . با يك نگاه عميق مراتب تشكر رو از اون آقاي مسئول كه هيچوقت اسم و فاميلشو نفهميدم ابراز كردم .
تاحالا 3-2 باري اومده بودم اون كافي شاپ ولي اصلا صاحب اونجا رو نميشناختم . ميومدم كافي شاپ ، به دور از تمام متعلقات دنيا مينشستم كتاب مي خوندم و يه چيزي ميخوردم .
با ليدا نشستيم سر ميز .
- : سامي جان اينجا صاحب خونه ايي ديگه . هرچي خواستي من درخدمتم .
من : مرسي . مزاحم ميشم
رومو كه برگردوندم سمت ليدا ديدم اخماش رفته توي هم و مثل اون اول ورودمون نيست .
من : چرا اينجوري شدي ؟
ليدا : تو چي فكر مي كني ؟
م : اگه بگم نميدونم باور مي كني ؟
ل : تاحالا چندبار اومدي اينجا ؟
م : زياد ( اولين دروغ )
ل : با كي اونوقت ؟
م : با خيال تو
ل : عر عر
م : باور كن . تنهاي تنها ميومدم مينشستم . با ليداي خيالي حرف ميزدم و خودمو خالي مي كردم .
ل : انتظار داري باور كنم سامي ؟
م : ميتونم ثابت كنم
ل : تو هم كه همش در حال ثابت كردني . اون از دم در . اينم از الان
م : خواهش مي كنم بزار بهت ثابت كنم
ل : اكي . ثابت كن ببينيم !
نيم خيز شدم و مسئول اومجا رو صدا كردم
( حالا هي مسئول مسئول ميكنم فكر مي كنين بنده خدا چه شخصيت مهمي بوده . يه پسر 25-24 ساله با يه تيپ رپ قهوه اي و موهاي ژوليده بود . براي همين هم سريع منظورمو گرفت )
- : بله كامي جان !
من : ميشه يه سوالي ازت بپرسم ؟
- : حتما بپرس
م :من تاحالا چند دفعه اومدم اينجا ؟
- : زياد . چرا ميپرسي ؟
م :يه سوء تفاهم پيش اومده . ميخام تو حلش كني .
- : چي ؟
م : نخندي ها !
- : چشم
م : من با كي ميومدم اينجا ؟
- : يعني چي با كي ميومدي ؟ خوب تنها ميومدي ديگه !
م : آخه ايشون فكر مي كنن من با كس ديگه اي ميومدم اينجا /
اون پسره يه خنده كوچولو كرد و گفت :
- : اشتباه نكنين خانوم . من اينجا روز 1000 تا دختر و پسر ميبينم . ولي سامي از اوناش نيست . خيالتون راحت . تنهاي تنها ميومد .
الحق كه پسر با جربزه اي بود . نقششو به بهترين نحو ممكن اجرا كرد .
توي چشاي ليدا نگاه كردم . ديگه از اون اخمهاي چند دقيقه پيش خبري نبود و جاي اخمها يه خنده خيلي كم رنگ نشسته بود .
ديگه موقع شروع كردن بود ولي شروع نكردم . داشتم الكي با شماره هاي روي موبايلم ور ميرفتم كه ليدا بالاخره شرو كرد . . .
ليدا : تو نميخواي گوشيتو عوض كني ؟
من : مگه چشه ؟ گوشي به اين خوبي .
ل : توي آنتن دهيش كه شكي نيست ولي يكم قديميه
( اون موقع يه نوكبا 1100 داشتم )
م : الان اين گوشيا مد شده
ل : ولي اگه عوض كني فكر كنم بهتر باشه
م : حالا سر ماه بشه . حقوق بگيرم . با هم ميريم يه گوشي ميخرم . به سليقه تو . . .
ميخواستم محك بزنم ببينم براي دوستي اومده يا براي تموم كردن ماجرا ولي اون زرنگ تر از من بود . . .
توي چشماش نگاه كردم . تا ته نگاهش رو ميتونستم ببينم ولي هيچي توش نبود . نه عشق و نه هيچ چيز ديگه اي . . .
ل : حالا تا اول ماه فرصت زياده . شايد با كس ديگه اي رفتي
م : من با كَس ديگه نميرم
ل : حالا بايد ببينيم چي پيش مياد و سرنوشت چي ميگه
م : ولي من به سرنوشت اعتقاد ندارم
ل : نداري ؟
م : نه . به عقيده من اين انسانها هستن كه براي خودشون سرنوشت رو ميسازن . ما آدما ياد گرفتيم هرچي كه پيش مياد رو ميندازشم گردن سرنوشت و قسمت . ولي اينجوري نست ! ما هر لحظه كه اراده كنيم ميتونيم سرنوشت خودمونو تغيير بديم .
ليدا داشت با انگشتش روي ميز يه طرح مي كشيد كه اصلا معلوم نبود چيه . من فكر ميكنم براي فرار از نگاههاي من داشت اين كار رو مي كرد .
چند لحظه بين ما سكوت حكم فرما بود . . .
براي اينكه سكوت رو بشكنم گفتم :
م : هوا خيلي گرمه . چيزي ميخوري ؟
ل : نه . من براي خوردن اينجا نيومدم
م : منم نگفتم براي خوردن اومدي انجا . ولي اين رفيقم الان با خودش ميگه اينا اومدن يه ميز رو گرفت خودشون هم هيچي نميخورن !
حالا چي ميخوري بگيرم ؟
ل : نميدونم . هرچي ميخوري براي منم همونو بگير
دوتا باواريا گفتم بياره . تا آماده شدن سفارش سكوت سنگيني بين ما حكم فرما بود . خيلي جو سنگين شده بود . بايد يه جوري ابتكار عمل رو دست مي گرفتم و جو رو عوض مي كردم . چند دقيقه بعد باواريا ها رو آوردن . اولين جرعه رو كه دادم پايين خنكي رو تا اعماق وجودم حس كردم . ليدا يه ذره خورد و گذاشت كنار .
من : چي شد ؟ چرا نمي خوري ؟
ليدا : از طعمش خوشم نيومد .
م : خوب چي ميخوري بگم بياره
ل : هيچي . سامي رودربايستي ندارم كه ! اگه بخوام ميگم . ولي الان ميل ندارم .
منم زياد اصرار نكردم
مال من كه تموم شد خم شد و قوطي خالي رو از جلوي من برداشت و دستشو دور قوطي حلقه كرد . اونم داشت از خنكي قوطي استفاده مي كرد .
ديگه نميتونستم خودمو نگه دارم . بايد ازش ميپرسيدم . بايد ميفهميدم دلش با كس ديگه اي هست يا نه ؟ بايد امروز تكليف روشن بشه . يا رومي روم ، يا زنگي زنگ
من : ميتونم يه سوال ازت بپرسم ؟
ليدا : بپرس !
م : مي خواستم بدونم واقعا اشتباه كردي يا نه ؟
ل : كدوم اشتباه ؟
م : همون كه گفتي دوستت دارم ولي بعدش گفتي اشتباه كردم !
ل : ميدوني . جريانش مفصله . همشو برات ميگم . ولي اول به سوال من جواب بده . چرا اينقدر دير علاقتو ابراز كردي ؟
م : اگه بهم قول بدي نخندي برات ميگم
ل : قول ميدم نخندم
م : براي اينكه ياد نداشتم . براي اينكه خجالت مي كشيدم . براي اينكه تاحالا اين كارو انجام نداده بودم . براي اينكه . . . بازم بگم ؟
ل : نه كافيه
م : حالا جواب سوال من رو بده .
ل : هم آره . هم نه
م : يعني چي هم آره هم نه
ل : يعني توي وقت اظافه فهميدي . همون روز ( منظورش روزي بود كه بهم گفت دوستم داره ) يه نفر بهم پيشنهاد دوستي داد .
حس كردم توي دلم آتيش روشن كردن
م : خوب تو بهش چي گفتي ؟
ل : گفتم بايد فكر كنم
م : خوب فكراتو كردي ؟
ل : آره . جوابم به اون منفيه
يه نفس عميق كشيدم . خيالم راحت شد
ل : ولي جوابم به تو هم مثبت نيست
م : يعني چي ؟
ل : يعني بايد فكر كنم
م : راجع به چي فكر كني ؟
ل : ببين سامي . من تاحالا با هيچ پسري دوست نشدم
( ته دلم يه ندايي بهم ميگفت كه اونم اولين دروغشو گفت )
ل : الانم اگر با كسي دوست ميشم فقط و فقط براي ازدواج دوست ميشم .
ولي من نمي خواستم ازدواج كنم . حد اقل الان هيچ تصميمي براي ازدواج نداشتم . خودمو بين يه دوراهي بزرگ ميديدم .
خدايا اين چه امتحانيه ؟
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
Kami_b
اعضا
#
: 1 Sep 2008 00:52
Quoting: Sex_Eshgh_Sex
( اون موقع يه نوكبا 1100 داشتم )
دمت گرم اخه الان منم از همون مدل دارم
باز نخونده اومدم یه چیزی بنویسم ولی بذار یه نگاه بندازه ببینم چی نوشتی
من یه زندگی دارم که شده تحمیل بهم *یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB