| نویسنده |
پیام |
|
|
سامی جان مرسی

کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
|
|
|
Sex_Eshgh_Sex

سامی این ادامه چی شد شما هم پیوستی به بقیه نویسندگان .........
بدو ادامه منتظریم 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
Sex_Eshgh_Sex

سامی این ادامه چی شد شما هم پیوستی به بقیه نویسندگان .........
بدو ادامه منتظریم

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
سامی 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
سامی 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
سلام به همه دوستاي گلم
ببخشيد اگه دير شد
همين الان دارم ادامه رو مي نويسم
ايشالا امروز مي آپم !

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
|
|
|
منتظریم

کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
|
|
|
اينم قسمت جديد كه بهتون قولشو داده بودم . . .
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
|
|
|
|
|
Sex_Eshgh_Sex
مرسی واسه ی نوشته ی خوبت ، واسه نظر هنوز زوده ، میام پیشت 
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
|
|
|
قسمت دوم .
نمي دونم يه چيزي بهم مي گفت خودت برو فروشگاه باهاش صحبت كن ! وقتي با سهراب صحبت كردم زياد استقبال نكرد . مي گفت بعيد مي دونم قبول كنه . خلاصه قرار شد با هم بريم باهاش صحبت كنيم .
ظهر ، وقتي اداره داشت تعطيل مي شد با سهراب رفتيم پيش خانوم شكفته . يه دختر معمولي . حدود 20 سال سنش بود . باهاش صحبت كرديم ولي همون طوري كه سهراب پيشبيني كرده بود قبول نكرد ( كلاسش بالاتر از اين حرفا بود كه بياد زير دست ما كار بكنه ) توي دلم يه جورايي خوشحال بودم كه قبول نكرده ، آخه ديگه بهونمون براي تاخير افتادن آمار جور شده بود ! فرداي اون روز مقام مافوقمون از روند اجراي پروژه از سهراب سوال كرده بود و سهراب هم گفته بود اگه چندتا تايپيست تند دست گير نياريم پروژه سريع پيش نميره و جريان خانوم شكفته رو براش گفته بود و قرار شده بود رئيسمون خودش بره باهاش صحبت كنه ! دو روز از اين ماجرا گذشته بود و ما داشتيم توي اتاق خودمون توي يه دنيا فرم دست و پا مي زديم كه يهو يه نفر گفت : واي اين برگه ها چه همه آيتم داره ! با سهراب برگشتيم سمت صدا . ديديم خانوم شكفته اومده توي اتاق ما و داره برگه هاي آمار رو نگاه مي كنه . سهراب كه از بي خبر اومدن و بي اجازه دست زدن خانوم خانوما به برگه ها شاكي شده بود ( از همون اول يعني از وقتي خانوم براي ما كلاس گذاشت و گفت نمياد هم دل خوشي ازش نداشت ) بلند گفت : با اجازه ! در ضمن لطف بفرماييد اون برگه ها رو بزارين سر جاش، ترتيبش به هم مي خوره . من كه از اين لحن سهراب و چهره توي هم رفته خانم شكفته ناراحت شده بودم با يه لحن جدي گفتم : من : سهراب ؟ يكم آروم تر . ايشون براي كمك به ما اومدن( انصافا اون موقع هيچ حسي نسبت به خانوم شكفته نداشتم ) سهراب : ايشون اگه براي كمك به مي خواستن بيان همون اول مي اومدن الان براي ما اينجا نيستن براي آقاي ....... (رئيسمون) اينجا هستن ! من كه ديدم سهراب خيلي عصباني هستش بلند شدم و به خانوم شكفته كه نزديك بود گريش بگيره گفتم لطفا همراه من بياين تا سيستمتون رو بهتون نشون بدم . ( اتاق تايپيست ها جدا بود ) توي راه با خانم شكفته صحبت كردم كه حرفاي سهراب رو به دل نگيره . يكم در مورد كار باهاش صحبت كردم و از اون روز رسما خانم شكفته شد كارمند من من و سهراب تايپيست ها رو دو قسمت كرده بوديم يه تعداد مسئولشون سهراب بود و مسئول يه تعداد من . خانم شكفته تا ساعت 2 كه اداره تعطيل مي شد توي فروشگاه بود و از ساعت 2 تا 10 شب كارمند من . ( يادش به خير عجب دوران خوبي بود ، خيلي بهمون خوش گذشت اون زمان اينقدر با بچه ها راحت شده بوديم كه همديگرو با اسم كوچشك صدا مي زديم ) كم كم داشتيم به زمان تحويل پروژه نزديك مي شديم ولي هنوز خيلي از آمار ها ثبت نشده بود . طبق جلسه اي كه گرفتيم قرار شد به بچه ها بگيم كه فرم هارو ببرن خونه و روزهاي تعطيل هم كار كنن(نزديك تعطيلات عيد بود) . من و سهراب هم شماره هامونو به بچها داديم كه اگه مشكلي پيش اومد تلفن بزنن و ما مشكلشون رو حل كنيم . روزهاي تعطيل عيد اينقدر كه گوشيم زنگ مي خورد همه كلافه شده بودن ! شايد %80 تماس ها هم از طرف خانوم شكفته بود . اوايل فقط راجع به فرمها و اشكالاتش ازم مي پرسيد كه چكار كنه ولي كم كم بحث ها خصوصي تر شد . ( من اون روزها انقدر كه سرم شلوغ بود اصلا توي باغ نبودم كه شايد اين بنده خدا داره چراغ سبز نشون ميده ) تا اينكه يه روز به من گفت : از اين به بعد خانم شكفته رو با اسم ليدا معرفي مي كنم . ليدا : سامي بجزمن ديگه كيا بهت ميزنگن ؟ من : خوب همه بچه هايي كه زير دست منن زنگ مي زنن ل : با اونا هم همينجوري كه با من صحبت مي كني حرف مي زني ؟ م : نه بابا . فقط راجع به پروژه ( خوشحالي رو از توي صداش ميشد فهميد ) ل : سامي م : بله ل : ميشه يه خواهشي ازت بكنم ؟ م : بفرما ل : ميشه بهشون بگي ديگه زنگ نزنن ؟ م : آخه يعني چي ؟ اونا براي پروژه مجبورن زنگ بزنن ل : خوب زنگ بزنن به سهراب م : آخه اونا بچه هاي منن . حالا براي چي زنگ نزنن ؟ ل : آخه حسوديم ميشه ( باور كنين اين جمله آخرو يه جوري گفت كه توان هيچ مقاومتي نداشتم ) م : اكي ل : جدي مي گي ؟ ( اينو با يه حالت تعجب كه توش خوشحالي موج مي زد گفت ) م : خوب آره با سهراب صحبت مي كنم ميگم خانواده شاكي شدن ل : سامي ازت ممنونم م : خواهش . كاري نداري ؟ ل : نه . بازم ممنون م : پس فعلا باي ل : سامي م : بله ل : دوستت دارم . باي تا هاي وقتي گوشي رو گذاشت يه حسي شده بودم . يه حس تازه . ديگه خسته نبودم . با اين جمله آخرش تمام خستگي رو از تن من گرفت .
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
|