صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / عشق جاودانه
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Aug 2008 18:46 | ویرایش بوسیله: Sex_Eshgh_Sex


طبق معمول توي اتاقم نشسته بودم و داشتم به كارام مي رسيدم كه يهو تلفنم زنگ خورد .

من : بفرمائيد
رئيسم : سامي جان ساعت 9 افتتاحيه فروشگاه عكس يادت نره
م : اكي
ر: اكي و مرض ، ياد بگير پسر اينجا اداره ي
م : اكي يعني چشم چشم يادم نميره

چند وقتي بود توي ادارمون داشتن بنايي مي كردن براي فروشگاه شركت تعاوني . ولي من نميدونستم امروز افتتاحيه هستش .

ساعت تقريبا 9بود كه دوربينو برداشتم و رفتم سمت فروشگاه . خيلي شلوغ بود همه كارمنداي اداره اومده بودن شايد كه اينجوري بتونن يه يك ساعتي از زير كار در برن . يه مراسم خيلي معمولي بود و بعد چندتا سخنراني و قيچي كردن روبان ، فروشگاه افتتاح شد . من هم بعد از اينكه چند تا عكس گرفتم يه سمت اتاقم راه افتادم . غافل از اينكه بزرگترين ماجراي زندگيم قراره توي همين فروشگاه رقم بخوره .
بعد از تخليه عكسها كامپيوترمو خاموش كردمو رفتم سراغ كار اصلي . آخه من و يكي ديگه از كارمندا مسئول يه پروژه آماري بوديم كه بايد تا 2-3 ماه ديگه تحويل مي داديم . براي اين پروژه حدود ده يا يازده نفر تايپست هم به ما داده بودن .
از اين ماجرا چند هفته اي گذشت ، داشتم به كارام مي رسيدم كه طبق معمول تلفنم شروع كرد تو سروكله خودش زدن :
من : بفرماييد
منشي رئيس پروژه : آقاي سام . . . . . ؟
م : خودم هستم
منشي : من رضايي منشي مسئول پروژه . . . . . هستم .
م :‌ خوش وقتم . امري باشه من درخدمتم .
منشي : مي خواستم بگم امشب ساعت 8 توي سالن اجتماعات استانداري جلسه دارين لطف كنين با همكارتون آقاي كريمي و مقام ما فوقتون تشريف بيارين .
م : حتما .
منشي : ببخشيد كه مزاحم شدم
م : خواهش مي كنم .

اه حالم از اين رسمي صحبت كردن بهم مي خوره . آخه چرا نبايد خودمون باشيم ؟ از جلسه ناراحت نبودم . به اين جلسات عادت داشتم . با همكارام صحبت كرديم و قرار شد ساعت 8 بريم استانداري .
جلسه مهمي نبود فقط مي خواستن بگن روند پروژه خيلي كند داره پيش ميره و بايد تعداد تايپيست هارو بيشتر كنين . ماهم اعتراض كرديم كه تايپيستهامون دستشون كنده كه به قرارشد نامه بدن به مديركل كه بايد تايپيست هاي ديگه رو خود مسئولين پروژه اتنخاب كنن
از يه طرف خوشحال بودم ، از يه طرف ناراحت . خوشحال بودم از اينكه مي تونم دست چندتا از آشناهارو بگيرم ببرم سر كار از يه طرف ناراحت بودم براي اينكه اگه كار دير پيش بره ديگه بهانه اي نداريم .

بعد چندروز فقط تونسته بوديم سه يا چهر نفر رو پيدا كنيم كه دستشون تند باشه . در به در داشتيم دنبال تايپيست با دست تند ميگشتيم كه يكي از همكارا بهمون گفت : با خانوم شكفته صحبت كردين ؟
من : خانوم شكفته ديگه كيه ؟
همكارم : بابا همين صندوقدار فروشگاه
م : مگه فروشگاه صندوقدار خانوم داره ؟
ه : اي بابا يه ماهه فروشگاه افتتاح شده تو هنوز نرفتي ؟
م : نه بابا مگه اين پروژه لعنتي ميزاره . با سهراب صحبت مي كنم اون بره باهاش صحبت كنه . آخه بسات صبحونه با سهرابه حتما روش بهش باز تر از منه .
ه : خلاصه تنها كمكي بود كه از دستم بر مي اومد

نمي دونم يه چيزي بهم مي گفت خودت برو فروشگاه باهاش صحبت كن ! وقتي با سهراب صحبت كردم زياد استقبال نكرد . مي گفت بعيد مي دونم قبول كنه . خلاصه قرار شد با هم بريم باهاش صحبت كنيم .

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 8 Aug 2008 18:50


سلام به همه دوستان گل

از امروز شروع به نوشتم اين داستان كردم .

اين داستان كاملا واقعيه و هنوز هم ادامه داره .

قبل از همه از دوستاني كه با راهنايي هاشون به بهتر نوشتم ماجرا كمك مي كنن تشكر خاص دارم .

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 8 Aug 2008 18:52


زود باش ادامه رو بنویس

من یه زندگی دارم که تحمیل شده بهم ***یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
# : 8 Aug 2008 18:53


ی خورده قسمت هارو بلند تر کن

من یه زندگی دارم که تحمیل شده بهم ***یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
# : 8 Aug 2008 23:52


چشم كامي جان

سعي مي كنم قسمتهاي بعدي بلند تر باشه !

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 9 Aug 2008 00:31


افرین سامی که انتقاد پذیری

من یه زندگی دارم که تحمیل شده بهم ***یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
# : 9 Aug 2008 10:31


Sex_Eshgh_Sex
به تبریک جناب سامی
خوب بودادامه بده

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 9 Aug 2008 13:11


Sex_Eshgh_Sex

آقا تبريك ميگم ... فقط زود بنويس

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 9 Aug 2008 23:46


سلام به همه دوستاي گلم

چشم حتما

دارم قسمت دوم رو آماده مي كنم

قول ميدم خيلي زود آپ كنم !

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 10 Aug 2008 00:19


حالا نوبت منه که بگم قسمت بعدی کوووووو؟



زود باش سامی جون

من یه زندگی دارم که تحمیل شده بهم ***یه تیکه سنگ بوده شده تبدیل به دل
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB