صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
بدون مقدمه
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
نویسنده
پیام
kohyar
اعضا
#
: 21 Jul 2008 03:54
از امیر گلم که از اول داستان همراه منه تشکر میکنم به دوس عزیز میگم دوست دارم همین جام و دارم برای بچه های اویزون داستان مینویسم به استاد تورج میگم باریکلا به نکته سنجیت به رویای مرده میگم خوش اومدی به تایپیک خودت امیدوارم این تایپیک ارزش تبریک گفتنو داشته باشه و به همه ی بچه های اویزون میگم با انتقادات و پیشنهاداتتون کمک کنید تا بتونم داستانی درخور شما عزیزان بنویسم.
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
SACRIFICE
اعضا
#
: 21 Jul 2008 08:04
kohyar
Quoting: kohyar
قسمت چهارم
عالی بود ادامه بده
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 21 Jul 2008 13:56
kohyar
ای ول ... داستانت خیلی باحاله ... ادامه بده
SACRIFICE
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
sr_relax
اعضا
#
: 21 Jul 2008 14:29
قشنگ می نویسی ارزش خوندن داره
مرسی
blackberry
اعضا
#
: 21 Jul 2008 23:09
مرسی ...فقط وسطش یهو ول نکنی مثل اغلب دوستان
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
arezouye_morde
اعضا
#
: 22 Jul 2008 01:57
من آرزوی مرده هستم نه رویای مرده
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
kohyar
اعضا
#
: 22 Jul 2008 06:06
قسمت پنجم
دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود خانم میرزایی البته کون خانم میرزایی اما چطور میتونستم بهش نزدیک شم (بهش میومد اینکاره باشه اینو میشد از رفتارش با کارمندای مرد فهمید) من باید هواسمو جمع میکردم چون تو شرکت بپا زیاد بود از بابام گذفته تا خان راد تو نخ کارای من بودن پس نباید کاری میکردم که خودمو خراب کنم پس باید بیرون شرکت سر صحبت و باهاش باز کنم پس نشستم یک نقشه ی توپ طراحی کردم تا بتونم به مقصودم برسم البته ناگفته نمونه که ترسم داشتم که یه موقع این کار باعث این نشه که ابروم بره و برام دردسر درست کنه از اونجا که من پسر شجاع بودم دل و زدم به دریا ( به قول شهید بهشتی ما راست قامتان جاودانه ی تاریخیم که اینجا راست قامتان استعاره از راست کیرانه) و اجرای نقشرو شروع کردم برای اجرای نقشم نیاز به یه سرس اطلاعات داشتم و اون تایم ورود خروج خانم میرزایی مسیرایی که ازش میره خونه و خیلی چیزای دیگه و تونستم با زیر نظر گذاشتنش ( که به وسیله ی سربازای گمنام امام زمان صورت گرفت) بتونم این اطلاعات و به دست بیارم دیگه وقت اجرا بود من زود تر از همیشه از شرکت زدم بیرون از اونجا که میدونستم مریم جون وقتی کارش تموم میشه یه مقدار از مسیر پیاده میره ( بیخود نبود اون هیکل رو فرم داشت) و بعد سوار ماشنی میشه و میره خونشون پس من رفتم ود محلی که سوار ماشین میشه مستقر شدم یه نیم ساعتی معطل شدم نگو اماری که به ما دادن یه نیم ساعتی توش اشتباه شده بود ( این اماراو تونسته بودم توسط ابدار چیه شرکت که یه ادم مسن شمالی بود به دست بیارم این ادم اینقدر کثیف بود که به خاطر پول امار دخترشم میداد ولی دهن قرص بود که این به دردو من میخورد که بعدها همین ادم کلی کار منو راه انداخت) دیگه خسته شده بود و داشتم میرفتم که سر کله ی خانم پیدا شد اومد و کنار خیابون ایستاد صبر کردم دیدم یه ماشین که چند تا جوون توش بودن جلو خانم ترمز کردن (البته خداییش بچه های گلی بودن میخواستن ببرن برسوننش ارواح عمشون) من دیدم هوا پس دیر بجنبم مورد رو هوا زدم زدم تو دنده یک از این سمت چهار راه حرکت مردم به مست سوژه خانم میرزاییم همین طور ذاشت راه میرفت تا اینا بیخیالش شن ( چه ساده لوحی بود این) جند متر مونده بود که بهش برسم زدم رو ترمز و شروع کردم به بوق زدن بهو برگشت و به سمت ماشین نگاه کرد اول نشناخت بعد از ماشین پیاده شدم تا من و دید انگار دنیارو بهش داده بودن تا اومد جلو گفتم چیزی شده خانم میرزایی اونم گفت هیچی اگه زحمت نیست من و تا یک جایی برسونید (منم که همش دنبال کار خیرم ) این چه حرفیه خانم بفرمایید نشست تو ماشین و منم راه افتادم از بغل ماشن اون جوونا که رد شدیم یکیشون با صدای بلند داد زد الهی کوفتت شه ( حقوقش و ما میدیم سیخش اینا میخواستن بزنن اون وقت کوفت اینا نمیشد) گفتم این جوونا مزاحمتون شده بودن(منم که پدربزرگ بودم) گفت اره خدا شمارو برام رسوند نمیدونم اگه شما نیمده بودید چی کار میکردم منم زود رشته ی کلام و ازش گرفتم و گفتم داشتم رد میشدم دیدم شمارو دیدم( این چقدر ساده بود اخ تو پشت به من بود دشاتی میرفتی من پشت شماها ایستادم بوق زدم چطور تو رو دیدم اخه؟) گفتم اخه یه خانم تنها اونم این موقع ( اخه بابای بیرحمم شرکت و ساعت 6 تعطیل میکرد) گفت همیشه این جوری نیست پسر خالم میاد دنبالم( پسرخاله این تو اطلاعات نبود یک دهنی ازت سرویس کنم حاج یحیی ههمون ابدار چیرو میگم) منم کم نیوردم گفتم پس خدا رو شکر مشکل ایاب ذهاب ندارید اونم ادامه داد اره علیرضا(پسرخالش) هر روز میاد ولی امروز کار داشت به خاطر همین من خودم داشتم میرفتم ( دیگه عملیات داشت با شکست مواجه میشد این که نامزد داره ؟) گفتم عقد کردید یا نامزدید؟ یه نگاهی به من کرد و خندید گفت نه عقد کردیم نه نامزدیم اون خودش زن داره پسر خالم چون مسیرش از این سمت میاد دنبالم و میرسونتم ( اینجاست که میگن ادم حکمت خدارو نمیفهمه اول علیرضا رو پیچوند بعد اون فرشته های ماشین سوارو فرستاد تا شرایط و فراهم کنن) کلی باهم حرف زدیم دیگه نزدیکای خونشون بودیم که گفت اگه میشه نگه دارید( بچه ستارخان بود) گفتم مگه رسیدیم گفت نه نیمخوام با این ماشین برم تو محل برام حرف درمیارن متوجهید که ( من نمیدونم کی مردم ایران میخوان از این خاله زنکیا دست بردارن) بعد از کلی تشکر ( انگار من از دست دیو دو سر نجاتش داده بودم) خداحافظی کرد منم که دشدم بهترین موقعیته گفتم ببخشید خانم میرزایی برگشت و گفت جانم گفتم این شماره ی منه اگه یه موقع کاری داشتید با من تماس بگیرید( منم گسخل شده بودم اخه به چه مناسبتی این شماررو دادم ) دستم و به سمتش دراز کردم و خواستم کارتم و بهش بده( حضرت عجل برای اینکه بهم رسمیت بده برام کارت چاپ کرده بود ) میشد تردیدو تو چشاشا دید این که بگیره یا نگیره چند لحظه ای تو حالت مونده بودیم که دستشو دراز کرد و کارت و گرفت و دوباره خداحافظی کرد اون داشن میرفت و من داشتم بهش نگاه میکردم که کمکم تو تاریکی گم شد مغزم هنگ کرده بود شاید زود شماررو داو شاید با اینکار همه چیز و خراب کرد مگه اینجا خارجه که همون دفعه ی اول شماره بدن توی این فکرا بودم که از صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم : اقای محترم یا برو یا پارک کن نشستم تو ماشین و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه( دیگه بزرگ شده بودم بهم کلید داده بودند) ماشین تو کوچه پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم بابام داره تلویزیون نگاه میکنه تا من ودید گفت خسته نباشی پسر شما خوردی یا نه گفتم نمیخورم اگه اجازه بدید برم بخوابم ( خیلی خسته بودم انگار کوه کندم) رفتم و با همون لباسا افتادم تو جام تو فکر بود م که از فرط خستگی خوابم برد. صبح با صدای بابام از خواب بیدار شدم که میگفت هی پسر بیدار شو مگه ادم با لباس بیرون میگیره میخوابه بلند شدم اولین کاری که کردم به گوشیمو برداشتم ببینم کسی زنگ زده .نه خبری نبود رفتم حموم زیر دوش همش داشتم به کار دیشبم فگر میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی اینه ایستادم و شروع کردم با خودم صحبت کردن: چیزی نشده که ناراحتی نهایتش اینه که طرف بهت نمیده دیگه اسمون که به زمین نمیاد- اخه میترسم به بابم حرفی بزنه حال حوصله دعوا ندارم روز اول گفت که با کارمندای اینجا کاری نداشته باش- تو کاری نداشتی که فقط خواستی کمک کنی اصلا فراموشش کن- با یان صجبتا به خودم ارامش دادم رفتم و در محضر حضرت عجل صبحانرو میل کردیم و به همراه ایشون ره سپار محل کار شدیم( البته بنده به شغل شریف رانندگی اقا هم منصوب شده بودم چون اعصاب رانندگی رو نداشت وقتیم من نبودم با اژانس این ور اونور میرفت) رسیدیم به شرکت و من رفتم تو اتاقم و خودمو به کار مشغول کردم تا یه موقع با خانم میرزایی برخورد نکنم ( اما خانم میرزایی اون روز اصلا نیمده بود و من الکی خودمو تو اتاق زندانی کردم) ساعت کاری تموم شد و من و پدر راهی خونه شدیم تو مسیر چند بار تلم زنگ خورد ولی جواب ندادم تا رسیدیم خونه دیدم باز تلفنم زنگ میخوره خدا این شماره مال کیه ( اصلا یاد خانم میرزایی نبودم) الو بفرمایید اقای شریف؟- خودم هستم -بفرمایی-د به جا نیوردید- نه متاسفانه -میرزایی هستم ( باورم نمیشد با اون واکنش زنگ بزنه) چطورید خانم میرزایی خوبم مرسی اقای شریف یادتونو گفتید که اگه لازم باشه کمکم میکنی گفتم یادمه حلا مگه اتفاقی افتاده گفت من مادرم نیاز به عمل جراحی داره امروزم به خاطر همین نیمدم اگه میشه دیدم داره من من میکنه گفتم نیاز مالی دارید خانم میرزایی گفت اره گفتم چقدر گفت 2 میلیون تومان گفتم باشه من تا چند دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم همین شمارتونه بله اقای شریف همینه ببخشید به خدا نمیخواستم مزاحتون بشم گفتم این چه حرفیه منتظر باش قطع کردم(میدونستم همیشه حظرت عجل پول تو خونه نگه میداره ) رفتم پایین و گفتم بابا 2 میلیون پول میخواام خندید و گفت انگاز دوهزار تومن میخواد دیدم داره مسخره میکنه گفتم همین الان دو میلیون میخوام گفت برایذ چی گفتم پای مرگ و زندگیه برای نیازمند میخوام ( بابام با تمام بدیاش این حسن داشت که به نیازمند کمک میکردم) بدون اینکه دیگه ادامه بده رفت بالا و از توی گاو صندوق اتاقش 3 میلیون تومن تراول اورد و داد دست من شمردم دیدم 3 میلیونه( اخه خودش میگفت پول از تو جوبم پیدا میکنی بشمر) گفتم 1 میلیونش زیاده گفت برو کم جرف یزن لازم میشه رفتم تو حیاط وبهش زنگ زدم و خبرو دادم باورش نمیشد و ادرس و گرفتم که ببرم تحویلش بدم اول که میگفت فردا ولی من مجابش کردم همون شب بروسنم حرکت کردم به سمت خونشون( باورم نیمشد تمام این اتفاقا با این سرعت رخ بده ) بعد از نیم ساعت رسیدم در خونشون جالب اینجا بود که خیابونو خلوت بود و من به راحتی تونستم به اونجا برسم انگار همه چیز باید کنار هم قرار بگیره تا مادر خانم میرزایی عمل شه وقتی رسیدم با همراهش تماس گرفتم و بهش اطلاع دام بعد از چند دقیقه اومد پایین از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش دیدم سرش پایینه بهم سلام کرد و گفت اقای شریف ازتون ممنونم به خدا شرمندم روم نمیشه تو چشاتون نگاه کنم بغض توی صداش داشت ازارم میداد اخه این پول چیه که اون به خاطر نداشتنش اینقدر بااید اذیت بشه گفتم خان میرزایی من خودم ازتون خواستم که اگه کمکی خواستین روی من حساب کنید مشکل شما مشکل مام هست مادر شما ماد رمنه من خودم مادرمو از دست دادم و از مهر مادری محروم شدم و از ارزش مادر مطلعم پاکت بهش دادم وازش خواستم اگه کمکی خواست بازم میتونه روی من حساب کنه سوار ماشین شدم و شروع کردم به گشتن توی خیابونا دلم نمیخواست خونه برم حالا فهمیدم که باید اون شماررو بهش میدادم همه ی این اتفاقا افتاد تا من به خانم میرزایی کمک کنم (یادمه داییم همیشه بهم میگفت خدا یا زبونا ادما با بندش حرف میزنه) پس اون حرف خدا بود که اگه کمکی خواستین با من تماس بگیرید نه من حالا به جواب سوالام رسیده بودم 2 3 ساعتی گذشت و من برگشتم خونه دیگه نمیتونستم چشامو باز نگه دارم تا رسیدم روی کاناپه ولو شدم و خوابم برد. از بدن درد از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم دوبارم افتادم روی کاناپه و شروع کردم به مالیدنه چشام وقتی درست حسابی هوشیار شدم نگاهم به نوشته ای روی میز بود افتاد برش داشتم بابام نوشته بود کامی امروز نمیخواد شرکت بیای بمون و خونه استراحت کن به ساعت نگاه کردم ساعت یک بود هنوز بدنم درد میکرد اولین کاری که کردم با مریم تماس گرفتم تا حال مادرشو بپرسم گوشیشو جواب نمیداد چند بار تماس گرفتم اما جواب نمیداد حدس زدم که حتما تو بیمارستان و نمیتونه جواب بده رفتم دوش گرفتم وقتی از حمام برگشتم دیدم تلم زنگ میخوره سریع برداشتم خانم میرزایی بود :
الو سلام اقای شریف- سلام خانم میرزایی حال مادرتون چطوره؟- الان از اتاق عمل اوردنش بیرون اقای شریف من مادرمو از شما دارم- این چه حرفیه همش لطف و خواست خدا بود- راستی اقای شریف من 2 میلیون خواسته بودم ولی شما برام 3 میلیون اوردید زود من پریدم وسط حرفش بلاخره بیمارستان خرج داره من خواستم خدایی نکرده پول کم نیارید( اینجام دست از خالی بندی بر نداشتم حضرت عجل 3 میلیون داد منم که گفتم 2 میلیون) گفت ممنونم راستی اقای شریف حتما من این پول به شما بر میگردونم این چه حرفیه خانم میرزایی مگه این پول دادیم که بگیریم نه حتما باید بهتون برگردونم ( این کی بود دیگه من میگفتم نیمخوایم اون میگفت میدم این پول)
گفتم حالا وقت بسیار راستی الان مادر کجاست میشه عیادتشون کرد گفت نه فعلا تو ریکاوری و تا فردا نمیشه ملاقاتش کرد گفتم شما چی کار می کنین گفت منم میرم خونه کمی استراحت کنم تا فردا گفتم خانم میرزایی افتخار میدید شام در خدمتتون باشیم ( اول ناز کرد نه و نمیشه و نمیتونم ولی بعد قبول کرد) قرارمون شد ساعت 8 شب سر خیابونی که خونشون تو اون واقه شده. توی قسمت بعدی براتون مینویسم که خدا هیچ کار خیریرو بی پاداش نمیزاره
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
kohyar
اعضا
#
: 22 Jul 2008 06:08
قسمت پنجم
دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود خانم میرزایی البته کون خانم میرزایی اما چطور میتونستم بهش نزدیک شم (بهش میومد اینکاره باشه اینو میشد از رفتارش با کارمندای مرد فهمید) من باید هواسمو جمع میکردم چون تو شرکت بپا زیاد بود از بابام گذفته تا خان راد تو نخ کارای من بودن پس نباید کاری میکردم که خودمو خراب کنم پس باید بیرون شرکت سر صحبت و باهاش باز کنم پس نشستم یک نقشه ی توپ طراحی کردم تا بتونم به مقصودم برسم البته ناگفته نمونه که ترسم داشتم که یه موقع این کار باعث این نشه که ابروم بره و برام دردسر درست کنه از اونجا که من پسر شجاع بودم دل و زدم به دریا ( به قول شهید بهشتی ما راست قامتان جاودانه ی تاریخیم که اینجا راست قامتان استعاره از راست کیرانه) و اجرای نقشرو شروع کردم برای اجرای نقشم نیاز به یه سرس اطلاعات داشتم و اون تایم ورود خروج خانم میرزایی مسیرایی که ازش میره خونه و خیلی چیزای دیگه و تونستم با زیر نظر گذاشتنش ( که به وسیله ی سربازای گمنام امام زمان صورت گرفت) بتونم این اطلاعات و به دست بیارم دیگه وقت اجرا بود من زود تر از همیشه از شرکت زدم بیرون از اونجا که میدونستم مریم جون وقتی کارش تموم میشه یه مقدار از مسیر پیاده میره ( بیخود نبود اون هیکل رو فرم داشت) و بعد سوار ماشنی میشه و میره خونشون پس من رفتم ود محلی که سوار ماشین میشه مستقر شدم یه نیم ساعتی معطل شدم نگو اماری که به ما دادن یه نیم ساعتی توش اشتباه شده بود ( این اماراو تونسته بودم توسط ابدار چیه شرکت که یه ادم مسن شمالی بود به دست بیارم این ادم اینقدر کثیف بود که به خاطر پول امار دخترشم میداد ولی دهن قرص بود که این به دردو من میخورد که بعدها همین ادم کلی کار منو راه انداخت) دیگه خسته شده بود و داشتم میرفتم که سر کله ی خانم پیدا شد اومد و کنار خیابون ایستاد صبر کردم دیدم یه ماشین که چند تا جوون توش بودن جلو خانم ترمز کردن (البته خداییش بچه های گلی بودن میخواستن ببرن برسوننش ارواح عمشون) من دیدم هوا پس دیر بجنبم مورد رو هوا زدم زدم تو دنده یک از این سمت چهار راه حرکت مردم به مست سوژه خانم میرزاییم همین طور ذاشت راه میرفت تا اینا بیخیالش شن ( چه ساده لوحی بود این) جند متر مونده بود که بهش برسم زدم رو ترمز و شروع کردم به بوق زدن بهو برگشت و به سمت ماشین نگاه کرد اول نشناخت بعد از ماشین پیاده شدم تا من و دید انگار دنیارو بهش داده بودن تا اومد جلو گفتم چیزی شده خانم میرزایی اونم گفت هیچی اگه زحمت نیست من و تا یک جایی برسونید (منم که همش دنبال کار خیرم ) این چه حرفیه خانم بفرمایید نشست تو ماشین و منم راه افتادم از بغل ماشن اون جوونا که رد شدیم یکیشون با صدای بلند داد زد الهی کوفتت شه ( حقوقش و ما میدیم سیخش اینا میخواستن بزنن اون وقت کوفت اینا نمیشد) گفتم این جوونا مزاحمتون شده بودن(منم که پدربزرگ بودم) گفت اره خدا شمارو برام رسوند نمیدونم اگه شما نیمده بودید چی کار میکردم منم زود رشته ی کلام و ازش گرفتم و گفتم داشتم رد میشدم دیدم شمارو دیدم( این چقدر ساده بود اخ تو پشت به من بود دشاتی میرفتی من پشت شماها ایستادم بوق زدم چطور تو رو دیدم اخه؟) گفتم اخه یه خانم تنها اونم این موقع ( اخه بابای بیرحمم شرکت و ساعت 6 تعطیل میکرد) گفت همیشه این جوری نیست پسر خالم میاد دنبالم( پسرخاله این تو اطلاعات نبود یک دهنی ازت سرویس کنم حاج یحیی ههمون ابدار چیرو میگم) منم کم نیوردم گفتم پس خدا رو شکر مشکل ایاب ذهاب ندارید اونم ادامه داد اره علیرضا(پسرخالش) هر روز میاد ولی امروز کار داشت به خاطر همین من خودم داشتم میرفتم ( دیگه عملیات داشت با شکست مواجه میشد این که نامزد داره ؟) گفتم عقد کردید یا نامزدید؟ یه نگاهی به من کرد و خندید گفت نه عقد کردیم نه نامزدیم اون خودش زن داره پسر خالم چون مسیرش از این سمت میاد دنبالم و میرسونتم ( اینجاست که میگن ادم حکمت خدارو نمیفهمه اول علیرضا رو پیچوند بعد اون فرشته های ماشین سوارو فرستاد تا شرایط و فراهم کنن) کلی باهم حرف زدیم دیگه نزدیکای خونشون بودیم که گفت اگه میشه نگه دارید( بچه ستارخان بود) گفتم مگه رسیدیم گفت نه نیمخوام با این ماشین برم تو محل برام حرف درمیارن متوجهید که ( من نمیدونم کی مردم ایران میخوان از این خاله زنکیا دست بردارن) بعد از کلی تشکر ( انگار من از دست دیو دو سر نجاتش داده بودم) خداحافظی کرد منم که دشدم بهترین موقعیته گفتم ببخشید خانم میرزایی برگشت و گفت جانم گفتم این شماره ی منه اگه یه موقع کاری داشتید با من تماس بگیرید( منم گسخل شده بودم اخه به چه مناسبتی این شماررو دادم ) دستم و به سمتش دراز کردم و خواستم کارتم و بهش بده( حضرت عجل برای اینکه بهم رسمیت بده برام کارت چاپ کرده بود ) میشد تردیدو تو چشاشا دید این که بگیره یا نگیره چند لحظه ای تو حالت مونده بودیم که دستشو دراز کرد و کارت و گرفت و دوباره خداحافظی کرد اون داشن میرفت و من داشتم بهش نگاه میکردم که کمکم تو تاریکی گم شد مغزم هنگ کرده بود شاید زود شماررو داو شاید با اینکار همه چیز و خراب کرد مگه اینجا خارجه که همون دفعه ی اول شماره بدن توی این فکرا بودم که از صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم : اقای محترم یا برو یا پارک کن نشستم تو ماشین و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه( دیگه بزرگ شده بودم بهم کلید داده بودند) ماشین تو کوچه پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم بابام داره تلویزیون نگاه میکنه تا من ودید گفت خسته نباشی پسر شما خوردی یا نه گفتم نمیخورم اگه اجازه بدید برم بخوابم ( خیلی خسته بودم انگار کوه کندم) رفتم و با همون لباسا افتادم تو جام تو فکر بود م که از فرط خستگی خوابم برد. صبح با صدای بابام از خواب بیدار شدم که میگفت هی پسر بیدار شو مگه ادم با لباس بیرون میگیره میخوابه بلند شدم اولین کاری که کردم به گوشیمو برداشتم ببینم کسی زنگ زده .نه خبری نبود رفتم حموم زیر دوش همش داشتم به کار دیشبم فگر میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی اینه ایستادم و شروع کردم با خودم صحبت کردن: چیزی نشده که ناراحتی نهایتش اینه که طرف بهت نمیده دیگه اسمون که به زمین نمیاد- اخه میترسم به بابم حرفی بزنه حال حوصله دعوا ندارم روز اول گفت که با کارمندای اینجا کاری نداشته باش- تو کاری نداشتی که فقط خواستی کمک کنی اصلا فراموشش کن- با یان صجبتا به خودم ارامش دادم رفتم و در محضر حضرت عجل صبحانرو میل کردیم و به همراه ایشون ره سپار محل کار شدیم( البته بنده به شغل شریف رانندگی اقا هم منصوب شده بودم چون اعصاب رانندگی رو نداشت وقتیم من نبودم با اژانس این ور اونور میرفت) رسیدیم به شرکت و من رفتم تو اتاقم و خودمو به کار مشغول کردم تا یه موقع با خانم میرزایی برخورد نکنم ( اما خانم میرزایی اون روز اصلا نیمده بود و من الکی خودمو تو اتاق زندانی کردم) ساعت کاری تموم شد و من و پدر راهی خونه شدیم تو مسیر چند بار تلم زنگ خورد ولی جواب ندادم تا رسیدیم خونه دیدم باز تلفنم زنگ میخوره خدا این شماره مال کیه ( اصلا یاد خانم میرزایی نبودم) الو بفرمایید اقای شریف؟- خودم هستم -بفرمایی-د به جا نیوردید- نه متاسفانه -میرزایی هستم ( باورم نمیشد با اون واکنش زنگ بزنه) چطورید خانم میرزایی خوبم مرسی اقای شریف یادتونو گفتید که اگه لازم باشه کمکم میکنی گفتم یادمه حلا مگه اتفاقی افتاده گفت من مادرم نیاز به عمل جراحی داره امروزم به خاطر همین نیمدم اگه میشه دیدم داره من من میکنه گفتم نیاز مالی دارید خانم میرزایی گفت اره گفتم چقدر گفت 2 میلیون تومان گفتم باشه من تا چند دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم همین شمارتونه بله اقای شریف همینه ببخشید به خدا نمیخواستم مزاحتون بشم گفتم این چه حرفیه منتظر باش قطع کردم(میدونستم همیشه حظرت عجل پول تو خونه نگه میداره ) رفتم پایین و گفتم بابا 2 میلیون پول میخواام خندید و گفت انگاز دوهزار تومن میخواد دیدم داره مسخره میکنه گفتم همین الان دو میلیون میخوام گفت برایذ چی گفتم پای مرگ و زندگیه برای نیازمند میخوام ( بابام با تمام بدیاش این حسن داشت که به نیازمند کمک میکردم) بدون اینکه دیگه ادامه بده رفت بالا و از توی گاو صندوق اتاقش 3 میلیون تومن تراول اورد و داد دست من شمردم دیدم 3 میلیونه( اخه خودش میگفت پول از تو جوبم پیدا میکنی بشمر) گفتم 1 میلیونش زیاده گفت برو کم جرف یزن لازم میشه رفتم تو حیاط وبهش زنگ زدم و خبرو دادم باورش نمیشد و ادرس و گرفتم که ببرم تحویلش بدم اول که میگفت فردا ولی من مجابش کردم همون شب بروسنم حرکت کردم به سمت خونشون( باورم نیمشد تمام این اتفاقا با این سرعت رخ بده ) بعد از نیم ساعت رسیدم در خونشون جالب اینجا بود که خیابونو خلوت بود و من به راحتی تونستم به اونجا برسم انگار همه چیز باید کنار هم قرار بگیره تا مادر خانم میرزایی عمل شه وقتی رسیدم با همراهش تماس گرفتم و بهش اطلاع دام بعد از چند دقیقه اومد پایین از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش دیدم سرش پایینه بهم سلام کرد و گفت اقای شریف ازتون ممنونم به خدا شرمندم روم نمیشه تو چشاتون نگاه کنم بغض توی صداش داشت ازارم میداد اخه این پول چیه که اون به خاطر نداشتنش اینقدر بااید اذیت بشه گفتم خان میرزایی من خودم ازتون خواستم که اگه کمکی خواستین روی من حساب کنید مشکل شما مشکل مام هست مادر شما ماد رمنه من خودم مادرمو از دست دادم و از مهر مادری محروم شدم و از ارزش مادر مطلعم پاکت بهش دادم وازش خواستم اگه کمکی خواست بازم میتونه روی من حساب کنه سوار ماشین شدم و شروع کردم به گشتن توی خیابونا دلم نمیخواست خونه برم حالا فهمیدم که باید اون شماررو بهش میدادم همه ی این اتفاقا افتاد تا من به خانم میرزایی کمک کنم (یادمه داییم همیشه بهم میگفت خدا یا زبونا ادما با بندش حرف میزنه) پس اون حرف خدا بود که اگه کمکی خواستین با من تماس بگیرید نه من حالا به جواب سوالام رسیده بودم 2 3 ساعتی گذشت و من برگشتم خونه دیگه نمیتونستم چشامو باز نگه دارم تا رسیدم روی کاناپه ولو شدم و خوابم برد. از بدن درد از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم دوبارم افتادم روی کاناپه و شروع کردم به مالیدنه چشام وقتی درست حسابی هوشیار شدم نگاهم به نوشته ای روی میز بود افتاد برش داشتم بابام نوشته بود کامی امروز نمیخواد شرکت بیای بمون و خونه استراحت کن به ساعت نگاه کردم ساعت یک بود هنوز بدنم درد میکرد اولین کاری که کردم با مریم تماس گرفتم تا حال مادرشو بپرسم گوشیشو جواب نمیداد چند بار تماس گرفتم اما جواب نمیداد حدس زدم که حتما تو بیمارستان و نمیتونه جواب بده رفتم دوش گرفتم وقتی از حمام برگشتم دیدم تلم زنگ میخوره سریع برداشتم خانم میرزایی بود :
الو سلام اقای شریف- سلام خانم میرزایی حال مادرتون چطوره؟- الان از اتاق عمل اوردنش بیرون اقای شریف من مادرمو از شما دارم- این چه حرفیه همش لطف و خواست خدا بود- راستی اقای شریف من 2 میلیون خواسته بودم ولی شما برام 3 میلیون اوردید زود من پریدم وسط حرفش بلاخره بیمارستان خرج داره من خواستم خدایی نکرده پول کم نیارید( اینجام دست از خالی بندی بر نداشتم حضرت عجل 3 میلیون داد منم که گفتم 2 میلیون) گفت ممنونم راستی اقای شریف حتما من این پول به شما بر میگردونم این چه حرفیه خانم میرزایی مگه این پول دادیم که بگیریم نه حتما باید بهتون برگردونم ( این کی بود دیگه من میگفتم نیمخوایم اون میگفت میدم این پول)
گفتم حالا وقت بسیار راستی الان مادر کجاست میشه عیادتشون کرد گفت نه فعلا تو ریکاوری و تا فردا نمیشه ملاقاتش کرد گفتم شما چی کار می کنین گفت منم میرم خونه کمی استراحت کنم تا فردا گفتم خانم میرزایی افتخار میدید شام در خدمتتون باشیم ( اول ناز کرد نه و نمیشه و نمیتونم ولی بعد قبول کرد) قرارمون شد ساعت 8 شب سر خیابونی که خونشون تو اون واقه شده. توی قسمت بعدی براتون مینویسم که خدا هیچ کار خیریرو بی پاداش نمیزاره
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
kohyar
اعضا
#
: 22 Jul 2008 06:11
قسمت پنجم
دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود خانم میرزایی البته کون خانم میرزایی اما چطور میتونستم بهش نزدیک شم (بهش میومد اینکاره باشه اینو میشد از رفتارش با کارمندای مرد فهمید) من باید هواسمو جمع میکردم چون تو شرکت بپا زیاد بود از بابام گذفته تا خان راد تو نخ کارای من بودن پس نباید کاری میکردم که خودمو خراب کنم پس باید بیرون شرکت سر صحبت و باهاش باز کنم پس نشستم یک نقشه ی توپ طراحی کردم تا بتونم به مقصودم برسم البته ناگفته نمونه که ترسم داشتم که یه موقع این کار باعث این نشه که ابروم بره و برام دردسر درست کنه از اونجا که من پسر شجاع بودم دل و زدم به دریا ( به قول شهید بهشتی ما راست قامتان جاودانه ی تاریخیم که اینجا راست قامتان استعاره از راست کیرانه) و اجرای نقشرو شروع کردم برای اجرای نقشم نیاز به یه سرس اطلاعات داشتم و اون تایم ورود خروج خانم میرزایی مسیرایی که ازش میره خونه و خیلی چیزای دیگه و تونستم با زیر نظر گذاشتنش ( که به وسیله ی سربازای گمنام امام زمان صورت گرفت) بتونم این اطلاعات و به دست بیارم دیگه وقت اجرا بود من زود تر از همیشه از شرکت زدم بیرون از اونجا که میدونستم مریم جون وقتی کارش تموم میشه یه مقدار از مسیر پیاده میره ( بیخود نبود اون هیکل رو فرم داشت) و بعد سوار ماشنی میشه و میره خونشون پس من رفتم ود محلی که سوار ماشین میشه مستقر شدم یه نیم ساعتی معطل شدم نگو اماری که به ما دادن یه نیم ساعتی توش اشتباه شده بود ( این اماراو تونسته بودم توسط ابدار چیه شرکت که یه ادم مسن شمالی بود به دست بیارم این ادم اینقدر کثیف بود که به خاطر پول امار دخترشم میداد ولی دهن قرص بود که این به دردو من میخورد که بعدها همین ادم کلی کار منو راه انداخت) دیگه خسته شده بود و داشتم میرفتم که سر کله ی خانم پیدا شد اومد و کنار خیابون ایستاد صبر کردم دیدم یه ماشین که چند تا جوون توش بودن جلو خانم ترمز کردن (البته خداییش بچه های گلی بودن میخواستن ببرن برسوننش ارواح عمشون) من دیدم هوا پس دیر بجنبم مورد رو هوا زدم زدم تو دنده یک از این سمت چهار راه حرکت مردم به مست سوژه خانم میرزاییم همین طور ذاشت راه میرفت تا اینا بیخیالش شن ( چه ساده لوحی بود این) جند متر مونده بود که بهش برسم زدم رو ترمز و شروع کردم به بوق زدن بهو برگشت و به سمت ماشین نگاه کرد اول نشناخت بعد از ماشین پیاده شدم تا من و دید انگار دنیارو بهش داده بودن تا اومد جلو گفتم چیزی شده خانم میرزایی اونم گفت هیچی اگه زحمت نیست من و تا یک جایی برسونید (منم که همش دنبال کار خیرم ) این چه حرفیه خانم بفرمایید نشست تو ماشین و منم راه افتادم از بغل ماشن اون جوونا که رد شدیم یکیشون با صدای بلند داد زد الهی کوفتت شه ( حقوقش و ما میدیم سیخش اینا میخواستن بزنن اون وقت کوفت اینا نمیشد) گفتم این جوونا مزاحمتون شده بودن(منم که پدربزرگ بودم) گفت اره خدا شمارو برام رسوند نمیدونم اگه شما نیمده بودید چی کار میکردم منم زود رشته ی کلام و ازش گرفتم و گفتم داشتم رد میشدم دیدم شمارو دیدم( این چقدر ساده بود اخ تو پشت به من بود دشاتی میرفتی من پشت شماها ایستادم بوق زدم چطور تو رو دیدم اخه؟) گفتم اخه یه خانم تنها اونم این موقع ( اخه بابای بیرحمم شرکت و ساعت 6 تعطیل میکرد) گفت همیشه این جوری نیست پسر خالم میاد دنبالم( پسرخاله این تو اطلاعات نبود یک دهنی ازت سرویس کنم حاج یحیی ههمون ابدار چیرو میگم) منم کم نیوردم گفتم پس خدا رو شکر مشکل ایاب ذهاب ندارید اونم ادامه داد اره علیرضا(پسرخالش) هر روز میاد ولی امروز کار داشت به خاطر همین من خودم داشتم میرفتم ( دیگه عملیات داشت با شکست مواجه میشد این که نامزد داره ؟) گفتم عقد کردید یا نامزدید؟ یه نگاهی به من کرد و خندید گفت نه عقد کردیم نه نامزدیم اون خودش زن داره پسر خالم چون مسیرش از این سمت میاد دنبالم و میرسونتم ( اینجاست که میگن ادم حکمت خدارو نمیفهمه اول علیرضا رو پیچوند بعد اون فرشته های ماشین سوارو فرستاد تا شرایط و فراهم کنن) کلی باهم حرف زدیم دیگه نزدیکای خونشون بودیم که گفت اگه میشه نگه دارید( بچه ستارخان بود) گفتم مگه رسیدیم گفت نه نیمخوام با این ماشین برم تو محل برام حرف درمیارن متوجهید که ( من نمیدونم کی مردم ایران میخوان از این خاله زنکیا دست بردارن) بعد از کلی تشکر ( انگار من از دست دیو دو سر نجاتش داده بودم) خداحافظی کرد منم که دشدم بهترین موقعیته گفتم ببخشید خانم میرزایی برگشت و گفت جانم گفتم این شماره ی منه اگه یه موقع کاری داشتید با من تماس بگیرید( منم گسخل شده بودم اخه به چه مناسبتی این شماررو دادم ) دستم و به سمتش دراز کردم و خواستم کارتم و بهش بده( حضرت عجل برای اینکه بهم رسمیت بده برام کارت چاپ کرده بود ) میشد تردیدو تو چشاشا دید این که بگیره یا نگیره چند لحظه ای تو حالت مونده بودیم که دستشو دراز کرد و کارت و گرفت و دوباره خداحافظی کرد اون داشن میرفت و من داشتم بهش نگاه میکردم که کمکم تو تاریکی گم شد مغزم هنگ کرده بود شاید زود شماررو داو شاید با اینکار همه چیز و خراب کرد مگه اینجا خارجه که همون دفعه ی اول شماره بدن توی این فکرا بودم که از صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم : اقای محترم یا برو یا پارک کن نشستم تو ماشین و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه( دیگه بزرگ شده بودم بهم کلید داده بودند) ماشین تو کوچه پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم بابام داره تلویزیون نگاه میکنه تا من ودید گفت خسته نباشی پسر شما خوردی یا نه گفتم نمیخورم اگه اجازه بدید برم بخوابم ( خیلی خسته بودم انگار کوه کندم) رفتم و با همون لباسا افتادم تو جام تو فکر بود م که از فرط خستگی خوابم برد. صبح با صدای بابام از خواب بیدار شدم که میگفت هی پسر بیدار شو مگه ادم با لباس بیرون میگیره میخوابه بلند شدم اولین کاری که کردم به گوشیمو برداشتم ببینم کسی زنگ زده .نه خبری نبود رفتم حموم زیر دوش همش داشتم به کار دیشبم فگر میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی اینه ایستادم و شروع کردم با خودم صحبت کردن: چیزی نشده که ناراحتی نهایتش اینه که طرف بهت نمیده دیگه اسمون که به زمین نمیاد- اخه میترسم به بابم حرفی بزنه حال حوصله دعوا ندارم روز اول گفت که با کارمندای اینجا کاری نداشته باش- تو کاری نداشتی که فقط خواستی کمک کنی اصلا فراموشش کن- با یان صجبتا به خودم ارامش دادم رفتم و در محضر حضرت عجل صبحانرو میل کردیم و به همراه ایشون ره سپار محل کار شدیم( البته بنده به شغل شریف رانندگی اقا هم منصوب شده بودم چون اعصاب رانندگی رو نداشت وقتیم من نبودم با اژانس این ور اونور میرفت) رسیدیم به شرکت و من رفتم تو اتاقم و خودمو به کار مشغول کردم تا یه موقع با خانم میرزایی برخورد نکنم ( اما خانم میرزایی اون روز اصلا نیمده بود و من الکی خودمو تو اتاق زندانی کردم) ساعت کاری تموم شد و من و پدر راهی خونه شدیم تو مسیر چند بار تلم زنگ خورد ولی جواب ندادم تا رسیدیم خونه دیدم باز تلفنم زنگ میخوره خدا این شماره مال کیه ( اصلا یاد خانم میرزایی نبودم) الو بفرمایید اقای شریف؟- خودم هستم -بفرمایی-د به جا نیوردید- نه متاسفانه -میرزایی هستم ( باورم نمیشد با اون واکنش زنگ بزنه) چطورید خانم میرزایی خوبم مرسی اقای شریف یادتونو گفتید که اگه لازم باشه کمکم میکنی گفتم یادمه حلا مگه اتفاقی افتاده گفت من مادرم نیاز به عمل جراحی داره امروزم به خاطر همین نیمدم اگه میشه دیدم داره من من میکنه گفتم نیاز مالی دارید خانم میرزایی گفت اره گفتم چقدر گفت 2 میلیون تومان گفتم باشه من تا چند دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم همین شمارتونه بله اقای شریف همینه ببخشید به خدا نمیخواستم مزاحتون بشم گفتم این چه حرفیه منتظر باش قطع کردم(میدونستم همیشه حظرت عجل پول تو خونه نگه میداره ) رفتم پایین و گفتم بابا 2 میلیون پول میخواام خندید و گفت انگاز دوهزار تومن میخواد دیدم داره مسخره میکنه گفتم همین الان دو میلیون میخوام گفت برایذ چی گفتم پای مرگ و زندگیه برای نیازمند میخوام ( بابام با تمام بدیاش این حسن داشت که به نیازمند کمک میکردم) بدون اینکه دیگه ادامه بده رفت بالا و از توی گاو صندوق اتاقش 3 میلیون تومن تراول اورد و داد دست من شمردم دیدم 3 میلیونه( اخه خودش میگفت پول از تو جوبم پیدا میکنی بشمر) گفتم 1 میلیونش زیاده گفت برو کم جرف یزن لازم میشه رفتم تو حیاط وبهش زنگ زدم و خبرو دادم باورش نمیشد و ادرس و گرفتم که ببرم تحویلش بدم اول که میگفت فردا ولی من مجابش کردم همون شب بروسنم حرکت کردم به سمت خونشون( باورم نیمشد تمام این اتفاقا با این سرعت رخ بده ) بعد از نیم ساعت رسیدم در خونشون جالب اینجا بود که خیابونو خلوت بود و من به راحتی تونستم به اونجا برسم انگار همه چیز باید کنار هم قرار بگیره تا مادر خانم میرزایی عمل شه وقتی رسیدم با همراهش تماس گرفتم و بهش اطلاع دام بعد از چند دقیقه اومد پایین از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش دیدم سرش پایینه بهم سلام کرد و گفت اقای شریف ازتون ممنونم به خدا شرمندم روم نمیشه تو چشاتون نگاه کنم بغض توی صداش داشت ازارم میداد اخه این پول چیه که اون به خاطر نداشتنش اینقدر بااید اذیت بشه گفتم خان میرزایی من خودم ازتون خواستم که اگه کمکی خواستین روی من حساب کنید مشکل شما مشکل مام هست مادر شما ماد رمنه من خودم مادرمو از دست دادم و از مهر مادری محروم شدم و از ارزش مادر مطلعم پاکت بهش دادم وازش خواستم اگه کمکی خواست بازم میتونه روی من حساب کنه سوار ماشین شدم و شروع کردم به گشتن توی خیابونا دلم نمیخواست خونه برم حالا فهمیدم که باید اون شماررو بهش میدادم همه ی این اتفاقا افتاد تا من به خانم میرزایی کمک کنم (یادمه داییم همیشه بهم میگفت خدا یا زبونا ادما با بندش حرف میزنه) پس اون حرف خدا بود که اگه کمکی خواستین با من تماس بگیرید نه من حالا به جواب سوالام رسیده بودم 2 3 ساعتی گذشت و من برگشتم خونه دیگه نمیتونستم چشامو باز نگه دارم تا رسیدم روی کاناپه ولو شدم و خوابم برد. از بدن درد از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم دوبارم افتادم روی کاناپه و شروع کردم به مالیدنه چشام وقتی درست حسابی هوشیار شدم نگاهم به نوشته ای روی میز بود افتاد برش داشتم بابام نوشته بود کامی امروز نمیخواد شرکت بیای بمون و خونه استراحت کن به ساعت نگاه کردم ساعت یک بود هنوز بدنم درد میکرد اولین کاری که کردم با مریم تماس گرفتم تا حال مادرشو بپرسم گوشیشو جواب نمیداد چند بار تماس گرفتم اما جواب نمیداد حدس زدم که حتما تو بیمارستان و نمیتونه جواب بده رفتم دوش گرفتم وقتی از حمام برگشتم دیدم تلم زنگ میخوره سریع برداشتم خانم میرزایی بود :
الو سلام اقای شریف- سلام خانم میرزایی حال مادرتون چطوره؟- الان از اتاق عمل اوردنش بیرون اقای شریف من مادرمو از شما دارم- این چه حرفیه همش لطف و خواست خدا بود- راستی اقای شریف من 2 میلیون خواسته بودم ولی شما برام 3 میلیون اوردید زود من پریدم وسط حرفش بلاخره بیمارستان خرج داره من خواستم خدایی نکرده پول کم نیارید( اینجام دست از خالی بندی بر نداشتم حضرت عجل 3 میلیون داد منم که گفتم 2 میلیون) گفت ممنونم راستی اقای شریف حتما من این پول به شما بر میگردونم این چه حرفیه خانم میرزایی مگه این پول دادیم که بگیریم نه حتما باید بهتون برگردونم ( این کی بود دیگه من میگفتم نیمخوایم اون میگفت میدم این پول)
گفتم حالا وقت بسیار راستی الان مادر کجاست میشه عیادتشون کرد گفت نه فعلا تو ریکاوری و تا فردا نمیشه ملاقاتش کرد گفتم شما چی کار می کنین گفت منم میرم خونه کمی استراحت کنم تا فردا گفتم خانم میرزایی افتخار میدید شام در خدمتتون باشیم ( اول ناز کرد نه و نمیشه و نمیتونم ولی بعد قبول کرد) قرارمون شد ساعت 8 شب سر خیابونی که خونشون تو اون واقه شده. توی قسمت بعدی براتون مینویسم که خدا هیچ کار خیریرو بی پاداش نمیزاره
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
kohyar
اعضا
#
: 22 Jul 2008 06:13
قسمت پنجم
دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود خانم میرزایی البته کون خانم میرزایی اما چطور میتونستم بهش نزدیک شم (بهش میومد اینکاره باشه اینو میشد از رفتارش با کارمندای مرد فهمید) من باید هواسمو جمع میکردم چون تو شرکت بپا زیاد بود از بابام گذفته تا خان راد تو نخ کارای من بودن پس نباید کاری میکردم که خودمو خراب کنم پس باید بیرون شرکت سر صحبت و باهاش باز کنم پس نشستم یک نقشه ی توپ طراحی کردم تا بتونم به مقصودم برسم البته ناگفته نمونه که ترسم داشتم که یه موقع این کار باعث این نشه که ابروم بره و برام دردسر درست کنه از اونجا که من پسر شجاع بودم دل و زدم به دریا ( به قول شهید بهشتی ما راست قامتان جاودانه ی تاریخیم که اینجا راست قامتان استعاره از راست کیرانه) و اجرای نقشرو شروع کردم برای اجرای نقشم نیاز به یه سرس اطلاعات داشتم و اون تایم ورود خروج خانم میرزایی مسیرایی که ازش میره خونه و خیلی چیزای دیگه و تونستم با زیر نظر گذاشتنش ( که به وسیله ی سربازای گمنام امام زمان صورت گرفت) بتونم این اطلاعات و به دست بیارم دیگه وقت اجرا بود من زود تر از همیشه از شرکت زدم بیرون از اونجا که میدونستم مریم جون وقتی کارش تموم میشه یه مقدار از مسیر پیاده میره ( بیخود نبود اون هیکل رو فرم داشت) و بعد سوار ماشنی میشه و میره خونشون پس من رفتم ود محلی که سوار ماشین میشه مستقر شدم یه نیم ساعتی معطل شدم نگو اماری که به ما دادن یه نیم ساعتی توش اشتباه شده بود ( این اماراو تونسته بودم توسط ابدار چیه شرکت که یه ادم مسن شمالی بود به دست بیارم این ادم اینقدر کثیف بود که به خاطر پول امار دخترشم میداد ولی دهن قرص بود که این به دردو من میخورد که بعدها همین ادم کلی کار منو راه انداخت) دیگه خسته شده بود و داشتم میرفتم که سر کله ی خانم پیدا شد اومد و کنار خیابون ایستاد صبر کردم دیدم یه ماشین که چند تا جوون توش بودن جلو خانم ترمز کردن (البته خداییش بچه های گلی بودن میخواستن ببرن برسوننش ارواح عمشون) من دیدم هوا پس دیر بجنبم مورد رو هوا زدم زدم تو دنده یک از این سمت چهار راه حرکت مردم به مست سوژه خانم میرزاییم همین طور ذاشت راه میرفت تا اینا بیخیالش شن ( چه ساده لوحی بود این) جند متر مونده بود که بهش برسم زدم رو ترمز و شروع کردم به بوق زدن بهو برگشت و به سمت ماشین نگاه کرد اول نشناخت بعد از ماشین پیاده شدم تا من و دید انگار دنیارو بهش داده بودن تا اومد جلو گفتم چیزی شده خانم میرزایی اونم گفت هیچی اگه زحمت نیست من و تا یک جایی برسونید (منم که همش دنبال کار خیرم ) این چه حرفیه خانم بفرمایید نشست تو ماشین و منم راه افتادم از بغل ماشن اون جوونا که رد شدیم یکیشون با صدای بلند داد زد الهی کوفتت شه ( حقوقش و ما میدیم سیخش اینا میخواستن بزنن اون وقت کوفت اینا نمیشد) گفتم این جوونا مزاحمتون شده بودن(منم که پدربزرگ بودم) گفت اره خدا شمارو برام رسوند نمیدونم اگه شما نیمده بودید چی کار میکردم منم زود رشته ی کلام و ازش گرفتم و گفتم داشتم رد میشدم دیدم شمارو دیدم( این چقدر ساده بود اخ تو پشت به من بود دشاتی میرفتی من پشت شماها ایستادم بوق زدم چطور تو رو دیدم اخه؟) گفتم اخه یه خانم تنها اونم این موقع ( اخه بابای بیرحمم شرکت و ساعت 6 تعطیل میکرد) گفت همیشه این جوری نیست پسر خالم میاد دنبالم( پسرخاله این تو اطلاعات نبود یک دهنی ازت سرویس کنم حاج یحیی ههمون ابدار چیرو میگم) منم کم نیوردم گفتم پس خدا رو شکر مشکل ایاب ذهاب ندارید اونم ادامه داد اره علیرضا(پسرخالش) هر روز میاد ولی امروز کار داشت به خاطر همین من خودم داشتم میرفتم ( دیگه عملیات داشت با شکست مواجه میشد این که نامزد داره ؟) گفتم عقد کردید یا نامزدید؟ یه نگاهی به من کرد و خندید گفت نه عقد کردیم نه نامزدیم اون خودش زن داره پسر خالم چون مسیرش از این سمت میاد دنبالم و میرسونتم ( اینجاست که میگن ادم حکمت خدارو نمیفهمه اول علیرضا رو پیچوند بعد اون فرشته های ماشین سوارو فرستاد تا شرایط و فراهم کنن) کلی باهم حرف زدیم دیگه نزدیکای خونشون بودیم که گفت اگه میشه نگه دارید( بچه ستارخان بود) گفتم مگه رسیدیم گفت نه نیمخوام با این ماشین برم تو محل برام حرف درمیارن متوجهید که ( من نمیدونم کی مردم ایران میخوان از این خاله زنکیا دست بردارن) بعد از کلی تشکر ( انگار من از دست دیو دو سر نجاتش داده بودم) خداحافظی کرد منم که دشدم بهترین موقعیته گفتم ببخشید خانم میرزایی برگشت و گفت جانم گفتم این شماره ی منه اگه یه موقع کاری داشتید با من تماس بگیرید( منم گسخل شده بودم اخه به چه مناسبتی این شماررو دادم ) دستم و به سمتش دراز کردم و خواستم کارتم و بهش بده( حضرت عجل برای اینکه بهم رسمیت بده برام کارت چاپ کرده بود ) میشد تردیدو تو چشاشا دید این که بگیره یا نگیره چند لحظه ای تو حالت مونده بودیم که دستشو دراز کرد و کارت و گرفت و دوباره خداحافظی کرد اون داشن میرفت و من داشتم بهش نگاه میکردم که کمکم تو تاریکی گم شد مغزم هنگ کرده بود شاید زود شماررو داو شاید با اینکار همه چیز و خراب کرد مگه اینجا خارجه که همون دفعه ی اول شماره بدن توی این فکرا بودم که از صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم : اقای محترم یا برو یا پارک کن نشستم تو ماشین و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه( دیگه بزرگ شده بودم بهم کلید داده بودند) ماشین تو کوچه پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم بابام داره تلویزیون نگاه میکنه تا من ودید گفت خسته نباشی پسر شما خوردی یا نه گفتم نمیخورم اگه اجازه بدید برم بخوابم ( خیلی خسته بودم انگار کوه کندم) رفتم و با همون لباسا افتادم تو جام تو فکر بود م که از فرط خستگی خوابم برد. صبح با صدای بابام از خواب بیدار شدم که میگفت هی پسر بیدار شو مگه ادم با لباس بیرون میگیره میخوابه بلند شدم اولین کاری که کردم به گوشیمو برداشتم ببینم کسی زنگ زده .نه خبری نبود رفتم حموم زیر دوش همش داشتم به کار دیشبم فگر میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی اینه ایستادم و شروع کردم با خودم صحبت کردن: چیزی نشده که ناراحتی نهایتش اینه که طرف بهت نمیده دیگه اسمون که به زمین نمیاد- اخه میترسم به بابم حرفی بزنه حال حوصله دعوا ندارم روز اول گفت که با کارمندای اینجا کاری نداشته باش- تو کاری نداشتی که فقط خواستی کمک کنی اصلا فراموشش کن- با یان صجبتا به خودم ارامش دادم رفتم و در محضر حضرت عجل صبحانرو میل کردیم و به همراه ایشون ره سپار محل کار شدیم( البته بنده به شغل شریف رانندگی اقا هم منصوب شده بودم چون اعصاب رانندگی رو نداشت وقتیم من نبودم با اژانس این ور اونور میرفت) رسیدیم به شرکت و من رفتم تو اتاقم و خودمو به کار مشغول کردم تا یه موقع با خانم میرزایی برخورد نکنم ( اما خانم میرزایی اون روز اصلا نیمده بود و من الکی خودمو تو اتاق زندانی کردم) ساعت کاری تموم شد و من و پدر راهی خونه شدیم تو مسیر چند بار تلم زنگ خورد ولی جواب ندادم تا رسیدیم خونه دیدم باز تلفنم زنگ میخوره خدا این شماره مال کیه ( اصلا یاد خانم میرزایی نبودم) الو بفرمایید اقای شریف؟- خودم هستم -بفرمایی-د به جا نیوردید- نه متاسفانه -میرزایی هستم ( باورم نمیشد با اون واکنش زنگ بزنه) چطورید خانم میرزایی خوبم مرسی اقای شریف یادتونو گفتید که اگه لازم باشه کمکم میکنی گفتم یادمه حلا مگه اتفاقی افتاده گفت من مادرم نیاز به عمل جراحی داره امروزم به خاطر همین نیمدم اگه میشه دیدم داره من من میکنه گفتم نیاز مالی دارید خانم میرزایی گفت اره گفتم چقدر گفت 2 میلیون تومان گفتم باشه من تا چند دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم همین شمارتونه بله اقای شریف همینه ببخشید به خدا نمیخواستم مزاحتون بشم گفتم این چه حرفیه منتظر باش قطع کردم(میدونستم همیشه حظرت عجل پول تو خونه نگه میداره ) رفتم پایین و گفتم بابا 2 میلیون پول میخواام خندید و گفت انگاز دوهزار تومن میخواد دیدم داره مسخره میکنه گفتم همین الان دو میلیون میخوام گفت برایذ چی گفتم پای مرگ و زندگیه برای نیازمند میخوام ( بابام با تمام بدیاش این حسن داشت که به نیازمند کمک میکردم) بدون اینکه دیگه ادامه بده رفت بالا و از توی گاو صندوق اتاقش 3 میلیون تومن تراول اورد و داد دست من شمردم دیدم 3 میلیونه( اخه خودش میگفت پول از تو جوبم پیدا میکنی بشمر) گفتم 1 میلیونش زیاده گفت برو کم جرف یزن لازم میشه رفتم تو حیاط وبهش زنگ زدم و خبرو دادم باورش نمیشد و ادرس و گرفتم که ببرم تحویلش بدم اول که میگفت فردا ولی من مجابش کردم همون شب بروسنم حرکت کردم به سمت خونشون( باورم نیمشد تمام این اتفاقا با این سرعت رخ بده ) بعد از نیم ساعت رسیدم در خونشون جالب اینجا بود که خیابونو خلوت بود و من به راحتی تونستم به اونجا برسم انگار همه چیز باید کنار هم قرار بگیره تا مادر خانم میرزایی عمل شه وقتی رسیدم با همراهش تماس گرفتم و بهش اطلاع دام بعد از چند دقیقه اومد پایین از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش دیدم سرش پایینه بهم سلام کرد و گفت اقای شریف ازتون ممنونم به خدا شرمندم روم نمیشه تو چشاتون نگاه کنم بغض توی صداش داشت ازارم میداد اخه این پول چیه که اون به خاطر نداشتنش اینقدر بااید اذیت بشه گفتم خان میرزایی من خودم ازتون خواستم که اگه کمکی خواستین روی من حساب کنید مشکل شما مشکل مام هست مادر شما ماد رمنه من خودم مادرمو از دست دادم و از مهر مادری محروم شدم و از ارزش مادر مطلعم پاکت بهش دادم وازش خواستم اگه کمکی خواست بازم میتونه روی من حساب کنه سوار ماشین شدم و شروع کردم به گشتن توی خیابونا دلم نمیخواست خونه برم حالا فهمیدم که باید اون شماررو بهش میدادم همه ی این اتفاقا افتاد تا من به خانم میرزایی کمک کنم (یادمه داییم همیشه بهم میگفت خدا یا زبونا ادما با بندش حرف میزنه) پس اون حرف خدا بود که اگه کمکی خواستین با من تماس بگیرید نه من حالا به جواب سوالام رسیده بودم 2 3 ساعتی گذشت و من برگشتم خونه دیگه نمیتونستم چشامو باز نگه دارم تا رسیدم روی کاناپه ولو شدم و خوابم برد. از بدن درد از خواب بیدار شدم هنوز گیج بودم بلند شدم دیدم نمیتونم راه برم دوبارم افتادم روی کاناپه و شروع کردم به مالیدنه چشام وقتی درست حسابی هوشیار شدم نگاهم به نوشته ای روی میز بود افتاد برش داشتم بابام نوشته بود کامی امروز نمیخواد شرکت بیای بمون و خونه استراحت کن به ساعت نگاه کردم ساعت یک بود هنوز بدنم درد میکرد اولین کاری که کردم با مریم تماس گرفتم تا حال مادرشو بپرسم گوشیشو جواب نمیداد چند بار تماس گرفتم اما جواب نمیداد حدس زدم که حتما تو بیمارستان و نمیتونه جواب بده رفتم دوش گرفتم وقتی از حمام برگشتم دیدم تلم زنگ میخوره سریع برداشتم خانم میرزایی بود :
الو سلام اقای شریف- سلام خانم میرزایی حال مادرتون چطوره؟- الان از اتاق عمل اوردنش بیرون اقای شریف من مادرمو از شما دارم- این چه حرفیه همش لطف و خواست خدا بود- راستی اقای شریف من 2 میلیون خواسته بودم ولی شما برام 3 میلیون اوردید زود من پریدم وسط حرفش بلاخره بیمارستان خرج داره من خواستم خدایی نکرده پول کم نیارید( اینجام دست از خالی بندی بر نداشتم حضرت عجل 3 میلیون داد منم که گفتم 2 میلیون) گفت ممنونم راستی اقای شریف حتما من این پول به شما بر میگردونم این چه حرفیه خانم میرزایی مگه این پول دادیم که بگیریم نه حتما باید بهتون برگردونم ( این کی بود دیگه من میگفتم نیمخوایم اون میگفت میدم این پول)
گفتم حالا وقت بسیار راستی الان مادر کجاست میشه عیادتشون کرد گفت نه فعلا تو ریکاوری و تا فردا نمیشه ملاقاتش کرد گفتم شما چی کار می کنین گفت منم میرم خونه کمی استراحت کنم تا فردا گفتم خانم میرزایی افتخار میدید شام در خدمتتون باشیم ( اول ناز کرد نه و نمیشه و نمیتونم ولی بعد قبول کرد) قرارمون شد ساعت 8 شب سر خیابونی که خونشون تو اون واقه شده. توی قسمت بعدی براتون مینویسم که خدا هیچ کار خیریرو بی پاداش نمیزاره
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB