صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
بدون مقدمه
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
نویسنده
پیام
blackberry
اعضا
#
: 19 Jul 2008 01:11
مرسی ....باید باحال باشه
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
doos_darei
اعضا
#
: 19 Jul 2008 02:56
هنوز نخوندم
اما همین خودش یه زحمته که داستان مینویسی
<.....DooS-DarEi......>
kohyar
اعضا
#
: 19 Jul 2008 03:17
قسمت سوم
دیگه داشت
دیگه داشت حوصلم سر میرفت. که خانم تشریف اوردند چه لباسیم تنشون کرده بودند یه شلوارک سفید و یه تاپ کرم یه نگاه خریداری بهش انداختم دیدم بعد چیزی نیست (البته اینجا مصداق از دور دل و میبره از جلو ذهلرو ) اومد سمت من و گفت کامی چطور شدم گفتم مگه قرار
بود طوری بشه خندیدو گفت بی احساس چی میخوری یه سری تکون دادم ( همیشه عادت داشتم وقتی ازم راجب خوراکی سوال میکنند یه سری تکون بدم) اونم رفت و با دوتا گیلاس ویسکی بر گشت یکیشو داد به من و بعد رفت روبه روی من نشست و بعد از اینکه گیلاسامونو به هم زدیم گیلاسو رفت بالا من خیره شده بودم به گلوش و اون متوجه این قضیه شده بود و همین جوری دشات کشش میداد منم گیلاسم برداشتم و نوش کردم ولی اون بیخیال نمیشد هی میرفت و گیلاسشو پر میکرد (من نیمخوردم چون از مست بودن خوشم نمیاد قدری نوش میکردم که گرمم کنه) اینقد رخورده بود که تو حال خودش نبود از رو مبل بلند شد و اوم سمت من و با حالت مست گفت اجازه میدی من اینجا بشینیم منم با چشمام بهش اشاره کردم که میتونه بشینه ( از این رو که سرم گرم بود گذر دقایق حس نمیکردم و اینکه هنوز خاله نیمده) اون نشست و سرش گذاشت رو سینم و شروع کرد به بازگویی خاطرات گذشته- بچگیامون تا اینکه رسید به دورانی که من تو ایران نبودم از اشناییش با ارش ( شوهرش سابقش تو کار نمایشگاه ماشین بود از اون بچه کونیای تیر البته من نمیشناختمش اینارو برام تعریف کرده بودن) همین جوری گفت تا رسید به جاهای قشنگ ماجرا اینکه ارش یه ادم وحشیی بوده توی سکس پانی رو کتک میزده بهش فحاشی میکرده و توی سکس به اون اسیب میزده (همین طوری که داشت تعریف میکرد اشک میریخت) سرش و اوردم بالا و تو چشماش خیره شدم دلم به حالش سوخت
تو این حالت بودیم که یهو وصورتش و اورد جلو و لبم و بوسید من نا خوداگاه برگشتم به ساعتی که به دیوار بود نگاه کردم ساعت 3 بود گفتم پانی خاله اینا چرا نیمدن؟ گفت کجا گفتم حونه گفت چرا حتما رفتن تا حالا خوابیدن من فکر کردم این چون مست داره چرت میگه گفت کامی جون میدونی چیه اینجا خونه ی منه من تنها زندگی میکنم (دیگه اگه شک داشتم مطمئن شدم که پانی قصد داره تا باهم سکس داشته باشیم ) گفتم خوبه بقیشو تعریف کن جالبه ندیدو گفت بیا بریم بقیشو تو اتاق برات تعریف کنم منم گفتم ای به چشم (ای کاش نمیرفتم ) دیدم رو پاش نیست منم کمکش کردم که بتونه راه بره با هم رفتیم به سمت اتاق خواب در و باز کردم خواستم چراق روشن کنم نذاشت گفت میخوام تو تاریکی حرف بزنم روم نمیشه حرف بزنم ( تو دلم گفتم عجب تو از جر خوردن زیر کیر ارش گفتی خجالت نکشیدی حالا مگه میخوای چی بگی که خجالت میکشی)رفتیم داخل (یه اتاق نسبتا بزرگی بود یه تخت دو نفره یه میز که روش با لب تاب یه چراغ خواب فانتزی همه ی وسایل اتاق بود) دولا شدم که بخوابونمش رو تخت که یهو من و کشید ومن افتادم روش ( دیدم دیگه تعارف جایز نیست اخه تعارف زیادیم بی ادبیه) خودمو قشنگ کشیدم روش و گفتم باید انگار خاطرات اون دوران و زنده کنیم خنده شیطانی کرد(پانی یه دختر خوش هیکلی بود قدش 169 وزنشو نمیدونم قیافه ان چنانی هم نداتشت ولی با مزه بود) و گفت بده میخوام یه هدیه خوب به پسر خاله ی شیطونم بدم ( چه هدیه ای ارواح عمش) دیگه امونش ندادم و با گذاشتن لبم روی لبش نذاشتم به حرف زدنش ادامه بده ( چون میخواست باز کس و شعر بگه ) لبش یه طمع خوبی پیدا کرده بود به خاطر تاثیر الکل بود دیگه لبامون بهم گره خورده بود از روش بلند شدم و خاستم تاپش و در بیارم به خاطر همین نشست تا بتونم راحت این کار و بکنم تاپ دراوردم سوتین نبسته بود (بچه خواسته بود تو زمان صرفه جویی کنه ) معطل نکردم شروع کردم مالین سینه هاش ( نکته ی اموزشی:مالییدن سینه باعث میشه که اونا سفت شن و توکشون بزرگتر میشه که لیسیدن و مکیدنش راحتره ) دهمین طوری که دشاتم با سینه هاش بازی میکردم شروع کردم به لیسیدنه گردنش معلوم بود داره لذت میبره ( از صدای ناله ای که راه انداخته بود میشد اینو متوجه شد) خودمم داشتم لذت میبردم اما نه به اندازه ی اون دیگه اون سینه های ناز اماده خوردن بود و من شروع کردن به میکدنه سینه هاش همین طوری ک داشتم سینه ی راستشو میخوردم با دستم با سینه ی چپش بازی میکردم(اخه میخواستم گرم بمونه یه موقع بیات نشه) همین طوری که داشتم سینه هارو میمکیدم گفت کا کا کامی انگاری داری جونمو از تو سینم میکشی بیرون دیگه په به هن هن افتاده بود من دیگه کیرم بد جور راست کرده بود داشت شلوارو جر میداد ( اخه من از بچگی عادت نداشتم شرط بپوشم به خاطر همین اونم زورش به شلوار رسونده بود) زود پیراهن و شلوارو درووردم(اونجا خیلی ثواب کردم کیرم خیلی دعا کرد) رو کردم بهشو گفتم پانی خانم نوبت شماست لب شمارو میبوسه (مترادف با دست شمارو میبوسه یه جیغ کشیدو زود بلند شد گفت همش مال خودمه صبر کن بلند شد از رو تخت وشلوارکو شرتشو یه جا دراورد و اومد جلوی من رو ی پانشست و شروع کرد به بوسه زدن به کیرم بعد از چند بار بوسیدن (بنده خدا دلش واسه کیر ما تنگ شده بود نه واسه ما) مک کم کیرم گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن به دست چپشم داشت با کسش ور میرفت چفتمون تو فضا بودیم ( ارش کونی از دختر خاله ی ما یه جنده ساخته بود انگار هزارتا کیر و تا به حال ساک زده بود خیلی حرفه ای بود) دیگه دشات ابم میومد و من نمیخواستم ارضا بشم زود کیرمو از دهنش کشیدم بیرون یهو داد زد سرم چیکار میکنی من تازه داشتم حال میکردم گفتم پانی لوس نشو بلندش کردم خوابوندمش لب تخت و خودمم زانو زدم جلوش پاهاش هودش رو هوا نگه داشت منم بی معطلی رفتم وسط پاش ( تو اون تاریکی تصویر واضحی از کسش نمیدیدم) شروع کردم به لیسیدن کسش با زبونم مدام به که ملیتیکوس کسش ضربه وارد میکرد(مثل ویبراتور) صدای جیغاش فکر کنم تا خونه ی همسایه میرفت بعد از چند دقیقه شروع کرد به لیرزیدن به سلامتی خانم ارضا شدن یکی دو باره دیگم این اتفاق میمون صورت گرفت خوب دیگه دیگه نوبت پسرخاله بود کس پانی خانم اماده من باید این کس ناز فتح میکردم (پانی دختر نسبتا با ادبی بود درخواست نمیکرد که بکن جرم بده از این حرفا ) کیرمو در دهانه ی کس خانم قرار دادم و خواستم یواش بکنم توش که اذیت نشه منتا خواتسم بجنبم انگار کیرم سوار سر سره شده باشه به راحتی سر خورد تو کسپانی( اشکال از کیر من نبود اشکال از کس خانم بوده بعدا کاشف به عمل اومد که افا ارش با 28 سانت کیر کس دختر خاله ی مارو پاره میکرده به خاطر همین کسش گشاد شده بوده و نیاز به جراحی داشته بنده هم به گلابی زده بودم ) هر چی تلمبه میزدم هیچ لذتی نمیبردم اون بنده خدام الکی اخ اوخ میکرد معلوم بود هیچی حس نمیکنه من دیگه اعرق از 99 لام درومده بود مجبور شدم پوزیشنای مختلف تست کنم ولی فایده ای نداشت (میخواستم برش گردونم از کون بکنمش دلم به حالش سوخت دیدم ناراحت میشه و خجالت میکشه به خاطر این حالتش) تو پوزیشنی که من روش خوابیدم وتلمبه میزدم به اتفاقایی افتاد و منم تمام ابمو رتوش خالی مردم (این کس اینقدر گشا بود که وقتی من تلمبه میزدم انعکاس صداشم میشنیدم ) دیگه حالم داشت از هر چی سکس به هم میخورد انگار جای اون منو گاییده بودن از زور خستگی داشتم بیهوش میشدم فقط برای اینکه حسن ختام خوبی داشته باشه کشیدمش تو بغلمو یه بوس کوچولو کردمش وبع از چند دقیقه خوابم برد نمیدونم چند ساعت خواب بودم ام با صدای پانی از خواب بیدار شدم که هی صدا میزد کامی جان پاشو عزیزم نهار بخوریم.
در ادامه ی داستان براتون مینویسم که.....................................................
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
kohyar
اعضا
#
: 19 Jul 2008 03:19 | ویرایش بوسیله: kohyar
از بلک بری گل و دوس عزیز ممنونم که به تایپیک خودتون تشریف اوردید از اینکه وقت میزارید داستان منو میخونید خوشحالم و امیدوارم با انتقادات و پیشنهاداتتون کمک کنید که بتونم داستان خوبیرو به رشته ی تحریر درارم
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
doos_darei
اعضا
#
: 19 Jul 2008 03:40
بابا تو دیگه خیلی آپ تو دیتی
<.....DooS-DarEi......>
amir_yazd
اعضا
#
: 20 Jul 2008 03:33
kohyar
مرسی
قشنگ بود...
ادامه بده...
♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
ostad_touraj
اعضا
#
: 20 Jul 2008 19:38
دروازه غار بوده پس
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
doos_darei
اعضا
#
: 21 Jul 2008 02:58
حالا کجا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
<.....DooS-DarEi......>
arezouye_morde
اعضا
#
: 21 Jul 2008 03:06
تبریک به خاطر تاپیک
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
kohyar
اعضا
#
: 21 Jul 2008 03:45
قسمت چهارم
تمام بدنم درد میکرد دلم نمیخواست بیدار شم ولی از خرفش جا خوردم وسیخ سر جام نشستم نهار ؟ مگه ساعت چنده حتما اشتباه شنیدم ( اخه قرار بود از امروز برم شرکت) تو اتاق ساعت وجود نداشت بلند شدم ودنبال لباسام گشتم هر کدومش یه سمتی بود فقط شلوارمو پام کردم و از اتاق اومدم بیرون همه ی بدنم درد میکرد انگار دیشب من و تا صبح کتک زدن تو این اوضاع بودک که صدام زد پا میشی یا بیام بلندت کنم رفتم جلوتر داشت میز قرارو میچید تا چشش افتاد به من زد زیر خنده اقا رو انگار از جنگ برگشته ( اون کاری که دیشب من کردم مثل عملیات شهادت طلبانه بود) و ادامه داد برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد و با دست حمام و به من نشون داد-پیشنهاد بدی نبود رفتم سمت حمام جلوی در ایستادم و شلوارمو دراوردم و وارد حمام شدم (حمامش نسبتا کوچیک بود ولی وان بزرگی داشت به قول یارو گفتنی دو نفره بود) وان پر از اب کردم مواد شویند رو روی یه سکو گذاشته بود از میان شامپوهای مختلفی که اونجا بود شامپو بدن و پیدا کردم و کمی از اونو توی وان ریختم دیگه وان پر از کف بود رفتم داخلش کمک کم داشت بدنم از خشکی در میومد بعد از چند دقیقه دیدم داره درو حمومو میکوبه کامران بیا دیگه نهار یخ کرد تازه داشتم حال میومدم زود خودمو شستم و اومدم بیرون دیدم یه حوله کلاهی نو زوی صندلیه میدونستم برای من گذاشته زود تنم کردم رفتم سمت میز نهار چانی ایستاده بود و به شوخی برگشت گفت ارباب بفرمایید نشستم شروع کردیم به خوردن غذا(البته من که تو بیگاری دیشب همه ی انرژیمو گذاشته بودم داشتم میزو رو هم میخوردم) نهار که تموم شد کمکش کردم تا ظرفارو بشوره در حین شستن ظرفها از کار و زندگیش برام تعریف کرد واقعا دلم به حالش سوخت یه همچین ادمی باید اسیر دست ارش بشه دیگه وقت رفتن بود ( جون اگه به تاریکی میرسید به درجه ی رفیع جانبازی میرسیدم) خواستم بیام که بهش گفتم پانی برام اژانس بگیر برم که خانم گیر داد میروسنمت ( البته گوش مفت پیدا کرده بود میخواست حرف بزنه) رفتیم پایین همین جوری که داشتیم میرفتیم سمت ماشینش یهو منو دلشوره گرفت تا رسیدیم به ماشین تا درو باز کرد از ثدای موبایل فهمیدم که دلشورم از چی بود اره بابام بود اصلا یادش نبودم پانی برگشت گفت جواب نمیدی منم گفتم اصلا حوصلشو ندارم(البته کونشو نداشتم جواب بدم) از بس زنگ زده بود گوشی هنگ کرده بود تو کل مسیر کلی حرف زد ولی من هیچ کدومشو نفهمیدم چون تو این فکر بودم چه جاخانی کنم توی ندوین خالی بندی بودم که یهو دیدم داره میزنه بهم و میگه: کامی کجایی رسیدیم نمیخوای پیاده شی وای یا خدا رسیده بودیم میتونستم حدس بزنم چه حالی داره پیاده شدم و بعد از روبوسی خداحافظی اون رفت و من موندم اونی که تو اون خونه منتظر منه با ترس لرز رفتم ور زنگو زدم خبری نشد دوباره زنگ زدم باز خبری نشد من فکر کردم که خونه نیست تا اومدم برگردم برم (هنوز فرصتی پیش نیمده بود من کلید خونرو بگیرم)
در باز شد با ترس و لرز وارد خونه شدم میدونستم یه پذیرایی مفصل در انتطارمه دلم میخواست این فاصله ( از در ورودی تا ساختمان اصلی) تموم نشه اما تمو شد من جلوب در بود در و یواش باز کردم و وارد شدم همه حا تاریک بود نگهان چراغا روشن شد وای دیگه گرخیده بودم شروع کرد به دست زدن داشت این صدا دیوونم میکرد به پسر گلم دیشب منزل پانی خانم خوش گذشت
اخه بابا . خفه شو حرف نزن حرف نزن مرتیکه دیشب اون همه مهمون به خاطر تو امده بود اقای راد و خانوادش به خاطر تو اومده بودن اون وقت ول میکنی میری؟ بعدیشم هرچی بهت زنگ میزنم جواب نمیدی اینقدر گنده شدی که لابد باید وقت قبلی بگیرم.
میدونی بابا اخه پانی حالش بعد بود دیشب کارش به دکترو امپولو از این جرفا کشید شمام که تماس گرفتی من گوشیمو توی ماشین جا گذاشتم( تنها قسمت راست ماجرا) وگرنه من شعورم میرسه که نباید مراسمی که به خاطر من ترک کنم. یه نگاه عاقل اندر صفی بهم انداخت و گفت میدونم اره حال پایینش بد بود جنابعالیم زحمت کشیدی بهش امپول زدی تا حالش جا بیاد ( کلا ادم بد دهنیه) الان حالش چطوره خوبه دکتر بهش امیدی هستت؟ برو بچه تو هنوز مونده بتونی من و سیاه کنی. الانم برو وسایلتو جمع کن وتشریف مزخرفتو بردار ببر همونجا که ازش اومدی دیگه حرفی نمونده بود بزنم اروم عین بجه های خوب رفتم بالا تو اتاقم( اومدیم ثواب کنیم رضای خدا کباب شدیم) تنها راهی که مونده بود از این اوضاع نجات پیدا کنم این بود که خودمو لوس کنم صبر کردم تا یک ساعتی گذشت بعد ساکمو بستم و با سر و صدا از پله ها اومدم پایین ( البته اگه جواب نمیداد تا دسته خورده بودم) پله ها تموم شده بود و از بابایی خبری نبود (حالا اون یه چیزی گفت من باید اقایی کنم به رو خودم نیارم) دیگه دم در بودم که دیدم صدام زد به به اقا مرد شده به تیجیره قباش بر خورد و راه از پله ها اومد پایین کجا شازده تشریف میبرید منم برا اینکه کم نیارم گفتم مگه نگفتی برو یه نگاه بهم کردو خندید ارواح عمت توام داشتی میرفتی؟ بیا اینحا پدر سوخته اخه چرا من و ناراحت میکنی تو همه ی زندگی منی ( خطر از بیخ کونم گذشته بود)
اون شب به خیر خوشی تموم شد و فرداش منو حضرت عجل رهسپار شرکت شدیم در اونجا طی یک جلسه ی مفصل تمام کارهایی که باید بکنم و اون کارهایی که باید نکنمو یاداوری کرد مهمترین کاری که نباید میکردم این بود که برای کارمندای خانم اونجا کیر تیز نکنم(البته حق داشت اگه قرار بود کسیم این کارو بکنه خودش بود چون حقوق اونارو اون میداد) منم که بچه حر گوش کن گفتم چشم البته میشد حدس زد که باور نمیکنه. قرار شد من همراه با ساقی توی یه اتاق کار کنیم و اون تو کارا کمک کنه البته هدف اصلیش این بود که من و اون به هم نزدیک شیم.
یک ماهی گذشت و من تو شرکت جا افتادم خیابونارو کم و بیش یاد گرفتم سر از حساب کتابا درا وردم ( تو این مدت هم کیرم داشت دوران نغاهتشو میگذروند پس از اون اسیب دیدگی بعید بود دیگه به میادین برگرده) توی محیط شرکت اکثر کارمند زن بودن (البته نمیشه گفت عمدا اینجوریه خیلی اتفاقی این مسئله رخ داده
) من بیشتر وقتمو توی شرکت میگذروندم پس فرصتی نداشتم که به گشت و گذار بپردازم و با کسی اشنا شم پس تصمیم گرفتم ده فرمانو بشکنم و یه ناخنک کوچیکی بزنم( مثل اینه که تو باغ میوه ای ولی میوه نخوری البته شاید بعضی میوه ها کار دست ادم بده مثل اونی که دست ادم داد ) دنبال این بودم ببینم با کی میشه راحتتر ارتباط برقرار کرد البته باید حواسمم جمع میکردم که یه موقع حضرت عجل یا سر کار خان راد سر در نیارن
تو تمام اون باغ هلو یه نفر خیلی نظر من و به خودش جلب کرد اون کسی نبود جر خان میرزایی به دو دلیل: 1 به خاطر اینکه از اون ادما بود که زود صمیمی میشد 2 به خاطر کون خوش فرمی که داشت حال مرحله ی سخت قضیه این بود که چطور باهاش پل بزنم اول ررفتم سراغ فرم استخدامش *اسمش مریم بود 27 ساله مجرد *(دختری بود با چهره ی معمولی ولی خوش ارایش هیکلیشم تو پر و قدشم متوسط )
تو قسمت بعدی براتون از فتح کون مریم جون تو عملیات سیخ دو تعریف میکنم .
ادامه دارد
زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB