صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / بدون مقدمه
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . >>
نویسنده پیام
# : 17 Jul 2008 03:33


می نویسم بی مقدمه می نویسم از زندگی می نویسم بی مقدمه می نویسم
خوب یادمه 6 سال پیش تیرماه سال 82 بود کامران شریف تک پسر خانواده شریف پاشو به این اب و خاک گذاشت دلم واسه ایران واسه بابام واسه خیلی چیزا تنگ شده بود( اخه وقتی 16 سالم بود واسه ادامه تحصیل فرستادنم ایتالیا. منم اونجا هم درس میخوندم هم عطر و اتر میکردم به واسطه ی پولایی که حضرت عجل برام میفرستات ( منظور بابامه) سختی نمیکشیدم واونجا انواع اقسام حال حولارو میکردم البته هینم فزاموش نشه گاهی گداری درسم میخوندم که همین گاه گدار باعث شد که من بتونم مدرک مهندسی معماریمو بگیرم. دیگه وقتش شده بود برگردم اما دو دل بودم توی این کشور دل بستگی زیاد داشتم مخصوصا دست دخترای اینتر نشنال ولی دیگه باید ساک و میبستمو میزدم به چاک وگرنه اونا مینداختنم بیرون.)داشتم از پله های هواپیما میومدم پایین پر از سوال بودم پله ی اول: برا چی از یه مملکت ازاد اومدم اینجا؟
پله ی دوم: بابام برا چی اسرار میکرد بیام؟ و همین طور هر پله رو با یه سوال رد میکردم تا اینکه پام رسید رو زمین اره دیگه باید باور کنم تو ایرانم حرکت کردم به داخل سالن باورم نمیشد همون جوری بود که داشتم میرفتم همون عکسا همون تیپ ادما البته حق کشیم نکنیم یه خورده تغییر کرده بود گیتاش عوض شده بود از این انتظار که باید میکشیدم داشتم دیوونه میشدم نگاه کردن به عقربه های ساعت بیشتر عصبیم میکرد نوبت به من رسید مامور گیشه با یه لحن بد پاسپورت لطفا. من یهو جا خوردم وقتی که مهر زد احساس سبکی ککردم زودتر میخوئاستم ساکامو بگیرمو برم ساکامو تحویل گرفتم و وارد سالن ویتینگ شدم تو اون ادمهایی که هر کدومشون منتظر کسی بودن دنبال یه چهره ی اشنا بودم دیدمش اره خود حضرت عجل اما اونا کی بودن باهاش؟ یه خانم جوان و زیبا و یه اقای مسن دیگه من از سالن ویتینگ هم خارج شده بودم بابام اومد جلو و بغلم کرد انگار صد سال بود ندیده بودمش یاد پچگیام کرده بودم اشک تو چشام جمع شده بود البته اینم بگ که هر شش ماه یک بار همو میدیدم اون به من سر میزد اصلا متوجه اون دو نفری که همراش بودن نبودم بعد از چند دقیقه که حالتمون عادی شده پدرم اونارو معرفی کرد :پسرم معرفی میکنم اقای راد شریک تحاری و دوست عزیزم و ساقی خانم دخترشون (چه دختری) همونجا شیطون رفت تو جلدم اما نمیدونستم که قرار همین ادم زندگیمو به هم بریزه دیگه من نه صدایی میشنیدم نه چیزی میدیدم همش تو نخ ساقی خانم بودم توی اون لحظات به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که چرا اینا اومدن استقبال اونارئ روسندیمو حرکت کردیم به سمت خونه تو مسیر از هر دری صحبت کردیم تا رسیدیم خونه (البته یام نره اینو بگم که وقتی دو سالم بود مادرمو از دست دادم) به خاطر همین از این خونه خاطره خوبی نداشتم ولی دیگه مجبور بودم. وقتی رسیدیم خونه بابام بهم گفت کامی(بابام هم مثل خیلیا کون گشاد هیچ وقت نمیگه کامران همیشه میگه کامی) فردا بیا شرکت میخوایم با هم مفصل صحبت کنیم من یهو هنگ کردم این دیگه کیه نذاشت ما عرقمون خوش شه هنوز نرسیده میخواد پولایی که خرج ما کردرو حساب بکشه(شاید بگید؟ از کجا میدونی اخه بچه که بودیم پول که خرجم میکرد بعدش میومد مفصل بالا منبر میرفت گاهی وقتا میگم چرا تاجر شد اخوند میشد بهتر بود) منم رفتم تو اتاقی که چند سال بود ندیده بودمش البته عوض شده بود حضرت عجل به خونه رسیده بود این اتاقم با سلیقه ی من تغییر داده بود خوشم اومد رنگ تیره به اطاق عمق داده بود ونسقف کاذبی که ارک بندی شده بود با اون نورای قشنگ و ..... این اطاق اماده این شده بود که من تبدیلش کنم مهدیه تهران ( همون مکان) رفتم دوش گرفتم بعدشم گرفتم خوابیدم. چون اساسا من ادم سحر خیزی بودم صبح ساعت 12 با صدای وحشتناک تلفن از خواب بیدا شدم کور کورمال دنبال این تلفن گشتم تا دستم خورد بهش جواب دادم : بلو بفرمایید اه اه حضرت عجل بود که داش داد میزد: مرتیکه هنوز خوابی مگه قرار نبود بیای اینجا منم که گریخیده بودم (شوکه+ترس=گرخیدن)
کفتم من الان میام چیزه بابا راستی دفترتون هنوز همون جاست که دیدم هیچ صدایی نمیاد قطه کرده بود بلند شدم دیدم یه نامه زده به در و ادرس دفتر جدیدشونو نوشته به علاوه اینکه یه ماشین جلو دره سویچشم بغل موبایلی که برات گذاشتم زود یه دوش گرفتم صبحانه نخورده زدم زدم بیرون(البته دیگه نهار بود) میدونستم الانم دیر برسم کونمو پاره میکنه اما یه چیز یادش رفته من خیابونارو بلد نیسم رفتم سرخیابون یه دربست گرفتم طرف مارو برد اونجا از این داش مشتیم بود که یه جمله میگن شیشتاش چاکرم مخلصمه رسیدیم گفتم اقا چقدر تقدیم کنم بعد از کلی تعارف گفت ده هزار تومان دست کردم تو جیبم دیدم اوا پول نیست حواسم نبود که پول ندارم زنگ زدم حضرت عجل یکیو فرساد پول اورد دادیم به یارو رفتیم بالا تا وارد شدم انگار وارد بهشت شدم چه حوریایی دلم میخواست همونجا یکیشون بزنم زمین همین جوری مشغول انالیز کردن اوضاع بودم که یهو بابم صدام زد هی اگه چشم چرونیت تموم شده بیا تو (من با بابم راحت بودم چون خودشم ختم تمام اقاها بود از وقتی که مادرم مرد دنبال یکی بود جاشو پر کنه 22 سال گشت صد نفرو گایید اما اون اصل کاریرو پیدا نکرد الهی بگردم بابام پاسوز من شد ) تا نشستم رفت بالا منبر ببین پسر فرسادمت درس بخونی واسه خودت کسی بشی خبرشو دارم اونجا چه کثافت کاریایی میکردی اگه دیدی باهات کاری نداشتم واسه این بود که درستو میخوندی حالا دیگه مهندس شد دیگه دوران عیاشیو مفت خوری تموم شده باید بچسبی به کار تشکیل زندگی بدی بعد از من باید این زندگی بگردونی (وقتی جدی حرف میز همیشه چشاشا سرخ میشد معلومه که اگه یکلمه حرف برنی خارتو میگاد منم دیدم هوا پسه فقط تایید میکردم) میدونستم داره مقدمه چینی میکنه تا یه چیزی بگه(من از مقدمه چینی بدم میاد) دستشو گرفت سمت من و با صدای بلند گفتا یه پیشنهاد برات دارم و تو در مقابل اون دو تا راه داری 1)قبول کنی در این صورت خوشبخت میشی 2) قبول نکنی که در این صورت دیگه پسر من نیستی حالا اون پینهاد چیه در قسمت بعدی داستان براتون تعریف میکنم. ادامه دارد

زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
# : 17 Jul 2008 04:03


kohyar
جالب بود
ولی واسه آدمی که تازه از خارجه اومده اون چشم چرونیا یه کم غیره عادیه
ادامه بده


و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 17 Jul 2008 04:19


kohyar
مرسی جالب بود
خوب مینویسی
ادامه بده...

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 17 Jul 2008 10:07


kohyar عزيز

اين بچه ذاتاً چشم پاكه اونجا هم بود( به گفته خودش سرش به درسو مشق بود).

بنگار كه خوب مي نگاري

# : 17 Jul 2008 11:15


آفرین بر تو

و بابات که اینقدر موقعیت طلبه

سریع میخواد بگایدت

هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
# : 17 Jul 2008 14:48


kohyar

ای ول داری ... ادامه بده رفیق

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 18 Jul 2008 03:58


قسمت دوم
من که مغزم هنگ کرده بود هم خایه هام گفتم هر چی شما بگی من امادم هر چی شما بگید گوش کنم ( اینم از تبعات هنگ مغزی من بود که ندونسته قبول کردم) اومد سمتم و دستاش و گذاشت رو شونم و با یه لبخندی که از رضایت بود گفت باریکلا پسر که حرف گوش کنی ببین بابا اقای راد که دیشب دیدیش شریک جدیدمه ادم خوبیه و از لحاظ مالی هم توپ داغونش نمیکنه اون دو تا دختر داره یکیش ساقی خانمه که 23 سالشه دومیشم ساغر که 18 سالشه پسر هم نداره من که داشتم چای میخوردم همین جوری سر تکون میدادم( مثل بز اخوش) ببین پسرم من و اقای راد تصمیم گرفتیم که تو و ساقی با هم ازدواج کنید. یهو چایی پرید تو گلوم(اه اه اه ) چی شد من تازه فهمیدم خارم قراره چی جوری گاییده شه زود خودم و جمع کردم گفتم پدر من عزیز من قربونت برم اخه من برا تشکیل زندگی امادگی ندارم نذاشت حرفم توم شه زود پرید تو حرفم
(پا پرهنه میدویید وسط حرف این عادتش بود) ببین تو نمیفهمی نامزد میکنید بعد هر وقت امادگی پیدا کردی برید سر خونه زندگیتون من سخت تو فکر رفته بودم ( داشتم به خدا التماس میکردم یه جوری نجاتم بده: خدا جون قربونت برم اگه نجاتم بدی دیگه مشروب نمیخورم دیگه دروغ نمیگم دیگه دچی دیگه خانم بازی نه اینو ولش کن اخه خدا جون من تازه اول جوونیمه خدارو خوش میاد من اینجوری بگاز برم )تو التماس بودیم که با خوردن یک ضربه بهم یک متر از جا پریدم پسر جون تصمیمت گرفتی خدام که انگار ما داشتیم با تخمش صحبت میکردیم اصلا بدادم نرسید گفتم بابا یه چیز بگم گفت بگو گفتم بابا 6 ما به من فرصت بده تا من خودمو تو ایران پیدا کنم دیدم تیر تیر نگاه میکنه بچیزه 5 این دفعه داشت کیر کیر نگاه میکرد گفتم بابا 3 ماه دیگه توش حرف نیار میدونستم راضی نیست قبول کرد بعدش رو به من کرد و گفت ببین شرط داره گفتم شرطش چیه گفت باید بیای اینجا کار کنی این ول کن نبود بیرون این درا دخترا منتظر من این میخواست مارو اینجا خفت کنه ( خفت به دو معناست یکی اینکه خانمارو یه جای خوفت گیر بنداز و بعد به زور .... یکی دیگشم اینه که یه اقایی رو گیر بندازن خارشو بگان ) حالا باید چیکار کنم. تو باید بیای قسمت صادرات دستت بگیری ( البته چیز دیگه ای رو قرار بود بده دست ما) صادرات چی ؟ فعلا زعفرون(بابا خار مغزت گاییدم بعد این همه درس خوندن باید بیام ذعفرون بفروشم) ببین کامی تو با خانم راد باید کار کنی یادم رفت بهت بگم ساقی اینجا تو بخش صادرات کار میکنه(دیگه تو حلقم بود) خوب پدر اگه اجازه بدی من دیگه برم یه گشتی بزنم. تو حال خودم نبودم با خودم میگفتم کاش نیمده بودم ولش کن یه کاری میکنم دختر بگرخه اینم نمیشه که گیر حضرت عجل میفتم دم در بودم خواشتم برم بیرون که گفت امشب زود بیا خونه به مناسبت اومدنت مهمونیه همه هستن خاله هات وداییت و یه سری از دوستای من (من دوتا خاله داشتم و یه دایی پدرمم تک فرزند بود) این پولم بگیر پیشت باشه بدون اینکه ببینم چقدره گذاشتم تو جیبم و خداحافظی کردم .زدم بیرون دیگه اون دفتر بهشت نبود بلکه یه جهنم بود چند نفر باهام خداحافظی میکردن ولی من اصلا حواسم بهشون نبود دیگه تو خیابون بودم گیج بودم باورم نمیشد بابام یه خاطر شرکتش با راد میخواد من با ساقی ازدواج کنم البته نه اینکه ساقی بد باشه البته در ظاهر اتفاقا دختر خوشگل خوش هیکل و با ادبی بود ولی مسئله اینجا بود که من دوست داشتم با دختری که عاشقشم ازدواج کنم همین طوری به راه خودم ادامه دام و تو فکر بودم توی مسیر به چند نفر هم برخورد کردم و اونها هم کلی بدو بیراه نثارم کردن نمیدونم چند ساعت گذشته بود ساعت چنده ( چون ساعت نمیببستم) از صدای زنگ موبایل به خودم اومدم کم کم داشت تاریک میشد نمیدونستم دقیقا کجام رفتم به گوشی نگاه کردم اره خود حضرت عجل بود میدونستم دیگه باید برگردم خونه نمیخواستم جوابشو بدم پس یه ماشین دربست گرفتم تا برگردم خونه توی مسیر
بودیم که برگشتم به راننده گفتم میشه پلیرتونو روشن کنی طرف خندید گفت چیو ؟ با دست ظیط ماشین نشون دادم نواری بود گفت ای به چشم نوارو داخلش کرد صدای عشق من بود اره سیاوش قمیشی بود داشت میخوند : من همونم که همیشه غم و غصش بیشماره اونی که تنها ترینه ........ دلم میخواست گریه کنم اخه این چه زندگیه دو سالم که بود مادرم مرد بابامم که هیچ وقت نبود یا دنبال خانم بازی بود یا دنبال پول من بودم یه پرستار وقتی 16 سالمم شد به زور فرستادنم خارج حالام که برگشتم باید اینجوری بشه راننده برگشت گفت دادش چپ بپیچم یا راست بپیچ چب بعد برو راست رسیدیم دلم نمیخواست برم تو زنگ و زدم بدون اینکه حرف بزنه درو باز کرد رفتم تو تا اومدم در رو باز کنم داخل ساختمان بشم (خونه ی ما ویلایی بود جهتش شمالی بود چند متر فضای سبز داشت بعد از عبور از اون میرسیدیم به ساختمون ) درو باز کرد بعد با یه لحنی برگشت گفت شازده تشریف اوردن افتخار دادید قربان اگه ناراحت نیمشید برید دوش بگیرید حاظر شد الان مهمونا میان. رفتم بالا (اخه خونمون دوبلکس بود) رفتم تو اتاقم رفتم تو حموم دوش گرفتم وقتی از حموم اومدم بیرورن دیدم یه دست کت شلوار مشکی با یه پیراهن مشکی رو تخت(من عاشق رنگ مشکیم) خوشم اومد از این کارش بعد که خودمو هخش کردم پوشیدمشون ورفتم پایین هنوز کسی نیمده بود نشستم روی کاناپه و تی وی رو روشن کردم توی یه قسمتی از سالن چند تا راحتی بود که در مقابل راحتی بزرگه توی قرار داشت مثلا میخواستم خودمو مشغول کنم در همین حین زنگ در به صدا درومد برای این مراسم چند نفر اومده بودن که کارارو انجام بدن یکیشون درو باز کرد منتظزر بودم ببینم اولین نفر کیه در باز شد وای خدای من خاله نازی بود (خاله نازی خاله کوجیکم بود 44 سالشه خانه داره یه دختر داشته به اسم پانته ا که اخرین خبری که ازش داشتم این بود که طلاق گرفته بود 2 سال از من بزرگتر بود یعنی 26 سالشه اسم شوهر خالمم کامبیز بود تو کار فرش بود )خاله نازی به همراه کامبیز و پانته ا بودن چقدر پانته ا شکسته شده بود خالم تکون نخورده بود کامبیزم فقط کچل شده بود (البته از دست خالم فکر کنم موهاشو دونه دونه کنده بود) با دسته گل و یه بسته که هدیه ی اوومدن من بود وارد شدن تا منو دید شروع کرد قربونت برم الهی خاله فدات شه کامی من من و بغل کرد ای وای داشت گریه میکرد خاله چیه بوی مادرتو مید ی کامی کاش بود پسر مهندسشو میدید ارومش کردم با کامبیز شروع کردم به خوش و بش نوبت به به پانته ا رسید روشو بوسیدم (اخه تو خانواده ی ما این حرفا نبود اونایی که شوهر نداشتن رو بوسی اوناییم که داشتن دست میدادیم البته من جای خلوت میرسم بوسشونم میکنم ) گفتم احوال دختر خاله ی گلم شروع کردم به احوال پرسی گپ و کفت که دوباره ی زنگ به صدا درامد حالا منتظر بودم ببینم نفر بعدی کیه ( برام شده بود بازی) ذر باز شد اه اه اقای راد و خانواده به سختی از جام بلند شدم و رفتم دم در به استقبالشون بعد از سلاملک راد شروع کرد به نطق کردن معرفی میکنم اقا کامی همسرم لبلا دخترم ساغر و ساقی جان که معرف حضور هستن تازه یام رفته بود لبخندی زدمو گفتم خوشبختم مرسی خوش امدید اونام یه سبد گل با خودشون اورده بودن شروع کردم به معرفی کردن به خالم اینا و بعد پذیرایی باز شروع کردم به صحبت کردن و تعریف کردن از ایتالیا برا خالم اینا با این تفاوت که زن و دخترای رادم اضافه شده بودن خود رادم رفته بود اونور سالن داشت با حضرت عجل میگپید کم کم مهمونا اضاف شدن هر چی منتظر شدم دیدم خبری از داییم و خاله بزرگم نیست ناراحت شدم رفتم سراغ خاله نازی و کفتم خاله چرا دایی داریوش خاله پری نیمیدن گفت حتما کار داشتن گفتم یعنی کارشون از من مهمتره گفت میدونی چیه اخه بابات باهاشون درگیر سر مسایل مالی داشتم میتریکیدم (اخه من عاشق خانواده مادریم بودم چون خیلی حوامو داشتن) البته بابای با سیاستت دعوتشون کرده بود ولی اونا نیمدن و قرار شد یه مهمونی ما برا تو بگیریم و اونوقت اونام بیان ببینمت دیگه اون شب شب خوبی نبود با اون انتفاقایی که افتاده بود چند ساعتی از اون نمایش مسخره گذشته بود (نشون دادن مهندس از فرنگ برگشته ) احساسا خفگی داشتم بلند شدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه از ساختمون خارج شدم و رفتم تو حیاط داشتم میرفتم به سمت در حیاط که برم بیرون که یه نفر صدام کرد برگشتم ببینم کیه پانته ای بود گفت کامی کجا میری گفتم حالم بده گفت صبر کن منم بیام باهات صبر کن برم تو بگم نمیدونم چرا پیشنهادشو قبول کردم رفتم بیرون و چند دقیقه منتظر شدم اومد گفت بریم گفتم کجا گفت بریم یه جا حالتو جا بیارم از این حرفش خوشم اومد سوار ماشینش شدیم تا نشتسم تو ماشین یاد خالم افتادم گفتم پانی( خودمم از اون ادمای کون گشاد بودم که زورم میاد پانته ارو نگم پانی ) پس خاله چی با یه خنده ی موززیانه گفت اونا خودشون میان دیگه حرفی نزدم راه افتادیم من سکوت کردم و اون شروع کرد به حرف زدن هی گفت گفت تا خودش خسته شد گفت تو نیمخوای چیزی بگی؟ خوب چی بگم؟ از ایتالیا از رشتت از شیطونیا که کردی جا خوردم گفتم من که اصلا اهل شیطونی نیستم خندید گفت میدونم اهل تهرانی ولی یه چیز بگ ناراحت نمیشی گفتم چی؟ گفت ارواح عمت خندیدم گفتم یعنی چی گفت یادته 2 سال قبل از رفتنت و گفتم که چی یهو یه مشت کوبید به بازوم گفت نزار دهنم وا شه (البته من یادم اومد وقتی چهارده سالم بود شروع کردم با دخترای دوست فامیل ور رفتن اون موقع کم کم داشتم با مفهوم رابطه جنسی اشنا میشدم البته نه به صورت ارتباط کامل در حد مالین چسبوندن و از این کارا و اولین رابطه نیمه سکیسم در 16 سالگی با همین پانته ا داشتم درا حد بوسیدن لاپا گذاشتن با اینکه از من بزرگتر بود ولی این رابطه بینمون شکل گرفت و فقط یکبار بود چون دیگه فرصتی پیش نیمد و بعد از مدت کوتاهی هم من از ایران رفتم )گفتم اگه بگم شیطونی کردم راحت میشی اره شیطنت کردم سر یه چراغ قرمز رسیدیدم برگشت گفت تورو خاله خدا بیامورز شیطون زایید من دیگه لال شدم هیچی نگفتم بعد از عبور از چندتا کوچه پس کوچه زد رو ترمز من برگشتم نیگاش کردم گفت چیه پیاده شو گفت بریم بالا (من فکر کردم این طلاق گرفته پیش خالم زندگی میکنه و خالمم حتما خونشونو عوض کرده )پیاده شدم و داخل ساختمون شدیم وز رفتیم و سوار اسانسور شدیم توی اسانسور خیره به من بود که اسانسور وایساد گفتم نمیخوای بریم بیرون تا صبح انکاریم اینجا از اسانسور اومدیم بیرون و داخل اپارتماشنس شدیم یه اپارتمان فکر کنم 70 80 متری با یه یه چیدمان وسایل زیبا (پانی دیزاینر بود)
ئارد شدیم ومن روی مبل که تو سالن بود تشستم و اون رفت لباسشو عوض کنه من سادم هنوز فکر میکنم که این خونه خالمه .
در قسمت بعدی داستان میخونید که اولین سکس من در ایران چطور اتفاق میوفته
ادامه دارد

زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
# : 18 Jul 2008 04:08 | ویرایش بوسیله: kohyar


از تمام دوستانی که از این تایپیک بازدید کردن ممنونم و امیدوارم با نوشتن یه داستان خوب بنونم این لطفشونو جبران کنم (در ضمن سعید جان گفتی چش چرونی کامی عجیبه این ضرب المثل و شنیدی که میگه از نخورده بگیر بده به خورده ) از انتقادات و پیشنهاداتونم خوشحال میشم چون کمک میکنه داستان بهتر شه

زندگی یک بازیست سعی کنید فارغ از برد و باخت از ان لذت ببرید
# : 18 Jul 2008 05:03


kohyar
مرسی
جالب بود
ادامه بده...

♥✤♥ باید تو رو پیدا کنم, شاید هنوزم دیر نیست ◊◊◊ تو ساده دل کندی, ولی تقدیر بی تقصیر نیست ♥✤♥ ◄ خدایا سپاس... ►
# : 18 Jul 2008 09:50


kohyar

دستت درد نکنه .... داری عالی مینویسی

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB