صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / .............آرزوهای بر باد.............. (فهرست در صفحه اول)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
نویسنده پیام
# : 18 Jul 2008 13:58


سلام برادر محمد!!!!
از این ورا رد میشدم تاپیکت و دیدم ...حالت چطوره؟ امیدوارم احوالاتت روبراه باشه...راستی تاپیک جدیدت مبارک می بخشی که دیر بهت تبریک گفتم آخه مثل جوونیام زیاد تو نت نمیام هر از چند گاهی یه سرکی میکشیم و رد میشیم!.....
خوب عزیزجان سرکشی ما تموم شد اینقدر سرمون و کشیدیم که گردنمون درد گرفت !..تا سرکشی بعدی خدا نگهدار!!... راستی داستانت و خوندم خیلی قشنگ بود فقط امیدوارم پایان خوشی داشته باشه

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین , آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!
# : 18 Jul 2008 15:18


Quoting: zero_cool
سلام برادر محمد!!!!از این ورا رد میشدم تاپیکت و دیدم ...حالت چطوره؟ امیدوارم احوالاتت روبراه باشه...راستی تاپیک جدیدت مبارک می بخشی که دیر بهت تبریک گفتم آخه مثل جوونیام زیاد تو نت نمیام هر از چند گاهی یه سرکی میکشیم و رد میشیم!.....خوب عزیزجان سرکشی ما تموم شد اینقدر سرمون و کشیدیم که گردنمون درد گرفت !..تا سرکشی بعدی خدا نگهدار!!... راستی داستانت و خوندم خیلی قشنگ بود فقط امیدوارم پایان خوشی داشته باشه


سلام چطوری عزیز.دلم خیلی برات تنگ شده بود.یعنی برای همه بچه های تاپیک قبلی.اگر جایی دیدیشون بهشون بگو حتما یه سر به ما بزنن.خیلی دوست دارم دوستان تاپیک قبلی اینجا هم بیان.

قربون تو دوست خوبم:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 15:20


خب دوستان.مرسی از نظراتتون.

قسمت چهارم رو هم آماده کردم و الان میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.

راستی یه اتفاق خوب هم افتاد که دوست خوبم زرو کول جان دوباهر اومد پیشمون.دلم براش تنگ شده بود.همه بهش خوش آمد بگید.

خوندید قسمت 4 رو نظر یادتون نره


قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 15:21


قسمت چهارم:

سینا رفت آیفون رو بزنه که بهش گفتم
من:نه.بزار خودم بزنم.میخوام فکر کنه تنهام بعد که ببینه با تو اومدم حالش گرفته بشه.
یه خنده آروم کردم
س:اییییییی........ .خدا میشناست فقط.
سرم رو تکون دادم و رفتم سمت آیفون و فشار دادم.انگار پشت آیفون منتظر ایستاده بود.تا زنگ زدم اف اف رو برداشت و گفت
ف:بله
من:من هستم
ف:سلام.خوبید؟بفرمایید داخل
بعد دکمه رو زد و در باز شد.داخل نرفتم تا خودش بیاد دم در.چند دقیقه ای منتظر موندم تا دیدم با یه مانتو که باز دکمه هاش رو نبسته بود و یه شال نازک سفید که اگر نمینداخت تو سرش سنگین تر بود چون هیچ جای سرش رو نپوشونده بود اومد دم در.تا سینا رو دید جا خورد.کمی حالت چهرش تغییر کرد.
ف:سلام خوبید؟
بعد با ما دست داد
س:مرسی.شما چطورید؟
ف:خب حالا چرا نیومدید داخل.بفرمایید
هیچ حرفی باهاش نزده بودم.توی راه که میرفتیم سمت خونه من وسط ایستاده بودم و سینا سمت راستم بود و فریبا سمت چپم.فریبا آروم جوری که سینا نشنوه گفت
ف:با خوتون بادیگارد آوردین مواظبتون باشه؟
من حرفی نزدم و جام رو عوض کردم رفتم اونطرف سینا ایستادم و سینا اومد وسط.فریبا بد جوری حالش گرفته شده بود.از دیدن حالت چهرش لذت میبردم.دیگه حرف خاصی نزدیم و رفتیم داخل همون سالنی که اون روز جشن بود.حالا کلی وسایل توش بود.خیلی قشنگتر شده بود.همه چیز ست ست بود.خیلی زیبا بود خونشون.تعارفمون کرد و رفتیم روی یکی از مبل ها نشستیم.خودش رفت تو آشپزخونه و با 3 تا شربت برگشت.
ف:بفرمایید.
من:مرسی.میل ندارم
سینا شربت رو گرفت و گذاشت روی میز جلوش.
من:خب؟با من کاری داشتید
فریبا که معلوم بود جلوی سینا راحت نیست و نمیتونه حرفش رو بزنه با من و من گفت
ف:اگر...اگر میشه مییییخواستم باهاتون تنها صحبت کنم.
سرم رو بردم سمت گوش سینا که جفتم نشسته بود و گفتم
من:بیا.دیدی.رید به حالت.پاشو برو بخدا شب که اومدم هر چی شد واست تعریف میکنم.
سینا یه چشم غره به من رفت و از جاش پاشد و گفت
س:خب بهتره من زحمت رو کم کنم.
بعد رو کرد به من و گفت
س:من میرم خونه.
با هر دومون خداحافظی کرد و فریبا هم تا دم در بدرقش کرد بعد اومد روی مبل سمت چپ من نشست.
من:خب؟حالا تنها شدیم
ف:میشه یه سوال بپرسم؟
من:بفرمایید
ف:شما با همه اینجوری سرد صحبت میکنید
من:نه.
ف:میشه بدونم چرا اینقدر با من بد رفتار میکنید
من:بد رفتار نمیکنم.میشه لطفا اصل حرفتون رو بزنید؟
ار جاش پا شد و اومد روی مبل 3 نفره ای که من نشسته بودم نشست و برگشت سمت من و گفت
ف:از چیش بگم؟از اینکه همون دیروز با نگاه اول چطوری به دلم نشستی؟از اینکه وقتی دیدم مثل بقیه واسه سکس خودت رو نمیکشی چقدر واسم جالب بودی؟وقتی برخلاف دیگران تو چشات نیاز رو ندیدم تو قلبم جا پیدا کردی؟از چی بگم..........چقدر تو سنگدلی ......................
سرم رو برگردوندم و درست نگاش کردم.جند قطره اشک از چشاش جوشیده بود و روی گونش حرکت میکرد.اون تکبر دیروز توی چهرش نبود.شدت گریه اش بیشتر شده بود.نمیدونم چرا ولی همه اون نفرت چند ساعت پیش جاش رو به ترحم داد.دلم خیلی براش سوخت.به خودم لعنت فرستادم که باز دارم زندگی یه دختر بیگناه دیگه رو خراب میکنم.اصلا دلم نمیخواست.نمیدونم چرا ولی سرش رو گذاشتم رو سینم و موهاش رو نوازش کردم.با دستاش محکم کمر من رو نگه داشته بود.بعد از چند دقیقه که گریش بند اومده بود سرش رو بلند کردم تو چشماش نگاه کردم.انگار اون چند قطره اشک تمام شرارت چشماش رو شسته بود و وجودش رو پاک کرده بود.چشماش خیلی معصوم شده بود.صورتش به اندازه یه کف دست با صورتم فاصله داشت
ف:محمد.دوستت دارم.دوستت دارم
لبش رو گذاشت رو لبم و با شدت لبم رو میخورد.دوست نداشتم یه بازی دیگه رو شروع کنم اما تو اون حالت نمیتونستم مانعش بشم.لبم رو از لبش جدا نکردم و گذاشتم خودش این کار رو بکنه.لبش رو برداشت و دوباره زل زد تو چشام
من:ببین.تو با دیروزت خیلی فرق کردی.همین هم باعث شد که تا الان اینجا بمونم.تا چند ساعت پیش فقط به فکر این بودم که یه جور بهت بفهمونم که بیخیال این موضوع بشی اما حالا که دیدمت پشیمون شدم.ببین تو هیچی از زندگی من نمیدونی.یعنی هیچکی نمیدونه.از کسایی که تو دلم بودن و حالا دیگه نیستن.من توانایی شروع یه بازی دیگه رو ندارم......
پرید تو حرفم و گفت
ف:عشق بازی نیست.
من:هست.هست.یه بازی که همیشه من بازندش بودم.همیشه اخرش واسه من غم بوده و شکست.تو من رو دوست داری،من هم دوستت دارم اما فقط مثل یه خواهر.مثل یه خواهر نه عشق.میتونی همیشه با من باشی.هر وقت هم بخوای هر کمکی از دستم بر بیاد واست میکنم اما دیگه نمیخوام کس دیگه ای پای من زندگیش تباه بشه.دیگه طاقت ندارم.
چند دقیقه هیچکدوممون چیزی نمیگفتیم.
من:نمیخوای چیزی بگی؟
چیزی نگفت و دستش رو گذاشت رو صورت من و صورتم رو نوازش میداد.از اینکه با این موضوع کنار اومده بود خوشحال بودم.از کار خودم راضی بودم.از اینکه از اون حالت بیرونش آوردم.ساعتم رو یه نگاه کردم 7 بود.تقریبا یه ساعتی بود که اونجا بودم.
من:ییخشید.اجازه هست مرخص بشم؟
ف:میخواستم شام رو با هم بخوریم.میای؟
تو لحنش همون پاکی موج میزد.چقدر تغییر کرده بود توی یه روز.دلم نیومد شادیش رو بهم بزنم.یه لبخند زدم و گفتم
من:باشه.
پرید تو هوا و گفت
ف:مرسییییییییی.الان میرم حاضر بشم.
یه لبخند زدم و رفت تو اتاقش.سرم رو تکیه دادم روی پشتی مبل و از احساس سبکی که میکردم غرق لذت بودم.حدودا 20 دقیقه ای طول کشید تا حاضر شد و اومد.آرایش خاصی نکرده بود.فقط یه رژ صورتی زده بود.یه مانتو شیک تا بالا زانوش پوشیده بود با یه شلوار سیاه ک خیلی خانم و با شخصیتش کرده بود.یه شال آبی کمرنگ هم سرش بود.
ف:بریم.
خیلی خوشحال بود.از چهرش پیدا بود.همراه باهاش راه افتادم سمت پارکینگ خونشون.فقط یه پرشیای مشکی داخل پارکینگ بود که نشست پشتش و من هم در رو باز کردم و ماشین رو آورد بیرون.سوار شدم و همراه هم به یه رستوران ساحلی قشنگ رفتیم.غذا رو خوردیم و از اونجا زدیم بیرون.شب خوبی بود.از اینکه یکی رو خوشحال کرده بودم احساس خوشایندی داشتم.فریبا من رو تا خونه خاله اینا رسوند.وقتی خواستم پیاده شم گفت
ف:محمد
من:بله؟
ف:مرسیی.
یه لبخند زدم و سرم رو بردم جلو و پیشونیش رو بوسیدم.باهاش خداحافظی کردم و زنگ در خونه خاله اینا رو زدم که دیدم مینو اومد در رو باز کرد.فریبا هنوز نرفته بود.با فریبا یکم سلام و احوالپرسی کرد و باهاش شوخی کرد.من دیگه نموندم دم در و رفتم داخل.خاله تو حال نشسته بود و داشت تلویزیون میدید.باهاش سلام کردم و رفتم سمت اتاق سینا.بدون در زدن در رو باز کردم و رفتم تو.باز این ام پی تری پلیر رو چپونده بود تو گوشش.تا من رو دید پرید تو هوا و گفت
س:چی شد؟
من:هیچی
سم:چی؟
من:میگم هیچی
س:چییییییی؟
من:ایییییی کوفت.خب این لعنتی رو در بیار از تو گوشت.
س:چیییییییی؟
اعصابم رو خورد کرد رفتم هدفون رو از تو گوشش در آوردم زدم تو سرش و گفتم
من:خب آخه احمق.این رو از تو گوشت در بیار تا بشنوی
س:چی شد حالا
من:هیچی.
س:پس تا الان کجا بودی؟
من:بیرون بودیم.شام خوردیم.
س:اییییییییییییی..............بیاا.ما رو دک کردی رفتی با خانم صفاااا.تو که میخواستی حالش رو بگیری و ال کنی و بل کنی.
من:سینا بس کن.بابا چیزی نشده که.
کل ماجرا رو براش تعریف کردم.یکی زد تو سرم و گفت
س:خاک تو سرت.یعنی کاری نکردی؟
من:سینا بس کن.
س:واقعا که بی عرضه ای.بیا یکم از پسر خالت یاد بگیر.
خندید و رفت کامپیوتر رو روشن کرد و نشست پاش
چیزی نگفتم و لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت.ساعت روبروم رو نگاه کردم 10 بود.خیلی خسته بودم.نمیدونم کی خوابم برد.

ادامه دارد....

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 16:02


سلام برادر ! مرسی از خوشامد گوییت... مثل همیشه قشنگ بود مخصوصا صحنه اش! دمت گرم به احتمال 80 درصد اگر کس دیگه ای جای تو بود کار و تموم کرده بود! ..ایول مثل خودمی!!(چه جوگیر) راستی این خاطره واسه بعد از ماجرای النازه درسته؟
keep going... just let it go

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین , آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!
# : 18 Jul 2008 17:11


Quoting: zero_cool
سلام برادر ! مرسی از خوشامد گوییت... مثل همیشه قشنگ بود مخصوصا صحنه اش! دمت گرم به احتمال 80 درصد اگر کس دیگه ای جای تو بود کار و تموم کرده بود! ..ایول مثل خودمی!!(چه جوگیر) راستی این خاطره واسه بعد از ماجرای النازه درسته؟keep going... just let it go


آره ماله بعد از النازه.حدودا 7 ماه بعد از اون ماجرا.

راستی بقیه دوستای تاپیک قبلی هم بگو بیان

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 17:57


mohammadzq

سلام .... خيلي خوبه
ببخشيد من بلد نيستم نظر بدم ولي ميتونم بابت نوشته‌هاي زيباتون تشكر كنم.
مرسي

*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
# : 18 Jul 2008 23:09


chashm be zodi miam mikhunam


# : 19 Jul 2008 14:22


مرسی داداش.اینبارم خیلی خوب نوشتی ولی دادا یه کم بیشتر بنویس.

وقتی عشقت تنهات گذاشت,نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی, شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد
# : 19 Jul 2008 19:41


Quoting: migren_tomor
مرسی داداش.اینبارم خیلی خوب نوشتی ولی دادا یه کم بیشتر بنویس.



چشم عزیز.

مرسی از نظرت.

دوستان ظنرات فراموشتون نشه.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB