صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / .............آرزوهای بر باد.............. (فهرست در صفحه اول)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
نویسنده پیام
# : 17 Jul 2008 16:03


قسمت سوم:

صبح حدودا ساعتای 9:30 بود که با صدای سینا بلند شدم.کمی خودم رو کش و قوس دادم و دست و صورتم رو شستم.بعد از صبحونه هم با سینا رفتیم تو اتاق و مشغول کارا شدیم.فکر کنم یه 3،4 ساعتی گذشته بود که مینو اومد در زد و گفت بیاید واسه ناهار.زیاد اشتها نداشتم و ناهار رو نصفه خوردم.هنوز ذهنم درگیر مسائل دیشب بود.اعصابم حسابی به هم ریخته بود.نمیدونستم دارم چیکار میکنم.یه راست رفتم تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت سینا.سینا باز نشسته بود پای کامپیوتر و داشت با دوستاش چت میکرد.تو افکار خودم غرق بود.با خودم فکر میکردم چقدر انسانها میتونن متفاوت باشن.یکی مثل این فریبا عوضی و کثیف یکی هم مثل ........... .در اتاق زده شد و مینو اومد تو.بلند شدم رو تخت نشستم و اونم اومد روی صندلی راحتی که تو اتاق سینا بود نشست.فکر کردم همینطوری اومده پیشمون بشینه.
م:چکار میکنید شما 2 تا؟از ضبح تا حالا تو این اتاقید
من:هیچی.یکم کار داشتیم که تموم شد.
م:محمد
من:بله؟
م:محمد دیشب بین تو و فریبا اتفاقی افتاد
من:نه.چرا؟
م:فرییا صبح بهم زنگ زد.میخواد ببینت.
سینا که تا اون موقع ساکت بود هدفون رو از تو گوشش در آورد و گفت
س:ایووووووووولللل....فریبا نگفت میخواد محمد و سینا رو با هم ببینه؟
بعد خندید.مینو که حرصش در اومده بود گفت
م:سینااااااااا.دارم جدی صحبت میکنم.
س:خب منم جدی گفتم.احتمالا فریبا جون با من کار داشته خواسته به محمد بگه که محمد به من بگه.
دوباره خندید.
من:سینا یه دقیقه بس کن.
بعد رو کردم به مینو و گفتم
من:خب.که چی؟حالا بر فرض که دیدمش.چی میخواد بشه؟
م:نمیدونم.اون به من گفت که بهت بگم.شمارت رو میخواست من هم بهش دادم.
من:نباید اول یه اجازه میگرفتی
سرش رو انداخت پایین و گفت
م:ببخشید.حواسم نبود.محمد
من:بله؟
م:واقعا دیشب چیزی نشده؟
من:گفتم که نه
دیگه چیزی نگفتم و دوباره رو تخت دراز کشیدم.سینا اومده بود بالا سرم و هی نجوا میکرد.
س:احمق پاشو برو بیارش.بچه ها خونه خالی دارن.اخخخخخ نمیدونی چه حالی میده.دیدی چقدر سفیده
من:سینا
س:چیه؟بریم براش
من:سینا
س:ها.چته؟
من:ساکت شو.بذار دارم فکر میکنم.
س:برو بابا.تو هم که عمرت داشتی فکر میکردی.
از رو تخت پا شد و دوباره رفت سراغ کامپیوترش.
م:محمد.حالا چکار کنم؟میری یا نه
من:نه
م:چرا؟
من:چون ازش خوشم نمیاد.
مینو چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون.نیم ساعتی میشد که داشتم فکر میکردم.یعنی با من چیکار داشت.نمیدونم چرا اما هر چی بهش فکر میکردم بیشتر حالم از این دختره عوضی بهم میخورد.رو تخت دراز کشیده بودم و تو دلم به این فریبا فوش میدادم که گوشیم زنگ خورد.روی میز کامپیوتر بود.سینا گوشی رو برداشت و از همونجا برام پرتش کرد.شمارش رو نگاه کردم غریبه بود.
من:بله؟
-سلام
من:سلام
یه صدای دخترونه بود ولی نشناختم
-خوبید؟
من:مرسی.ببخشید شما؟
-نشناختی؟
من:نه متاسفانه
-فریبا هستم
یه لحظه مغزم قفل کرد.نمیدونستم چیکار کنم.احساس تنفرم داشت فوران میکرد.دلم میخواست همونجا گلوش رو بگیرم و خفش کنم.یعنی چیکار داشت زنگ زده بود؟حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم.با لحن سرد همیشگی گفتم
من:خب.کاری داشتید؟
ف:میخوام ببینمتون
من:من به مینو هم گفتم.علاقه ای به این دیدار ندارم
ف:بابت دیشب دلخورید؟ببخشید تو رو خدا.نمیدونم چرا اونجوری شد
من:مهم نیست.
هیچی نمیگفت.بعد از چند دقیقه سکوت گفتم
من:خب کاری ندارید؟
ف:چرا.صبر کنید.کر مهمی دام باهاتون.اگر میشه میخوام شما رو ببینم.
من:فکر کنم یه بار جواب این سوال رو دادم
ف:آره.آره اما....اما لازمه که ببینمتون
من:چرا؟
ف:چرا چی؟
من:چرا لازمه که من رو ببینید؟
ف:میخوام باهاتون صحبت کنم.
من:خب همین الان هم میتونید حرفاتون رو بزنید.
ف:نه.باید ببینمتون.......لطفا
توی لحن لطفا گفتنش یه خواهش بود.بیشتر از این صلاح ندیدم مخالفت کنم.
من:خب.کی؟کجا؟
ف:هر جا شما راحت ترید.میتونید ساعت 6 بیاید خونه ما.کسی نیست
من:باشه.
ف:مرسییی
من:کاری ندارید؟
ف:نه...فقط....فقط....هیچی....هیچی ببخشید مزاحم شدم
من:خواهش میکنم.خدا نگهدار.
سرم رو برگردوندم و تازه متوجه سینا شدم که داره من و نگاه میکنه
من:هااااااا؟
س:کی بود؟
من:فریبا
س:خب
من:خب که چی؟
س:قرار گذاشتی؟
من:آره
س:کجا؟امروز
من:آره.خونشون
س:اییووللل.پس برم موهام رو درست کنم.
من:چیییی؟
س:موهام رو درست کنم دیگه.زشته اینجوری بریم.
من:تو کجا؟میخوام ساق دوش ببرم تا بادیگارد؟
س:اههههههه.بابا ضد حال نزن دیگه.جون محمد.با هم میریم.
من:ببین سینا.اصلا از این دختره خوشم نمیاد.جون خودت فقط همین یه دفعه رو بیخیال شو.میخوام برم ببینم حرف حسابش چیه.
سینا بیچاره که خیلی حالش گرفته شده بود چیزی نگفت و دوباره نشست رو صندلیش و هی تایپ کرد.دلم براش سوخت.رفتم بالا سرش و لپش رو بوس کردم
من:جون سینا بخدا فقط میخوام برم ببینم حرف حسابش چیه.قربون تو.بیخیال دیگه.ناراحت نشو
س:محمد ول کن.ول کن تو رو خدا.حوصله ندارم
من:اههههههههه.اصلا من هم نمیرم.
س:چرا شما برو حالش رو بکن بیا واسه ما تعریف کن تا ما تو کف بمونیم.
من:بابا بخدا فقط میخوام برم ببینم حرف حسابش چیه.
س:خب منم میام حرفاش رو گوش کنم.
بعد خندید.از کاراش خندم میگرفتم.من هم خندیدم.یکم که فکر کردم دیدم سینا هم بیاد بد نمیشه.حال این فریبا هم گرفته میشه میبینه تنها نیستم.از این فکر که پوز فریبا زده میشه احساس لذت کردم
من: سینا
س:چیه؟
من:میخوای بیای؟
سینا که انگار برق گرفته باشتش برگشت و گفت
س:آره
من:باشه.فقط به یه شرط
س:چی؟
من:بهت میگم دارم میرم اونجا فقط حرف بزنم ها.نه فکر کنی ................
س:باشه.باشه.
در عرض 30 ثانیه با همه دوستاش تو چت خداحافظی کرد و کامیپوتر رو خاموش کرد و رفت حموم.از کاراش خندم گرفته بود.حدودا یه 20 دقیقه ای تو حموم بود که اومد بیرون و گفت
س:آخیییییییششششششششش.صفا دادم خودم رو.
من:سینااااااا.بهت که گفتم.از این خبرا نیست
س:حالا بذار.شاید لازم شد.
من:اصلا بیخیال.نمیخواد بیای.
س:نه نه.باشه.اصلا خبری نیست.حالا میگی چکار کنم برم بهشون بگم در بیاین.خب زدمشون دیگه
خندیدم و چیزی نگفتم.حولش رو گرفتم و رفتم حموم.سریع اومدم بیرون و ساعت رو نگاه کردم 3:30 بود.سینا داشت موهاش رو اتو میکشید.اعصابم رو خورد میکرد این کاراش.1 ساعت جلو آینه مینشت و با خودش درگیر بود.سریع موهام رو خشک کردم دراز کشیدم رو تخت.سینا 20 دقیقه ای بود با موهاش درگیری داشت.خاله راست میگفت.نصف عمرش پای آینه گیر موهاش بود.در اتاق زده شد و مینو اومد تو.روی تخت نشست و گفت
م:با فریبا قرار گذاشتی؟
من:آره
م:کجا؟
من:خونشون.
م:اینم میخواد باهات بیاد(اشاره کرد به سینا)
سینا برگشت و گفت
س:پس چی؟فریبا جون به خاطر من محمد رو دعوت کرده.هه هه ههه هه هه
من:کی شد فریبا جون؟
س:دیگه.هه هه هه
هی با خودش ترانه میخوند و میخندید.
م:محمد تو رو خدا میرید کاری نکنید ها.این سینا بی ظرفیته.کجا میخوای ببریش.
س:هووووووووویییییییی.چی میگی تو؟مغزش رو خراب نکن.اصلا پاشو برو بیرون.پاشو.پاشو.
من:ولش کن.
سینا دیگه چیزی نگفت و دوباره زل زد تو آینه و مینو هم از اتاق رفت بیرون.خیلی خوابم میومد.ساعت رو نگاه کردم 4:20 بود.نمیشد خوابید.بلند شدم برای اینکه خودم رو مشغول کنم کامپیوتر رو روشن کردم و یکم از کارای پروژه رو که صبح هم گیرش بودیم انجام دادم.گذر زمان رو حس نمیکردم.سینا کارش تموم شده بود و ام پی تری پلیر رو گذاشته بود تو گوشاش و هی با خوش بشکن میزد.آخر خنده بود.نیمدونم چقدر مشغول کار بودم ولی ساعتم رو که نگاه کردم دیدم 5:10 شده.کامپیوتر رو خاموش کردم و یکم رو صندلی جفت سینا نشستم و باهاش حرف زدم.
من:خب دیگه.پاشو لباسات رو عوض کن.
س:لباس راحتی هم بیاریم؟
من:لباس راحتی واسه چیته؟
س:خب یهو دیدی خواستیم شب هم بمونیم.
خندید و من هم خندم گرفته بود.
من:پاشو.پاشو.دست خودت نیست ها. تو از بچگی ذهنت منحرف بود.
همینطور که میخندید رفت لباسش رو 2 دقیقه ای پوشید و گفت من آمادم.من هنوز پیرهنم هم تنم نبود.
من:فعلا بشین تا من لباس بپوشم.
س:بین جلو من لباسات رو دربیار میخوام بدنت رو ببینم.هه هه هه هه.
من:مرض.خاک تو سرت بکنن.
لباس پوشیدنم یکم طول کشید.همون شلوار لی دیروزی رو پوشیدم با یه تیشرت قهوه ای تنگ.ساعتم رو هم بستم و عینک رو برداشتم و به سینا گفتم بریم.تقریبا دیگه 5:30 بد که از خونه خاله اینا زدیم بیرون.یه دربست گرفیتم و یه راست رفتیم سمت خونه فریبا اینا.همون خونه ای که دیروز توش مهمونی بود.دیگه 5 دقیقه مونده به 6 بود که رسیدیم.

ادامه دارد...

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 17 Jul 2008 19:51


داداش دستت درد نکنه که زود زود اپ میکنی.هر 2 قسمت با حال بود.همینطوری ادامه بده.موفق باشی داداش

وقتی عشقت تنهات گذاشت,نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی, شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد
# : 17 Jul 2008 20:06


خسته نباشی

;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 17 Jul 2008 22:54


Quoting: migren_tomor
داداش دستت درد نکنه که زود زود اپ میکنی.هر 2 قسمت با حال بود.همینطوری ادامه بده.موفق باشی داداش


مرسی دوست عزیز

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 17 Jul 2008 22:55


Quoting: tina_sadr
خسته نباشی


ممنون دوست خوبم

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 02:54


کسی قصد نظر دادن نداره؟

یاد اون قدیما و اون تاپیک قدیمی به خیر.هر دقیقه یه نظر میومد.یاد دوستان قدیمی هم بخیر.کاش که بیان.دلم براشون تنگ شده.

دوستان واسه روحیه به من نظر هم بدید

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 11:05


سلام




mohammadzq


دستت درد نکنه جالبه قلمت خیلی خوبه روش نگارشت جوریه که آدمو با خودش میکشه و همیشه منتظر ادامه میمونه


سپاس

سلام


ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من****ترسم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند ♥خدايا سپاس...♥
# : 18 Jul 2008 12:16


mohammadzq


*هر که در این بزم مقرب تر است ...........جام بلا بیشترش میدهند* ◄ خدایا سپاس... ►
# : 18 Jul 2008 13:17


Quoting: ojeparvaz
دستت درد نکنه جالبه قلمت خیلی خوبه روش نگارشت جوریه که آدمو با خودش میکشه و همیشه منتظر ادامه میمونه


مرسی دوست خوبم.

ایشالا که همراهمون باشی

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 18 Jul 2008 13:18


Quoting: vidaa
mohammadzq


ممنون ویدا جان.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB