صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / .............آرزوهای بر باد.............. (فهرست در صفحه اول)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
نویسنده پیام
# : 16 Jul 2008 03:12




در جستجوی حقیقت. « آقا جون »
# : 16 Jul 2008 04:18




منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 16 Jul 2008 13:35 | ویرایش بوسیله: mohammadzq


Hellish_deatH و blackberry عزیز.مرسی از هر دوتون

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 16 Jul 2008 15:49


خب دوستان.مرسی از نظرات همتون.سعی کردم این قسمت رو زود بذارم.

اینم قسمت دوم خاطره که امیدوارم خوشتون بیاد.

نظرات یادتون نره.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 16 Jul 2008 15:49


قسمت دوم:

نیم ساعتی بود که ما رسیده بودیم.دیگه تقریبا همه اومده بودن.بوی ادکلن های جورواجوری که توی سالن پیچیده بود کمی دماغ آدم رو اذیت میکرد.چند نفری هم که آلرژی داشتند مدام عطسه میکردند.با سینا گرم صحبت بودیم که مینو و فریبا با چند تا دختر دیگه اومدن طرفمون.من و سینا برای سلام کردن از روی صندلی پا شدیم و با همشون سلام کردیم.مینو خطاب به دخترا گفت
م:این داداشم سینا.اینم پسرخالم محمد
بعد خطاب به ما یکی یکی دخترا رو معرفی میکرد
م:این زیبا،این هانیه،این شراره و اینم نگین.
من با همون لحن سرد همیشگی گفتم
من:بعله.خوشبختم.
هنوز چشمای فریبا روم بود.اعصابم رو داشت خورد میکرد.تو چشماش یه حس بدی میدیدم.نگام رو از نگاش دزدیدم و دوباره با سینا نشستیم و با هم صحبت میکردیم.چند دقیقه ای گذشته بود.فریبا رو از دور دیدم که رفت استریوی بزرگی که گوشه سالن گذاشته بود رو روشن کرد.حدودا 7،8 تا باند بزرگ جاهای مختلف سالن گذاشته بودن.استریو روشن شد و یه آهنگ شاد از امید پخش میکرد.چند دقیقه بعد فریبا اومد سمت مهمونها و به همه گفت که تو اون اتاق دارن پذیرایی میکنن.منظورش مشروب بود.سینا بلند شد که بره.
س:یالا پاشو دیگه.الان همش رو تموم میکنن ها.
بعد بلند خندید
من:من نمیام.تو که میدونی..نمیخورم.
س:بابا پاستوریزه.باشه.پس من میرم.
سرم رو تکون دادم و سینا هم رفت سمت اتاقی که فریبا نشون داده بود.یه نگاه به اطرافم کردم فقط 4،5 نفر تو سالن مونده بودند.2 تا پسر بودند که یکیش من بودم و 2،3 تا دختر اونطرف تر نشسته بودند.فریبا خودش هم خورده بود.از بوی بد دهنش و چشماش و رفتارش معلوم بود.لباس بدون آستینش بازوهای سفید و زیباش رو انداخته بود بیرون.پاهای قشنگی هم داشت.داشت میومد طرف من.وقتی به من رسید روی صندلی جفتی من نشست.نمیدونم چرا ولی از دختری که مسست باشه بدم میاد.با همون چشماش که مثل کاسه خون بود زل زده بود به من.
من:بله؟کاری داشتید؟
ف:میشه لطفا با من بیای؟
من:کجا؟
ف:بیاااا.
معلوم بود نای حرف زدن نداره.دست من رو تو دستش گرفت و با خودش برد.از پله ها رفتیم بالا.خونشون تقریبا مثل این فیلم های خارجی بود.یه سالن بزرگ و دو طرفش اتاق بود.رسیدیم به در یکی از اتاق ها.در اتاق رو باز کرد و چراغش رو روشن کرد و با هم رفتیم تو.چیز خاصی تو اتاق نبود جز یه میز تحریر و یه تخت چوبی که جفت پنجره گذاشته شده بود.نشستم روی تخت و گفتم
من:خب؟
فریبا مست مست بود.اصلا توی حال خودش نبود.معلوم بود به حرکات خودش تسلط نداره.جفت من نشست و دستش رو انداخت دور گردن من و لبش رو آورد جلو.خواست بذاره رو لبای من.بوی بد دهنش حالم رو بهم میزد.احساس تنفرم ازش بیشتر شد.با دستم هلش دادم و از خودم دورش کردم.یه خنده ی شیطانی کرد و یا لحن زشتش گفت
ف:خخخخخخخخب.آقا محمد منو نمیخواد.
بعد دوباره بلند خندید.سریع بلد شدم و در اتاق رو باز کردم و با قدم های تند داشتم سالن رو میگذرندم که دوباره صدام زد.برگشتم
ف:من تو رو میخوام.پس میگیرمت.
دوباره خندید و رفت تو همون اتاق.سرسع از پله ها پایین اومدم و رفتم تو سالن.همه دیوارهای سالن از رقص نور پر شده بود.چراغ ها رو خاموش کرده بودند.دیگه تشخیص افراد تو اون وضعیت واقعا سخت بود.موزیک استریو هم عوض شد و یه آهنگ تکنو گذاشته بودن.رفتم سمت در ورودی و از سالن زدم بیرون.صورتم عرق کرده بود.اتفاقات چند دقیقه پیش توی ذهنم مثل برق میگذشت.چند تا آلاچیق توی حیاط بود.رفتم روی یکیش نشستم و تو رویاهام غرق شدم.نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که دست یکی رو روی کتفم حس کردم.برگشتم دیدم سینا است.
س:کجایی پهلوون؟چیزی شده؟
من:نه.یکم هوای داخل دم بود اومدم بیرون یه هوایی عوض کنم.
س:پس پاشو بریم تو.
نمیخواستم کسی از اتفاقی که افتاده چیزی بفهمه.
من:باشه.بریم.
بوی عرقی که تو سالن پیچیده بود حالم رو بهم میزد.رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و بقیه رو نگاه میکردم.حدودا نیم ساعتی میشد که دختر پسرا تو هم میلولیدن و هی میرقصیدند،من هم که مثل همیشه حوصله این کارها رو نداشتم روی صندلی خودم نشسته بودم و داشتم نگاشون میکردم.صندلی های دیگه هم تقریبا خالی بودن فقط گاهی که رقص نور می افتاد روی صندلی ها میشد فهمید چند نفری هم که یا خسته شده بودند یا اصلا اهل رقص نبودند نشسته بودند.داشتم اطراف رو نگاه میکردم.دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود.از سالن اومدم بیرون و رفتم روی همون آلاچیق نشستم.چند تا دختر و پسر دیگه هم توی حیاط بودن و عاشقانه دستای همدیگه رو گرفته بودند.با دیدن اونا یاد خودم و خاطرات گذشتم افتادم.بغض گلوم رو گرفته بود.توی اون تنهایی فقط دلم میخواست اشک بریزم.سرم رو تکیه دادم به چوب پشت آلاچیق و آروم آروم اشک ریختم.یکی یکی خاطراتم واسم زنده میشدن.به خودم لعنت فرستادم که چرا اومدم به این خراب شده.اینقدر گریه کردم و اشک ریختم که دیگه واقعا خالی شده بودم.اشکام رو با دستام پاک کردم و خواستم بلند شم که دیدم یه دختره کمی اونطرف تر ایستاده و داره من رو نگاه میکنه.یکم خجالت کشیدم.کمی خودم رو جمع و جور کردم و حالت طبیعی گرفتم.اومد سمتم.شناختمش.نگین بود.دوست مینو.یه شربت توی دستش بود.دادش دست من و خودش نشست.یه لباس مجلسی آبی کمرنگ آستین کوتاه پوشیده بود که تا پایین پاش بود.
ن:وقتی که همه دارن میرقصن و شادی میکنن و فکرخوشی اند شما داری گریه میکنی؟
من:نه.نه.گریه نمیکردم.
ن:میدونستی دروغگوی خوبی نیستی؟
چیزی نگفتم و نشستم رو آلاچیق.یکم از شربت رو خوردم .گلوم رو تازه کرد.
ن:ببخشید فضولی میکنم میشه بدونم چرا گریه میکردید؟
صداش صداقتی توش نهفته بود.چشماش پاک بود.اینو خوب میتونستم درک کنم.با دخترایی که اون تو بود خیلی تفاوت داشت.
من:هیچی.چیزی نیست.مرسی بابت شربت.
لیوان رو گذاشتم روی میز آلاچیق و بلند شدم و از آلاچیق اومدم بیرون.چند قدم بر نداشته بودم که صدام کرد
ن:آقا محمد
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم
من:بله؟
ن:ببخشید خلوتتون رو بهم زدم.قصد بدی نداشتم
من:نه.خواهش میکنم.بابات شربت هم خیلی ممنون.
بهم نزدیک شده بود.چشمای مشکیش خیلی معصوم بود.آدم توشون غرق میشد.
ن:میشه یکم با هم صحبت کنیم؟
من:در چه مورد؟
ن:راستش ببخشید فضولی میکنم اما خیلی برام جالبه که شما جرا داشتید گریه میکردید.
اگر هر کس دیگه ای جای اون بود حتما یه چیزی بهش میگفتم که دیگه تو کار دیگران فضولی نکنه اما نمیدونم چرا معصومیت چهرش و پاکی چشاش من رو جذب خودش کرده بود.طوری که نتونستم بهش نه بگم.
من:چیز مهمی نیست.با دیدن این دختر پسرا که قدم میزنن یاد خودم و خاطرات گذشتم افتادم.
ن:خاطره بدی بوده که ناراحتتون کرده بود؟
من:هم زشت.هم قشنگ.دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم.ببخشید.
فوری ازش جدا شدم و به طرف در سالن رفتم.هنوز بچه ها داشتن میرقصیدن.ساعت رو یه نگاه کردم حدودا 10 بود.تو اون شلوغی به زور سینا رو پیدا کردم و بهش گفتم حالم خوب نیست و بیا بریم.اونم با اکراه قبول کرد و کلی دنبال مینو گشت تا پیداش کرد.مینو گفت بذار از فریبا خداحافظی کنم.اصلا دوست نداشتم دوباره باهاش روبرو بشم.رفتم سمت در حیاط و سینا هم رفت ماشین رو بیاره.چند دقیقه ای در حیاط ایستاده بودم که دیدم مینو و فریبا همراه هم اومدن.مستی از سر فریبا پریده بود.با همون لباس مجلسی اومده بود دم در.اونوقت شب محلشون خلوت بود.
ف:دارید تشریف میبرید؟زوده ها.هنوز شام رو میل نکردید.
م:نمیدونم.محمد میگه حالش خوب نیست.
فریبا یه نگاه سنگین بهم انداخت چیزی نگفت.نگاهش پر از شهوت بود.اینو خیلی راحت میشد تشخیص داد.دیگه سینا هم رسیده بود.با فریبا خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه.توی ماشین مینو بهم گفت
م:چیزی شده؟
من:نه.فقط اگر میشه زودتر بریم خونه.
دیگه کسی چیز خاصی نگفت تا رسیدیم خونه و من یه راست لباسام رو عوض کردم و بدون شام گرفتم خوابیدم.

ادامه دارد...

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 16 Jul 2008 16:11


mohammadzq
Quoting: mohammadzq
قسمت دوم:

مرسي

*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
# : 16 Jul 2008 20:25


مرسی نیلوفر جان

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 17 Jul 2008 14:11


کسی نمیخواد نظر بده؟

یعنی ما اینقدر بد مینویسیم؟

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 17 Jul 2008 15:25


ایولا

بنویس پسرم

هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
# : 17 Jul 2008 16:03


خب بچه ها شما که نظر ندادید.اما من قسمت سوم رو آماده کردم و الان میذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد.نظرات فراموشتون نشه.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB