صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
.............آرزوهای بر باد.............. (فهرست در صفحه اول)
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
.
>>
نویسنده
پیام
mohammadzq
اعضا
#
: 15 Jul 2008 14:04 | ویرایش بوسیله: mohammadzq
آرزوهای بر باد
سلام به همه دوستای خوبی که تو تاپیک قبلی من رو همراهی کردند.این برگی دیگه از خاطرات زشت و زیبای منه.
فقط یه چیزی اینکه لطفا اگر کسی در تاپیک به من چیزی گفت و حتی فوش هم داد کسی دخالت نکنه.خودم حلش میکنم.دوست ندارم قضایای اون تاپیک قبلی پیش بیاد.پس لطفا تو تاپیک جنگ شروع نکنید.
راستی من مثل تاپیک قبلی نمیتونم هر روز آپ کنم اما تا جایی که میتونم سریع آپ میکنم.
تمام این خاطره رو تقدیم میکنم به خواهر عزیزم الهام جان.
فهرست و لینک صفحات:
قسمت اول
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_0.html
قسمت دوم
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_1.html
قسمت سوم
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_2.html
قسمت چهارم
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_3.html
قسمت پنجم
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_4.html
قسمت ششم
http://www.avizoon.com/forum/2_66127_6.html
قربرون همگی:محمد
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
mohammadzq
اعضا
#
: 15 Jul 2008 14:04 | ویرایش بوسیله: mohammadzq
قسمت اول:
-سینا،سینا.بابا زود باش.الان همه میرسن و فقط ما هستیم که نرفتیم.
اینها رو دختر خالم مینو به برادرش سینا داشت میگفت.جشن تولد دوست مینو بود و یه جشن مختلط.خالم به شرطی اجازه داده بود مینو بره که سینا هم همراهش میرفت.قرار بود منم باهاشون برم.چند روزی بود که برای تکمیل کار یه سایت رفته بودم خونه خالم اینا تا با سینا کاراش رو انجام بدیم.شب ها هم همونجا میموندم.سینا 2،3 هفته ای میشد از سربازی اومده بود.
س:بابا الان میام.
من همینطور که لباسم رو پوشیده بودم و آماده شده بودم روی مبل توی حال نشسته بودم و داشتم تلویزیون میدیدم.یه شلوار لی تنگ با یه پیراهن که پس زمینه سفید و طرح های خاکستری و مشکی داشت پوشیده بودم و گذاشته بودم تو شلوارم که با اون کمربند گنده ای که زده بودم خیلی شیک به نظر میرسید.روی پیراهن هم یه کت اسپرت مشکی تنم بود.چند باری خودم رو توی آینه برانداز کرده بودم.دوباره صدای مینو بلند شد.اومد روبروی مامانش که جفت من نشسته بود و داشت تلویزیون میدید گفت
م:مامان.میگم این شال سبزه قشنگتره یا اون صورتیه؟
خاله:نه.همین قشنگه.اون صورتی بهت نمیاد.
صدای سینا از تو اتاقش که روی صندلی میز کامپیوتر نشسته بود اومد که گفت
س:راست میگه همین سبزه قشنگه.الان غورباقه سبز تو بورسه.پلنگ صورتی دیگه قدیمی شده.
اینا رو گفت و بلند خندید.من هم خندم گرفته بود اما ترسیدم جلوی مینو بخندم.مینو بلند جوری که سینا بشنوه گفت
م:واقعا که.حالا ما یه بار کارمون گیر تو افتاده ها.
دیگه خاله هم از کارای سینا حرصش گرفته بود و داد زد
خاله:سینا،سینا د پاشو دیگه.اون لعنتی رو(منظورش هدفون بود) از تو گوشت در بیار.دیوونه کردی این دختر رو.بیا پاشو برو دیگه.حاضر شدی؟
س:آره.حاضرم.
مینو یکدفعه پرید وسط حرفش و گفت
م:آره حاضره.چه تیپی هم زده.بیژامه راه راه و رکابی.خیلی بهت میاد.مخصوصا با اون مدل موهات.
مینو و سینا عادتشون بود اینجوری به جون هم بیفتن.ار بچگی با هم شوخی داشتن.چند دقیقه گذشت و باز سینا نیومد.فقط صداش از تو اتاق میومد که داشت ترانه میخوند واسه خودش.معلوم بود هنوز چسبیده به این کامیپوتر.خاله دیگه خیلی عصبانی شده بود.رفت بالا سر سینا و گفت
خاله:بچه های مردم از خدمت میان میرن سر یه کاری بعد بچه ما نشسته یا داره به قول خودش چت میکنه یا 3 ساعت جلوی آینه گیر موهاشه.
م:آخخخخ مامان.چقدر دلم میخواد این پلیسها بگیرنش یه چهار راه وسط موهاش باز کنن.
مینو این رو گفت و بلند خندید.
س:هه هه هه.خندیدم.برو بیرون میخوام لباس عوض کنم.
من که تا اون موقع ساکت بودم از رو مبل بلند شدم و رفتم بالا سر سینا و رو به خاله گفتم
من:خاله جون الان خودم بلندش میکنم.شما برید الان به زور هم که شده لباس تنش میکنم.
مینو که ذوق زده شده بود.دستاش رو مثل بچه ها به هم مالید و گفت
م:مرسیییییییییییییییی.
رفت و در هم پشت سرش بست.یکی زدم پشت سینا و بهش گفتم پا میشی یا نه؟
برگشت ابروهاش رو انداخت بالا.
من:آهاااا.پس پا نمیشی نه؟
فوری رفتم برق کامیپوتر رو از پریز کشیدم و کامپیوتر یهو خاموش شد.سینا جا خورده بود.
س:چکار میکنی احمق.بابا سوخت.داشتم با یکی از بچه ها چت میکردم.
من:پاشووو.بابا مینو بدبخت خودش رو کشت.پاشو لباسات رو تنت کن.
س:شما که انگار خودت خیلی طالبی بری؟چه تیپی زدی؟خیلی خواستنی شدی.خودم دلم میخواد بکنمت.
بلند زد زیر خنده.منم خندم گرفته بود.
من:اااااییییی خاک بر سرت.برو لباسات رو بپوش.
لباس پوشیدنش 2 دقیقه ای بود.موهاش رو هم که خدا رو شکر بعد از ظهر درست کرده بود.بعد از چند دقیقه دوتایی با هم از در رفتیم بیرون.مینو تا ما رو دید پرید تو هوا
م:بریم؟
من:بریم
با خاله خداحافظی کردیم و از در زدیم بیرون.قرار بود با ماشین شوهر خالم که یه زانتیای سفید داشت بریم.سینا نشست پشت فرمون و ماشین رو از حیاط آورد بیرون.من رفتم جلو نشستم و مینو هم عقب نشست.توی راه سینا به مینو گفت
س:میگم حالا این دوستات که اونجا هستن چیزای خوبی هم هستن.هلوووووووووووووو؟
دوباره بلند خندید.
م:سیناا جون مامان چیزی نگی اونجاها.تو رو خدا فقط امشب یکم جنبه داشته باش.زشته.باشه؟
س:باید ببینم چی میشه.یهو دیدی یه دختر خوشکل و مامانی جلوته.آخه چطوری میشه خودت رو نگه داری؟
م:سینا.بابا همه منو میشناسن.جون خودت.محمد تو یه چیزی بهش بگو
من:بابا شوخی میکنه.خودم باهاشم.نمیذارم کاری کنه.خیالت راحت
س:آقا رو.یکی باید خودت رو بگیره.نگا چه تیپی زده.معلومه نمیخوای اونجا آروم بشینی.
دوباره زد زیر خنده.
مینو یکم فکر کرد بعد با تعجب گفت
م:راست میگه ها.با این تیپی که تو زدی و شیشه ادکلنی که رو خودت خالی کردی یکی باید تو رو بگیره.محمد تو رو خدا کاری نکنید ها.
من:باشه بابا.باشه.تو که منو میشناسی؟
م:همون میشناسمت که دارم توصیه میکنم.تیکه میکه چیزی به کسی نپرونین ها.
من:اخخخخخخخ گفتی.سینا نمیدونی چقدره با یه دختر کل کل نکردم حالش رو نگرفتم.پایه ای؟
س:پایه پایه.
م:تو رو خدا.جون هر کی دوست دارید.
یه جور مستاصل شده بود.دلم براش سوخت.
من:باشه بابا جان.شوخی کردم.
دیگه رسیده بودیم.یه خونه ویلایی بزرگ.خیلی بزرگ بود.تقریبا ساعت 7 بود.مینو از ماشین پیاده شد و رفت آیفون رو زد.بعد از چند دقیقه دوستش فریبا همون که تولدش بود در رو باز کرد.دختر نسبتا قشنگی بود.هیکل خوبی هم داشت.قد بلند و اندام زیبا.با یه مانتو که دکمه هاش رو هم نبسته بود اومده بود دم در.زیر مانتو هم یه لباس مجلسی که معلوم بود آستین نداره پوشیده بود.من و سینا که تو ماشین بودیم واسه سلام و احوالپرسی از ماشین پیاده شدیم.نگاه سنگین فریبا رو روی خودم حس میکردم.عینک دودی بزرگی رو که زده بودم با دست چپم برداشتم و با فریبا دست دادم.
مینو رو به ما گفت
م:فریبا جون دوستم.
بعد رو به فریبا ما رو معرفی کرد
م:این دادشم سیناست که میشناسیش.این هم محمد پسر خالم.
ف:بععله.خوشبختم.(این رو با یه لحنی گفت و بعد زیر چشمی به من نگاه کرد)
سینا رفت پشت ماشین نشست که بیارش تو حیاط و من مینو هم با فریبا همراه شدیم.دو طرف خونه باغ بود.تا در ورودی خیلی راه بود.سنگ فرش قشنگی کرده بودن وسط اون چمنها.کمی جلوتر استخر بود و بعدش هم ساختمون.یه ساختمون 3 طبقه.سنگکاری های بیرونیش نمای شاهنشاهی زیبایی داده بود بهش..مینو و فریبا غرق صحبت بودن و من محو تماشای خونه.رسیدیم به در وروری و منتظر موندیم تا سینا هم بیاد و با هم بریم تو.فریبا و مینو هنوز غرق صحبت بودند.باز نگاه فریبا رو روی خودم حس کردم.سر تا پای من رو برنداز میکرد.اوایل پاییز بود و اون موقع های روز دیگه هوا سرد میشد.سینا از دور پیداش شد.بعد از چند دقیقه سینا هم رسید و با هم رفتیم تو.یه سالن بزرگ که دور تا دورش رو صندلی های راحتی با طرح های سلطنتی چیده بودند و روبروی هر 4 صندلی هم یه میز بود که روش میوه گذاشته بودن.مینو چند تا از دوستاش رو دید و واسشون دست تکون داد.فریبا رو به ما گفت
ف:لطفا هر جا که راحتید بشینید.خونه خودتونه.الان بقیه میرسن.
بعد دست مینو رو گرفت و با هم رفتن سمت دوستاشون.من و سینا هم رفتیم با چند تا پسری که اونحا بودن و هیچکدومشون رو هم نمیشناختیم سلام کردیم و یه گوشه روی صندلی ها نشستیم.دور تا دور خونه رو برنداز میکردم.هر لحظه یکی از در میومد تو و با ما سلام میکرد.اون طرف سالن دخترا نشسته بودند.چند تاشون قیافه های معمولی داشتند و چند تا دیگه خیلی زیبا بودن.هنوز لباساشون رو عوض نکرده بودند و با مانتو نشسته بودن واسه همین درست نمیشد هیکل و اندامشون رو تشخیص داد.هیمنطور با سینا گرم صحبت بودیم.کم کم دیگه همه داشتن میومدن.
ادامه دارد...
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
Azarin_Bal
اعضا
#
: 15 Jul 2008 14:34
mohammadzq
محمد جان .. من داستان قبلیت رو نخوندم .. اما اونطور که شنیدم .. خیلی قشنگ بوده
امیدوارم این یکی هم مثل قبلی باشه
موفق و شاد باشی دوست من
Quoting: mohammadzq
تمام این خاطره رو تقدیم میکنم به خواهر عزیزم الهام جان
اوووووو ..
کی میره این همه راهووو
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
joker_2006
اعضا
#
: 15 Jul 2008 14:34
منتظریم آق محمد.
یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم◄ خدایا سپاس... ►
mohammadzq
اعضا
#
: 15 Jul 2008 19:33
امیدوارم از قسمت اول خوشتون اومده باشه.نظر یادتون نره.
نظرات شما باعث قوت قلب ماست.
قربون همگی:محمد
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
niloofar14
اعضا
#
: 15 Jul 2008 19:41
mohammadzq
سلام محمد آقا ، مبارك باشه.
من تقريباً تازه واردم خوشحالم كه ميتونم نوشتههاي شما رو بخونم.
به اميد موفقيت
*** سير نميشوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
niloofar14
اعضا
#
: 15 Jul 2008 20:04
Quoting: mohammadzq
قسمت اول:
خيلي خوب بود ...
فقط خدا كنه تند تند آپ كنيد تا بتونم تا آخرشو بخونم
*** سير نميشوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
mohammadzq
اعضا
#
: 15 Jul 2008 20:58
Quoting: niloofar14
سلام محمد آقا ، مبارك باشه.من تقريباً تازه واردم خوشحالم كه ميتونم نوشتههاي شما رو بخونم.به اميد موفقيت
Quoting: niloofar14
خيلي خوب بود ... فقط خدا كنه تند تند آپ كنيد تا بتونم تا آخرشو بخونم
مرسی نیلوفر جان
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
migren_tomor
اعضا
#
: 15 Jul 2008 21:23 | ویرایش بوسیله: migren_tomor
سلام محمد جان.من علی هستم.بخاطر داستانه جدیدت تبریک میگم.امیدوارم موفق باشی
وقتی عشقت تنهات گذاشت,نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی, شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد
mohammadzq
اعضا
#
: 16 Jul 2008 01:20
Quoting: migren_tomor
سلام محمد جان.من علی هستم.بخاطر داستانه جدیدت تبریک میگم.امیدوارم موفق باشی
مرسی علی جان.به تاپیک خودت خوش اومدی
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB