| نویسنده |
پیام |
|
|
kambiz13 
ای ول داری ... خیلی باحال بود ... خدا شانس بده اخوی 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
خوب بود . ادامشو بنويس
|
|
|
عالی بود .....مامانش آب دهن ما یکی رو راه اندخته زودتر بگو

|
|
|
|
|
سلام دوستانی که نظر دادن دستشون درد نکنه اونایی که فقط میان می خونن بازم ازشون ممنونم که حداقل وقت برای خوندن اون می ذارن
این مقد مه رو هم بخونین تا برسیم سر اصل مطلب که کردن مرلا با مادرش هست
دیگه مریلا شده بود تنها دوست سکسی من. یه دختر حشری که یه جورایی باحال هم بود مخصوصاً لفظ حرف زدنش که بعد از این همه مدت هنوزم چندان تغییری نکرده بود. گفتم علاقه چندانی به پسرا نداشت اکثراً با دوستان دخترش می رفت بیرون فقط هم به خاطر اینکه دوست پسر سابقش مسعود بهش نارو زده بود و بعد از زدن پردش ولش کرده بود. اوائل به منم ببیشتر به عنوان یه برده سکسی نگاه می کرد. کسی که فقط باید ارضاش کنه. تا اینکه مدتها و با هزار ترفند و ساعتها صحبت تونستم ذهنش رو یه کمی اصلاح کنم. از لیسیدن کس و کونش خیلی حال می کرد و منم حقیقتاً تو کس لیسی استاد بودم و براش کم نمی ذاشتم. از کون دادن خوشش نمی یومد من 2 بار به زور راضیش کردن که از کون بکنمش و کردم. یه روز که خیلی بی حوصله بودم بهش زنگ زدم و شام دعوتش کردم بیرون، بر خلاف همیشه خیلی زود پذیرفت و بهم گفت پیاده بیا من ماشین خودمو میارم (اون موقع یه زانیتا داشت) تا رسیدم سر قرار پیاده شد و به من گفت بشین پشت فرمون ما هم نشستیمو راه افتادیم. معلوم بود خیلی بی حوصله بود و یه جورایی هم دلش گرفته بود. البته خوب زمان پریودیشم بود و دخترا موقع پریودی خیلی بی حوصله و افسرده می شن و اونم استثناء نبود. خلاصه از هر دری صحبت کردیم و من می خواستم در مورد مادرش بیشتر بدونم آخه رفتار جالبی برام داشت. کارای خونه رو که همش مستخدمشون انجام می داد، ظرف می شست، گرد گیری می کرد، غذا درست می کرد، خلاصه همه کار. مادره بیشتر وقتشو یا پای تلفن بود یا با دوستاش می رفتن کلاس یا مهمونی می داد تا پوز خونه و زندگی و ماشینشو به دوستاش بده و بعضی وقتا هم مسافرت( البته وقتی شوهرش نبود). اینم بگم تو این مدت خیلی سعی کردم برم زیر زبون مریلا ببینم مادره در غیاب پدرش با کس غریبه هم سکس می کنه یا نه ولی موفق نشدم . گفت مادرم علی رغم این رفتاراش تا حالا این کار رو نکرده ولی چند باری که بابام نبود با یه کیر مصنوعی که از یکی دوستاش گرفته بود یه حالی به خودش می داد و مریلا گفت من کاملاً اتفاقی به این موضوع پی بردم و هر چی گشتم نتونستم این کیر رو پیدا کنم. (البته بعدها لو رفت که شوهر یکی از نزدیک ترین دوستاش در نبود زنش یه چند باری ترتیبشو داده بود و این موضوع رو به من گفت و ازم خواهش کرد که هیچ کس حتی مریلا هیچی نگم من هم نگفتم) گفتم تا حالا دیدیش که با اون کیر حال کنه؟ گفت آره یه بار دیدم. گفتم میشه بگی چطوری؟ گفتن دیگه روتو زیاد نکن. گفتم مری جون بگو دیگه. گفت نکبت وارد حریم خصوصی مردم نشو. هر کاریش کردم نگفت. از همین جا شد که فکر کردن مادره بد جوری رفت تو مخم و هر روز یه نقشه طراحی می کردم که مادره رو بکنم. انتظار من زیاد طول نکشید و قضیه کردن مریلا با مادرش خیلی هیجانی و با حال و اتفاقی اتفاق افتاد. داستان بعدی رو حتماً بخونید.
joje_ordake_zesht99@yahoo.com
|
|
|
بابا دمتون گرم یکی یه نظری نداده ببینم داستان خوب هستش یا نه؟ ادامه بدم یا نه؟ بابا خوب یه چیزی بگین. هر کجاش اشکال داره بگین تا اصلاح کنم
داستان کردن مریلا و مادرش فوق العاده هیجانی هستش به طوری که من هنوزم که یادش میوفتم هم کیرم راست و هم موهام سیخ می شه
اینم بگم اگه نظر ندین نمی ذارم
|
|
|
آقا عالي بود . ادامه بده .
|
|
|
خيلي خوبه ادامه بده.
none
|
|
|
ممنون از ادامه
<.....DooS-DarEi......>
|
|
|
|
|

در جستجوی حقیقت. « آقا جون »
|
|
|
سلام دوستان چون این قسمت خیلی طولانی بود دو قسمتش کردم
اینو بخونین و نظرتونو در بارش بگین تا ادامشو بذارم
joje_ordake_zesht99@yahoo.com
یه روز جمعه مثل همه روزهای جمعه تا ساعت 10 صبح خوابیدم، بعدشم بلند شدم و رفتم یه نون سنگک داغ گرفتم و جاتون خالی یه صبحونه مشتی خوردیم و نشستیم پای کامپیوتر و رفتیم تو اینترنت شروع کردیم به کس چرخ. یه دفعه موبایلم زنگ زد ورداشتم دیدم مریلا جونه بعد از سلام و کلی قربون صدقه رفتن گفت می تونی بیایی خونمون یه حالی با هم بکنیم. منم گفتم کسی نیست خونتون. گفت نه، داداشم که با دوستاش رفتن کوه نوردی و تا عصر نمیاد. مامانم هم رفته خونه خالم(اونم هر وقت می رفت خونه خواهرش تا غروبی نمی یومد) باباشم که یه 10 روزی بود رفته بود خارج از کشور. منم که از خدا خواسته ( به قول معروف کیر شق از خدا چی می خواد؟ یه کس ناب.) پریدم ماشین مامانمو ورداشتمو تخت گاز تا پیش مریلا جون. وقتی رفتم تو مثل همیشه با یه شورت و سوتین منتظرم بود، رفتیم تو اطاقشو در رو بستیم و طبق معمول یه موسیقی نسبتاً ملایم گذاشت و صداشو بلند کرد و شروع کردیم به هم ور رفتن. خوابوندمش رو تخت و از مچ پاهاش شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن تا رسیدم به کون و کس نازش شورتشو در آوردمو مثل گرسنه ای که از قحطی در رفته شروع کردن به لیسیدن کس و کونش گفتم که از لیسیدن کس و کونش خیلی حال می کرد و اخخخ و اوخش بلند شده بودو هی می گفت بخور ، کسمو بخور، کونمو بلیس، مال خودته ، بخورش، اااااااخخخخخخخخخخ بخور، جججججججوووووووننننن همیجوری اومدم بالاتر رسیدم به سینه هاش سوتینشو در آوردم و شروع کردم به لیسیدن و مکیدن سینه هاش. بیست دقیقه ای همین طوری بهش ور رفتم و بعد بلند شدم و لباسامو در آوردم و لم دادم روتخت و گفتم حالا نوبت منه بیا کیرمو بخور. اوائل بلد نبود درست ساک بزنه ولی بعد از پنج ماه دیگه حرفه ای شده بود و داشت با حرص و ولع کیرمو می خورد و منم داشتم تو آسمونا سیر می کردم که ییییییهههههوووووووو..... یکی در اطاقو و زد و گفت مریلا (مامانش بود) و بدون اینکه منتظر جواب باشه در رو باز کرد و اومد تو!!!!!!!! ( حالا مامانش کی اومده بود رو ما متوجه نشدیم چون صدای موسیقی بلند بود هیچ صدایی رو از بیرون نمی شنیدیم و خونه اونا هم به اندازه ای بزرگ بود که اگه توپ هم در می کردی کسی متوجه نمی شد. بعدشم چون کفشهای من جولوی در بود مادره یه کم نگران شده بود که این غریبه کیه تو خونه به همین خاطرم سریع اومد سراغ مریلا و بدون درنگ اومد تو. اینو بعداً خودش بهمون گفت) خلاصه سرتونو درد نیارم منو مریلا و شهلا جون (اسم مستعار مادر مریلا) با دیدن این صحنه سه تایی انگار برق سه فاز گرفته باشدمون خشکمون زد. شهلا جون تا اومد تو اطاق انگار جن دیده باشه دهنش واز موند و همون طور داشت به من و مریلا نگاه می کرد. مریلا هم که دیگه نگو کم مونده بود سکته رو بزنه در جا سقط بشه و منم که از همه بدتر قلبم اینقدر تند تند می زد که می خواست از کونم بزنه بیرون. بعد از چند ثانیه مکث بتو رو ور داشتم و کشیدم رو خودم و مریلا هم گوشه دیگه پتو رو گرفت و پیچید دور خودش و شروع کرد به گریه و التماس کردن که مامان ببخشید، غلط کردم، گه خوردم و از این حرفا. منم با صدای خیلی لرزان و همراه با ترس گفتم ببخشید خانم. که شهلا جون اومد سمت ما و نذاشت من حرفمو ادامه بدم و با لحن تند و صدای بلندی گفت چیو ببخشم، خجالت بکشید، اینو که گفت مریلا دوباره با صدای بلند زد زیر گریه و منم دیگه داشتم سکته رو می زدم. و هزار جور فکر و خیال تو همین چند ثانیه اومد تو ذهنم که چی میشه و این زنه چکار می خواد بکنه. من دوباره با من من کردن و صدای لرزان گفتم اگه اجازه میدین من لباسامو بپوشم و برم که گفت کجا من تازه باهات کار دارم. و بدون معطلی نشست رو تخت و کنار من. مریلا هم همچنان داشت با گریه التماس می کرد که دیگه تکرار نمی شه، غلط کردم و از این حرفا می خواست پتو رو از روی کیر من بزنه کنار که من یه کم مقاومت کردم که با لحن بدی گفت دستتو بردار منم از ترس پتو رو ول کردم و همین جور هاج و واج بهش نگاه می کردم، کیرم هم مثل خودم از ترس حسابی وا رفته بود و شل شل شده بود و به این راحتی هم راست نمی شد. خلاصه پتو رو زد کنار و یه نگاه به کیر زوار در رفته ما انداخت و دستی رو سر و روی کیر من کشید و با لحنی آرم و یه خنده کیری به مریلا گفت ای ناقلا این کیر خوشکلو رو از کجا پیدا کردی؟؟؟ تنها تنها حال می کنی؟؟ (اینم بگم مریلا اصلاً با مادرش از این جور حرفا و شوخیا نداشتن و تو این زمینه خیلی با هم رسمی بودن) منو مریلا از شنیده این حرف شاخامون داشت در میومد. من که رشد شاخا رو زیر پوست سرم کاملاً احساس می کردم همین جوری با دهن باز و هاج و واج زل زده بودیم تو چش شهلا جون و هیچ حرفی برامون نمی یومد. که شهلا گفت چیه چرا مثل جن زده ها به من نگاه می کنید. خوب منم آدمم!!!! اینو گفت و بلند شد و رفت بیرون، از در اطاق که رفت بیرون گفت الان میام. مریلا دیگه گریش بند اومده بود ولی هنوز شوکه بود و هیچی نمی گفت. من که با دیدن این رفتار از شهلا جون یه کم جرأت و جسارت پیدا کرده بودم گفتم یعنی چی این حرفا؟ یعنی می خواد چکار کنه؟ مریلا گفت نمی دونم، من که هنوزم دست و پاهام از ترس بی حس شده بودن و نای حرکت نداشتم به زور از جام بلند شدم و شروع کردم به پوشیدن لباسام. مریلا هم بلند شد و داشت لباساشو می پوشید که شهلا جون با یه تاپ دو بندی که سینه ها شو براحتی نشون می داد و یه شلوارک نازک و تنگ اومد تو اطاق و گفت چکار می کنید چرا دارین لباس می پوشین. من که دیگه ارتفاع شاخام به یه نیم متری رسیده بود گفتم من باید برم. گفتش غلط کردی تازه می خوام با هم حال کنیم. همین جوری داشتم به مریلا نگاه می کردم که ببینم عکس العملش چیه؟ دیدم شاخای اونم یه متری زده بیرون. گفتم ببخشید منظورتونو متوجه نمی شم؟ گفت بابا تو یگه آخره منگولی!! می خوام با هم حال کنیم. گفتم والا من دیگه حالی برام نمونده که بخوام حال کنم. گفت حق داری بیا بریم آشپز خونه یه چیزی بخور تا حالت بیاد سر جاش. اینو گفت و رفت طرف آشپز خونه. من و مریلا یه نگاهی به هم کردیم و با حالت پرسشی گفتم بریم؟ سرشو تکون داد و رفتیم. سریع یه چایی برامون درست کرد و با یه مقدار کیک و شیرینی گذاشت رو میز و گفت بخور که حسابی باهات کار دارم. آروم شروع کردم خوردن. مریلا هم که هنوز از اون حالت در نیومده بود چایی رو ورداشت با کیک خورد. یه نیم ساعتی نشسته بودیم و تو این نیم ساعت حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد و بیشتر داشتیم به هم نگاه می کردیم. که شهلا گفت پاشین دیگه بریم آماده بشیم. اینو گفت و خودش راه افتاد و تو راه گفت بیایین تو اطاق من تخت ما بزرگتره و جاش بیشتره. منو مریلا هم یه نگاه به هم کردیم و بدون اینکه چیزی بگیم پا شدیم و رفتیم تو اطاق شهلا جوون.
|