| نویسنده |
پیام |
|
|
به قول معروف جوحه رو آخر پاييز مي شمارند
اول و آخر نداره مهم اینه که پسرها به درد هیچ کاری نمیخورن
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
|
|
|
سلام شکیبا جان
پس تا مرداد صبر میکنم
میگن گر صبر کنی زداستان اویزوون سازی 
مخلص همه دوستان اویزوووونی
jahanami
فرستاده ی جهنمی
|
|
|
قسمت سوم .........
به آرومي چشماش رو از هم باز كرد هنوز يكم گيج بود ولي سنگيني تن آنا رو روي خودش احساس كرد . هنوز توي همون حالتي كه خوابش برده بود مونده بود . به آرومي از روي خودش بلندش كرد و سرش رو روي بالشت گذاشت . خودش هم دستش رو زير سرش گذاشت و همينطوري زل زده بود به صورت خوشگل و بي نقس آنا ، حس مي كرد كه اين موجود نازنيني كه جلوش خوابيده فرشته اي بود كه وارد زندگي جهنميش شده و اون رو تبديل به بهشت فردوس كرده ، هنوزم باورش براي خودش سخت بود كه يك شبه عاشق بشه چه برسه بخواد به كسي ديگه هم بخواد بيان كنه . طاقت نياورد و صورتش رو جلو برد و به آرومي لباي ناز و خوشكل آنا رو بوسيد . بوسه هاي آروم و ريزي به لباش مي زد . آنا هم چشماش رو باز كرد و توي چشمهاي شاهين نگاه كرد .
شاهين : سلام ميس گارنر ((منظورم از ميس گارنر همون جنيفر گارنره كه من هيچ بازيگري رو قدر اون دوست ندارم واسه همين فرض كردم كه شاهين هم مثل من اون رو خيلي دوست داره)) آنا : سلام ، اول صبحي ما رو گرفتي ، ميس گارنر ديگه كيه . شاهين : بيخيال نمي شناسيش يه بازيگر نيمه مشهوره ((ما الان توي چهار سال پيش هستيم و اون موقع جنيفر گارنر معروفيت آن چناني نداشت)) آنا : شاهين بابات ديشب خيلي ازت ممنونم ، فكر نمي كردم اينقدر لذت بخش باشه . كي خوابم برد نفهميدم . شاهين : وقتي خوابيدي توي بغلم بيشتر دو يا سه دقيقه نشد كه خوابيدي . تا همين ده دقيقه پيش هم توي بغلم بودي . آنا : واي ببخشيد حتما" نخوابيدي ، خب چرا من رو نذاشتي پايين . شاهين : بيخيال بابا تا به حال توي زندگيم همچين خواب با آرامشي نكرده بودم .
بينشون سكوتي عميق بر قرار شد ولي چشماشون همه احساسات اونا رو فرياد مي زد . جفتشون هنوز لخت و عريان بودند . شاهين بلند شد و رفت از توي كمد آنا يك دست لباس كامل و حوله اومد آنا رو روي دو تا دستاش بلند كرد و به حمام برد روي رختكن حمام خوابوندش و به آرومي شروع به مالش بدن ناز و لطيف آنا كرد ، آنا تا به حال از زندگيش اين قدر لذت نبرده بود . اون قول بي شاخ و دمي كه دوستاش به اسم شوهر براش تعريف كرده بودند حالا يك فرشته تمام عيار بود كه با جون و دلش داشت تمام تنش رو مالش مي داد . با هم حمام كردند ولي هنوز شاهين نمي تونست از حسش به آنا چيزي بگه . نشستند پشت ميز صبحونه و شروع كردند به خوردن ، شاهين به خودش برگشته بود و مثل هميشه شوخي و خنده رو به راه انداخته بود . آنا هم با لبخنداي بينظيرش از اون دلبري مي كرد . به چشم شاهين حالا زيبايي هاي آنا دو برابر مي يومد .
شاهين : اوه اوه ببين ساعت 11 شد . آنا : چي شد يكدفعه چرا اين طوري مي كني . شاهين : مامانم گفت صبح بايد با يك هديه اي برم خونه شما و چه مي دونم مراسم مادرزن سلام و اين صحبتا . آنا : شاهين مگه چيزي هم خريدي . شاهين : اختياري داري ميس گارنر ، ببخشيد آناي عزيز ، البته اصلا" قابل مامان شما رو نداره ولي خب گرفتم ديگه .
رفت و آماده شد . اومد پيش آنا كه نظرش رو به تيپش بگه ، آنا هميشه شاهين رو توي تيپ رسمي ديده بود ولي وقتي اون رو با لباس اسپرت ديد خيلي خوشش اومد .
آنا : شاهين ، چرا تيپ اسپرت نمي زدي تا حالا، خيلي بهت مي ياد ، من فكر مي كردم تيپ اسپرت بهت نمي ياد كه هميشه رسمي مي پوشي . شاهين : خب ديگه همه چيز رو كه يكدفعه رو نمي كنند . من برم ديگه ، تو هم دختر خو.بي باش تا من برگردم . آنا : شاهين زود بياي .
رفت و آنا رو بغل كرد و لباش رو بوسيد و آخرين لحظه توي چشماش نگاه كرد . بازم نتونست بهش بگه كه چقدر دوستش داره . از خونه زد بيرون و به طرف خونه مادرزنش رفت . توي راه با خودش حرف مي زد و همش خودش رو سرزنش مي كرد كه چرا از حسش به انا چيزي نمي گه . با همين فكراش مشغول بود ، رسيد و زنگ خونه رو زد . رفت داخل و همه براش كل كشيدن و دست زدند اونم رفت جلو دست مادرزنش رو بوسيد . مادرزنش هم پيشوني شاهين رو بوسيد .
شاهين : بفرماييد مامان جون ، خيلي خيلي ناقابله . مريم ((مادر آنا)) : راضي به زحمتت نبودم پسرم ، دستت درد نكنه ايشالله خوشبخت بشي ، من دخترم رو اول به خدا بعدش به تو سپردم . شاهين : خيالتون راحت باشه با همه وجودم مراقبش هستم .
يكم نشست و با فاميل هاي آنا شوخي مي كرد و يكم دستشون انداخت ، اونا هم تعجب مي كردند از اين رفتار شاهين ، پيش خودشون مي گفتند نه اوني كه اينقدر خشك بود كه جرعت حرف زدن باهاش نداشتيم نه حالا كه هممون رو داره روده بر خنده مي كنه . شاهين بلند شد و به همه گفت :
شاهين : ببخشيد خيلي دوست دارم اينجا خراب بشم ولي شرمنده ، فعلا" دلم خراب جاي ديگه اي تا خراب تر نشده بايد برم . دختر عمه آنا گفت : بيا خودم برات پلاسترش مي كنم درست شه . شاهين : نه همون كه دماغتون رو دادين براتون ماله كشيدن معلومه معمار خوبي نيستيد . من برم ديگه خداحافظ همگي .
همه حسابي بهش خنديدن و اونم خيلي پكر شد ، هميشه فكر مي كرد خيلي پروو هستش اما وقتي جواب شاهين رو شنيد سرش رو انداخت پاين و چيزي نگفت . به سرعت سوار ماشين شد و پاش رو روي گاز گذاشت و به سمت خونه اش حركت كرد . رسيد خونه و خيلي آروم كليد رو انداخت و رفت داخل ، آنا نشسته بود داشت براي خودش آهنگ گوش مي داد ، واي اونم عاشق اين آهنگ مدرن تاكينگ بود . رفت و از پشت سر بغلش كرد ، آنا برگشت خواست چيزي بگه اما شاهين به سكوت دعوتش كرد و محكمتر اون رو توي آغوشش فشار داد . آنا هم سرش رو گذاشت روي شونه شاهين ، شاهين ريموت رو برداشت و آهنگ رو از اول پلي كرد . باهاش توي گوش آنا مي خوند .
Deep in my heart there’s a fire a burning heart Deep in my heart there’s desire for a start I’m dying I emotion It’s my world in fantasy I’m living in my… living in my dreams You’re my heart, you’re my soul I’ll keep it shining everywhere I go You’re my heart, you’re my soul I’ll be holding you forever Stay with you together You’re my heart, you’re my soul Yeah I’m feeling thet our love will grow You’re my heart, you’re my soul That’s the only thing I really know Let’s close the door and belive my burning heart Feeling the candles burning Let your body melt in mine I I’m living in my… living in my dreams You’re my heart, you’re my soul I’ll keep it shining everywhere I go You’re my heart, you’re my soul I’ll be holding you forever Stay with you together You’re my heart, you’re my soul Yeah I’m feeling thet our love will grow You’re my heart, you’re my soul That’s the only thing I really know You’re my heart, you’re my soul I’ll keep it shining everywhere I go You’re my heart, you’re my soul I’ll be holding you forever Stay with you together You’re my heart, you’re my soul Yeah I’m feeling thet our love will grow You’re my heart, you’re my soul That’s the only thing I really know
موزيك كه تموم شد توي گوش آنا گفت :
شاهين : آنا خيلي دوستت دارم ، عاشقتم .
به آرومي لباش رو روي لباي آنا گذاشت ..............
ادامه دارد ..........
ماهان.
|
|
|
|
|
mahanbk مرسی از ادامه 
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
|
|
|
mahanbk 
عالی بود رفیخ 
asal_nanaz dolf arezouye_morde mohsen_m275

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
او يك فرشته بود؟ ديگه نيست؟
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
|
|
|
درود بر شما این قسمت هم خوب بود منتظر ادامه ی داستان هستم .
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|
mahanbk ماهان عزیز این قسمت پخته تر از قسمتی قبلی بود! ممنون دوست عزیز...منتظریم!
*چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمی شه......وقتی که نیستم اون چشات خونه ی بارون نمی شه.....*
|
|
|
|
|
زیبا بود
فرستاده ی جهنمی
|
|
|
قسمت چهارم...........
آنا هنوز هم باورش نشده بود كه شاهين بهش علاقه مند شده باشه اونم طي يك شب ، براش كمي عجيب بود ولي از ته دلش هم خوشحال بود . به چيزي كه فكر مي كرد با تلاش بي وقفه و زحمت حتي چندين ساله بدست مي ياد طي همين يك روز دست يافته بود . خودش رو توي آغوش شاهين جا داده بود داشت از با او بودن لذت مي برد ، پيش خودش مي گفت چه لذتي بيشتر از اين كه عاشقشم و از اون بيشتر اين كه شاهين هم دوستم داره ، خدايا من ديگه از زندگي هيچي نمي خوام .
يك هفته ...........
يك ماه ............
يك سال ..........
ماه عسلي تكرار نشدني ، مهموني هاي بينظير كه گاه و بي گاه به افتخارشون برگذار مي شد . قهر و آشتي هايي كه البته دو سه بار بيشتر نبود . گذشت ، گذشت و گذشت ................
يك سال بعد ................
شاهين از سر كار اومد ديد آنا خونه نيست . نه يادداشتي نه خبري نه چيزي . دلش هزار راه مي رفت و نمي دونست چيكار كنه ، هرچي به موبايلش زنگ مي زد ، جواب نمي داد . بعد دوساعت عذاب آور و زنگ زدن به اين و اون ، خود آنا اومد خونه . شاهين رفت اول بغلش كرد و بوسيدش ولي با دلخوري بهش گفت .
شاهين : كجا رفته بودي آنا ، بابا يه خبري چيزي بده دلم هزار راه رفت . آنا : شاهين يالا يه كادوي بزرگ و توپ مي خوام . شاهين : نگاه كن ، خانوم دير اومده تازه كادو هم مي خواد آخه آدم دردش رو به كي بگه . آنا : من نمي دونم كادو مي خوام .
شاهين يكم فكر كرد تولد آنا كه سه ماه پيش بود ، سالگرد ازدواجشون هم كه هفته پيش بود . پس براي چي كادو مي خواست . حتمي خبري شده كه مي خواد .
شاهين : باشه تسليم يه كادوي عالي برات مي گيرم . حالا بگو ديگه . آنا : نه نشد يكم بيشتر التماس كن . شاهين : آنا اذيت نكن ديگه بگو ديگه مردم از فضولي .
آنا يه نگاه عاقل اندر صفيحي بهش كرد و لبخند خيلي قشنگي روي لباش اومد ، معلوم بود هر چي هست خبر خيلي خوبيه ، توي كيفش دنبال يه چيزي مي گشت . پيدا كه شد ، پشتش رو شاهين كرد و درش آورد و پشت سرش گرفتش تا شاهين نبينه .
آنا : شاهين يادت باشه گفتي برام يه كادوي خوب مي گيري ، من اين خبر رو به هيچ كس غير تو نگفتم ، پس بايد از خجالتم در بياي . شاهين : باشه در مي يام بابا چقدر اذيت مي كني قول دادم ديگه . آنا ، خب شاهين عزيزم ، نمي دونم چطوري بگم خودمم هم اولش باورم نشد اما ((يه برگه آزمايش كه پشت سرش قايم كرده بود و درآرود)) ما داريم بچه دار مي شيم .
شاهين از جاش بلند شد و همينطوري زل زد به دهان آنا فكر مي كرد كه اشتباه شنيده يكم چشماش رو ماليد ، ديد نه آنا هنوز اونجاست .
شاهين : يه بار ديگه بگو . آنا : شاهين تو داري بابا مي شي .
شاهين يك جيغ خيلي بلندي زد و آنا رو توي بغلش گرفت و دور خودش چرخيد . همينطور نگاهش مي كرد و با چشماش همه احساسش رو بيرون مي ريخت ، دستش رو روي شكم آنا گذاشت ، آنا هم راهنماييش كرد و دستش رو روي جنيني كه توي شكمش بود گذاشت .
شاهين : چند وقتشه . آنا : 45 روز ، شاهين من خودم شك داشتم اما نخواستم بيخودي اميدوارت كنم . ولي رفتم وآزمايش دادم و تا نتيجه رو بهم نگفتن از جام تكون نخوردم . شاهين : پس حالا يه كادوي خيلي خيلي توپي در انتظارته . آنا : چي مي خواي بگيري بگو ، بگو ، زود . شاهين : نه ديگه بايد تا فردا صبر كني . فردا يه جشن مي گيريم و به همه مي گيم چه خبره . واي اگه مامان بفهمه اينقدر خوشحال مي شه .
بلند شدن و اول تدارك يك جشن خودموني رو ديدن و شروع كردن به تلفن زدن به همه . اينقدر خوشحال شده بود كه حد و اندازه نداشت . فردا هم از راه رسيد و مهمونا دونه دونه اومدن . مامان و باباي هر دو تاشون ، خاله عمو دائي عمه پسر خاله و غيره . همشون مونده بودن كه اين جشن اينطوري براي چيه . هر چي به شاهين و آناهيتا اصرار مي كردند بازم اونا چيزي نمي گفتند . بعد از شام شاهين همه رو به سكوت دعوت كرد .
شاهين : خب همه گوش كنيد . من يه خبر خيلي خيلي توپ براتون دارم .
شاهين شكوت كرد . همه منتظر بودن كه چي مي خواست بگه ، ولي شاهيم با سكوتش اعصاب همه رو به هم ريخته بود . شاهين رفت و كنار مامانش ايستاد به آنا هم اشاره كرد كه بياد پيششش . آنا هم اومد و اونطرف مادر شاهين ايستاد .
شاهين : مامان بالاخره به آرزوت رسيدي و از پسرت داري نوه دار مي شي . رقيه : چي يعني آنا الان بارداره . شاهين : آره مامان گلم . يك ماه و نيمه .
همه به افتخارشون كف زدند و مادر و خواهراي شاهين اينقدر خوشحال شده بودند كه حد نداشت ، به هر حال تك پسر خانواده اونا بود و فرزندش خيلي عزيز مي شد ((اينم يك رسم خيلي بيخود و بي جهته توي ايران كه نوه پسري هميشه عزيز تره بابا بچه دختر آدم هم از گوشت و خون خود آدمه)) . خلاصه جشن اون شب بسيار عالي برگزار شد و به پايان رسيد . همه رفتند و شاهين و آنا با تمام روياهاشون تنها گذاشتند . اون شب مثل هميشه آنا توي آغوش گرم شاهين خوابيده بود و از با او بودن لذتي بي پايان مي برد . حالا كه باردار هم بود خيلي بيشتر پيش شاهين عزيز شده بود .
شاهين : آنا اسمش رو چي بذاريم . آنا : عزيزم ، تو پدرشي هر چي كه تو بخواي همون رو مي ذاريم . شاهين : اگه دختر بود مي زاريم مارال ، ولي اگه پسر بود تو انتخاب مي كني . قبول ، اينطوري عدالت هم رعايت مي شه . آنا : باشه اگه پسر بود مي ذاريم ماني . باشه . شاهين : باشه گلم ، قبول پس فعلا" بايد منتظر شيم تا بعدا" بفهميم دختره يا پسر .
9 ماه بعد ...................
به سختي زمان براي آنا و شاهين مي گذشت ، ديگه نزديكي هاي زايمان آنا رسيده بود . شب شاهين توي اوج خواب بود كه صداي ناله هاي آنا اون رو بيدار كرد .
آنا : شاهين . واييييييييييييييي ، شاهين بيدار شو ، فكر كنم موقعش رسيده . شاهين : موقع چي نصفه شبي . بابا بذار بخوابم . آنا : ((با جيغي ناشي از درد))شاهين موقع زايمانم رسيده . بلند شو .
شاهين سراسيمه از خواب پريد و آماده شد و آروم آنا رو برد سمت ماشين و توي ماشين نشوندش و به سمت بيمارستان بردش . توي راه به مامان خودش و آنا هم زنگ زد و به اونا خبر داد كه بين بيمارستان . مجبور بود زياد تند نره آنا هم از درد به خودش مي پيچيد ، شاهين دستاش رو گرفته بود و بهش دلداري مي داد . بالاخره رسيدن بيمارستان و براش ويلچر آوردن و اون رو توش نشوندن و به سمت اتاق زايمان رفتند . خانواده هاشون هم بالاخره رسيدن ، شاهين از نگراني رنگش شده بود مثل گچ و داشت سكته مي كرد . شيدا خواهر كوچيكش بغلش كرد و همش بهش آرامش مي داد كه چيزي نمي شه الان تموم مي شه و صاحب يه پسر كاكلزري مي شي . ولي مگه آروم مي شد . دكتر از توي اتاق اومد بيرون ، شاهين رفت پيشش جلو و ازش پرسيد .
شاهين : چي شد خانوم دكتر ، دنيا اومد .
دكتر سرش رو انداخت پايين ،
شاهين : گفتم چي شد زنم و بچم حالشون خوبه . دكتر : حال خانومتون خوبه ، ولي براي بچه ((بعد ازچند ثانيه سكوت)) متاسفم ، بند ناف دور گردنش پيچيده بود و نتونستيم براش كاري كنيم .
شاهين براش غير قابل باور بود ، چطوري ، چرا ، چرا ، اين سئوالي بود كه توي ذهن آشفته اش شكل گرفته بود . نمي دونست چطوري اين رو به آنا بگه .
ادامه دارد ..............
ماهان .
|