| نویسنده |
پیام |
|
|
سلام من داستان یکی از اویزونیای سایتو خوندم یاد خاطره خودم افتادم. البته داستان این دوستمون با اسم .سكس در اتاق خواب دوست دختر. بود که بچه های سایت نظر به خالی بندی داده بودند. این خاطره من حدودآ مال 10 سال پیشه زیاد سکسی نیست و واقعیت داره من 22 ساله بودم دوست دختری داشتم به اسم لیلا که تو طبقه یازدهم یکی از بلوکهای اکباتان زندگی میکردند و الانم رفتند المان یه روز ساعت 2 یا3 بعد الظهر بود که تو خونه نشسته بودم که لیلا زنگ زد که گفت پدر و مادرش امشب رفتند قزوین برای پسر عموش خواستگاری و شب هم نمیان شب بیا اینجا منم از خدا خواسته به خودم رسیدمو راه افتادم به سمت خونه لیلا رسیدمو به نگهبانی محل نذاشتم ورفتم به سمت اسانسور که نگهبان پرسید اقا کجا گفتم منزل فلانی که گوشی را برداشت و زنگ زد نمیدونم لیلا چی گفت که اون نگهبانه گفت بفرمایید خلاصه رسیدم دم در زنگ زدم لیلا درو باز کرد لیلا با یه تیپ سکسی اومد جلو منو برد تو خونه و لب تو لب شدیم سینه هاشو که مالیدم گفت عجله نکن امشب زیاد وقت داریم برام شام گذاشته بود راستی اینو بگم خونشون زیاد بزرگ نیست ولی دوبلکس بود پایین پذیرایی و اشپزخانه بالا اتاق خواب داشتم برای شام کمکش میکردم که زنگ درب به صدا در اومد منکه ریده بودم لیلا زود کفشامو داد دستم اشاره کرد برو بالا منم رفتم فقط صدای زنی میومد که میگفت حال پدر بزرگت بده باید الان بریم خواستگاری هم به هم خورده در همین حین دیدم زنه که بعدن فهمیدم مادرشه داره میاد بالا من پاورچین به اتاقی که درش باز بود رفتم زیر تختی که بعدن فهمیدم تخت پدر و مادرشه خیلی حالم خراب بود نمیتونستم خوب نفس بکشم فقط دعا میکردم منو نبینه خلاصه مادرش اومد تو اتاقو درب کمد دیواریو باز کرد مانتوشو دراورد لباسای مهمونیشم در اورد حالا مونده بود با یه شرت و سوتین بعد لباس مشکی پوشید همونجا فهمیدم پدر شوهرش فوت کرده به لیلا هم دروغ گفت که حالش خرابه بعد مانتوشو دوباره پوشید که دیدم لیلا وارد اتاق شد با چشماش داشت دنبال من میگشت که مادرش گفت زود باش بابا پایین منتظره لیلا هم گفت شما برید من نمییام مادرش گفت پدر بزرگ حالش خیلی خرابه کفته حتمآ لیلا را بیارید میخوام ببینمش لیلا گفت یعنی حالش اینقدر بده گفت اره لیلا هم رفت لباس پوشید مانتوشو برداشت به مادرش گفت پس شما برید پیش بابا منم میام که مادرش گفت نه بابا الانم صداش در اومده دست لیلا و گرفت رفتند طبقه پایین بعد صدای بسته شدن درب اومد وصدای کلید که داشت تو قفل میچرخید منکه دیگه حسابی ترسیده بودم وقتی دیدم صدایی نمیاد از زیر تخت بیرون اومدم همه جارو گشتم اثری از لیلا نبود درب اپارتمانو بعد از یک ساعت کلانجار رفتم با قاشق و چنگال و چاقو باز کردم ولی بیرون درب حفاظ لولایی بود با یه قفل بزرگ کتابی خلاصه دوباره دربو بستم تا کسی منو ندیده اومدم تو عقلم به هیجا نرسید حتی اگه به دوستام زنگ میزدم که قفل باز کن بیارند نگهبانو چیکار میکردم حتمآ پدر لیلا خونرو به نگهبانی سپرده بود دیدم فایده ای نداره از پنجره هم نمیشد چون طبقه 11 بود کمی که به اعصابم مسلط شدم رفتم اشپزخانه شامو خوردم ظرفارو شستم و خوابیدم صبح زود دیدم یکی داره حفاظو باز میکنه از بالا دیدم لیلا با یه پسره اومدن تو لیلا کمی بلند میگفت فرشاد حموم بالاست بذار من تمیزش کنم بعد بیا بالا اونم گفت چشم من بازم رفتم زیر تخت که دیدم لیلا داره دنبال من میگرده منم با یه هیس اروم فهموندم کجام درو بست دوباره با صدای بلند گفت فرشلد حاظره بیا یه 5 دقیقهای گذشت دیدم درو باز کرد اومد طرفم خودشو انداخت بغلم خیلی یواش گریه کرد منم یا قیافه خیلی شاکی و اینکه مثلآ قهرم اروم درب اتاقو باز کردم دیدم صدای اب از حموم میاد رفتم سمت درب اپارتمان و رفتم بیرون یه هفتهای بعد زنگ زد که خودشم تا صبح حالش بد بوده و دوبار سرم بهش زدند و صبح هم به بهانه لباس با پسر عموش اومده بوده پسر عموشم اصلآ نمیخواسته حموم بره لیلا توی راه خرش کرده که بدنت بو میده اگه دختره اونو اینجوری ببینه میخوره تو ذوقش اونم راضی شده بره حموم این خاطره سکسی نبود ولی برای خودم یه حادثه بود واقعی هم بود
|
|
|
یعنی لیلا پسر عموشو آورده بود با هم حال کنن؟
hassannasab
هر چند سکسی نداشت اما بدکم نبود دستت درد نکنه رفیق
بمیرد آنکه میخواهد تو را گریان ببیند...
|
|
|
Quoting: Amir_ho یعنی لیلا پسر عموشو آورده بود با هم حال کنن؟
سلام امیر پسر عموش ماشین داشت لیلارو اورده بوده تا لباس برداره
|
|
|
|
|
hassannasab
سلام عزیزم مرسی از راهنماییت
رفیق سعی کن پستو یه بار بزنی 
بمیرد آنکه میخواهد تو را گریان ببیند...
|
|
|
hassannasab پستهای اضافه اتون رو حذف کردم 
راستی دوست عزیز چه خوب میشد همینطوری اگه باز از این نوع خاطرات جالب دارین اینجا برامون بنویسید
موفق باشید 
******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
|
|
|
Quoting: lili naze راستی دوست عزیز چه خوب میشد همینطوری اگه باز از این نوع خاطرات جالب دارین اینجا برامون بنویسید تازه جاهای جالبش مونده !
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
|
|
|
mashgholam نه بابا به نظرم اینجاهاش جالبتر تره هیجان اینکه الان مامان و بابای دختره ببینن چی میشه خیلی جالبتر از قسمتهای سکسیش میتونه باشه از نظر من البته 
******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
|
|
|
# : 5 Jul 2008 05:14 | ویرایش بوسیله: saedb
hassannasab اوكي عزيز خوب بود موفق باشي 
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
|
|
|
|
|
Quoting: lili naze نه بابا به نظرم اینجاهاش جالبتر تره هیجان اینکه الان مامان و بابای دختره ببینن چی میشه خیلی جالبتر از قسمتهای سکسیش میتونه باشه از نظر من البته آره به نظر منم اینجوری خیلی باحالتره میگم اگه بابا بزرگه نمی مرد و همینجوری الکی خواستگاری به هم می خورد و مامان باباهه بر میگشتن خونه اونوقت رفیقمون تا صبح زیر تخت چه ضرباتی رو باید تحمل می کرد
حس امضا ندارم انگشت می کنم
|
|
|
Quoting: lili naze هیجان اینکه الان مامان و بابای دختره ببینن چی میشه خیلی جالبتر از قسمتهای سکسیش میتونه باشه پس هیچ سریالی نیست که از دستت در بره نه ؟  آخه الان همه سریالا همین فرمیه 
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
|