| نویسنده |
پیام |
|
|
پنج سال پیش، بیست سال پیش، درحال حاضر چه کنم ؟ ؟ ؟
" قسمت اول "
سلام
اسم من سیروس است. من 27 سال پیش یعنی 2 سال بعد از انقلاب به اصطلاح اسلامی و در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم یکی از بنیانگزاران سپاه پاسداران بود که در اثر سقوط هواپیما شهید شد. شاید هم شهیدشان کردند. بهرحال من برایشان احترام قائل هستم، چون بعدازاون حادثه من خیلی فکرومطالعه کردم وبه این نتیجه رسیدم که:
تحت تاثیرعقایدی که ازطفولیت به شخص تلقین میشود، خرد وادراک آدمی ازکارمیافتد.
در حال حاضر سمت خیلی خوبی در یک سازمان دولتی ( که نمیتوانم اسمش را بیارم ) دارم و 17 نفر زن و مرد زیر دست من بکار مشغولند. البته تعبیر بد نکنید زیر دست من کار نمیکنند بلکه تحت نظر و به سرپرستی من کار میکنند.
این خاطره ای که میخوام برای شما تعریف کنم مربوط به پنج سال پیش است.
من 22 ساله بودم و در یک سازمان دولتی کار میکردم. یکی از همکارانم که اسمش فرخ بود و 21 سالش بود و درحین کار کردن در دانشگاه درس هم میخواند من راهم تشویق کردکه به درس خواندن ادامه بدم. من معافیت از سربازی را به خاطر پدرم گرفته بودم ولی فرخ باید پس از فارغ التحصیل شدن به سربازی میرفت.
سال بعد من هم وارد همان دانشگاه شدم و هردو دریک رشته درس میخواندیم . فرخ سال سوم بود و من سال اول. من برای درسهایم خیلی از او کمک میگرفتم و او هم با کمال میل چه در محل کار و چه در دانشگاه به من کمک میکرد. تا موقع امتحانات شد و از او خواستم بیشتر کمکم کنه و او هم قبول کرد.
امتحانات ما جمعا" سه هفته طول میکشید و در این مدت هر دو ما از سازمان مرخصی گرفته بودیم و برای درس خواندن یا من به منزل فرخ میرفتم یا او به منزل ما میامد. چون هردومون باخانواده زندگی میکردیم از اینرو مشکل تهیه غذا نداشتیم. هفته آخر امتحانات بود که مادر من باید به سفرحج میرفت ولذا مقادیری غذا برای ما تهیه کرد و در یخچال گذاشت ورفت.
چون درمنزل ما کس دیگری نبود تقریبآ هفته آخرهمیشه درمنزل ما بودیم و فرخ شبها را هم در منزل ما میخوابید. فقط شب اول از اطاق خواب مادر من استفاده کرد و من از اطاق خواب خودم.
روز دوم صبح زود برای نماز بیدارش کردم. گفت من نماز نمیخوانم و به این چیزها اعتقاد ندارم، و اگر تو دلت بخواهد حاضرم با تو بیشتر در مورد این چیزها صحبت کنم. من چون خیلی ازمردانگی های فرخ خوشم میآمد واز کمکهای بیدریغ او خیلی استفاده میکردم و میخواستم از اطلاعات او بیشتراستفاده کنم به او بیشنهاد کردم شبها در اطاق من بخوابد تا بتوانیم بیشتر با هم صحبت کنیم. او هم قبول کرد ولی برسر اینکه کی روی تخت بخوابد و چه کسی روی زمین بخوابد اختلاف پیدا کردیم هر دو به دیگری تعارف میکردیم که روی تخت بخوابد. به هر حال چون تعارفات به نتیجه نرسید اوپیشنهاد کرد هردو از تختخواب دو نفره مادر من استفاده کنیم، من هم با کمال میل قبول کردم و هردو رفتیم توی اطاق خواب مادرم.
بعد ازشستن دندانهایمان به سمت تختخواب رفتیم و من دیدم فرخ همه لباسهایش درآورد فقط با یک شورت رفت توی تخت. من باکمال تعجب بهش نگاه کردم و ازش سوال کردم آیا تو میخواهی اینطوری بخوابی؟ جواب داد آره مگه تو چطوری میخوابی؟
من بهش گفتم توی خانه ما، همیشه من با شلوار و پیژامه و مادرم با لباس خواب میخوابیم. گفت خوب تو هرطور دلت میخواهد بخواب ولی یکبار اینطور خوابیدن را هم امتحان کن. مخصوصا" حالا که فصل امتحانات هم هست و هوا هم گرمه.
من قبول نکردم و بعدازاینکه چراغ را خاموش کردم با لباس رفتم توی تخت.
توی تخت درمورد خیلی چیزها صحبت کردیم و فرخ دلیل لباس پوشیدن من را توی رختخواب سئوال کرد و من هم چون خیلی اورا قبول داشتم براش تعریف کردم که: ما قبلا" درزمان زنده بودن پدرم در منزلمان گماشته (نوکر) داشتیم که همه کارهایمان انجام میداد و بدین جهت مادرم همیشه اصرار داشت هیچوقت بی لباس توی خانه نگردیم.
چون فرخ از علم روانشناسی و روانکاوی هم با اطلاع بود سئوالات بیشتری از من کرد ومن هم صادقانه همه چیز را براش گفتم. فرخ از من خواست که یک خاطره از زمانی که در منزلمان گماشته داشتیم یعنی بیست سال پیش براش تعریف کنم.
من براش تعریف کردم که: بیست سال پیش:
وقتی که شش یا هفت سالم بود یک روزی مادرم توی خانه نبود، من و خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود (در حال حاضر شوهر و یک بچه هم دارد) با علی (نوکرمان) توی حیاط آب بازی میکردیم که در جریان بازی علی خواهرم را بغل کرد وبه بهانه بازی بطرف حوض برد که خواهرم ناراحت شد و داد زد رفت توی اطاق خودش و در را بست (بعدا" فهمیدم که در راه به سینه های خواهرم دست زده بوده).
با عرض معذرت من چون دست به تایپم خیلی سریع نیست، نمیتوانم زیادتر از این مطلب تایپ کنم. شاید باورتون نشه که برای همین دو صفحه اقلا" 5/2 ساعت وقت صرف کردم. امیدوارم سرعتم بیشتر بشه تا دفعات دیگه بیشتر مطلب تایپ و آپ لود کنم. سیروس
SM
|
|
|
پنج سال پیش، بیست سال پیش، درحال حاضر چه کنم ؟ ؟
" قسمت دوم "
من براش تعریف کردم که:
وقتی که حدود هفت سالم بود یک روزی که مادرم توی خانه نبود من و خواهرم که چهار سال از من بزرگتر بود (در حال حاضر شوهر و یک بچه هم دارد) با علی (نوکرمان) توی حیاط آب بازی میکردیم که در جریان بازی علی خواهرم را بغل کرد وبه بهانه بازی بطرف حوض برد که خواهرم ناراحت شد و داد زد رفت توی اطاق خودش و در را بست (بعدا" فهمیدم که در راه به سینه های خواهرم دست زده بوده).
خلاصه بازی تمام شد و علی به من گفت قبل از عوض کردن لباسهایت حمام کن. من گفتم آخه مامانم نیست که منو بشوره !!! علی گفت عیبی نداره تو خودت را بشور من هم کمکت میکنم.
من که رفتم توی حمام بعد از چند دقیقه دیدم علی هم در حالیکه فقط شورت پاش بود آمد توی حمام. بهش گفتم تو شورت پاته منم میخوام برم بپوشم. گفت اگه میخواهی برو به پوش ولی لباسهای خیس تو را ریختم توی ماشین رختشویی باید بری از توی اطاق برای خودت شورت بیاوری. که من قبول نکردم و او شوخی کنان من را فرستاد زیر دوش و با دستهاش سر و کله و بدن منو ماساژ میداد که من خیلی خوشم میآمد.
بعداز اینکه خودش هم دوش گرفت کمی شامپو توی دستش ریخت و به سر من مالید و به من گفت چشمهایت را ببند که شامپو توی چشمهات نره . در حالیکه من چشمهایم را بسته بودم او سرم را میشست ومنو به اینطرف آنطرف فشار میداد بطوریکه من گاهی تعادلم به هم میخورد. به من گفت برای اینکه زمین نخوری بیا اینجا و همینطوریکه بازوهای من را گرفته بود خودش لب وان حمام نشست و من را روی پاهاش نشاند و باز شروع کرد به شستن سرم.
من کاملا" حس میکردم که زیر کپلهام غیراز پاهاش یک چیز دیگری هم هست ولی به روی خودم نمیآوردم.
بعد از پنج شش دقیقه گفتم بسه چقدر سرم را میشوری؟
علی منو روی پاهاش وچیزسومی سرداد به سمت جلو و گذاشت زمین و برد زیر دوش. وقتی چشمهام را باز کردم دیدم علی شورت پاشه، اما جلوی شورتش قلمبه شده. برای اینکه ببینم چی چیه به هوای اینکه دارم میافتم دستم را گرفتم به شورتش و توی دستم یک چیزی کاملا" حس کردم. علی خودش را به سرعت کشید عقب و همه چیز را از دستم کشید بیرون. و گفت این چه کاری بود کردی؟ من بهش گفتم آخه میخواستم ببینم این چیه قلمبه شده؟ گفت هیچ چی! بیا یکدست دیگه باید سرت را بشورم. منم قبول کردم و گفتم باشه.
علی دوباره نشست لب وان گفت بیا اینجا، و منو برد لای پاهاش و پرسید میخوای همینطوری روی پاهای خودت وایسی یا میخوای به نشینی روی پاهای من؟ من گفتم ایستاده خوبه. گفت خیلی خوب باشه و قدری شامپو ریخت کف دستش و مالید به سر من و فوری دستش را از بالا کشید روی صورت من و گفت چشمهایت را ببند و به موهایت چنگ بزن.
در همین حال منو از خودش دورکرد و بلند شد یک کاری کرد و دوباره نشست و بازوی منو گرفت و کشید بطرف خودش ولای پاهاش نگه داشت و گفت بزار من کمکت کنم.
همینطور که روی پاهای خودم ایستاده بودم یک چیزی را روی رونم حس کردم ودستم راکه شامپویی بود بردم پایین و یک چیز لیز و سفتی را گرفتم. یکهو دست منو گرفت و آورد بالا و گفت این چه کاری بود کردی؟
گفتم میخواستم ببینم این چیه که میخوره به پاهام؟ گفت چیزی نیست پای منه ترا گرفته ام که نیفتی. بعد منو چرخوند و از پشت مشغول شستن سرم شد.
دوباره حس کردم یک چیزی را از پشت گذاشت لای پاهام. سوال کردم این دیگه چیه؟ باز گفت هیچ چی خیال میکنی و یکهو منوبغل کرد و به خودش چسبوند و همونطوری منو آورد بالا روی پاهای خودش نشاند.
من حس کردم شورت پاش نیست چون من روی پاهاش لیز میخوردم و برای اینکه ببینم این چیه لای پاهام دست زدم به دول خودم وچون یک چیز دیگه هم لمس کردم چشمهایم را باز کردم یک لحظه یک چیزی دیدم ولی چشمهام سوخت و داد زدم و گریه کردم.
علی زودی منو گذاشت زیر دوش . من هم سرم و چشمهایم را شستم برگشتم به هش نگاه کردم ولی هیچ چی ندیدم چون شورت پاش بود.
بهش گفتم اون چی بود لای پاهای من بود؟ گفت هیچ چی خیال کردی. منم گفتم من برای مامانم تعرف میکنم.
علی گفت نه تو تعریف نمیکنی چون سیروس و علی هر دو پسرند و با هم دوست هستند، تو که دختر نیستی که همه چیز را به مامانت بگی.
خلاصه بعداز اینکه از حمام آمدیم بیرون در حالیکه خواهرم هنوز توی اطاقش بود. علی به من گفت بیا با هم بریم نان بخریم. منم قبول کردم و باهاش رفتم . سر راه برام بستنی خرید و خوردیم وبعد از خرید نان و چیزهای دیگه برگشتیم خونه.
من از اون ماجرا چیزی به مامانم نگفتم ولی خواهرم به مامانم گفته بود که علی به سینه اش دست زده و مامانم هم به بابام گفته بود.
از اون روز به بعد هم چندین بار وقتیکه من علی رو صدا میکردم که برای کاری از اطاقش بیاد بیرون او منو به اطاقش میبرد و منو بغل میکرد و ماچ میکرد و غیره.
چند بار هم نقش سرسره را بازی میکرد و من روش سر میخوردم، به این شکل که لب جلوی یک صندلی مینشست و یک بالش میگذاشت زیر سرش و پاها شو دراز میکرد و تبدیل به یک سطح شیبدار میشد و من را بلند میکرد میگذاشت روی گردنش و من از بالای سینه اش تا نوک پنجه پاش سر میخوردم. البته بعضی وقتها هم منو اون وسط ها نگه میداشت و از من یک چیزی میپرسید و منتظر پاسخ من میشد. یا گاهی در اون زمان که منو نگه داشته بود یک چیزی برام تعریف میکرد. البته در این جور مواقع همیشه با لباس خونه بود و من یک چیزهائی هم حس میکردم.
با توجه به این مسائل که مادرم هم بعضی هاش رو خبردار میشد، با بابام صحبت کرد و بابام هم که از امرای سپاه پاسداران بود علی را به پادگان برگرداند.
من از رفتن علی خیلی ناراحت شدم چون خیلی بهش علاقه پیدا کرده بودم و اون خیلی با من مهربان بود.
وقتی صحبت من تمام شد فرخ از من سوالهای دیگه ای هم کرد و براش گفتم که غیر از اون ماجرا من هیچ رابطه سکسی با هیچکس دیگری نداشته ام. وبعد از شهید شدن پدرم من و مادرم با هم زندگی میکنیم و مادرم بیشتر اوقاتش را در مساجد و در مراسم عزاداری و غیره میگذراند و من معمولا" با او نمیرفتم.
از من در مورد سایر پسرها و دخترهای فامیل سوآل کرد و بهش گفتم که زیاد رفت و آمد نداریم و آنها مذهبی نیستند و زیاد ما را دوست ندارند.
به نظرم دست به تایپم بهتر شده ولی باز هم خیلی سریع نیست، نمیتوانم زیادتر از این مطلب تایپ کنم. این بار برای این سه صفحه حدود 2 ساعت وقت صرف کردم. امیدوارم سرعتم بیشتر بشه تا دفعات دیگه بیشتر مطلب تایپ و آپ لود کنم. سیروس
SM
|
|
|
پنج سال پیش، بیست سال پیش، درحال حاضر چه کنم ؟ ؟ ؟
" قسمت سوم "
وقتی صحبت من تمام شد فرخ از من سوالهای دیگه ای هم کرد و براش گفتم که غیر از اون ماجرا من هیچ رابطه سکسی با هیچکس دیگری نداشته ام. وبعد از شهید شدن پدرم؛ من و مادرم با هم زندگی میکنیم و مادرم بیشتر اوقاتش را در مساجد و در مراسم عزاداری و غیره میگذرانید، که معمولا" من با او نمیرفتم.
از من در مورد سایر پسرها و دخترهای فامیل سوآل کرد. بهش گفتم که زیاد رفت و آمد نداریم و آنها مذهبی نیستند و زیاد ما را دوست ندارند. فرخ ازمن پرسید که آیا تو هیچوقت خودت را ارضاء کرده ای؟ بهش گفتم که چند بار سعی کرده ام و با خودم بازی کرده ام ولی خیلی برام لذت بخش نبوده است.
به من گفت چون فردا صبح امتحان داره ترجیح میده حالا بخوابیم ولی قول داد که فردا بعدار ظهر چیزهایی به من یاد بده. بنا براین شب بخیر گفتیم و خوابیدیم. من تا صبح چند بار بیدار شدم و به فرخ نگاه میکردم و دلم میخواست بهش به چسبم ولی میترسیدم بیدارشه واعتراض کنه. بنابراین یکباردرحالیکه او طاقبازخوابیده بود پشتم را کردم به اون و کمی رفتم عقب تروخودم را چسبوندم به پهلوش وکاملا" خودم را زدم بخواب. بعداز دو سه دقیقه احساس کردم بیدار شده، چون آروم چرخید به پهلو وخودشو چسبوند به من. من هیچ عکس العملی نشان ندادم ولی همونطوریکه شورت پاش بود شلوارهم پای من بود برجستگی .....ش را روی کپلهام و بین آنها حس میکردم و حتی دو سه بار کمی هم به من فشار داد و منتظرعکس العمل من شد. من با اینکه ازاین کارش خوشم آمده بود و منتظر ادامه اش بودم کاری نکردم و او هم چرخید و کمی فاصله گرفت و دومرتبه طاقباز شد و خوابید.
صبح ساعت 7 که از خواب بیدارشدیم (من هم برای نماز بیدار نشده بودم) بدون اینکه هیچ صحبتی ازوقایع شب قبل بکنیم صبحانه را که خوردیم فرخ برای امتحان به دانشکده رفت و من درخانه ماندم و بعداز کمی جمع آوری لوازم، به درس خواندن پرداختم ولی چیزی از درس نمیفهمیدم و تمام حواسم به صحبت ها وجریانات دیشب بود. ازطرفی در این فکربودم که امشب چه بگویم؟ و چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟
حدود ساعت یک بعدازظهرفرخ تلفن زد که برای نهار به منزل خودشان میرود و من منتظرش نباشم. حدود ساعت 4 بعدازظهر بود که فرخ به خانه ما برگشت و لباسهای اضافی تمیز هم با خودش آورده بود.
بعداز اینکه چای خوردیم گفت چون هوا گرمه بهتره قبل از شروع درس یک دوش بگیریم. من بهش گفتم من از صبح توی خانه بودم و خیلی گرمم نیست تو برو دوش بگیر و بیا. گفت باشه ولی پیرو صحبتهای دیروز میخواهم بهت یاد بدم چگونه خودت را ارضاء کنی. خیلی آرام و با ناز بهش گفتم نه..... تو برو من از این کارها نکرده ام و میترسم خوشم نیاید. ولی او گفت حتما" خوشت میآید ودست منو گرفت و گفت بیا خجالت را بزار کنار. من هم ازخدا خواسته باهاش رفتم. هردومون غیراز شورتهامون بقیه لباسهامون را درآوردیم و رفتیم توی حمام.
اول یک کمی به هم نگاه کردیم و بعداز خنده من به طرف دوش رفتم و آب را سردوگرم کردم و رفتم زیر دوش.
گفت آیا بهتر نیست وان را از آب پر کنیم؟ من گفتم نه، چون خیلی وقته که ازاین وان استفاده نشده، باید قبلا" ضدعفونیش میکردیم. فرخ گفت باشه اونو میزاریم برای یکروز دیگه وهمانطور که من زیر دوش بودم آمد روبروی من زیر دوش. من کمی عقب تر رفتم و او توانست بدنش را خیس کنه و به بدن خودش دست بماله. من کمی شامپو کف دستم ریختم و ظرف شامپو را دادم به فرخ، اوهم قدری شامپو توی دست خودش ریخت وهر دو شروع به شستن سرهای خودمان کردیم.
فرخ پرسید دلت میخواهد به یاد علی سرت را بشورم؟ گفتم نه...خودم میشورم. ولی او بمن نزدیک شد و از روبرو دستهایش را روی سرمن گذاشت و شروع کرد آروم توی موهایم چنگ زدن و کمی از کفهارا آورد پائین ومالید روی چشمهای من، بعد رفت پشت سر من و ادامه داد، و یکدفعه جلوشو زد به پشت من و گفت یاد علی بخیر. من هم خندیدم و گفتم آره یادش بخیر. با گفتن این حرف من دومرتبه درحالیکه هردومون شورت پامون بود از کمربه پایین خودشو به من چسبوند و من کاملا" برجستگی .....شو حس کردم و فوری رفتم زیر دوش و کفها را شستم و چشمهایم را که باز کردم و بهش نگاه کردم. او هم به من نگاهی کرد و عذرخواهی کرد.
من هم برای اینکه زیاد ناراحت نشه گفتم این بار اشکالی نداره ولی ..... حرفم را قطع کرد و گفت آخه تو گفتی یاد علی بخیر! ! !
من گفتم امروز با هم آمده ایم اینجا که تو میخواستی یک چیزی به من یاد بدی؟ گفت درسته، حق به جانب توست، از دوش فاصله گرفت و گفت بیا اینجا روبروی من بایست و هر کاری من میکنم تو هم بکن. من هم رفتم روبروی او ایستادم.
اول دستهاش را زد به کمرش، منتظر شد و گفت یاالله من هم همان کار را تکرار کردم. بعد از دو طرف شورت خودش را گرفت و آروم آروم شروع به پائین کشیدن اون کرد تا جائی که موهای بالای آلتش پیدا شد و صبرکرد تا منم همون کار را بکنم. بعد بطور ناگهانی کشید پائین تا نزدیک زانوش، من دیدم آلتش که نیم خیز هم شده بود یکهو آمد بیرون. وقتی من آلتش را دیدم کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم اینکه کار درستی نیست! گفت چرا فکر میکنی درست نیست؟ مگر قرار نبود هرکاری من میکنم تو هم بکنی و خودت را ارضاء کنی؟ نکنه میخواهی من بیام وارضائت کنم وبطرف من آمد و با اصرار شورت مرا هم پائین کشید و هردوتا شورت را انداخت توی وان حمام و قالب صابون را برداشت و گرفت زیر دوش بعد ازاینکه توی دستهاش چرخوند و کمی هم مالید به بالای آلتش اونو به من داد. من هم همون کار را کردم و صابون را دادم بهش. صابون را از من گرفت و گذاشت توی جاصابونی. بعد با دستش شروع کرد به ماساژ آلت خودش. من هم همان کار را کردم. خیلی زود دیدم آلتش بزرگ وسفت شد، تقریبا" هجده سانتیمتر. ولی آلت من هنوز شل بود، بهش گفتم آلت من صبح ها که شاش دارم بزرگ میشه. با خنده بلندی گفت آلت، آلت، آلت یعنی چه؟ اینها اسم دارند بگو "کیر" اسم اینها "کیر" است. آمد جلو و گفت تو بلد نیستی بزار من برات بلندش کنم.
بعد در حالیکه با آلت من بازی میکرد، پرسید اسم این چیه؟ من گفتم آلت مردانه. آنقدر اصرار کرد تا بالاخره گفتم "کیر".
به نظرم دست به تایپم بهتر شده ولی باز هم خیلی سریع نیست، نمیتوانم زیادتر از این مطلب تایپ کنم. چون فردا صبح یک جلسه مهم دارم و باید ساعت 5/7 صبح در اداره باشم. امیدوارم سرعتم بیشتر بشه تا دفعات دیگه بیشتر مطلب تایپ و آپ لود کنم. سیروس
SM
|
|
|
|
|
Syrous1360
 آقا با مزه مينويسي . يه خرده موضوعش گنگه كه اونم قسمتاي بعدي مشخص ميشه

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
|
|
|
بد نيست يه دكتر ارتوپد بري ممكنه دستات ايراد داشته باشن !! جونت اومد بالا يه كف دستي بزنيمعلومه واسه تايپهم خيلي مشكل داري. خب حالا كون دادي دادي به كسي چه ديگه چرا هي دم از دين و نماز و سپاه و اينا مي زني ؟ چون كون دادي از اينا بدت مياد؟ يا چون از اينا بدت مياد كون دادي؟ خودمم اهل هيچ كدوم از اينا نيستم ولي سكس و نياز جنسي تو وجود همه هست هيچ ربطي هم به اين دين يا چيزائي كه به اسم دين به خورد ما دادن نداره بهتره مسائل و با هم قاطي نكني اينجوري نمي توني مشكلاتتو با دين حل كني اينجا يه انجمن سكسيه نه يه انجمن اعتقادي ديني يا ضد ديني.
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
|
|
|
سلام
خیلی ازت ممنونم که نظرت را در مورد مطالب گفتی. گنگ بودنش به این دلیل است که من ابتداء جریانی را که پنج سال پیش شروع شده بیان کردم و ضمن آن اتفاقی را که 22 سال پیش برام افتاده بود و شاید سرنخ بعضی مطالب بوده نقل کردم و دو مرتبه به ادامه جریانی که از پنج سال پیش شروع شده است پرداخته ام. برای اینکه موضوع روشنتر بشه واز گنگ بودن مطلب جلوگیری بشه، سعی میکنم جریان اصلی را که بین سالهای 1382 تا شهریورماه 1383 بین ما برقرار بود سانسور کنم و زودتر مشکل اصلی و فعلی ام بیان کنم تا دوستان در این مورد مرا راهنمائی کنند. بعد اگربرای مطالب سا نسورشده تقاضا بود، آنها را به رشته تحریر دربیاورم.
SM
|
|
|
saedb
خیلی ازت ممنونم که نظرت را در مورد مطالب گفتی. گنگ بودنش به این دلیل است که من ابتداء جریانی را که پنج سال پیش شروع شده بیان کردم و ضمن آن اتفاقی را که 22 سال پیش برام افتاده بود و شاید سرنخ بعضی مطالب بوده نقل کردم و دو مرتبه به ادامه جریانی که از پنج سال پیش شروع شده است پرداخته ام. برای اینکه موضوع روشنتر بشه واز گنگ بودن مطلب جلوگیری بشه، سعی میکنم جریان اصلی را که بین سالهای 1382 تا شهریورماه 1383 بین ما برقرار بود سانسور کنم و زودتر مشکل اصلی و فعلی ام بیان کنم تا دوستان در این مورد مرا راهنمائی کنند. بعد اگربرای مطالب سا نسورشده تقاضا بود، آنها را به رشته تحریر دربیاورم.
SM
|
|
|
hamed2661
خدا و دین هرکسی برای خودش محترمه، من موقع کون دادن (البته به قول تو) همچنان که لذت میبردم به یاد خدا هم بودم. ولی تو اختیارت دست خودته میتونی موقع کون دادن به یاد خدا و دین نباشی. البته فرخ هم اینجورآدمی را بیشتر میپسندید، اگه میخواهی ایمیل آدرست رو بده من میگم باهات تماس بگیره و کونت بزاره.
SM
|
|
|
|
|
پنج سال پیش، بیست سال پیش، درحال حاضر چه کنم ؟ ؟ ؟
" قسمت چهارم "
با خنده بلندی گفت آلت، آلت، آلت یعنی چه اینها اسم دارند بگو"کیر"اسم اینها "کیر" است. آمد جلو و گفت تو بلد نیستی بزار من برات بلندش کنم. بعد در حالیکه با آلت من بازی میکرد، پرسید اسم این چیه؟ من گفتم آلت مردانه. آنقدر اصرار کرد تا بالاخره گفتم "کیر". گفت آفرین حالا درست شد و همانطوریکه با آلت من ور میرفت آمد پهلوی من قرار گرفت بطوریکه سر آلتش مالیده میشد به ران من. بهش گفتم مواظب باش اینت به من نخوره. بیشتر مالید به پای من وگفت این اسم داره. گفتم خوب کیرت را مواظب باش. گفت آفرین و کمی از من فاصله گرفت و همانطور که با آلت من بازی میکرد و کمی هم بزرگش کرده بود گفت باید دو دستی باهاش ور برم، ورفت پشت من قرار گرفت و از دو طرف من دستهایش را آورد جلوی من و آلت و تخمهای من را آروم مالش میداد، من خوشم میآمد. ضمنا" حس میکردم که آلتش را میمالید به بالای کپل من نزدیک کمرم، ولی چون از جلوم داشتم لذت میبردم چیزی بهش نگفتم، خودش را بیشتر به من چسبوند بطوریکه بقیه آلتش را هم بین کپلهام حس میکردم ولی بازم چیزی بهش نگفتم. چون داشتم یک چیزجدید را تجربه میکردم. همانطوریکه داشت با آلت من بازی میکرد و آنرا ماساژ میداد و من برای اولین بار هیجان خاصی پیدا کرده بودم. فرخ به من گفت برای اینکه بیشتر لذت ببری پاهایت را به هم جفت کن و ران هایت را به هم بچسبان و برای اینکه تعادلت بهم نخوره برو جلوتر و دستهایت را بزار روی د یوار. من هم کارهائی را که گفت کردم. همانطوریکه کیرم را سفت تر میمالید کیر خودش را هم از پشت و کمر من سر داد پائین فشارش داد لای رانهام . من گفتم این چه کاریه میکنی؟ گفت میخوام بیشتر بهت لذت بدم و اینطوری خایه هایت را هم ماساژ بدم. دیدم زیاد هم بی ربط نمیگه، چون دیدم سر کیرش از لای رانهام و زیرخایه هام میآید بیرون. او هم همانطوریکه با دستهاش کیرمنو ماساژ میداد کیر خودش را هم لای پاهای من عقب و جلو میبرد گهگاهی هم یک مشت آب گرم میریخت روی کمر و پشت من. بعد از چند دقیقه من احساس لرزش کردم و یکهو فرخ کیر من راول کرد و دستهاشو دور شکمم حلقه کرد و چندتا فشاردیگه کپل من داد و من احساس کردم خایه هام داغ شد. برای اولین بار بود که آب منی را که قبلا" خیلی از دوستان در موردش صحبت میکردند دیدم، دیدم مقداری آب منی به خایه من ریخته و قدری هم روی پاهای من و روی زمین جلوی من ریخته. فرخ از من پرسید چطور بود خوشت آمد؟ گفتم آره خوب بود ولی چرا آب من نیامد؟ جواب داد آب تو هم آمد من موجش را توی دستم حس کردم، همان موقعی که تو لرزیدی. هنوز هم کمی روی نوک کیرت هست. بیشتر که دقت کردم دیدم راست میگه ولی آب من کم بوده، ضمنا" این اولین تجربه من بود.
به هر حال خودمان را شستیم و با حوله از حمام بیرون آمدیم.
بعداز لباس پوشیدن از توی یخچال ظرف میوه را آوردم وگذاشتم روی میز نهارخوری وبعدازخوردن میوه ها گفتم چون من فردا امتحان دارم بهتره بشینیم سر درس. گفت درس که سر نداره که بشینیم سرش شاید منظورت چیز دیگه ایست. بعداز خنده کمی موضوع به شوخی برگزار شد وشروع به خواندن درس کردیم.
شام را در حدود ساعت هشت بعدازظهر خوردیم و دوباره تا ساعت 12 هم درس میخواندیم و بعد تصمیم گرفتیم برای خواب آماده بشیم.
توی دستشوئی مشغول شستن دندانهایمان بودیم که وقتی برای شستن دهانم جلوی دستشوئی دولا شدم با دستش یک ضربه یواش به باسنم زد و گفت: او لا لا خیلی قشنگه و خندید. من گفتم دیگه قرار نبودا ! ! !
توی اطاق خواب من با پیژامه آماده خواب شده بودم که فرخ بازهم لخت شد فقط شورتش پاش بود و گفت سیروس تو بازهم میخواهی اینجوری بخوابی؟ گفتم خوب آره. فرخ گفت من و تو که دیگه بدن همدیگر را دیده ایم پس بهتره تو هم لخت بشی بیائی توی تخت و امتحان کنی. منهم قبول کردم و با شورت بعداز خاموش کردن چراغها رفتم توی تخت و دراز کشیدم و گفتم شب یخیر. او گفت همین؟ فقط شب بخیر؟ گفتم آره دیگه پس چی؟ گفت چون تو فردا امتحان داری به اصل مطلب وارد نمیشیم و نمیزاریم کار به جاهای باریک بکشه فقط با هم دست میدیم و میخوابیم و دستش راستش را دراز کرد و دست چپ منو گرفت و به پهلوی راست خوابید و دست چپش را گذاشت روی سینه من وگفت حالا شب بخیر. منهم دست راستم را آوردم بالا روی سینه خودم و دست چپش را گرفتم وگفتم شب بخیر. چند دقیقه بعد من گفتم امشب نمیخواهی حرف بزنیم؟ گفت چون تو فردا امتحان داری و باید صبح زود بیدار بشیم بهتره زودتر بخوابیم، و کمی جلوتر آمد و خودش را چسبوند به پهلوی چپ من و گفت فردا چهارشنبه است تو که از دانشکده برگردی تا شنبه وقت برای حرف زدن زیاد داریم. من هم چرخیدم روی پهلوی چپ و با کمی فاصله روبروی او خوابیدم و گفتم باشه. پرسید چی شد ناراحت شدی؟ اگه میخواهی حالاحرف بزنیم من حاضرم. گفتم نه به این دلیل فاصله نگرفتم خواستم گرممون نشه. گفت من که گرمم نیست ولی تو که عادت داشتی با لباس بخوابی چطور حالا گرمت شده؟ گفتم نه من هم گرمم نیست بلکه کمی هم سردمه. کمی آمد جلوتر ودست چپش را گذاشت روی بازوی راست من و گفت اینجوری گرمتر میشی. گفتم آخه من عادت دارم بیشتر روی پهلوی راست بخوابم. گفت اتفاقا" من هم همینطور پس هر جور راحت تر هستی بخواب. گفتم نه فعلا" همینطور خوبه شب بخیر. گفت شب بخیر.
بعدازنیم ساعت من چرخیدم به پهلوی راستم ولی چون دستش روی بازوی من بود بیدار شد و بعداز چرخش من دست چپش را گذاشت روی پهلوی چپم و یک کمی هم پائینتر منهم بدم نمیآمد لذا هیچ عکس العملی نشان ندادم. کمتر از یکدقیقه بعد کمی بمن نزدیکتر شد و خودش را به من چسبوند، من با توجه به ماجرای حمام بازهم هیچ عکس العملی نشان ندادم وخوابیدیم. تا صبح چندین بار برجستکی کیرش را روی کپلم حس میکردم ولی هربار که با دست چک میکردم میدیدم شورتش پاشه و شورت من هم پامه و من باز هم میخوابیدم. وقتی بیدار شدیم از من پرسید شب را خوب خوابیدی؟ گفتم آره فقط تا صبح چندبار بیدار شدم و دوباره خوابیدم. گفت من هم همینطور بجاش امشب تلافیش را درمیآریم. گفتم منظورت چیه؟ گفت حالا برو برای امتحانت حاضرشو تا بعد. بهش گفتم البته تو دیشب گاهی هم شیطونی میکردی. گفت آره ولی فقط شیطونی بود چون توخوب جواب نمیدادی. پرسیدم من چه جوری باید جواب میدادم؟ گفت حالا بریم صبحانه بخوریم تو باید زودتر بری.
به هرحال من رفتم امتحانم را دادم و بنظرم خیلی هم خوب دادم و سریع برگشتم خونه. فرخ پرسید چه شد؟ چقدر زود برگشتی؟ امتحانت چه شد؟ گفتم امتحانم را دادم و بنظرم خیلی هم خوب دادم. خنده بلندی کرد و گفت خیلی هم خوب دادی؟ به کی دادی؟ گفتم ای بی تربیت، امتحان را خوب دادم. گفت خوب پس فکر میکنی امروز به من هم خوب امتحان بدی؟ گفتم منظورت چیه؟ گفت امروز باید خیلی صحبت بکنیم وقت هم زیاد داریم مخصوصا" که تو زود هم برگشته ای. گفتم چون تو توی خونه تنها بودی دلم برات شور میزد به این دلیل سعی کردم زودتر برگردم.
فرخ گفت چون توی خونه تنها بودم بفکر تهیه غذای تازه افتادم و برات سورپرایز دارم برو دست و صورتت را بشور غذا حاضره.
تا از دستشوئی و توالت آمدم بیرون دیدم میز نهار آماده است و جوجه کباب و استیک با برنج روی میزه. نشستیم سر میز و حسابی غذا را خوردیم و چون خوشمزه شده بود خیلی هم خوردیم. بعد از نهار هم برای دسر کیک وچای و کمپوت آناناس که فرخ تهیه کرده بود خوردیم.
بعداز نهار چون کمی هم سنگین شده بودیم تصمیم گرفتیم کمی دراز بکشیم و یک چرتی هم بزنیم. به این دلیل هردومون با لباسهای معمولی خونه روی تخت بدون کنار زدن روتختی با فاصله از هم دراز کشیدیم.
فرخ گفت سیروس من یک زنی را میشناسم که محجبه است وظاهرش خیلی اسلامیه ولی برای تأمین مخارج زندگی خودش و بچه اش درحقیقت خود فروشی میکنه ولی یکجوری کارش را توجیه میکنه، من میخوام بهش زنگ بزنم امشب بیاد اینجا. من از جام پریدم وروی تخت نشستم و گفتم نه ترا بخدا اینکار را نکن چون ما توی محل آبرو داریم و اگر کسی اونو ببینه آبرومون میره. گفت نگران نباش من بهش میگم با چادر و مقنعه بیاد که اگه کسی هم اونو ببینه به هیچوجه شک نکنه. گفتم نه اصلا" این کار گناه داره واز این حرفها. ولی او گفت اتفاقا" اون خودش خوب بلده و خودش انکحتو و زوجتک نفسی .... را به زبان عربی میخونه و کاملا" شرعیش میکنه. چون دیدم خیلی اصرار میکنه بهش گفتم راستش اینه که من تا بحال با هیچ زنی طرف نشده ام و فکر میکنم اصلا" نتوانم کاری بکنم.
فرخ گفت کاملا" حدس میزدم و برام مثل روز روشن بود و روشن تر اینکه دلیل علاقه تو به علی هم به علت کشش تو به همجنس خودت است و در حقیقت در وجود تو یک حس همجنسگرائی وجود داره. من گفتم ممکنه و به همین دلیل میخوام بعداز امتحانات از یک دکتر متخصص وقت بگیرم و برم پیشش. فرخ گفت تو 22 سالته و از من یکسال هم بزرگتری پس چرا تا حالا خودت و مامانت به این فکر نیفتاده اید. من گفتم به خاطر حفظ آبرو ووووو. فرخ گفت این جمله معروف ژان ژاک روسو را شنیده ای که میگه:
تحت تاثیرعقایدی که ازطفولیت به شخص تلقین میشود، خرد وادراک آدمی ازکارمیافتد. تو و مادرت بدون اینکه فکر کنید زندگی میکنید و فقط دستوراتی را که طرف دیگران صادر میشه اجرا میکنید. وبه موجب همین دستورات چون پدران من و تو مسلمان بوده اند اگر ما بخواهیم در مورد ادیان دیگر مطالعه کنیم و یا مثلا" بخواهیم دین دیگری را انتخاب کنیم "مرتد" خواهیم بود و محکوم به مرگ خواهیم شد. این چه معنی میده؟ ؟ ؟
یعنی ما حق فکر کردن نداریم و گناه ما فکر کردن است و لذا باید کشته بشویم ولی هیچ کس حاضر نخواهد بود که در این مورد بحث کنه.
در مورد تو و مسئله همجنس گرائی تو هم همینطور است. مگر تو آفریده خدا نیستی؟ خدا این حس را در وجود تو تعبیه کرده ! ! ! آیا هیچوقت عکس یا فیلمی در مورد همجنسگرائی حیوانات دیده ای؟ با تعجب گفتم همجنس بازی بین حیوانات؟ گفت درست شنیدی، من فردا میرم چند تا شو برات میآورم. آیا فکر میکنی آنها هم گناه میکنند؟ آیا خدا فقط خدای انسانهاست؟ چرا برای آنها پیغمبر نفرستاده؟ آیا در آخرت آنها را هم مجازات خواهد کرد؟ گفتم بدم نمیآید فیلمی در این مورد ببینم. گفت فردا هم چندتا ازفیلمهائی که توسط سازمان بزرگ و مهمی بنام National Geography تهیه شده برات میآورم باضافه چندین عکس. گفتم باورکردنی نیست، تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم. گفت تو یا باید یا از ایران خارج بشی یا اینکه تا آخر عمر فقط زنده باشی نه اینکه زندگی کنی. تو دلت میخواهد کدام راه را انتخاب کنی؟ من گفتم اتفاقا" من بارها به خارج شدن از ایران فکر کرده ام. ولی این کار را بعداز گرفتن مدرک کارشناسی ارشد خواهم کرد. فرخ پرسید پس تا آن موقع چی؟ میخواهی فقط زنده باشی؟ گفتم هنوز دراین مورد فکری نکرده ام فقط میدونم که حتی فکرش هم گناه داره. گفت خوب حالا فکر کن و چرخید به طرف من که طاقباز خوابیده بودم و دست چپش را گذاشت روی سمت راست صورتم و بازویش را روی سینه ام، من هم دست راستم را آوردم بالا و گذاشتم روی دستش.
فرخ گفت آیا این غزل حافظ را شنیده ای که میگوید:
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزیه ننهاده کنی آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن، که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ، چند پریزاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجر ها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیرد هی هات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خود آزاده کنی گفتم نه این غزل را نشنیده بودم.
گفت میتونم ازت سئوال کنم نظرت در مورد من چیه؟
در جواب بهش گفتم راستش اینه که من همانطوریکه قبلا" بارها بهت گفته ام ترا خیلی قبولت دارم ولی حالا میخوام بهت بگم که خیلی هم دوستت دارم چون در ضمن اینکه خیلی عاقلی خیلی هم مهربانی ومن همیشه از کمکهای تو استفاده کرده ام.
گفت باز هم میخواهم کمکت کنم که زندگی کنی.
به نظرم دست به تایپم بهتر شده ولی نمیتوانم زیادتر از این مطلب تایپ کنم چون الآن ساعت نزدیک 12 شب هست و باید صبح برم اداره و نمیتوانم بیشتر بیدار بمانم. سیروس
SM
|
|
|
فرخ گفت آیا این غزل حافظ را شنیده ای که میگوید:
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزیه ننهاده کنی آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن، که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی ، چند پریزاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجر ها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیرد هی هات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خود آزاده کنی گفتم نه این غزل را نشنیده بودم.
SM
|