صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خواهر یکی از مشتریام
.
1
.
2
.
>>
نویسنده
پیام
hassannasab
اعضا
#
: 3 Jul 2008 05:25
سلام
برای شروع این خاطره توصیه میکنم اولین خاطره منو بخوانید تا موضوع کاملا براتون جا بیفته
اینم لینکشhttp://www.hidemem.info/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5hdml6b29uLmNvbS9mb3J1bS8yXzY1MjA2XzAuaH RtbA%3D%3D
یکی از مشتریان قدیمی من چند سالی میشه که مشتری منه خونشون تو ولیعصر پارک وی است ادمای خوبی هستند یه روز تماس گرفتو گفت چون پدر مادرش دو ماهی میشه که فوت کردند و هنوز یه خواهر مجرد داخل خانه پدری دارند و نمیخواهند که خواهرشان زیاد غصه بخوره تصمیم گرفتند که به عنوان کادو ماهواره ای بخرند تا وقت فکرو غصه نداشته باشد منم دستگاهی پیشنهاد دادمو اونم قبول کرد توصیه کرد که حتمآ کانالای سکسیشو حذف کنم منم گفتم چشم تلفن و ادرس خواهرشو گرفتم و فرداش بهش زنک زدم صدای اونطرف گوشی صدای کلفتی بود میخورد دختره لااقل چهل سالش باشه خلاصه قرارو برای بعد از ظهر بین ساعت سه تا چهار گذاشتیمو گوشیو قطع کردم پیش خودم گفتم با این صدای کلفت بایدم هنوز مجرد باشه ساعت 2.5 بود که وسایلو برداشتم راهی منزلش شدم خونش بالای رودکی بود وقتی رسیدم ایفونو زدم با همون صدای کلفت جواب داد خودمو معرفی کردم درب باز شد تا طبقه چهارم بدون اسانسور با وسایل مثل دیشو ال ان بی و دستگاهو کیف ابزارو سیم انتن پدرم در اومد تا رسیدم نفس نفس افتاده بودم پشت درب اپارتمان بودم که دربو باز کرد گفت بفرمایید من نفسم بند اومده بود دختری بود فوقش 17 یا 18 ساله مانکن بدون حجاب خیلی زیبا ولی صدایی کلفت با شنیدن با کفش بیایید داخل به خودم اومدم رفتم تو مشغول کارم شدم دیدم دختره یه تاب قرمز پوشیده به خودم گفتم این دختره داره از غصه فوت پدر و مادرش دق میکنه خیلی خوشحال نشون میداد حالا اگه ما بودیم لااقل تا یک سال ریشمونو هم نمیزدیم بگذریم مشغول کار بودم که با یه سینی چای اومد و به من تعارف کرد دلا که شد سینه هاش معلوم شدند زیاد بزرگ نبودند تقریبآ از سینه دخترونه کمی بزرگتر معلوم بود یکی خوب بهش میرسه چایی را گرفتم و اون رفت رو مبل نشست پاشم گذاشت روی اون یکی پاش که من شورت سفیدشم زیر دامن دیدم دیگه حالم داشت خراب میشد برای اینکه بتونم کارمو تموم کنم و از طرفی سفارش شده مشتریم بود نمیخواستم من اول سر صحبتو باز کنم مجبور شدم کمی جابجا بشم تا نتونم ببینم در حین کار از من سوالاتی در باره کانالا میکرد منم جواب میدادم چون روبروم نبود به سختی میشنفت بلند شد اومد روی مبل روبروم نشستو دوباره سوالشو تکرار کرد منم دوباره جواب دادم خلاصه با هر جون کندنی بود کار بشقاب تموم شد و من رفتم پشت بام کمی که هوا خورد به سرم حالم بهتر شد تنظیم کردمو دوباره رفتم پایین کانالارو سرچ کردمو صداش کردم تا تحویلش بدم کانالارو بالا و پایین میکرد که گفت بی زحمت کانالای سکسیشو قفل کنید مهمون بیاد ببینه بد میشه گفتم همرو حذف کردم پرسید چرا ؟ گفتم برادرتون دستور داده یهو با صدای کمی بلند تر گفت به اون چه مربوطه حالا همه واسه من اقا بالا سر شدند من خودم برای خودم تصمیم میگیرم شما لطف کنید همرو بگیرید من کمی من من کردم که گفت اگه شما کانالارو نیارید من به کس دیگه ای میگم بیاد بیاره من که دیدم اینجوریه گفتم پس من کانالارو میگیرم ولی شما به برادرتان نگید که قبول کرد پنج دقیقه بدون کلام بودیم که گفت اونا خودشون هرشب دارند حالشونو میکنند اونوقت میخواند جلوی حال منو بگیرند من مات مونده بودند دیدم بهترین فرصته گفتم اخه اونا زنو شوهرند شما هنوز مجردید که گفت مجرد هم به سکس احتیاج داره گفتم ماشالاه حرارت شما خیلی تنده که ناگهان مثالی زد که من دیگه هنگ کردم گفت الان اگه من بخوام به تو بدم به برادرم چه ربط داره پرسیدم این مثال بود یا جدی گفتی گفت حالا اگه طالبی بیا بکن ولی من مثال زدم که من گفتم لامصب زودتر بگو الان 2 ساعته من پدرم در اومد رفتم پیشش نشستمو اروم از روی تابش سینه هاشو مالیدم انصافآ تو پر بود و صفت رفتم سراغ لبش که خودش زودتر اومد جلو لب به لب شدیم لبش شیرین بود مثل عصل دستمو از روی دامن بردم سمت کسش که لبمو ول کرد یه اهی از ته دل کشید تابشو در اوردمو سوتینشم همین طور سینه هاش زیبا بود شروع کردم به خوردن سینه هاش دیگه داشت دیوونه میشد خیلی حشری بود با این حشرش منو هم حشری میکرد همزمان با خوردن سینش داشتم کسشو میمیلیدم مدتی بعد دامنش هم همراه شورتش دراوردم کس صورتی ای داشت بچه گونه شروع کردم به لیسیدن کسش داشت داد میزد منوهم بدتر از خودش کرده بود هر دو مون یاد همسایه ها نمیافتادیم که یه دفعه جیغی کشیدو لرزید و بیحال ولو شدمنم لخت شدم چند دقیقه روی مبل کنارش نشستم دیدم چشماش باز شد با دیدن کیر من بلند شد و مستقیم کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن 69 شدیم منم با انگشت با سوراخ کونش بازی میکردم بعد بلند شدمو سگی خوابوندمش اروم کردم تو کونش سرش که رفت یه دفعه فرار کرد گفت خیلی درد داره 10 دقیقه ای طول کشید تا راضی شد کون بده دوباره کمی با انگشت کونشو مالیدم کیرمو کردم تو دوباره میخواست فرار کنه که خوابیدم روش داشت گریه میکرد کمی که گذشت دیدم کیرم کمی راحتتر شده اروم اروم تلمبه زدم گریش تبدیل شده بود لذت منم دیگه سرعتمو بیشتر کردم که با صدای لرزون هی مگفت بکن تند تند بکن جرش بده با این حرفا منم حشریتر میشدم و وحشیانه میکردم که اون دوباره ارضاء شد منم ابم داشت میومد که کیرمو کشیدم بیرون ابمو ریختم روی سینه هاش نیم ساعتی لخت پیش هم خوابیدیم من بلند شدم لباسامو پوشیدم و خداحافظی کردم رفتم خونه برادرش تا حساب کنم برادرش گفت دستت درد نکنه خواهرم از شما خیلی تعریف کرد
اسم کوچیک برادره و خواهررو نمیدونم فامیلیشونو میدونم اونم اگه نگم بهتره
پایان:
hrhm
اعضا
#
: 3 Jul 2008 06:43
hrhm
اعضا
#
: 3 Jul 2008 07:21
hamed2661
اعضا
#
: 7 Jul 2008 16:05
صفت نه سفت!! عصل نه عسل!! تاب نه تاپ !! اي خداااااااااا اكابرررررررر اين قرائتي چه غلطي مي كنه پس با اين نهضتش؟
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
Sex_Eshgh_Sex
اعضا
#
: 7 Jul 2008 20:37 | ویرایش بوسیله: Sex_Eshgh_Sex
آفتابه لگن هفت دست ، شام و نهار هیچی !
50 خط توضیح دادی به اصل ماجرا که رسیدی فقط 5 خط توضیح دادی !
*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
farhadsex
اعضا
#
: 8 Jul 2008 09:32
Quoting: hassannasab
گفت الان اگه من بخوام به تو بدم به برادرم چه ربط داره پرسیدم این مثال بود یا جدی گفتی گفت حالا اگه طالبی بیا بکن ولی من مثال زدم که من گفتم لامصب زودتر بگو الان 2 ساعته من پدرم در اومد رفتم پیشش نشستمو اروم از روی تابش سینه هاشو مالیدم
بابا ما تو ایران هستیما !!!!!!! جنده هم به این سرعت راضی نمیشه !
برادران اصول داستان نویسی را یه کمی رعایت کنید!
SACRIFICE
اعضا
#
: 8 Jul 2008 11:13
Quoting: farhadsex
برادران اصول داستان نویسی را یه کمی رعایت کنید!
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 8 Jul 2008 12:53
hassannasab
خدا شانس بده برادر
به همین آسونی ؟؟؟
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
mane_khaste
اعضا
#
: 8 Jul 2008 21:33
برا سلامتیش صلوات بلند
amo bade
اعضا
#
: 8 Jul 2008 22:11
Quoting: hassannasab
فامیلیشونو میدونم اونم اگه نگم بهتره
جانه عمو بیا بگو....
به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش كرده ايي؟تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟؟
.
1
.
2
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB