صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
بهترین دوست
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
29
.
30
.
>>
نویسنده
پیام
eternal_boy
اعضا
#
: 18 Jun 2008 04:33 | ویرایش بوسیله: eternal_boy
بهترین دوست
قسمت اول
ساعت دوازده شب بود با امیر (بهترین دوستم ) توی خیابون میچرخیدیم .
صدای ضبط بلند بود شیشه رو دادم پایین و یه سیگار روشن کردم و نگاه رو به بیرون دوختم .
امیر : جان سورن الان یه کس مشتی به تورمون میخورد امشب حال میکردیم چه حالی میداد .
خندیدم و گفتم : مگه تو با سارا نیستی بعدم کمرت خم شده دیگه دیشب رو کار بودی ها .
امیر خندید و گفت : خوب تنوع طلب ام دیگه .
انقدر به این تنوع طلبی ادامه بده تا جونت در بیاد .
توی اتوبان نیایش بودیم که کنار اتوبان دیدم یه پسر موتوری با یه دختر درگیر شده و دارن کتک کاری میکنن .
امیر بزن بغل .
امیر وقتی خودش این صحنه رو دید زد بغل و دنده عقب گرفت تا رسیدیم بهشون .
در رو باز کردم و پیاده شدم .
پسره وقتی من رو دید گفت : چیه ؟ چته ؟ نگاه میکنی ؟
دختر : آقا ترو خدا نجاتم بده از دست این حیوون .
پسره سیلی محکمی به دختره زد و گفت : خفه شو . تو هم رات رو بکش و گمشو .
حرف دهنت رو بفهم .
امیر که از ماشین پیاده شده بود حالا کنار من بود گفت : چی زرت و پرت میکنه ؟
دختره دوید و اومد سمت ما و گفت : ترو خدا ولم کن .
یه نگاه به دختره کردم و به پسره گفتم : آقا پسر رات رو بکش برو .
پسر : چی ؟ همینجا میکنمت و از جیبش یه چاقو در آورد .
خندیدم و گفتم : برو واسه خودت شر درست نکن .
پسره هجوم آورد سمت من و چاقو رو کشید روی بازوم دستش رو گرفتم تو هم گره خوردیم و یکی اون میزد یکی من که امیر با قفل فرمون زد توی کمرش و پسره افتاد زمین و با امیر افتادیم به جونش و تا جایی که میخورد زدیمش .
دستم زخم کوچیکی برداشته بود رفتم توی ماشین چندتا دستمال کاغذی گذاشتم روش .
امیر به دختره گفت : بشین می رسونیمت .
دختره سریع و بدون هیچ تارفی نشست توی ماشین .
امیر ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .
امیر : دستت چی شد ؟
هیچی نشده ولش کن .
برگشتم و یه نگاه به دختره کردم تفلک بدجوری ترسیده بود جای سیلی پسره صورتش رو سرخ کرده بود .
امیر : خوب من امیرم این هم رفیقم سورن اسم شما ؟
دختره : آناهیتا .
امیر : خوب این یارو کی بود ؟
آناهیتا : بخدا نمیدونم مزاحمم شده بود .
از دعوایی که کردم بابت این دختره پشیمون بودم الکی الکی خودم رو انداختم وسط و شب خودم رو خراب کردم دستم هم که ... .
یعنی شما وسط اتوبان بودی که این آقا از راه رسید و مزاحم شما شد ؟
آناهیتا یه من و من کرد و گفت : نه من با تاکسی بودم وقتی پیاده شدم اومد .
نمیخوام فضولی کنم اما ساعت دوازده شب وسط اتوبان شما از تاکسی واسه چی پیاده شدی ؟
آناهیتا کمی مکث کرد و گفت : آخه کار واجب داشتم .
خندیدم و گفت : این هم حرفیه وسط اتوبان ملت کار واجب دارن .
آناهیتا : بابا دست شویی داشتم اگه بازجویی تموم شد یکجا وایستا برم دست شویی .
من نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و شروع کردم به خندیدن .
امیر زد روی پاهام یعنی ساکت شو .
به زور دندون هام رو روی هم فشار دادم تا نخندم اما نمیتونستم .
آناهیتا : فکر نمیکنم خنده داشته باشه .
من هم به شما نخندیدم مثل اینکه شما از خودتون شک دارین .
و دوباره خندیدم .
امیر : کنار یه رستوران وایساد و گفت : بفرمایید .
دختره از ماشین پیاده شد و رفت سمت رستوران .
رو کردم به امیر و گفتم : امیر شره بی خیالش شو بریم .
امیر : گناه داره بزار برسونیمش .
بابا کس و شعر میگه توی اتوبان دست شوییم گرفت از تاکسی پیاده شدم بچه ای ؟
امیر من به اونش کار ندارم خوشکل هم هست مخش رو بزنم ؟
بزن آقا به ما چه .
اصلا ناراحتی روشن کنم بریم .
نه بابا ناراحت چرا من حرفی زدم ؟
امیر : جناییش نکن بابا مشکوک چیه تخمت رو می خواد بخوره از دختر میترسی ؟
نه داداش مساله ترس نیست !!! اصلا بخیال مخش رو بزن تا ببینیم چی میشه .
یه سیگار روشن کردم و از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به گرفتن کام های سنگین از سیگارم .
چند دقیقه ای کشید تا دختره اومد از کنار من رد شد و رفت کنار ماشین و به امیر گفت : ممنون که تا اینجا رسوندینم من دیگه یه آژانس میگیرم و میرم .
دستمال کاغذی ها رو از روی دستم برداشتم خونش بند اومده بود دستمال ها رو انداختم و گوشهام رو تیز کردم ببینم چی میگن .
امیر : میرسونیمت .
آناهیتا : مرسی دیگه زحمت نمیدم .
امیر : زحمت چیه بیا میرسونیمت .
آناهیتا :آخه زحمت میشه .
امیر: زحمت نداره گفتم میرسونمت .
آناهیتا : آخه ...
امیر : آخه نداره من که بیکارم سورن تو هم بیا دیگه .
سیگارم رو زیر پام له کردم و زیر لب گفتم : خاک بر سر کس لیس ات بکنن .
اومدم سمت ماشین در عقب رو باز کردم آناهیتا یه نگاه به من انداخت و سوار شد .
موهای کوتاهی داشت که توی صورتش ریخته بود پوست سفید با چشمای مشکی و صورت ظریفی داشت بدنش هم لاغر بود کلا هیکل باربی داشت . قیافه اش من رو یاد دختر های فراری مینداخت البته نظر شخصیم اینه .
در رو بستم و خودم هم سوار شدم .
آناهیتا : ببخشید به خاطر من دستت اینجوری شد .
به خاطر شما نبود به خاطر خودم بود چون به من بی ادبی کرد باهاش درگیر شدم .
آناهیتا : شما با همه اینجوری برخورد میکنید ؟
نه با همه با کسی که ....
امیر : پرید توی حرفم و گفت : نه بچه خوبیه الان اعصابش خورده .
وکیلم گفت دیگه .
آناهیتا : آهان .
امیر : کجاست خونتون .
آناهیتا : سعادت آباد
چند دقیقه ای سکوت بینمون حاکم بود که
امیر گفت : شما چند سالتونه ؟
آناهیتا : 21 سالمه واسه چی میپرسید ؟
همینجوری میپرسه اطلاعات عمومی .
آناهیتا : تو وکیل اینی با این وکیل تو .
من وکیل اون تو نیستم اما اگر بخوای میشم .
آناهیتا : نفهمیدم چی گفتی .
هیچی .
امیر : خندید و گفت : شوخی میکنه .
آره شوخی میکنم نترس توش نمیکنم
آناهیتا : بله ؟
امیر : که داشت میخندید گفت سورن بسه .
چشمای آناهیتا از تعجب گرد شده بود اما دیگه چیزی نگفت .
آناهیتا : همینجا نگه دارین من پیاده میشم .
روم رو کردم سمت آناهیتا و گفتم : من پیاده میشم تو بشین کارت داره ...
ادامه دارد ...
saedb
اعضا
#
: 18 Jun 2008 04:40
خوب چيه مگه
eternal_boy
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
n1m4
اعضا
#
: 18 Jun 2008 04:40
Quoting: eternal_boy
بهترین دوست
به به به
داش سورننننننننننن
آقا ایول
می بینم که تاپیک جدید زدی
مطمئنم مثه قبلیا فوق العادست
دست مریزاد
عالی بود قسمت اول
مشتاقانه منتظریم عزیز
غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
saedb
اعضا
#
: 18 Jun 2008 04:48
Quoting: eternal_boy
موهای کوتاهی داشت که توی صورتش ریخته بود پوست سفید با چشمای مشکی و صورت ظریفی داشت بدنش هم لاغر بود کلا هیکل باربی داشت .
خدا شانس بده
سورن جان الحق که یه دونه ای
من تا آخرش هستم
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
katayoon_bahar
اعضا
#
: 18 Jun 2008 07:25
سلام سورن عزیز..خوشحالم که باز میبینمت با تا پیک جدید..خوب شروع کردی..هستم تا آخرش..موفق باشی دوست عزیز
SACRIFICE
اعضا
#
: 18 Jun 2008 08:07
Quoting: eternal_boy
بهترین دوست
قسمت اول
تبریک و ممنون خوب بود
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
shakiba56
اعضا
#
: 18 Jun 2008 08:13
درود بر تو سورن عزیز. خوشحالم که دوباره مینویسی. تایپک جدیدت مبارک آقا. تا لحظه ی پایان داستانت همراهم. منتظرم.
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
youngblood
اعضا
#
: 18 Jun 2008 09:07
eternal_boy
دادا سورن گل سلام
عزیز واقعا کارت حرف نداره ,تمام خاطراتت رو خوندم و قلمت رو تحسین میکنم
سرعت اپ کردنت هم که رو دست نداره
به هر حال خوشحالم که دو باره شروع کردی
قربانت
نریمان
It doesn't matter
youngblood
اعضا
#
: 18 Jun 2008 09:09
eternal_boy
n1m4
saedb
SACRIFICE
katayoon_bahar
shakiba56
It doesn't matter
PiNkSh
اعضا
#
: 18 Jun 2008 10:44 | ویرایش بوسیله: PiNkSh
Quoting: eternal_boy
بهترین دوست
قسمت اول
ممنون سورن عزیز.در ضمن تاپیک جدید مبارکککککک!!
Quoting: eternal_boy
من پیاده میشم تو بشین کارت داره ...
؟
شاد باشی عزیز.منتظریم
*چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمی شه......وقتی که نیستم اون چشات خونه ی بارون نمی شه.....*
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
29
.
30
.
>>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
Powered by
MiniBB