صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / عاشقانه های مراد و رقی
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
نویسنده پیام
# : 11 Jun 2008 15:06 | ویرایش بوسیله: Morad_Roghi


سلوم عرض می کونم خدمت همشیره ها و اخویهای اویزوونی

-----------------------------------------------------------------------

فــــــــــــهــــــــــرس :

آشنایی با حاجیت (مراد قمری) 1

آشنایی با حاجیت (مراد قمری) 2

آشنایی با عیال ما (رقی)

اولین دیدار

خواسه گار سوسول



-----------------------------------------------------------------------


آشنایی با حاجیت (مراد قمری) 1


منم آویزونی ام اما سر گذر خودمون . صب تا شب اونجا پلاسیم . راستش من و عیال میخواستیم داستان زندگیمونو از اولین نیگا تا الان که خدمت گله روی شوما هستیم یه جورایی سیتی مفنگ تعریف کنیم که هم تجدید خاطره ای واسه خودمون بشه هم شما بیخونید و لیذتشو ببرید.



خونه آق سد غولوم درویشی سر کوچه اشراقی اول بازار لنگیهاست. آق سد غولوم ریش سیفید و بزرگه ده و مالک یه خونه ییلاقیه. صب به صب واسه رفتن به دوکون از جلو چارتاق درشون رد می شدم و حیاط باصفاشون رو دید می زدم . تا یه روز همینجوری که کلمو انداخته بودم پایینو موقع رد شدن زیر چشی داخل خونرو دید میزدم ....
اصلا یادم نمیاد کِی بود . فقط از اون روز به بعد اون نگاه ، اون چشمون سیاه ، خواب و خوراکو از من سیاه بخت گرفت . این قضیه ماله چندین و چند ساله پیش نیستا مال همین پریروزاست . نمی دونم اصلا . اما واس ما اندازه یه چشمک به هم زدن گذشت .
اسم من مراده . خونه مون کوچه حاج سید باقر لحافدوزو که میای تو بعد خونه ممد تیمچه ایناست . بلدید ؟ آقام بزازه . خودمم سهله کفتر دارم . یه جورایی کارمون شده معاملات کفتر و قمری و گنگیشک و کلا هر جونوری که می تونه رو هوا بپره و رو زیمین راه بره . راستی املام زیاد خوب نیس . از بچگی هم خوب نبوده . ادبیاتی هم بلت نیسم حرف بزنم . چمیدونم بچه ها می گن دلم پاکه . مثل مخم . بگذریم .
راستش از وقتی چهار تا دونه شیوید پشت لب ما سبز شد ، تازه فهمیدیم دنیا دست کیه . بذار یه کمی براتون طول و تفسیر بدم . ازوقتی که تو کوچه راه می رفتیم و چشممون به پر و پاچه زنای محل می افتاد و قلقلکمون میومد ، از وقتی که سینه باز ننه مُری خشتک رو می دیدیم و دلمون واسه پستوناش ضعف می رفت ، آره خلاصه از همون موقع ها ننه و آقامون گیر دادن که وقته زنته . البت آقام کمتر ولی تا تقی به توقی می خورد ، ننم چارقد می انداخت توک سرش و میرفت سراغ دخترای همسایه .
تو محل ما خیلی رو حاجیت حساب می کنن . تعریف از خود گه خوریه ، ولی اگه خدا قبول کنه برو بیایی واسه خودمون تو محل داریم . می شه گفت گل سر سبد لوتی های محلیم و همه اهل محل یه حساب علی حده ای رو ما می کونن . تیپ ما آس ترین تیریپ محله بود . اصش یه محله بود و یه مراد قُمری . یادم نیس کی رفتم سلمونی ولی چمن زن . ولی هر روز موهامو آب شونه می کونم و می زنم بیرون . خیلی دلم می خواد کُلا شاپو بذارم ولی آقام نمی ذاره .
تازه یه پیرهن صورتی راه راه با یخه گشاد و بلند خریده بودم که تکمه های اولشم به رسم لاتی نمی بستم . تومونم هم که همون شلوار شما باشه . مشکی بود و هزار پیله . بر عکس خودمون که بی شیله پیله بودیم ولی این شلوارمون پر بود از پیله . یه جفت کفش تخم مرغی قیصری که بازم به رسم لاتی پاشنه هاشو خابونده بودیم هم تو پامون کرت و کرت می کرد . اوه اوه از کمربندم براتون نگفتم . سگک کمربنده مثل یه قاب عسک سی در چهل بود . ده سانتم پهنای کمربندمون بود .
آره خلاصه قضیه از همون روز شروع شد . از همون نگاه کردن تو حیاط خونه آق سد غلام و دیدن اون مه جبین باقلوا تو حیاط خونه بود ...



حالا نرید پشت سرم بگید این بابا چه قدر جواد بود ها . تازه اول قصه است .

.....





خاطرتو می خوام به مـــــــــــــــــــــولا
# : 11 Jun 2008 15:18


Morad_Roghi


به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 11 Jun 2008 15:36


Morad_Roghi

راستش آدم به یاد فیلمهای زمان قدیم می افته . فیلمهایی تو مایه های طوقی و ممل امریکایی و ... اینجوریشو دیگه ندیده بودم . ولی سوژه جالبی به نظر میاد . اصطلاحات با حالی هم به کار بردید . معلومه آدم شوخ طبع و ژست مدرنی هستید . خیلیها دیگه این ادبیاتو تو محاوره هاشون به کار نمی برن . مگر تو قهوه خونه ها و بین قشر خاصی از مردم .

براتون آرزوی موفقیت می کنم لوتی . عزت مزید . یا حق عشقی

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
# : 11 Jun 2008 16:29


rahamatt
سلوم علیک رحمت خان
بامرام چشات منو یاده کوتک خوره محلمون میندازه
واسه ما افتخاره اولین موشتریمون شومایی

زززززززززززززززززززززززززت زیاد

خاطرتو می خوام به مـــــــــــــــــــــولا
# : 11 Jun 2008 16:40 | ویرایش بوسیله: Morad_Roghi


Quoting: NaViD_nAvId
راستش آدم به یاد فیلمهای زمان قدیم می افته . فیلمهایی تو مایه های طوقی و ممل امریکایی و ... اینجوریشو دیگه ندیده بودم

هی بامرام یاده همون فیلما بخیر
چیه آخه این فیلما سوسولی این دوره زموونه

Quoting: NaViD_nAvId
ولی سوژه جالبی به نظر میاد . اصطلاحات با حالی هم به کار بردید .

چشمونت باصفا می بینه موهندس

Quoting: NaViD_nAvId
معلومه آدم شوخ طبع و ژست مدرنی هستید . خیلیها دیگه این ادبیاتو تو محاوره هاشون به کار نمی برن . مگر تو قهوه خونه ها و بین قشر خاصی از مردم .

آره بامرام همین قوه خونه هایی که میگی خونه امیده ماس


Quoting: NaViD_nAvId
براتون آرزوی موفقیت می کنم لوتی . عزت مزید . یا حق عشقی

به حقه ژسته بی سیبیلت که خیلی مرام گوذاشتی لوتی
ایشالا بازم اینورا ببینیمت
راستی این عکسه سه در چارتو کوجا گرفتی؟


زززززززززززززززززت زیاد

خاطرتو می خوام به مـــــــــــــــــــــولا
# : 11 Jun 2008 17:02


Morad_Roghi
به به بعده مدتی یکی با سبکه جدید اومد تو تالار خاطرات
جالب بود مراد خان

راستش در عینه اینکه لوتی می نویسین ولی از قلمه خیلی قشنگی استفاده می کنی و تو همین قسمت کم هم به نظرم خوب تونستی همون محیط زندگی رو به قلم بکشی
ضمن اینکه چیزی که از ته مایه نوشتتون دستگیرم شد این بود که یه طنز روون هم توش جریان داره و همین فک کنم تو مخاطب پذیریتون تاثیر خوبی بذاره
چون چیزی که الان به نظرم تو تالار کم شده اینه که بچه ها اکثرا یا خاطراته تلخشون رو اینجا می نویسن یا اگه داستانی هم می نویسن هم پایانه خوشایندی براش نمیذارن و هم تو کله ماجرا یه غمه خاکستری خوابیده
خیلی دوست داشت یه داستان شاد بخونم مثه داستانی که آقاجون تو شادترین خاطرات ما گذاشته. البته آقاجون منظورم فرهاد هلیش دثه
خلاصه که از نظر پرداختن به شخصیتاتون هم جالب بود و فک کنم تو قسمتهای بعدی اگه بیشتر بش بپردازین کاره خوبی بشه خیلی
سعی کنید زود به زود آپ کنید تا مخاطباتون رو به خوبی پیدا کنید
منم به بچه ها حتما معرفی می کنم

بقوله خودتون
مخلصیم بامرام

مشتاقانه منتظر ادامه هم هستیم

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 11 Jun 2008 17:11


Quoting: Morad_Roghi
سلوم علیک رحمت خان
بامرام چشات منو یاده کوتک خوره محلمون میندازه
واسه ما افتخاره اولین موشتریمون شومایی

زززززززززززززززززززززززززت زیاد


به جان خودم اسمم رها مته
من دخترم به خدا
بیچاره کتک خوره محله
سالاری...کانتینیو کن بینیم چی میشه این داستان عشق شما دوتا کفتر چاهی


به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 11 Jun 2008 17:26 | ویرایش بوسیله: Morad_Roghi


Quoting: n1m4
به به بعده مدتی یکی با سبکه جدید اومد تو تالار خاطرات
جالب بود مراد خان

اینجا تالاره ؟ تا الان گمون می کردم سایته . نکونه ما اشتب اومدیم تو ؟ چرا صدای بزن و برخص نمیاد پس ؟

Quoting: n1m4
راستش در عینه اینکه لوتی می نویسین ولی از قلمه خیلی قشنگی استفاده می کنی و تو همین قسمت کم هم به نظرم خوب تونستی همون محیط زندگی رو به قلم بکشی
ضمن اینکه چیزی که از ته مایه نوشتتون دستگیرم شد این بود که یه طنز روون هم توش جریان داره و همین فک کنم تو مخاطب پذیریتون تاثیر خوبی بذاره

بابا توام گرفتی ما رو ؟ انگار با نویسنده کتابای آلفرت هیچکس تکلم می کنه . بابا ما دفتر خاطرات منزلو (عیال مربوطه) کش رفتیم داریم اینجا می تایپونیم
Quoting: n1m4
چون چیزی که الان به نظرم تو تالار کم شده اینه که بچه ها اکثرا یا خاطراته تلخشون رو اینجا می نویسن یا اگه داستانی هم می نویسن هم پایانه خوشایندی براش نمیذارن و هم تو کله ماجرا یه غمه خاکستری خوابیده

آره بابا تو این دوره زمونه غم و غصه و سوسول بازی مد شده . واسشون کلاس داره . اینا قرص میندازن . ما هنوز عرخ سگی می زنیم تو رگ
Quoting: n1m4
سعی کنید زود به زود آپ کنید تا مخاطباتون رو به خوبی پیدا کنید
منم به بچه ها حتما معرفی می کنم

رو تخم چشام .
خوشحال شدم از مرافقت با شوما .
Quoting: n1m4
مخلصیم بامرام
مشتاقانه منتظر ادامه هم هستیم

ولی جون مادرتون با من یکی پاستوریزه اختلاط نکنید . اف داره واس ما . آ قربون آدم چیز فهم

زززززززززززت زیاد

خاطرتو می خوام به مـــــــــــــــــــــولا
# : 11 Jun 2008 17:29


Quoting: rahamatt
به جان خودم اسمم رها مته
من دخترم به خدا

رها مته چیه بچه . یهو بگو رها دریل اینم اسم ننه بابات واست انتخاب کردن ؟ دوره آخر زمونه همینه والا
Quoting: rahamatt

سالاری...کانتینیو کن بینیم چی میشه این داستان عشق شما دوتا کفتر چاهی

کانتینر مال ترازیته ولی اینی که گفتی تو مخم جا نشد . وای به حالت اگه فوش داده باشی
چنان داستانی واست روایت کنم که کف و خونت با هم مختلط شه .

ززززززززت زیاد

خاطرتو می خوام به مـــــــــــــــــــــولا
# : 11 Jun 2008 18:43


ايول داااااش ،نوكرتيم به مولا ايدامسي ياز

I love to see you cry
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB