صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / شكست تلخ و عشقي شيرين
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
نویسنده پیام
# : 29 Jun 2008 16:53


mahanbk
سلام دادا ، شرمنده ، من پست اول تاپیکتو زدم دیگه پیدام نشد
خودت ببخش ، یکم عقبم ، می رسونم خودمو

تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
# : 30 Jun 2008 17:59


در آواز خونين گرگ و ميش
ديگر گونه مردي آنك
كه خاك را سبز مي خواست
عشق را شايسته زيباترين زنان
كه اينش به نظر هديتي نه چندان كم بها بود
كه خاك و سنگ را بشايد

چه مردي! چه مردي! كه مي گفت
قلب را شايسته تر آن
كه به هفت شمشير عشق در خون مي نشيند
و گلو را بايسته تر آن
كه زيباترين نام ها را بگويد

وشير آهن كوه مردي از اين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنه آشيل در نوشت

روئينه تني كه راز مرگش
اندوه عشق و غم تنهايي بود

آه اسفنديار مغموم
تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي

آيا نه
يكي نه بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد
من فرياد زدم

نه!!!!!!

من از فرو رفتن تن زدم

صدايي بودم من شكلي ميان اشكال
ومعنايي يافتم
من بودم
و شدم
نه زان گونه كه باغچه اي گلي
يا ريشه اي كه جوانه اي
يا يكي دانه كه جنگلي
راست بدان گونه كه عامي مردي شهيدي
تا آسمان بر او نماز برد

من بينوا بند گكي سر به راه نبودم
و راه بهشت مينوي من
بز رو طوع و خاكساري نبود

مرا ديگر گونه خوايي مي بايست
شليسته آفرينه اي
كه نواله ناگريز را گردن كج نمي كند
وخدايي ديگر گونه آفريدم

دريغا شير آهن كوه مرد كه تو بودي
و كوهوار پيش از آن كه به خاك افتي
نستوه و استوار مرده بودي
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشت تو را بتي رقم زد

كه ديگران مي پرستيدند

بتي كه ديگران مي پرستيدند .



سلام دوستان گلم

من فردا ادامه خاطراتم رو می ذارم

فعلا"

قربون تک تکتون
Mahanbk

# : 1 Jul 2008 08:20


mahanbk

چی شد این ادامه

بدو منتظریم

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 1 Jul 2008 19:32


ساره : م م م م ماهان . تويي .
من : ساره ، چرا هميشه قسمت تو لعنتي رو جلوي پام مي اندازه . چرا يك لحظه نمي ذاري آروم باشم .

ليلا : ماهان ، جر و بحث رو بيخيال شو .

به خودم اومدم . برگشتم طرف مامانم خيلي وضعش خراب بود . بلندش كردم و توي ماشينم گذاشتمش . ليلا . توي بغلش گرفته بود و همينطور باهاش حرف مي زد . بردمش سمت بيمارستان ........... بلافاصله زنگ زدم به سپيده ((آخه اون متخصص و جراح قلبه و توي همون بيمارستان كار مي كنه)) .

من : الو سپيده جون . تو رو خدا به دادم برس.
سپيده : ماهان تويي ، چرا صدات گرفته چي شده پسرم ((سپيده جون چون بچه دار نمي شه هميشه من رو پسرم صدا مي كنه))
من : مامانم ، ‌مامانم رو ماشين زد .
سپيده : كي ، كجا تا نيم ساعت پيش با من بود .
من : همين 5 دقيقه پيش ، دارم مي برمش بيمارستان خودتون . بيا همون جا .

با سرعت به طرف بيمارستان رفتم . بردنش توي اورژانس خيلي خون ازش رفته بود . نمی ذاشتن نه من نه لیلا بریم پیشش ، یه پرستار اومد و گفت :
پرستار : گروه خونی مادرتون چیه .
من : O+
پرستار :لعنتی ، پس سریعا" یکی رو پیدا کنید که خونش O+ باشه . چون فعلا" توی بیمارستان گروه خونی O+ نداریم .
من : لعنت به این شانس من خونم AB+ چیکار می تونتم بکنم .
لیلا : من خونم O+ ، می تونم بهش خون بدم .
بهش گفتند : خانوم شما بیماری ، کم خونی ، چیزی ندارید .
لیلا : نه دو هفته پیش آزمایش خون دادم .
من : بابا با مسئولیت من ، به داد مامانم برسید .

رفتم طرف لیلا و بهش گفتم ،

من : مطمئنی عزیزم که می خوای خون بدی .
لیلا : هیچ چیز برام قدر تو عزیز نیست . می دونم که مامانت چقدر برات عزیزه ، حاضرم براش همه کار بکنم .

دیگه وقت نبود چیزی بگیم رفت که خون ازش بگیرند . ساره هم همون موقع رسید . نگاهش کردم ، غمهام اندازه تمام دنیا روی تنم سنگینی می کرد . فقط نگاهش می کردم ، می تونستم بابات تصادفی که با مامانم کرده بود حسابی بچزونمش . ولی نهایتش باید یه دیه ای می داد . هرچند تهیه اش براش مشکل بود ولی به هر حال جورش می کرد . اومد طرفم .

ساره : ماهان نمی دونم چی بگم . من همه جوره به تو بدی کردم ، حقمه اگه الان بخوای از من شکایت کنی ، ماهان ازم شکایت کن می خوام از طرف تو عذاب ببینم .

همون موقع سپیده رسید . رفتم طرفش و خودم رو توی بغلش انداختم و بهش التماس می کردم که به مامانم کمک کنه . اونم همش نوازشم می کرد و بهم دلداری می داد . رفت توی اتاق پیش مامان ، ولی بازم نذاشتند من برم پیشش . یاد لیلا افتادم که الان داره خون می ده . ممکن بود ضعف کننه ، شام هم که نخورده بودیم . سریع رفتم بیرون کلی کمپوت و ساندیس و کیک و شیرینی براش خریدم . برگشتم و دیدم لیلا دم اتاق نشسته . بهش دادم که بخوره ، نمی خواست ولی با خواهش من نشست و خورد . منم دیگه خسته شده بودم . گفتم یکم استراحت کنم . سرم رو روی شونه لیلا گذاشتم و به در اتاق خیره شدم .

لیلا : ماهان این دختره همین طور یک بند زل زده بهت . می شناسیش کیه .
من : آره ، عامل درجه یک بدبختی های منه . معشوقه خائنی که می گفتم همینه .
لیلا : نه بابا ، نمردیم و عشق اولت رو دیدیم . ماهان بذار یکم اذیتش کنم .
من : بیخیال لیلا ، بذار مامانم خوب بشه ، وقت برای حال گیری هست . من خیلی خستمه بذار یه ده دقیقه ای چشمام رو ببندم .

چشمام رو بستم ، اینقدر خسته شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد . با تکون های سپیده بیدار شدم . دیدم سرم روی پای لیلا و اونم خوابش برده .

سپیده : ماهان پاشو مامانت بهوش اومده ، می خواد تو رو ببینه .

بلند شدم و لیلا رو هم بیدار کردم . دستش رو گرفتم و رفتم کنار مامانم . وقتی من رو دید خندید . اگه اون لحظه دنیا رو بهم می دادند اینقدر خوشحال نمی شدم . مامانم و لیلا تنها کسایی بودند که من داشتم . رفتم و دستای مامانم رو بوسیدم . اشاره کرد که صورتم رو ببرم نزدیکش می خواد یه چیزی بهم بگه .

مامانم : ماهان من همیشه دوست داشتم که لبات رو ببوسم ، اما تو نمی خواستی ، بذار فقط یه بار .
من : عزیز دلم لب که سهله تو جون بخواه .

لبم رو روی لبای مامانم گذاشتم و بوسیدمش . شاید یک دقیقه ای همینطور داشتیم لبای هم دیگه رو می خوردیم . با صدای سرفه لیلا به خودمون اومدیم . یه نگاه به مامانم کردم و خندیدم .

مامانم : می دونستم که لبای بینظیری داری پسرم .
من : مرسی مامان ، هر چی باشه پسر تو هستم . مامان جون این خانوم عزیزو گل لیلاست . همونی که تعریفش رو برات می کردم . این رو بگم که تو خون می خواستی و فقط گروه خونی لیلا به خونت می خورد و اونم بهت خون داد .
مامانم : لیلا ، بیا جلو عزیزم . پس من جونم رو مدیون تو هستم .
لیلا : نه خانوم.............. ، این چه حرفیه من به خاطر ماهان و شما همه کار می کنم .

اشک توی چشماش جمع شد .

لیلا : راستش رو بخواین من به شما و ماهان حسودیم می شه . یه خانواده دو نفری هستین و کل فامیلتون هم باهاتون قطع رابطه کرده ولی بازم دارید شاد زندگی می کنید . ولی .............

اشکاش بهش امون نداد ، بغلش کردم و بهش دلداری می دادم . شروع کردم توضیح دادن به مامانم درباره خانواده لیلا. ((توی خانواده لیلا روزی نیست که جنگ و دعوا نباشه و پدر مادرش همش با هم درگیرند و توجهی به لیلا نمی کردند . لیلا همیشه به من می گه تو تنها عضو خانواده منی)) خلاصه با هزار زحمت آرومش کردم . رفت طرف مامانم و بهش گفت

لیلا : ببخشید خانوم ................ من می تونم ((با کلی مکث و تامل)) شما رو مامان صدا کنم .
مامانم : خوشحال می شم عزیزم دختری مثل تو داشته باشم . من تو رو جز این خانواده می دونم .

مامانم روش رو کرد به طرف من و گفت

مامانم : ماهان اونی که باهاش تصادف کردم کجاست ؟
من : بیرونه ، مامان می سپاریش به من .
مامانم : در اختیار خودته ، یعنی تو آقامونی .


خندیدم و یه چشمک براش زدم . مامانم دیگه باید استراحت می کرد . من و لیلا بوسیدیمش و رفتیم با هم بیرون ، کلی از سپیده جون به خاطر زحمتاش تشکر کردم . نوبت ساره بود که بهش می رسیدم . بهش اشاره دادم که بیاد دنبالمون . سوار ماشین شدیم و به سمت کلانتری رفتیم . ((دختر خاله ساره باهاش بود به افسر راهنمایی و راننگی گفته بودن که اون پشت ماشین بوده)) .

افسر نگهبان : خب آقای ماهان ............... این خانوم با مادر شما تصادف کردند شما می خواید ازشون شکایت کنید .
من : نه اگه بشه فرم رضایت رو بدین می خوام پر کنم .
افسر نگهبان : شما مطمئن هستید . نمی خواین یکم فکر کنید .
من : شکایت کنم که چی بشه . حال مامانم خوب شده و خطرش رفع شده . برای دیه اش هم احتیاجی بهش ندارم . برای همین می خوام رضایت بدم .
افسر نگهبان : خب هر طور میل شماست . چند لحظه صبر کنید .

فرم رضایتنامه رو داد دستم و منم پرش کردم و دادم بهش . رو کرد بهشون و گفت :

افسر نگهبان : برید و از این آقا خیلی خیلی ممنون باشید . از این جور آدما خیلی کم پیدا می شه .

ساره فقط زل زده بود و با چشمایی که بیانگر تعجب بی اندازه بود نگاهم می کرد . من فقط به لیلا اشاره دادم و با هم رفتیم . رسیدیم خونه و رفتیم داخل . رفتم توی اتاقم و خودم رو روی تخت انداختم . لیلا هم اومد و توی بغلم خوابید . دستش رو توی موهام کرده بود داشت با موهام بازی می کرد ((نقطه ی ضعف من ، چون این طوری خیلی تحریک می شم ، خب چیکار کنم هرکسی یه نقطه ضعف داره)) منم دستم رو روی کمرش می مالیدم . بعد از 10 یا 15 دقیقه همینطوری که سپری شد ، سرش رو بالا آورد و توی صورتم نگاه کرد . صورت معصومش تا اعماق تنم رو می سوزوند . دستش رو روی صورتم کشید . شهوت در چشمان جفتمون فریاد می زد . یاد نوشته های ارا افتادم که توی یکی از داستاناش((بازنده)) گفته بود دوست داشتن همه چیز داره .

کاریش نمی شد کرد ، جفتمون تسلیم شهوت شدیم .


ادامه دارد ......
قربون تك تكون
Mahanbk

# : 2 Jul 2008 09:46


Quoting: mahanbk
کاریش نمی شد کرد ، جفتمون تسلیم شهوت شدیم .

و عملیات والفجر مبین شروع شد..................

عالی بود ممنون

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 2 Jul 2008 11:00


والفجر مبينننننننننننن !!!!!!!!!!!!!!!! - - - - اكابررررررررررررررررر

فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
# : 3 Jul 2008 15:45


می خواستم فضای بینمون خیلی رومانتیک بشه ، به هر حال اولین سکس من و لیلا داشت شروع می شد . می خواستم خاطره اش تا آخر عمر توی ذهنم بمونه . کنترل استریو کنار تختم بود دکمه پاورش رو زدم . موزیک محممد اصفهانی بود ((مامانم عشق محمد اصفهانیه و هر از گاهی که دلش می گیره می یاد توی اتاق من و با استریوی اتاقم گوش می کنه)) .

زین گونه ام زین گونه ام
که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران
غریب نیست

جانم بگیر و جانم بگیرو
صحبت جانانه ام ببخش یارا

کز جان شکیب هستن و
ز جانان شکیب نیست

گمگشته دیار محبت کجا رفت
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خاک درد هست ولیکن طبیب نیست

موزیک خیلی احساسات من رو تحریک کرد بی امان داشتیم لبهای هم رو می بوسیدیم ، گذر لحظات رو حس نمی کردم . بلند شدم و تی شرتم رو در آوردم . دستای من رو گرفت و بلند شد . نگاهی به بدنم کرد .

لیلا : ماهان نمی دونستم اینقدر هیکل خطی و خوشکلی داری . خدا توی آفرینش تو هیچی کم نذاشته .
من : چرا عزیزم ، وجود تو بود که بهش رسیدم .
لیلا : مار اون زبونت رو بزنه که هیچ کس حریفش نمی شه .
من : لیلا خیلی دوستت دارم ، می خوام همیشه با تو باشم .

دوباره لبم رو روی لباش گذاشتم . همه چیز توی اتاق بوی عشق و شهوت می داد . حرکتای اندام لیلا بوسه های آتشین ، صدای نفس نفس زدنای من و لیلا ، دستم رو روی سینه های لیلا گذاشتم . توی چشمای ناز و خمارش نگاه کردم ، لباسش رو از تنش در آوردم ، خواست خودش سوتینش رو باز کنه ولی من نذاشتم ، می خواستم تا آخرین تیکه لباسش رو خودم در بیارم . دستم رو بردم زیر تنش و خیلی آهسته بازش کردم و خیلی آروم از توی دستاش ردش کردم و آزاد شد اما نذاشتم از روی سینه هاش کنار بره ، لبخندی روی لبای نازش نقش بست ، از زیر گردنش شروع کردم به بوسیدن و یواش یواش پایین اومدم . رسیدم به سینه هاش یواش یواش سوتین رو با لبام کنار می زدم و جلوتر می رفتم . حتی توی بهترین فیلمهای سکسی هم نمی تونید همچین سینه هایی رو تصویر کنید . واقعا" بینظیر بودند . شروع کردم به خوردن و مکیدنشون ، سیری ناپذیر بود و حسی که بهم می داد بینظیر ، نوک صورتی سینه هاش رو به آرومی می مکیدم . کم کم رفتم پایین تر رسیدم به نافش ، توقفم اونجا زیاد طول نکشید . آروم شلوارش رو از توی پاش در آوردم یه شورت صورتی پاش بود . از روی شرت کسش رو می بوسیدم و بو می کردم . مطمئنا" حتی گرون ترین عطرهای پاریس هم به این خوش بویی نیستند .((کسشر نمی بافم واقعا" همچین حسی داشتم)) با دندونام شرتش رو از پاش در آوردم . دیگه کسش هیچ حرفی برای گفتن نذاشته بود .


من : ((با فریاد))من دیگه طالب بهشت نیستم . بهشت من همین جاست .

شروع کردم به خوردن کسش . زبونم رو می فرستادم داخلش ، دیگه صدای نفس های لیلا خیلی سنگین و بلند شده بود ، با تمام وجودش داشت لذت می برد . سرم رو محکم به کسش فشار می داد و بیشتر من رو ترقیب می کرد نمی دونم که چقدر طول کشید . لیلا سرم رو با دستاش بلند کرد و من رو به سمت خودش کشوند و لباش رو روی لبام گذاشت .

لیلا : ماهان حالا نوبته توئه که لذت ببری .

نگاهش کردم و خندیدم . یاد اولین سکس خودم و ساره افتادم . اونم دقیقا" همچین حرفی زد . از لبام شروع کرد و رفت پایین ، سینه هام رو می خورد و می مکید ، یه مکث طولانی کرد و همینطور رفت پایینتر ، شلوار و شرتم رو با هم کشید پایین با دستش کیرم رو آروم نوازش می کرد . بعد یک دقیقه ای شروع کرد به خوردن کیرم اگه شناخت کاملی ازش نداشتم حاضر بودم که قسم بخورم که این کارست . کارش واقعا" بیست بود . همه تنم توی کیرم خلاصه شده بودو بی امان لذت می برد . خودش کارش رو تموم کرد و اومد کامل توی بغلم .

لیلا : ماهان ، می خوام یه چیزی بگم فقط نه نیار .
من : چی عزیزم بگو .
لیلا : می خوام پرده ام رو پاره کنی .
من : چرا لیلا ، چرا می خوای این کار رو بکنم ، نه لیلا از من نخواه .
لیلا : ماهان من می خوام همیشه با تو باشم پس این دختری رو نمی خوام .
من : خب منم می خوام همیشه با تو باشم . ولی شاید این روزگار نامرد نذاشت ، نمی خوام آیندت رو خراب کنم .
لیلا : ((با بغض)) ماهان آینده من تویی . یا تو یا هیچ کس پس ماهان نه نیار.

نگاهی به اون صورت بی مانند کردم .شما هم اگه اون چشمای وسوسه انگیز و جادویی رو ببینید نمی تونید هیچ مقاومتی در برابرش بکنید وقتی غم و ناراحتی توش موج بزنه اون وقته که سنگ هم تبدیل به آب می شه . تسلیم خواسته اش شدم . منم تا ابد می خواستمش . لبم رو روی لباش گذاشتم و برش گردوندم . خیلی آروم کیرم رو به کسش نوازش می دادم ، دوباره تحرک شدیم یواش یواش کیرم رو داخل کسش کردم . به یک مانعی رسیدم فهمیدم که پردشه . نگاهش کردم . لبخندی بینظیر زد با سر کارم رو تائید کرد . منم یه فشار دادم . صدای جیغ لیلا و من رو محکم توی بغلش فشار داد . نگاهش کردم ، رضایت در چهره اش موج می زد . می خواست بره خودش رو تمیز کنه . اما من نذاشتم و توی همون حال شروع به تلنبه زدن توی کسش کردم ، خیلی خیلی آروم لذتش مثل قدم زدن روی ابر ها بود . همراه با تلنبه زدن همش با هم صحبتای عاشقانه و زیبایی می کردیم .

لیلا : ماهان ، وای مممممممممممممممماهان همیشه منتظر همچیننننننن رووزیییییییییییی بودم ، آههههههههههه
من : لیلا ، می خوامت ، آههههههههههه تو بهترینی .

لیلا داشت می یومد منم یکم ریتم رو تندترش کردم و اونم با یه جیغ بلند و ناشی از لذت ارضا شد . انقباض دیواره های کس لیلا باعث لذت بی اندازه ی من شد و گرمای آبش دیگه نذاشت جلوی خودم رو بگیرم سریع کیرم رو از توی کسش درآوردم و آبم رو روی شکمش ریختم . افتادم کنارش ، لبم رو روی لبش گذاشتم ، اون چهره بی اندازه معصوم جلوی چشمام می خندید .

چند دقیقه ای توی همین حالت بودیم . دیدم خیلی خسته شده رفتم سمت حمام و آب رو توی وان باز گذاشتم . لیلا رو بغل کردم و بردمش حمام ، اول زیر دوش تمیزش کردم و خودم رو هم شستم . وان تقریبا" پر شده بود رفتم و توش خوابیدم و لیلا هم توی بغلم خوابید . دستم رو کردم توی موهاش و با موهاش بازی می کردم . از خستگی و اون آب گرم کم کم توی بغلم خوابش برد .

دیگه از زندگیم چی می خواستم وقتی یک فرشته ناز و بینظبر توی بغلم خوابیده بود ، وقتی با هر نگاهی که بهش می کردم قند توی دلم آب می شد . وقتی می دیدم یک نفر هست که چقدر عاشقشم . به این فکر افتادم که خدا چقدر دوستم داره که یک فرشته توی همین زمین سر راه من گذاشته . فرشته ای که تا ابد ضامن خوشبختی خودش و منه .


پایان
مرسی که خاطره من رو خوندید . برای همتون آرزوی خوشبختی می کنم . امیدوارم شما هم فرشته خودتون رو پیدا کنید . به امید آن روز .


قربون تک تکتون
Mahanbk

# : 5 Jul 2008 13:20


mahanbk

خسته نباشي رفيق ... عالي بود

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 5 Jul 2008 14:01


Quoting: mahanbk
پایان

پایانش عالی بود
چه عجب تو این سایت یه خاطره هم بود که پایان خوشی داشته باشه
دست مریزاد و مرحبا

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 Jul 2008 14:28


SACRIFICE

Quoting: SACRIFICE

پایانش عالی بود
چه عجب تو این سایت یه خاطره هم بود که پایان خوشی داشته باشه
دست مریزاد و مرحبا


دمش چیززززززززززززززززززززز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB