صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
شكست تلخ و عشقي شيرين
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
>>
نویسنده
پیام
SACRIFICE
اعضا
#
: 25 Jun 2008 08:16
عالی .......... عالی ......... عالی ...........
مرسی .... مرسی.... مرسی
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 25 Jun 2008 12:45
عالی .......... عالی ......... عالی ...........
مرسی .... مرسی.... مرسی
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
mahanbk
اعضا
#
: 27 Jun 2008 11:10
بعد از پنج يا شش ساعت رسيدم رامسر ، آفتاب كم كم داشت طلوع مي كرد . رفتم لب دريا و از ماشين پياده شدم . صداي دريا آرامش خاصي به من مي بخشيد . چشمام رو بستم و خواستم براي چند دقيقه از هيجانات اين دنيا دور بشم . ولي همش چهره ليلا ، مامانم . به ذهنم مي يومد . يه فكري به ذهنم زد از اون فكرا كه دينگ صدا مي ده و يه لامپ بالاي سر آدم روشن مي شه . بهترين كار اين بود كه تمرين كاتا ((حركات انفرادي رزمي)) انجام مي دادم . چون تمركز خيلي بالايي مي خواست . با اين كه كيوكوشين كار مي كنم اما يونيفرم نينجوتسو رو خيلي بيشتر مي پسنديدم . رفتم توي شهر ، اما صبح به اون زودي همه جا تعطيل بود . پس رفتم يه صبحونه اي بزنم و وقت بگذرونم . شهر كم كم داشت بيدار مي شد و اولين لوازم اسپرتي رو كه ديدم رفتم و يه لباس كامل نينجوتسو گرفتم .
برگشتم سمت دريا رفتم يه گوشه خيلي خلوت كه كسي تمركزم رو به هم نزنه . خواستم سوئيچ رو توي گرندبندم بندازم كه گم نشه كه بازم يادگاري ساره رو ديدم .
****
ساره : ماهان قول مي دي كه هميشه با هم باشيم .
من : خب عزيزم اين بزرگترين خواسته منه .
ساره : مي خوام هميشه به ياد من باشي .
من : خب هستم ، مگه فكر و خيالت لحظه اي تنهام مي ذاره . تو چي تو كه من رو فراموش نمي كني .
ساره : اين چه حرفيه عزيزم ، اگه جونم رو هم بگيرند از تو دل نمي كنم .
من : خب پس جلو كشيدن اين بحث چي بود . بابا خوش بگذرون ، دنيا دو روزه تازه يه روزش هم تعطيل رسميه .
ساره : از دست تو ، ماهان من اين گردنبند رو براي تو خريدم كه هر وقت ديديش به يادم بيوفتي .
گردنبند رو از توي كيفش در آورد . يه اسب بالدار از جنس پلاتينيوم بود . خيلي خيلي خوشكل بود . من يكي كه باهاش حال كردم . با اين كه بهترين ست هاي طلاي سفيد رو داشتم . اما همين گردنبند پلاتينيوم يه ارزش ديگه پيشم پيدا مي كرد . بغلش كردم و ............
****
از توي گردنم بازش كردم و يه نگاهي بهش كردم .
من : ديدي كه خيلي راحت من رو فراموش كردي . اما من تا الانش نمي تونستم از فكرت در بيام . ولي الان مي خوام بفرستمت به زباله دان تاريخ . بدرود معشوقه خائن من .
با تمام قدرت پرتش كردم توي دريا . ديگه هيچ چيزي از ساره پيش من نمونده بود . يه تيكه نخ پيدا كردم و سوئيچ رو توش انداختم و و دور گردنم بستمش . نشستم و سعي كردم ذهنم رو متمركز حركات كاتا بكنم . سكوت اون ناحيه و صداي آرامش بخش دريا خيلي بهم كمك كرد . همه حركاتي كه بايد اجرا مي كردم مثل يك نرم افزار توي ذهنم لود شد . بلند شدم و حركات رو اجرا مي كردم . تنها چيزي كه به من ارامش خاصي مي ده همين كيوكوشينه چون حس مي كنم به خلا مي رم . متوجه گذر زمان نبودم . به هر زحمتي بود تموم شد و بي اندازه احساس گرسنگي مي كردم .يه چند تا كيك توي ماشين بود همونا رو خوردم ، يك هفته اي رو توي رامسر بودم . دلم براي مامانم خيلي تنگ شده بود . به خودم گفتم بذار موبايلم رو روشن كنم و يه زنگي به مامان بزنم .
من : الو ، سلام مامان گلم . خوبي عزيزم.
مامانم : سلام جون دلم ، فداي اون صداي نازت بشم . كجايي .
من : بيخيالش مگه قرار نشد كه از جام خبر نداشته باشيد .
مامانم : مي دونم گلم ، ولي خب بگو به مامان ديگه ، ماهان من كه دوستت دارم .
من : مامان اين طوري نكن طاقتم طاق مي شه . بذار سر حرفم باشم . ليلا چيكار مي كنه .
مامانم : بابا من رو كچل كرد . هر روز صبح و عصر زنگ مي زنه و مي خواد بدونه كجايي و چيكار مي كني .
من : خيلي خيلي سلامش رو برسون و از طرف من يه ماچ جانانه از لپش بكن . باشه .
به هر صورتي بود صحبتم رو تموم كردم و بازم موبايلم رو خاموش كردم . بازم سوار ماشين شدم و راه افتادم . دلم هوس كرد برم مشهد . به خودم گفتم حالا كه تا اين جا اومدم بذار مشهد هم برم . پام رو روي گاز فشار دادم و راه افتادم . دلم پر مي زد كه خودم رو خالي كنم . مي خواستم از امام رضا كمكم كنه كه اين دفعه رو به خوشي بگذرونم . مي گن واقعا" بايد امام بطلبه تا آدم بره . وقتي وارد حرم شدم هنوز حس مي كردم خوابم . ولي نه بيدار بودم . اشك توي چشمام جمع شده بود . يك حس بسيار غريبي داشتم . دو سه روزي رو همش توي حرم بودم . يك شب خواب ليلا رو ديدم . حس كردم خيلي دلم براش تنگ شده ، پس موبايلم رو روشن كردم وباهاش تماس گرفتم .
من : ليلا . سلام خوبي عزيزم.
ليلا : ماهان . عزيزم واي چقدر دلم برات تنگ شده .
من : منم همينطور گلم . دلم داره برات پرپر مي زنه ، من الان مشهدم . كاش تو هم بودي.
ليلا : واي ماهان خوش به سعادت من و رو يادت نره دعا كني .
من :حتما" عزيزم . من ديگه مي خوام كم كم به ادامه سفرم برسم . مي خوام برم . شايد ديگه بهت زنگ نزنم اما به يادتم .
ليلا : منم همينطور منتظر برگشتت هستم .
رفتم و رفتم و رفتم . توي اون كوير بي سر و ته واقعا" چه سكوتي بود . وارد يك جاده فرعي شدم و توي سكوت محض كوير نشستم . فقط گرم بود وگرنه بهترين جاي دنيا براي فكر كردن بود . بازم لباس نينجوتسو رو پوشيدم و شروع كردم به كاتا . وقتي به خودم اومدم ديدم همه بدنم عرق كرده . لباس هام رو در آوردم و پي گير سفرم شدم . يزد ، شيراز ، بندر عباس ، بوشهر اهواز ، شهركرد ، اصفهان ، قم . توي هر شهر دو يا سه روز مي موندم . بالاخره رسيدم تهران . عزمم رو جزم كرده بودم . يا ليلا يا هيچ كس . يا همين بار يا هيچ وقت ، يا آرامش ابدي كنار ليلا يا تنهايي مثل درون قبر .
رسيدم خونه . با داد و فرياد وارد خونه شدم . مامنم پريد توي بغلم و همين طور يك ريز قربون صدقم مي رفت و مي بوسيدم . منم همينطور اينقدر دلم براش تنگ شده بود كه حد نداشت . رفتم سمت حمام و خودم رو تميز كردم و به سر و وضعم رسيدم ، كل موهاي بدنم رو زدم و همون قيافه اصلي خودم رو پيدا كردم . زنگ زدم افشين تا ازش يه آماري بگيرم .
من : سلام افشين كيرم تو بغل دستيت .
افشين : كبرم تو هيكلت . اگه سمت چپي رو مي گم ، كه مژگانه پس اگه با اوني به گا مي ري ، اما اگه منظورت سمت راستيه كه ليلا پيشمه .
من :خوب كيرم توي كون گشاد خودت .
افشين : كجايي ، بابا دلم برات لك زده . ماهان جات خالي الان خونه ما جمع شديم تولد مژگانه .
من : اي كير تو شانس ، كاشكي مي تونستم بيام .
افشين : حالا كه نيستي ولي بيخيال . خوش باشي .
من : مرسي ، جاي من ديد بزن .
با خودم گفتم اي ول برم و يه دل سير ملت رو كير كنم و مهمتر ليلا رو ببينم . رفتم و ماشين رو آتيش كردم و به سمت خونه افشين راه افتادم . زنگ زدم و خواستم كه افشين بياد پايين . تا من رو ديد كلي فحش بارم كرد و پريد توي بغلم ،كلي با هم روبوسي كرديم و توي سر هم زديم . خواست با داد و بيدا ورود من رو اعلام كنه ، اما نذاشتم و ازش خواستم با من بياد داخل . وقتي رسيدم . ليلا رو ديدم كه بسيار زيبا شده بود . حواسش به من نبود . ديدم به يه پسره داره اشاره مي داد . پسره هم رفت طرفش و ليلا بغلش كرد . چيزي رو كه مي ديدم رو باز باور نمي كردم . ولي چند ثانيه نگذشته بود كه ......
ادامه دارد ......
قربون تك تكون
Mahanbk
spranse
اعضا
#
: 28 Jun 2008 00:09
ای توروحت بااین شانست که شکل شانس خودمه
SACRIFICE
اعضا
#
: 28 Jun 2008 08:04
Quoting: mahanbk
ليلا رو ديدم كه بسيار زيبا شده بود . حواسش به من نبود . ديدم به يه پسره داره اشاره مي داد . پسره هم رفت طرفش و ليلا بغلش كرد . چيزي رو كه مي ديدم رو باز باور نمي كردم . ولي چند ثانيه نگذشته بود كه ......
بازم...........................
ممنون بابت ادامه عالی بود دمت جیز..........
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 28 Jun 2008 08:35
mahanbk
عالی بود رفیق
... ولی از بابت اتفاقی که افتاد متاسفم
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
hamed2661
اعضا
#
: 28 Jun 2008 13:59
بيلاخخخخ آقا ماهان بيلاخ --- فكر نكن اينو از باب توهين بهت گفتم ، نه ، منم همچين بلائي سرم اومده بعد از 13-14 سال هر روز ، روزي چند بار ميگم بيلاخخخخ آقا حامددد بيلاخخخخخخ
فقط طوفانهاي سخت ناخداي قابل ميسازد پس ممنون لحظات سخت زندگيت باش.
mahanbk
اعضا
#
: 29 Jun 2008 10:37
هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه پسره روي زمين افتاد و دستش رو روي كيرش گرفت . دلم خيلي آروم شد . ليلا با زانوش زده بود توي تخماي پسره . خنده اي روي لبام ظاهر شد . پاش رو روي سينه پسره گذاشت .
ليلا : ببين بچه پررو صد بار بهت گفتم كه كاري به كارم نداشته باش گوش نكردي اينم عاقبتت . اگه بخواي دفعه ديگه كاريم داشته باشي . بلافاصله كه دوست پسرم اومد ديگه خود داني و اون .
درست پشت سر ليلا ايستادم .
من : راست مي گه بچه كوچولو اين دفعه چون ليلا زدت چيزي نمي گم ولي دفعه بعدي بلايي سرت مي يارم كه فحش اول تا آخر پدر مادرت بدي كه به خاطر ده دقيقه حال كردن تخم تو رو انداختند .
ليلا : ((به سرعت برگشت و نگام كرد)) .ماهان . واي عزيزم . كي اومدي .
لبش رو روي لبام گذاشت . منم هم همراهيش مي كردم . زيباترين لحظات رو داشتم سپري مي كردم . يه صداي از پشتم اومد . گفت : بابا جلوي جمع حداقل رعايت كنيد .
من : ((لبم رو از لب ليلا جدا كردم)) كسي اعتراضي داره بگه .
افشين : بيخيال بابا ، ماهان بذار برسي بعد پاچه بگير . آقايون خانوما امشب رو به خاطر تولد مژگان بيخيال كل كل بشيد .در ضمن جلوي ماهان كم مي ياريد .
رفتم سمت مژگان و بهش دست دادم و تولدش رو تبريك گفتم . كادوي رو كه با عجله براش خريده بودم ((يك سرويس كامل طلا)) بهش دادم .
من : شرمنده مژگان جون . عجله عجله شد . ناقابله .
مژگان : بابا ماهان تو كه خودت اينجاي الان بهترين هديه است .
من : ببخشيد من با ليلا يك سري حرفاي مهمي دارم . بايد بريم ، ببخشيد .
افشين : ((البته پريد وسطمون)) كجا حالا . بدون تو نمي شه .
من : مي خوام دست ليلا رو بگيرم و ببرم محضر و حاجي عقدش كنه برام ، بعدش هم يكراست مي ريم خونه ما و بقيه اش هم منفي 18 و نمي تونم براي شما شرح بدم .
افشين : ماهان حداقل به ليلا رحم كن ، بابا يعني عشقته .
من : دلت خوشه ها من توي كل كل به مامانم هم رحم نمي كنم .
يكي اين وسط پريد و خود شيريني كردم و مي خواست بگه ما هم وجود داريم .((اسمش پرويز بود))
پرويز : خودت اين همه خوشكلي ببين مامانت چيه .
من :خيالت راحت مامانم هم به خوشكلي من حسوديش مي شه . من شبيه مادر مامان هستم كه اون ديگه بينظير بود . بعدشم فضوليش به تو نيومده . تو فعلا" برو به هاچ زنبور عسل يه سري بزن كه خيلي دلش برات تنگ شده .
همه بهش خنديدن و اونم ديگه چيزي نداشت بگه . دست ليلا رو گرفتم و از خونه بردمش بيرن . توي ماشين يك دل سير بغلش كردم و لباش رو بوسيدم . حالا موقش رسيده بود كه با مامانم روبه روش مي كردم . بهش گفتم اونم مخالفتي نكرد . ليلا فقط تلفني با مامانم صحبت كرده بود و تا حالا باهاش رو در رو نشده بود . بهش زنگ زدم كه كجاست .
من : الو سلام مامي جون . چطوري فداي اون چشماي نازت بشم من .
مامانم : سلام پسر گلم ، آفتاب از كدوم طرف در اومده اينقدر مهربون شدي و قربون صدقه مي ري .
من : مامان ، نداشتيما . حالا ولش كن كجايي .
مامان . با ارازل اوباش ((سپيده جون و خاطره)) رفتيم رستوران هميشگي .
من : با ماشين رفتي.
مامانم : نه با ماشين سپيده ايم .
من : خب جايي نرو ميام دنبالت مي خوام تو و ليلا رو با هم آشنا كنم .
مامانم : باشه پس من اينا رو بپيچونم تا كي اينجاي ؟
من : تا نيم ساعت سه ربع ديگه اونجام . خداحافظ .
راه افتادم كه برم دنبال مامان . از عمد گفتم نيم ساعت سه ربع ، وگرنه ده دقيقه اي مي رسيدم پيش مامان . الكي داشتم با ليلا تاب مي خوردم و باهاش مي خنديدم . از انتخابم خيلي خيلي راضي بودم .
ليلا : ماهان حالا كسي بين ما نيست . تو از مامانت هم خوشكل تري .
من : اي بابا تو هم به چيزايي گير مي دي ، نه يه چيزي گفتم . مامانم كاملا" بينظيره .
ليلا : پس چرا به پرويز اونطوري گفتي ؟
من : هويجوري ، خواستم يكم ضايش كنم .
سي دي پلير رو روشن كردم و صداش رو تا دسته دادم بالا . بازم كاوه يغمايي با صداي قشنگ و توام با خشونتش مي خوند . ((هرچند من تو موسيقي راك طرفدار بي چون و چراي evanescence هستم)) . شعرش قديمي بود ولي با اين حال من هنوز تا هنوزه باش حال مي كنم .
تو بيا مثل قديم
برگي از اين ترانه شو
واسه دلگرمي واژه
بهترين بهانه شو
كه توي وسعت سينه
درد و آواز نخوندست
شعله هاي زده در شعر
لحظه هاي دلسوزوندست
مي گن اين هواي سنگين
نفس سازم و كشته
ولي پنجه هاي آواز
وقتي با هم باشه مشته
وقتي بي رنگي لب هاش
ميون اين همه رنگه
وقتي آواز و ترانه
مرحم دل هاي تنگه
وقتي كه شاعر رو كشتن
اون و با ترانه شستن
نه با اين ترانه هرگز
مرثيه خون نمي خواستن
ليلا : ماهان مي خواي به مامنت چي بگي .
من : مي خوام بگم ماماني . اين خانوم ليلا .......... عروس شما هستند .
ليلا : ماهان چي گفتي . يعني مي خواي بگي كه ، كه ......
من : آره عزيزم مي خوام بگم كه يه بزگواري در حق من بكن و من رو به غلامي خودت قبول كن .
ليلا : عزيزم ، يعني نتيجه فكر كردنات اين بود كه مي خواي با من ازدواج كني .
من : آره كل زندگيم رو سبك سنگين كردم . همه جاش رو بررسي كردم ، يكم دو دل بودم ولي وقتي كار امروزت رو ديدم هر شكي داشتم ديگه كاملا" برطرف شد .
وسط رانندگي پريد توي بغلم و همينطور من رو مي بوسيد . به هزار زور و زحمت ماشين رو نگه داشتم و فقط مي بوسيدمش .
من : حالا كي بيام خواستگاري .
ليلا : همين فردا صبح زود قبل اين كه آفتاب بزنه .
من : بيخيال ، يعني اين قدر مي ترسي ترشيده بشي . بابا هنوز 20 سالت هم نشده .
ليلا : ماهان داشتيم ، تو به من هم توي تيكه و متلك رحم نمي كني . ولي به نظر خودت يكم زود نيست .
من : آره زوده ، آخه كي حال داره اول صبحي بيدار شه ، آماده بشه . بره گل بخره همون بعد از ظهر بهتره .
ليلا : از دست تو ، حالا جدا" كي مي خواي بياي .
من : بذار امتحانات ترمت تموم شه بعدا" ، منم كه اين ترم مرخصي گرفتم .
ليلا : باشه عزيزم ، تو بگو صد سال ديگه .
من : خب ديگه محكم بشين كه مامانم داره تن مرده هامون رو همينطور توي قبر مي لرزونه با فحش دادن به من .
دوباره راه فتادم . ديگه نزديك شديم . پارك كردم و ديدم مامان اون سمت خيابون ايستاده . براش بوق زدم . من و ديد و برام دست تكون داد و به سمت ما اومد . درست همون لحظه صداي ترمز شديد يك ماشين اومد و به شدت با مامانم تصادف كرد .
داد زدم : مامان و دويدم به طرفش . يه دختره از پشت فرمون ماشين ((يه پرايد بود)) اومد پايين . من ديدم مامانم حسابي داغون شده . نمي تونست از جاش تكون بخوره .
خانوم حالتون خوبه . واي خاك بر سرم اصلا" نديدمتون .
با خشونت برگشتم طرفش . خواستم هر چي بد و بيراه بلد بودم بهش بگم . اما دهنم انگار قفل شده بود . هميشه وجودش برام بد شگون بود . با اين كه تغيير كرده بود ولي بازم شناختمش . راننده ساره بود .
ادامه دارد ......
قربون تك تكون
Mahanbk
SACRIFICE
اعضا
#
: 29 Jun 2008 11:07
Quoting: mahanbk
راننده ساره بود .
بازم..................
ممنون بابت ادامه
چرا تو اینقدر بد شانسی هوم
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
mohsen_m275
اعضا
#
: 29 Jun 2008 16:25
mahanbk
ممنون رفيق
خسته نباشي
SACRIFICE
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB