Quoting: mahanbk
نمی دانم که زندگی ام چگونه است نمی دانم از کجا آغاز کنم چون عطوفت واساس انسان چیزی نیست که قلم ناچیز بتوند آن را بازگو کند .
ای کاش هیچ وقت از مادر زاده نمی شدم.من ناخواسته پا به دنیایی تهی از هر گونه عشق واقعی و محبتی که در پشت پرده سیاه پنهان گشته ام وجهانی که در آن برای عبرت و تملقات قلبی جایی نیست .
پس گناه ما کشتی نشینان طوفان زده چیست . مگر جز اینکه نا خواسته به امواج پر خروش دریایی مصلحت به سختی ها سپرده شده ایم . در دنیایی که انسان هایش فکر می کنند می توانند خوشبختی را با پول بخرند . آن وقت جایی برای کسی نمی ماند که خوشبختی خود را در صمیمیت قلبی بداند .
من یک عمر جوانی را که می شود بهار زندگی باشد با رنج بسر برده ام چرا که یک عمر زیستن من به پای مشقت ها وسختی ها گذشته است و خوشبختی و لذایذ دنیا همچون گوله برفی در مقابل آفتاب پر سوز زندگی آب می شود .
بهار من عشق من همه وجودم این دل عاشق در کوی رسیدن به توست . تویی که برای بدست آوردنت باید از دروازه دریا عبور کرد .
در سرزمین تاری به دنبال قلب گمشده خود می گردم و با دلی پر از امید و آرزو قدم بر روی شنهای گریه می گذارم و داغ گرمای صحرای دلم رابه امید رسیدن به تو تحمل می کنم .
به زودي ادامه خاطراتم رو براتون مي زارم