صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / شكست تلخ و عشقي شيرين
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
نویسنده پیام
# : 20 Jun 2008 09:58


چند روزي گذشت . منم كه ديگه توي زندگي خودم مي چرخيدم . يه شبي براي خودم رفته بودم بيرون و روي ميز بيروني يك ساندويچي توي يك پارك نشسته بودم . (من اكثرا" تنها مي رم بيرون) . توي افكار خودم غرق بودم كه زنگ موبايلم من رو به خودم آورد . شماره غريبه بود . براي همين مشغولي رو دادم دمش . ولي ول كن نبود . گفتم بذار ببينم كيه شايد يكمي بهش خنديدم .

من : بله
ساره : سلام ماهان ، منم ساره .

لعنتي باز يكي با من چايي نخورده پسر خاله شد . كلي روي مخ ما كار كرد كه مي خوام ببينمت و چه مي دونم از تو خوشم اومده .

من : از قديم و نديم معمولا" پسرا تور مي كردند . همين ديگه مي گن آخر الزمان اومده من و تو باور نمي كنيم.
ساره : بيخيال بابا تو هم چقدر قديمي هستي . يكم امروزي باش .
من : بيخيال بابا يكم اومدم بيرون دلم باز شه .
ساره : بگو كجايي منم ميام .

باز اومديم تنها باشيم يكي جفت پا ريد به اعصابمون . بابا هر دفعه بايد يكي اين تنهايي رو از من بگيره . فكر كنم وقتي بميرم هم توي يه قبر سه چهار طبقه مي زارنم كه يه موقع احساس تنهايي نكنم . خلاصه اسير شديم و بهش آدرس دادم اومد . خودمم هم يه قليون گرفته بودم و مثل يه پالايشگاه آلودي ايجاد مي كردم ((بعد بگيد كه لايه ازون چرا سوراخ شده)) . رسيد و باهام دست داد و نشست . بهش تعارف كردم اونم رد نكرد و شروع كرد به كشيدن . گفتم الانه كه از همه سوراخ هاي بدنش دود بزنه بيرون . كلي حرف زديم با هم منم فقط كس شر تحويلش مي دادم و اونم مي خنديد . زبونش خيلي دراز بود ولي خب روبه روي بد كسي نشسته بود و كم مي يورد . به هزار بدبختي ازش جدا شدم . اين قرارا هر دو سه روز يه بار ادامه داشت . يه جورايي داشتم بهش عادت مي كردم .

****

يك ماه از شروع دانشگاه گذشته بود من و ليلا همش با هم بوديم . يه خوبي كه ليلا داشت اينه كه هيچ وقت حسادت نمي كرد . روز و شب از پي هم مي گذشت و ارتباط من وليلا تنگتر و تنگتر مي شد . از حس دلبستگي مي ترسيدم ولي نمي تونستم ازش جدا بشم . هم مي خواستمش هم ازش فرار مي كردم ، خودمم هم مثل خر توي گل گير كرده بودم . همش مي ترسيدم مثل ساره آخرش كير بخورم . ولي ارتباطمون همچنان ادامه داشت . دوماه گذشت نزديك امتحانات بود . در حال درس خوندن بودم كه ليلا بهم زنگ زد . يه غمي توي صداش بود . دلم گواهي بدي مي داد .

من : ليلا چرا صدات اين طوريه .
ليلا : چيزي نيست گلوم درد مي كنه .
با اين كه مي دونستم مال گلو درد نيست و گريه كرده ولي گفتم : كاري از دست من بر مي ياد عزيزم .
ليلا : ماهان مي توني بياي پيشم . من الان تنهام .
من :‌آخه خب ، نمي دونم چي بگم .
ليلا : نه نيار ماهان . بلند شو بيا .

بلند شدم و لباس پوشيدم رفتم . قيافش داغون بود معلوم بود كلي گريه كرده . تا من رو ديد اومد خودش توي بغلم انداخت و هق هق گريه مي كرد . دلم خيلي گرفت ، خيلي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم .

من : ليلا چي شده عزيزم .
ليلا : ((با گريه)) پدر بزرگم فوت كرده . ((پدر يزرگش رو خيلي دوست داشت))

محكم خودش رو به من فشار مي داد . منم سفت توي آغوشم گرفته بودمش . اولين بار بود كه توي بغلم مي گرفتمش . يه احساس بي نظير بود . نمي دونستم چي بگم . اون رو از خودم جدا كردم و رفتم رو مبل نشستم . بهش اشاره دادم كه بياد پيشم بشينه ، اومد كنارم خواست چيزي بگه اما من به سكوت دعوتش كردم . فقط نگاهش مي كردم ، نمي دونستم چي بگم ، تكيه دادم به مبل و چشمام رو بستم .

****

لباي بينظير ساره رو مي مكيدم و همينطور پايين مي يومدم . گردنش . پايين تر . سينه هاش رو از روي لباسش گرفتم و مي ماليدم . آروم آروم دكمه هاي پيرهنش رو باز كردم و سينه هاي نازش رو شروع كردم به خوردن . صداي ساره رو مي شنيدم .

ساره : آههههههههه ماهان . اوووووووووه برو پايين تر .

رفتم پايين تر به نافش رسيدم و زبونم رو درونش فرو مي كردم . بازم رفتم پايين تر شلوارش رو از توي پاهاش درآوردم از روي شرتش كسش رو مي مكيدم . شرتش رو درآوردم واي رنگ كسش صورتي كمرنگي بود خيلي ناز بود و كلي خيس شده بود . شروع كردم به لسيدنش . ((ساره از اين دخترايي بود كه مادر زاد پرده نداشت اين رو مطمئن بودم و هنوز هم هستم)) صداش بلندتر شده بود . من رو از يقه گرفت و كشيد بالا و دوباره شروع كرد لب گرفتن .

ساره : ماهان گلم حالا نوبت توهه كه يه لذت اساسي ببري عشق من .
من : ممنون جيگرم زود باش كه دارم مي ميرم .

كم كم مي رفت پايين تر كيرم رو گرفت و شروع كرد به خوردن . يكم آماتور بود ولي برام اصلا" مهم نبود فقط وجود ساره برام مهم بود . بلندش كردم . كيرم رو آروم به كسش مي ماليدم بي تابي مي كردم . خيلي آروم فرستادمش داخل . خيلي خيلي تنگ بود ، خب ديگه اولين بارش بود . توي بغلم محكم گرفته بودمش رو كيرم رو توي كسش آروم عقب جلو مي كردم . ((من توي سكس منصفانه عمل مي كنم . اعتقاد دارم هر دو بايد لذت ببرند . مخصوصا" كه ساره عشقم بود )) . نزديكاري ارضا شدنم بود اونم داشت ارضا مي شد . چه جالب اون ارضا شد منم سريع كشيدم بيرون و آبم رو روي شكمش ريختم . نگاهش كردم ، اينقدر ناز شده بود كه حد نداشت. خيلي خسته شده بودم ، بدون اين كه تميزش كنم خوابيدم توي بغلش .

****

ليلا : ماهان باز كه تو رفتي توي فكر .
من : ببخشيد ليلا . يكم ذهنم مشغوله همش داره نوي گذشته ها سير مي كنه .
ليلا : ماهان من مي خوام يه چيزي رو بهت بگم .
من : بگو عزيزم سراپا گوشم .
ليلا : من تاحالا با هيچ پسري حتي پسراي فاميلمون هم اينقدر نزديك نشدم .

زل زدم توي چشماش دقيقا" مي دونستم قراره چه اتفاقي بيافته . بايد تسليم سر نوشت مي شدم ، دست من نبود .

ليلا : ماهان من عاشقت شدم خيلي دوستت دارم . تو الان تنها دليل وجود من هستي .

توي بغلم گرفتمش و محكم به خودم فشارش دادم . خودم دست تقديرسپردم . با موبايلم آهنگ ماندگار شادمهر رو گذاشتم . قشنگ ترين ترانه دنيا .


خانه خراب تو شدم
به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم
منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی
عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم
می دانمت می دانمت

ای همه ی وجود من ، نبود تو نبود من
ای همه ی وجود من ، نبود تو نبود من

به خودم اومدم ديد چشمام پر اشك شده . نمي تونستم اون طوري تنها باهاش توي خونه بمونم . مي دونستم عاقبت يكيمون تسليم شهوت مي شه و كار خراب مي شه . پس بايد باهاش مي رفتم بيرون اما چه طوري . حوصله تاكسي تلفني و اين جور چيزل رو نداشتم پس بايد ماشينم رو از پاركينگ در مي يوردم .

من : ليلا من مي رم يه ربع ساعت ديگه بر مي گردم با هم بريم بيرون . بهتره .
ليلا : ماهان چرا توي خونه كه راحت تريم .
من : مي دونم اما به خاطر من باشه .
ليلا : باشه عزيزم هر چي تو بخواي .

بلند شدم و به سوي خونمون راه افتادم .

ادامه دارد ......
قربون تك تكون
mahanbk

# : 21 Jun 2008 07:38


سلام
مرسی عزیز همینجوری ادامه بده نوشته هات جذابه
موفق باشی

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین , آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم!!
# : 21 Jun 2008 08:24


mahanbk

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 21 Jun 2008 10:35


Quoting: mahanbk
ليلا من مي رم يه ربع ساعت ديگه بر مي گردم با هم بريم بيرون . بهتره .

بچه مثبت یعنی این

دمت جیز............. عالی بود

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 22 Jun 2008 10:14


يك راست رفتم توي پاركينگ . چادر رو از روش برداشتم . با ديدن ماشينم خنده تلخي روي لبام پيدا شد . يك ماكسيماي مشكي كه يك سال و دو سه ماهه خوابيده . شب تولدم خيلي برام خوب بود و هميشه به يادم مي مونه .

****

تولد ، تولد ، تولدت مبارم ، مبارك ، مبارك ، تولدت مبارم بيا شمعا رو فوت كن تا صد سال زنده باشي .

مامانم برام مي خوند و من كلي حال مي كردم . يك تولد كاملا" خودماني ، من ومامانم . ((پدرم 9 سالي هست فوت كرده)) .

مامانم : خب پسر گلم . ماهان عزيزم يه آرزو كن و شمع رو فوت كن .

چشمام رو بستم با ذهنم چهره ساره رو براي خودم توي يك لباس عروس مجسم كردم و خودم هم كنارش ديدم . لبخندي روي لبام نقش بست . چشمام رو باز كردم و شمع ها رو فوت كردم .

مامانم : خب پسرم تولدت مبارك بيا اول ماماني بوست كنه .
من : ((با بياني كاملا" بچگانه)) ماماني چي برام خريدي .
مامانم : كادو براي يك مرد 20 ساله گرفتم نه يه بچه دو ساله .
من : ((صدام رو كلفت كردم))چي برام گرفتي ننه .
مامانم : آه آه حالم بهم خورد . فكر كنم الان سال 2007 ميلادي باشه . اينا مال دهه 50 هجري شمسيه ((من اين زبون درازم به مامانم رفته چون تنها كسيه كه جلوش كم مي يارم))
من :‌ مامي جونم چي برام گرفتي . بابا جونم رو رسوندي به لبم .
مامانم : پس باهام بيا .

دستم رو گرفت و به پاركينگ خونه برد . در رو كه باز كرد واي چي مي ديدم . يه ماكسيملي مشكي اونم تمام اتوماتيك . خلاصه توي كون ما هم وحشتناك عروسي شد طوري كه صداش به گوش مامانم هم رسيد . بغلش كردم و كلي قربون صدقش رفتم .

****

روشنش كردم خوشبختانه كه سالم بود و مثل ساعت كار مي كرد . رفتم دنبال ليلا .

ليلا : اين ديگه مال كيه ؟
من : مال خودمه كادوي تولد پارسالمه .
ليلا : پولش رو از كجا آوزد مامانت برات خريدش .
من : رفت بانك پول درآورد و بعدش برام خريد .
ليلا : يعني اينقدر وضعتون خوبه .
من : كاشكي همه زندگي همينا بود .
ليلا : خوش به حالت من كه به زور برام يك كيك مي گيرن .
من : يادم باشه براي تولدت يه سورپرايز بزرگ دارم .
ليلا : چيه ماهان بهم بگو .
من : اگه بهت بگم كه سورپرايز نمي شه .

بازم سكوت بين ما فرياد مي زد . با چشمامون همه چيز رو به هم مي گفتيم . شب شد . كم كم داشت بارون مي باريد .

****

من : الو افشين كيرم تو بغل دستيت . حاضر شو نيم ساعت ديگه پيشتم .
افشين : كيرم تو عمه جندت . باشه بيا . خوب شد زنگ زدي امشب مي برمت بايد يه حالي به جمع بدي .
من : باز كجا پارتي گرفتين بابا دست از اين بچه بازيا بردارين .
افشين : نه مثل اين كه تنت مي خاره .
من : آره اتفاقا" يه دو سه روزه حموم نرفتم . بيا يكم بخارون .
افشين : بابا گوه خوردم مي ياي بريم يا نه .
من : چون شارژم باشه .

رفتم سر كمد لباساي آن چنانيم . يك ست كامل ورساچ انتخاب كردم . ((من توي مارك ها عشق ورساچم)) . صورت رو شيش تيغ كردم و سي كيلو ادكلن روي خودم خالي كردم . با ماشين زدم بيرون و سيستم رو به راه انداختم . افشين تا ماشين رو ديد كف و خون قاطي كرد . وقتي از ماشين اومدم پايين من رو ديد فكش خورد زمين . خداييش از هميشه خوشكلتر شده بودم .

افشين : ماهان من همين جا از تو خواستگاري مي كنم . حاضري من رو به غلامي قبول كني .
من : باشه چون خاطرت برام عزيزه مي زارم مواظب شرك ((سگ كوچولوي مامانم)) باشي .

نشستيم توي ماشين و رفتيم به سمت جايي كه افشين گفته بود .

من : بيخيال افشين . عروسيه . دمت گرم بابا امشب مي خوام بر خلاف هميشه دلبري كنم پاش بيافته به عروس هم شماره تلفن مي دم .
افشين : باور كن اگه عروس ببينتت در جا طلاقش رو از داماد مي خواد و ازت خواستگاري مي كنه .

راد ((همون بهراد)) اومد طرفمون . اونم از ديدن ماشين تمام اسپرت شده من و همچنين تيپ و قيافم كف و خون رو بد جور قاطي كرد .

راد : به به آقا ماهان بابا بده بكنيم . ديگه كي توي اين عروسي دنبال كس بگرده .
من : كون ده خودم امشب براتون بهترين كسا رو مي يارم پايين بزنيد . بهتون هم مي خندم ونگاتون مي كنم .
راد : پس تو نمي زني . آها يادم اومد تو فقط با كس ساره حال مي كني .عمه خراب .
من : خدايا من نمي خوام از اين تواناييم سواستفاده كنم ولي مثل اين كه نمي ذارند به بزرگيت من رو ببخش .

گارد گرفتم ((من دان 2 كيوكوشين دارم)) . خلاصه به هر بدبختي كس شر گفتنامون تموم شد و رفتيم داخل . ديدم همه پريدن وسط دارند مثل چي مي رقصند . آهنگش هم تكنو بود .

من : حيف كه لباسام خراب مي شه . وگرنه بهشون مي گفتم رقص چيه .
راد : خب خودم يك دست عين همين برات مي خرم .
من : آخه كون ده اولا" پول خونته از كجات مي خواي 1.5 ميليون بياري ، بعدش هم اينو ايران لنگش رو گير نمي ياري بدبخت . مامانم برام از دبي اينا رو آورده .

خواستم دلبري از دختراي مجلس رو شروع كنم . اما چشمام ، اون چيزي رو كه مي ديد براش غير قابل قبول بود . عروس ساره بود . بهت زده نگاهش مي كردم باورم نمي شد . اونم همينطور زل زده بود من رو نگاه مي كرد . شايد از حضور من بود شايدم از تيپ و قيافه من تعجب كرده بود .((من هميشه تيپ هاي ساده و معمولي مي زنم)) . توي چند ثانيه همه اينا گذشت . داماد اومد دستش رو گرفت و باهاش مي رقصيد . باورم نمي شد ، شهروز بود . وضعش خوب بود تا حدودي مي شناختمش اما خب اگه همه زندگيش رو روي هم مي ذاشت شايد يك دهم دارايي من نمي شد . من بچه پولدارم اما هيچ وقت خودم رو تابلو نمي كردم . اما شهروز هميشه به رخ مي كشيد . خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه اشك نريزم به اندازه غم توي زندگيم بود حالا غم تلخ خيانت هم بهش اضافه شده بود . چند دقيقه نشستم و به ظاهرم رو درست كردم . رفتم جلو با شهروز دست دادم و بهش تبريك گفتم رو به ساره كردم سرش رو انداخت پايين كه من رو نبينه ، نمي دونم كه چه فكري مي كرد . خيلي خشك خالي بهش گفتم : به شما هم تبريك مي گم خانوم . مثل غريبه ها . از اونجا زدم بيرون ، سوار ماشينم شدم . زدم زير خنده ، يه خنده عصبي و بلند ولي تبديل به گريه شد . نتونستم طاقت بيارم . ماشين رو يه گوشه پارك كردم و پياده شدم . اشكام شرازير شده بود . بارون نم نم داشت مي باريد .


ادامه دارد ......
قربون تك تكون
mahanbk

# : 23 Jun 2008 10:58


Quoting: mahanbk
رفتم جلو با شهروز دست دادم و بهش تبريك گفتم رو به ساره كردم سرش رو انداخت پايين كه من رو نبينه ، نمي دونم كه چه فكري مي كرد . خيلي خشك خالي بهش گفتم : به شما هم تبريك مي گم خانوم .

خیلی وحشتناکه...........................

در کل عالی بود ادامه بده

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 23 Jun 2008 13:29


mahanbk

عالی بود

SACRIFICE
mohsen_m275


خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 23 Jun 2008 20:24


نمی دانم که زندگی ام چگونه است نمی دانم از کجا آغاز کنم چون عطوفت واساس انسان چیزی نیست که قلم ناچیز بتوند آن را بازگو کند .
ای کاش هیچ وقت از مادر زاده نمی شدم.من ناخواسته پا به دنیایی تهی از هر گونه عشق واقعی و محبتی که در پشت پرده سیاه پنهان گشته ام وجهانی که در آن برای عبرت و تملقات قلبی جایی نیست .
پس گناه ما کشتی نشینان طوفان زده چیست . مگر جز اینکه نا خواسته به امواج پر خروش دریایی مصلحت به سختی ها سپرده شده ایم . در دنیایی که انسان هایش فکر می کنند می توانند خوشبختی را با پول بخرند . آن وقت جایی برای کسی نمی ماند که خوشبختی خود را در صمیمیت قلبی بداند .

من یک عمر جوانی را که می شود بهار زندگی باشد با رنج بسر برده ام چرا که یک عمر زیستن من به پای مشقت ها وسختی ها گذشته است و خوشبختی و لذایذ دنیا همچون گوله برفی در مقابل آفتاب پر سوز زندگی آب می شود .
بهار من عشق من همه وجودم این دل عاشق در کوی رسیدن به توست . تویی که برای بدست آوردنت باید از دروازه دریا عبور کرد .
در سرزمین تاری به دنبال قلب گمشده خود می گردم و با دلی پر از امید و آرزو قدم بر روی شنهای گریه می گذارم و داغ گرمای صحرای دلم رابه امید رسیدن به تو تحمل می کنم .

به زودي ادامه خاطراتم رو براتون مي زارم

قربون تك تكتون
Mahanbk

# : 24 Jun 2008 08:42


Quoting: mahanbk


نمی دانم که زندگی ام چگونه است نمی دانم از کجا آغاز کنم چون عطوفت واساس انسان چیزی نیست که قلم ناچیز بتوند آن را بازگو کند .
ای کاش هیچ وقت از مادر زاده نمی شدم.من ناخواسته پا به دنیایی تهی از هر گونه عشق واقعی و محبتی که در پشت پرده سیاه پنهان گشته ام وجهانی که در آن برای عبرت و تملقات قلبی جایی نیست .
پس گناه ما کشتی نشینان طوفان زده چیست . مگر جز اینکه نا خواسته به امواج پر خروش دریایی مصلحت به سختی ها سپرده شده ایم . در دنیایی که انسان هایش فکر می کنند می توانند خوشبختی را با پول بخرند . آن وقت جایی برای کسی نمی ماند که خوشبختی خود را در صمیمیت قلبی بداند .

من یک عمر جوانی را که می شود بهار زندگی باشد با رنج بسر برده ام چرا که یک عمر زیستن من به پای مشقت ها وسختی ها گذشته است و خوشبختی و لذایذ دنیا همچون گوله برفی در مقابل آفتاب پر سوز زندگی آب می شود .
بهار من عشق من همه وجودم این دل عاشق در کوی رسیدن به توست . تویی که برای بدست آوردنت باید از دروازه دریا عبور کرد .
در سرزمین تاری به دنبال قلب گمشده خود می گردم و با دلی پر از امید و آرزو قدم بر روی شنهای گریه می گذارم و داغ گرمای صحرای دلم رابه امید رسیدن به تو تحمل می کنم .

به زودي ادامه خاطراتم رو براتون مي زارم

تا بوده قصه حیات و زندگی برای همه آدما همین بود حالا هر کس با یه سوژه ای زیاد سخت نگیر
سخت بگیری یا آسون هر دو میگذره بی خیال دنیا

منتظر ادامه ایم زود تند س ریع

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 24 Jun 2008 23:44


****

ليلا : ماهان طوري شده . چرا داري گريه مي كني .

به خودم اومدم . اين شب باروني من رو ياد خيانت ساره انداخت . اما حالا همه چيز تمام شده بود . ساره هم از شهروز جدا شده بود و سزاي خيانتش رو ديد . ولي بازم حس مي كردم كمش بود .

من : طوري نيست به ياد آوري خاطراتم من رو اذيت مي كنه .
ليلا : ماهان من غريبه هستم كه بهم نمي گي . خودم چندين بار ديدم بي خود مي ري توي فكر و بعدش هم چشمات پر از اشك مي شه .
من : بذار غم و غصه اش پيش خودم بمونه .
ليلا : باشه هر جور تو راحتي اما اينقدر خودت رو اذيت نكن من ناراحت مي شم وقتي ناراحتي تو رو مي بينم .

****

بعد از دو سه ساعت پرسه زدن برشگتم طرف ماشينم . نگاهش كردم ، پيش خودم گفتم مي خواستم با تو بهترين خاطرات رو داشته باشم ولي تو شروعت برام بد ترين حادثه زندگيم بود . برگشتم خونه و يك راست بردمش توي پاركينگ چادر رو روش كشيدم و در پاركينگ رو روش بستم . يكم توي آينه دستشويي نگاه كردم . ظاهرم رو دست كردم . مامانم خودش كلي غم و غصه داشت و كلي كار مي كرد تا فراموشش كنه حالا من نمي خواستم بدترش كنم . رفتم توي خونه . مامانم با دو سه تا از دوستاش نشسته بود . منم يه سلامي كردم و رفتم به سمت اتاقم . مامانم صدام كرد.

مامانم : ماهان نمي خواي بياي پيش ما بشيني . واي بيا ببينم ، بالاخره يه بار تو تيپ دختر كش زدي . ببينم از كسي دلبري هم كردي .
سپيده ((دوست مامانم)) : آقا ماهان اگه مي دونستم اين قدر زيبا مي شي .صبر مي كردم با خودت ازدواج كنم.
من : بيخيال سپيده جون ، همينطوري به زور تحملت مي كنم بعد باهات ازدواج كنم .
سپيده : دلت هم بخواد . بهتر ازمن هم گيرت مي ياد .
من : حالا چيه مگه اگه خيلي دوست داري مي توني بري طلاق بگيري . منم قول مي دم يه شب پيشت بخوابم و بعدش هم ديگه ((با يه لبختد شيطنت آميز)).


همينطور زل زد به من . چيزي نداشت بگه طبق معمول كم آورد . نمي دونم من قدرت كل كلم بالاست يا هنوز با پررو تر از خودم رو به رو نشدم . رفتم سمت اتاقم . همه چيز برگشت به ذهنم . چهر ساره ، لباس عروسي ، شهروز ، مي خواستم گريه كنم . اولش مقاومت كردم . خودم هم نمي دونم چطور نشستم و با دوستاي مامانم كل كل مي كردم . كامپيوتر رو روشن كردم . كل فايلهايي كه عكساي ساره توش بود رو پاك كردم . موزيك محال شادمهر رو گذاشتم و باهاش بلند بلند مي خوندم و گريه مي كردم .


دست تو تو دست من بود
دلت اما جای دیگه

تو خودت خبر نداری
اما چشمات این و می گه

مدتی بود حس می کردم
که دلت یه جا اسيره

پشت پا زدی به بختت
کی واست جز من میمیره

تو می گی یه وقتا گاهی
پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمی شه
واسه تو نمونده راهی


دیگه دیدنم محاله
دیگه برگشتم خیاله

سزای کارت همینه
دل از اون نگات بیزاره

تو می گی یه وقتا گاهی
پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمی شه
واسه تو نمونده راهی

بيخيالش شدم و خواستم بخوابم ، اما همش كابوس مي ديدم . همش صحنه اي رو كه ديده بودم به خوابم مي يومد . ديدم نه اينطوري نمي شه ، رفتم سر يخچال ، دمش گرم مامانم كه هميشه يخچال رو پر از ويسكي مي كنه ((البته يخچاليه كه فقط من و مامانم مي ريم سراغش)) . رفتم و يه شيشه برداشتم . كم كم شروع كردن به خوردن ديگه چيزي نفهميدم فقط يادم مي ياد كه مست و پاتيل شده بودم . صبح كه مامانم صدام كرد ديدم كف آشپزخونه خوابيدم . و شيشه خالي ويسكي كنارمه .

****


امتحانات ترم دانشگاه رو به خوبي دادم و منتظر نتايج بودم و توي اين مدت كمتر ليلا رو مي ديدم . نمي خواستم باعث افت تحصيليش بشم . خوشبختانه اونم امتاحانتش رو خوب داد . قضيه خودم و ساره رو به طور كامل براش شرح دادم ، اون ديگه كاملا" به من حق مي داد . حس مي كردم كه كمي سبكتر شده بودم .

مي خواستم راج به خودم زندگي ، مخصوصا" ليلا فكر كنم اونم به مدت طولاني و تنها . احتياج به يه سفر داشتم . اولش رفتم پيش مامانم و قضيه خودم و ليلا رو از اولش گفتم ((به مامانم قضيه من و ساره حتي خيانتش رو گفته بودم)) .

مامنم : ببين ماهان تو از ليلا مطمئني .
من : مامان من فقط به تو اطمينان كامل دارم . ولي هميشه هم نبايد بدبين باشيم . اگه اين نشد واسه هميشه از ايران مي رم .
مامانم : خب الان چيكار مي كني .
من : مي خوام تنهايي برم مسافرت ، مي خوام بشينم و فكر كنم به همه چيز .
مامانم : كجا مي خواي بري .
من : نمي دونم فقط هر جايي كه شد بعد يك يا نهايتا" دو ماه بر مي گردم .

مامانم كه چيزي نمي گفت فقط نگرانيش سلامتي من بود كه اينم مال حس مادريش بود . وقتي به ليلا گفتم اون اشك توي چشماش جمع شد . نمي خواست از من دور باشه . اين خواسته من هم نبود ولي تصميمي بود كه گرفته بودم . بايد درست حسابي فكر مي كردم . بالاخره آخرين شب حضور من پيش ليلا بود . كار مرخصي ترم از دانشگاه رو انجام دادم . رفته بوديم بيرون ليلا همش اشك مي ريخت . حال خودم هم دست كمي از ليلا نداشت .

ليلا : ماهان پس قول بده هرشب به من زنگ بزني .
من : ببين عزيز دلم خيلي برات تنگ مي شه نمي دونم تا كي مي تونم مقاومت كنم . اما مي خوام توي اين مدت با هم ارتباطي نداشته باشينم . حال و احوالم رو از مامنم بپرس .

فقط اشك مي ريخت . ماشين رو يك جاي خلوتي پارك كردم و محكم توي بغلم گرفتمش اشك از چشمام سرازير شده بود . بعد دو سه دقيقه اي از خودم جداش كردم ، توي صورت ناز و معصومش نگاه كردم صورتم رو نزديكش كردم و لبم رو روي لباش گذاشتم . با اين كه خييلي لب گرفته بودم ولي حس مي كردم كه الان همه تنم توي لبم خلاصه شده . به هر سختي بود ازش جدا شدم رفتم سمت خونه . به همه گفته بودم كه مي خوام صبح برم ولي فقط به مامانم و افشين گفتم كه نصف شب راه مي افتم . سفرم رو شروع كردم . توي جاده شروع كردم به رفتن . ياد آخرين لحظه ديدارم با ليلا افتادم .

****

ليلا : ماهان پس اين سي دي رو توي راه گوش بده ده تا آهنگه كه همشون يه آهنگه خواهش مي كنم هر ده بار گوشش بده .
من : باشه عزيزم حتما" اگه سيصد بار هم گذاشته بودي گوش مي دادم .
ليلا : ديگه سفارش نكنم مواظب خودت باش . من و رو فراموش نكني .

****

خنديدم و سي دي رو از توي سي دي پلير ماشين گذاشتم صداش رو هم تا آخر بردم بالا . كاوه يغمايي داشت مي خوند . صداش به روح خسته ام آرامش مي داد . دقيقا" فهميدم منظور ليلا از دادن اين سي دي چي بود .

توي جاده تك و تنها
يه مسافر توي شبها

كوله بار غم رو دوشش
صد هزار قصه تو گوشش

نمي دونم كه كجا بود
نمي دونم كه كجا رفت

رو تنش گرد مصيبت
توي مرداب حقيقت

طعم تلخ يه جدايي
اون و با غم داده عادت

نمي دونم كه كجا بود
نمي دونم كه كجا رفت

فقط اينجا رو نمي خواست
بي صداي بي صدا رفت

دستاي سرد و سياهش
چشماي مونده به راهش

يه كسي بوده كه رفته
زندگيم شده تباهش

نمي دونم كه كجا بود
نمي دونم كه كجا رفت

فقط اينجا رو نمي خواست
بي صداي بي صدا رفت

لبخندي روي لبم پيدا شد ، خودم رو توي آينه نگاه كردم . اميدوار شدم كه اين بار مي تونه به خير و خوشي بگذره .

ادامه دارد ......
قربون تك تكون
Mahanbk

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB