| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: mohammadzq سعی میکنم که هر روز 2 بار آپ کنم تا شما هم خوشحال شید. اون وقت رو بذاری سره یه قسمت بیشتز موفق می شی ...
Quoting: mohammadzq بچه ها میگم شما چطوری از این پایینیا میزنین؟من هر چی نگاه میکنم گزینه ای نمیبینم. دادا ، پروکسی داری یا با آینه میای ؟ با آینه که متنی که می خوای انتخاب کن ، بالای همون پست پاسخ رو بزن
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
|
|
|
سلام.قول داده بودم روزی دو بار آپ کنم.به قولم وفا میکنم.
اینم قسمت سوم.از امیر جونم که همیشه به من لطف میکنه خیلی خیلی ممنون. امیر جون نوکرتم.
من هر قسمت رو تقدیم میکنم به یکی از دوستان و خوانندگان این تاپیک.این قسمت تقدیم به Amir_blank7 عزیز.
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
# : 7 Jun 2008 14:54 | ویرایش بوسیله: mohammadzq
قسمت سوم:
تو اس ام اس نوشته بود:خوب گلم میخواد بخوایه.هیسسسس.همه ساکت.مگه نمیبینین عزیزم خوابه. از حرفاش کلی خندم گرفته بود وبه خاطر انتخابم به خودم تبریک میگفتم.خلاصه 2 روز مثل برق گذشت و شنبه شد و باید میرفتنیم کلاس زبان.تو این دو روز کلی با هم حرف زده بودیم و شبها تا ساعت 2،3 با هم اس ام اس بازی میکردیم و کلی با هم عیاق شده بودیم.روز کلاس به آرش گفتن نیم ساعت زودتر بریم گفت که دانشگاه کلاس داره نمیتونه منم خودم راه افتادم رفتم.5 دقیقه زودتر از زمان قرارم با الناز رسیدم دم اموزشگاه.ایستاده بودم که دیدم داره از دور میاد.خودمم راه افتادم رفتم طرفش تا زودتر ببینمش.یه چیزی تو دستش بود ولی از دور پیدا نبود فکر کردم باید کیفش باشه.جلوتر که رفتم دیدم یه کادو است.شصتم خبر دار شد که باید واسه تولد من گرفته باشه.رسیدیم به هم. من:سلام عشق من. ا:سلام. من:این چی چی است(اینو با لهجه اصفهانی گفتم).الناز هم خندش گرفته بود. ا:تا چند دقیقه دیگه میفهمی.فعلا بیا بریم تو اون کافه تریا. کافه تریا نزدیک بود و چند قدم بیشتر نبود.توی راه حرف خاصی نزدیم و همینجوری میرفتیم.رسیدیم تو کافه و 2 تا بستنی سفارش دایدم. من:خب حالا نمیگی این چیه.دلم آب شد به خدا. ا:وااااااااای کشتیم.بابا صبر کن.چند ماهه به دنیا اومدی؟ من:والا مامانم میگه اینقدر عجله داشتم همون ماه اول آوردنم بیرون و هشت ماه دیگه تو دستگاه بودم. داشت میخندید گفت بمیری تو با این زبونت. من:بابا بگو دیگه. ا:باشه.باشه کچلم کردی.بیا بگیرش واسه عزیزم گرفتم. من:واااااااااای.نگو؟واسه منه؟بده بده. ا:چته؟بابا صبر کن الان میدم.زشته نکن اینجوری. من:زشت پیرزنه که ماست و با چنگال میخوره. الناز مرد از خنده. الناز:بفرما.تقدیم به نازترین پسر دنیا. من:مرسی.واقعا توقع نداشتم ازت.خیلی خوبی گلم. ا:قابل نداره(با یه لحن خاصی گفت). فوری همون جا خواستم بازش کنم که الناز گفت ا:بده واست باز کنم. من:باشه.چه خوب.بفرما. داشت واسم باز میکرد.خیلی یواش یواش.اعصابم دیگه داشت خورد میشد.همه چسبها رو با حوصله باز مکیرد.شانس آوردم خودم باز نکزدم چون میخواستم کاغذشو پاره کنم.خلاصه بازش کرد.یه قاب عکس بود.به پشت گرفته بود طرفم.نشونم نمیداد عکسش چیه. من:ببینم عکیش چیه؟ ا:الان میبینی.فقط جون الی(منظورش خودش بود) زیاد ذوق زده نشو. من:واییییی.خدا میدونه چیه. آروم قاب عکس رو برگردوند من وقتی دیدم یهو دستم بهم مالوندم و گفتم من:ووووووووااااااااااااااااااایییییییییییییی.النازز زززززززز.از کجا میدونستی تو؟ ا:کیه که دیگه تو کلاس ندونه.بس که با این سارا کل کل میکنی. واسم عکس عشقم و زندگیم یعنی علی منصوریان رو خریده بود و قاب گرفته بود.واقعا قشنگ بود.قابش از این برجسته ها بود.خیلی خوشکل بود.مخصوصا او عکس داش علی منصوریان که پشت زمینه آبی داشت.واقعا زیبا بود.داشتم کلی حال میکردم. من:الناز میخوام ببوسمت. ا:هیچی دیگه.نمیخوای با هم اینجا برقصیم؟ من:نه.من میخوام ببوسمت. ا:محمددددددد.زشته بابا.دارن نگامون میکنن. من:من این چیزا حالیم نیست.لپتو بیار جلو. ا:بابا ول کن.بذار میریم بیرون حالا بعد. من:نه.همین حالا. از اون انکار و از من اصرار.خلاصه حریفم نشد و با کلی خجالت لپشو آورد جلو و من یه ماچ کردم.حالا با چه صدایی.همه برگشتن ببینن چیه.صورت الناز هم هنوز پیش صورتم بود.همه داشتن با تعجب ما رو نگاه میکردن.الناز داشت از خجالت آب میشد.با پاش میزد به پام و هی یواش میگفت پاشو.پاشو بریم.من اما عین خیالم نبود. من:بابا صبر کن بستنیمو بخورم. ا:بابا تو دیگه چقدر بیخیالی. دیگه همه رفته بودن سر کار خودشون و کسی ما رو نگاه نمیکرد.الناز یه نگاه به ساعتش کرد و گفت ا:وای.محمد پاشو که کلاس الان دیر میشه.10 دقیقه دیگه شروع میشه. من:باشه.بریم. پولو حساب کردم و رفتیم از در بیرون.تو خیابون دستمون همش تو دست هم بود و با هم حرفهای قشنگ میزدیم.اااااااااااااااای خدا چه روزهای خوشی بود.کاش هیچ وقت تموم نمیشد.حاضر بودم کل عمرم رو بدم و 10 دقیقه دیگه تو همون حال میموندم.زندگی من همیشه همینجور بوده.خوشی هام زود گذر و غم ها موندگار.......... رسیدیم به در آموزشگاه و رفتیم تو.همینطور که با هم حرف میزدیم رفتیم تو سالن.دیدم سارا روی یکی از صندلی های سالن نشسته.با صدای بلند گفتم من:اههههههه.این دوباره اومد. سارا که متوجه شده بود منظورم اونه گفت س:مردنی.باز تو نظر دادی. یهو الناز گفت ا:اااااااااااااااا.چکارش داری.بهتر از تو که.روز به روز به عرضت اضافه میشه. سارا جا خورده بود.گفت س:وکیل وصیم که پیدا کردی.خوبه.اومدی کلاس یا تفریح. ا:اونش به خودمون مربوطه. همه بچه ها شاخ در آورده بودن از حرفهای الناز.دست منو گرفت و با هم رفتیم تو کلاس.خیلی دلم میخواست تو کلاس جفتش بشینم اما نمیشد ضایع بود.من جام همیشه آخر بود.الناز هم میرفت پیش همه دختر ها جلو مینشست.موقع درس همش برمیگشت و منو نگاه میکرد منم با یه چشمک جوابشو میدادم.کلاس تموم شد و میخواستم با آرش با موتور بریم که دیدم الناز داره اشاره میکنه برم پیشش.یه گوشه تو کوچه ایستاده بود. من:جونم؟ ا:چی شد؟ما رو فراموش کردی؟داری میری؟ من:آخه مگه تو فراموش شدنی هستی عشق من. ا:محمد. من:چیه؟ ا:بیا با هم یکم قدم بزنیم. من:چشم.بذار به آرش بگم الان میام. رفتم پیش آرش و بهش گفتم خودم میرم. آ:چیه؟چه خبرته؟جلسه قبلس هم نیومدی؟دیگه واست کلاس نداره با موتور بری؟فقط با زانتیا ها؟ من:نه بابا.میخوام با الناز برم. آ:آها پس قضیه ناموسیه.باشه.من میرم.خداحافظ من:به سلامت. رفتم پیش الناز و تا خونشون تو صد تا کوچه رفتیم که دیرتر برسیم. ا:محمد. من:بله؟ ا:میشه یه چیزی بهت بگم. من:نه. ا:ااااااااااا.چرا؟ من:چون یه چیز کمه.باید 2 چیز بگی. ا:بی مزه.حالا بگم؟ من:بگو زندگی من. ا:راستش محمد تو....تو خیلی خوبی.وقتی میبینمت یه جور انرژی میگیرم.از اون روز تا حالا روحیم عوض شده و کلی شادتر شدم.همش گوشی دستمه و منتظر شنیدن صداتم.خودمم روم نمیشه بهت زنگ بزنم.راستش میخواستم بهت بگم که...که...خیلی دوستت دارم. من یهو سر جام ایستادم.دوستت دارم.واسم آشنا بود.خیلی شنیده بودم اما هیچکی راجع به معنیش فکر نمیکرد و همه فقط میگفتنش.داشتم تو خاطراتم همینجور مرور میکردم که یکی تکونم داد. ا:چی شدی؟چت شد یهو؟ من:ها...هیچی هیچی. ا:دستمو گرفته بود گفت ا:محمد.من الان دلم میخواد بیام تو بغلت. من:منم دلم میخواد عزیزم.اما نمیشه.تو خیابونه و کلی دردسر میشه.به خدا از این لحظه به بعد نمیذارم خم به ابروت بیاری.از امروز به بعد تو فقط مال منی.عزیز دلم منم خیلی دوستت دارم. سرش پایین بود.دستمو گذاشتم زیر چونش و صورتش رو آوردم بالاتر دیدم چند قطره اشک تو صورتشه. من:اااااااااااا.چرا گریه میکنه. خودشو انداخت تو بغلم. ا:من میخوام تا آخر عمر تو این آغوش باشم.عطر تنت رو دوست دارم.دوستت دارم. شانس آوردیم تو یه کوچه تاریک بود و گر نه کلی آبروریزی میشد. من:عزیزم منم تو رو دوست دارم.ولی اینجا نمیشه.بیا برو خونه. بهتر دیدم همون جا ازش خداحافظی کنم و راه افتادم سمت خونه.رسیدم توی کوچه دیدم یکی تاز بچه ها دم در داره با بابام صحبت میکنه.بابام گفت ب:بیا مهران جان.خودش اومد. م:سلام. من:سلام. بابام رفت تو. من:ها؟چی شده؟ م:هیچی.شب تنها بودم گفتم بیای با بچه ها بریم خونمون. من:باشه.تو برو.من شام بخورم نیم ساعت دیگه میام. مهران خداحافظی کرد و رفت. من هم رفتم تو و در پشت سرم بست.
ادامه دارد...
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
|
|
امیر جان آینه چیه؟راستش من با سایت فیلتر شکن میام.اگر بهم بگی آینه چیه و از کجا بیارم ممنونت میشم.
قربون همگی:محمد
چرا نظر نمیدید.میخونید بعد یه نظر هم نیست. نظر بدید خواهر و برادرای گلم تا برا نوشتن بقیش انگیزه داشته باشم
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
یه جوریه!!!
از ماست که بر ماست
|
|
|
چه جوریه؟
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
بابا خوب یه نظری پیشنهادی انتقادی چیزی بدید.خستم شد خودم تنهایی.نظر که نباشه انگيزه واسه نوشتن نميمونه.
منتظر نظرات گرمتونم
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
باشه عیبی نداره.نظر ندید اما من به خاطر همه عزیزانی که میخونن و نظر نمیدن هم آپ میکنم.
قربون همگی:محمد
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
|
|
قسمت چهارم:
رفتم تو خونه و شام رو که قرمه سبزی بود و من هم خیلی دوست دارم خوردم و به بابام اینا گفتم شب نمیام و میرم یش مهران و از خونه زدم بیرون.با اینکه خونشون دور بود اما میخواستم قدم بزنم و یکم فکر کنم.همش جمله الناز میومد تو ذهنم...دوستت دارم...دوستت دارم...تو خیلی خوبی.یه خنده عصبی مثل دیوونه ها کردم و با خودم گفتم یعنی اینم مثل پریسا و فرشته میشه؟اعصابم از کارم خورد بود.اعصابم از دست خودم خورد بود.من که میدونستم زندگیم و بختم شومه چرا دوباره با یکی دیگه شروع کرده بودم؟مغزم داشت میترکید.همش خاطراتم با فرشته میومد تو ذهنم.اون صدای زیباش.او قلب پاک و سادش و اون ظاهر ساده ترش که من خیلی دوسش داشتم اما روزگار باز برخلاف میلم عمل کرد.هر چی از خدا میخواستم برعکسش میشد.این آخری ها دیگه سعی میکردم هیچ آرزویی نداشته باشم.هوای گرم و شرجی بهاری جنوب از یه طرف و این مغز شلوغ من از طرف دیگه آشفتم کرده بود.خواستم نرم پیش بچه ها.گفتم الان میرم خوشی اونا رو هم خراب میکنم باز دوباره به خودم گفتن احمق اگه نری فکر دیوونت میکنه.یه لحظه سرم رو بلند کردم دیدم تا خونه مهران اینا راهی نمونده.سعی کردم دیگه فکر نکنم اما نمیشد.مدام به آینده ی خودم با الناز فکر میکردم و اینکه یعنی اونم مثل بقیه یه نقطه سیاه میشه تو مغزم.دیگه تقریبا رسیده بودم.با موبایلم یه آهنگ داریوش گذاشته بودم و باش زمزمه میکردم. در آن شام مهتاب کنارم نشسته از آن شاخ گلوار به پایم شکستی قدم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری رو نبود اینچنینی پریزاد مهر و مه و سا کشیدی جهان را به سوی تماشا کشیدی تو دونستی بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم چی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب این آهنگ خیلی واسم خاطره داشت.همین آهنگ بود که باعث آشنایی من و فرشته شده بود که اون خاطره خیلی زیباتر از این خاطرست و بعدا تو یه تایک دیگه قول میدم واسه دوستانی که مشتاق هستن بذارم. رسیده بودم به خونه مهران اینا.مهران وقتی فهمید منم در رو باز کرد و رفتم تو.2،3 تا از بچه ها بودن.آرش پسر عموم هم بود.به آرش گفتم من:ها...تو کی اومدی؟ آ:بعد از کلاس داشتم میرفتم خونه دیدم مهران زنگ زد و گفت بیا من هم اومدم.حالا با فرمانروا چیکار کردی شازده؟ من:کوفت...اصلا راجع بهش صحبت نکن که خودم مغزم داره میپوکه.برو اون گیتار رو بیار میخوام یکم خودم رو خالی کنم. آ:بذار ببینم سالمه یا نه. بلند داد زد مهرررررااان.مهررررررراان.آخه مهران تو آشپزخونه بود.مهران اومد و گفت م:بله؟ آ:محمد میگه گیتار سالمه؟آقا میخواد بنوازه واسمون.هه هه هه م:آره.فقط درست کوک نیست الان رضا میاد کوکش میکنه. رضا دوستمون بود که گیتار تدریس میکرد و منم از اون یاد گرفته بودم ولی رضا میگفت تو استعدادت بالاست و بهتره بری رشته هنر.اما من که خیلی به کارای فنی علاقه داشتم رفتم فنی حرفه ای الکتروتکنیک.چند دقیقه نگذشته بود و ما داشتیم فیلم M.A.N رو از اکشن نگاه میکردیم که رضا زنگ زد و اومد بالا.تا اومد گفتم رضا جون قربون دستت اون گیتار مهران رو کوک کن. ر:بابا صبر کن.بذار برسم. من:باشه.حالا که رسیدی.پس برو کوکش کن. ر:امان از دست تو. رضا رفت کوکش کرد و ما داشتیم شربت میخوردیم که اومد تو پذیرایی. ر:بیا بابا محسن یگانه.فردا دیگه باید بری با گیتار شماعی زاده بزنی.هه هه هه هه همه بچه ها خندیدند. من:اونو بیخیال.بیا بشین خودت برامون بزن. ر:اهههههه.تو رو قرآن نگو که از صبح تا حالا 4 جا تدریس داشتم دیگه از گیتار حالم به هم میخوره. گیتار رو گرفتم و خودم شروع کردن به زدن و با خودم زمزمه میکردم. میام که خیلی تنهام میدونی یاری ندارم میدونی که غیر غصه دیگه همراهی ندارم فکر کنم یکم زمزمه ام بلند شده بود چون بچه ها داشتن نگام میکردن. آرش:نه.واقعا قشنگ میزنی.اونم نه به خاطر خودته ها.به خاطر اینه که پسر عموی منی.هه هه هه هه رضا:آفرین.خستگی از تنم رفت،ماشاالله خوب یاد گرفتی. رضا چند سالی از من بزرگتر بود و من حس یه برادر بزرگتر رو داشتم بهش. من:رضا جون نوکرتم هر چی دارم از توه. آرش:خب احمق تو که اینقدر خوب میزنی پاشو بیا بریم تو خیابون میشینیم میزنیم چند ریال هم کاسبی میکنیم.من پول جمع میکنم تو هم بزن.هه هه هه باز همه خندیدن من:باشه.ساعت 6 صبح بیدارم کن تا بریم بزنیم.هه هه هه دیدم مهران با یه سینی که توش چند تا لیوان و یه شیشه ویسکی بود اومد تو. م:محمد حتما تو باز نمیخوری؟ من:نه مرسی مهران جان.میترسم حالم بد بشه.نمیدونم ظرفیتش رو دارم یا نه. اینو الکی گفتم چون اصلا اهل این کارا نبودم و خوشم هم نمیومد.چون دوست نداشتم روی واقعیم رو بچه ها ببینن.مطمئن بودم اگر بخورم یکم که مست بشم میزنم زیر گریه.میگن چهره واقعی آدما تو مستی پیدا میشه.دوست داشتم همین محمد شاد تو ذهنشون بمونه.گیتار رو گذاشتم کنار و رفتم باهاشون چیپس خوردم.اونا مست شده بودن و داشتن میرقصیدن و دری وری میگفتم آهنگ رو هم تا آخر برده بودن بالا.یهو تو اون شلوغی ویبره موبایلم که تو جیبم بود شروع کرد به لرزیدن.نگاش کردم الناز بود.نمیتونستم حرف بزنم.بغض گلوم رو گرفته بود.گذاشتم همینجوری زنگ خورد تا قطع شد.نمیتونستم به بچه ها هم بگم بهش بگن نیستش چون اونا حال درست و حسابی نداشتن.چند بار دیگه زنگ زد و وقتی دید کسی جواب نمیده دیگه بیخیال شد و یه اس ام اس زد که نوشته بود:محمد جون کجایی؟چند بار زنگ زدم بر نداشتی.هر وقت اومدی بهم اس ام اس بده.بوووووووووس.بای بای از این کاراش خندم میگرفت.واسم جالب بود این اخلاقاش.اون شبم بچه ها تا ساعت 4 بیدار بودن اما من چون اصلا حال و حوصله این کارا رو ندارم رفتم تو اتاق آخری گرفتم خوابیدم.صبح هم حدودا ساعتای 9 بود از خونه مهران اینا زدم بیرون البته بعد از کلی تمیز کاری.آخه بچه ها خواب بودن منم دیدم درست نیست همینجوری بیام بیرون.فرجه امتحاناتمون بود و منم هیچی نخونده بودم.رفتم نشستم پای درس حدود 2 ساعتی.مامانم اومد تو اتاق م:محمد پاشو بیا برو چند تا نون بگیر پسرم عمو سعید اینا شب میخوان بیان. من:چشم.الان میرم واااااااااااایییی.عمو سعید.به حالت گریه افتاده بودم.2 تا پسر بچه داشت به اسم های امیر و ایمان.به قرآن خدا فضول تر از این دوتا نیافریده بود.یه کارایی کرده بودن که اگر شما بودین میکشتینشون اما من به احترام عمو چیزی نمیگفتم.یه بار رفته بودن موس کامپیوتر رو کنده بودن و سیمش رو گرفته بودن تو خونه هی میدویدن.موس بد بخت هی میخورد تو این دیوار هی میخورد تو اون دیوار.خلاصه موس خراب شد رفت.یه بارم اومده بودن خونمون پیرهنمو که رو بند آویزون بوده در آورده بودن انداخته بودن دستشویی.میخ گذاشته بودن زیر تایر موتور آرش.لامپهای تیرهای چراغ توی کوچمون رو با تیرکمون شیکونده بودن.خلاصه فقط اینو بگم جن بودن. نون رو گرفتم و اومدم سمت خونه.ساعت 11 صبح با این آفتاب جنوب که فقط جنوبی ها میدونن چی عذابی داره.امیدوارم جنوبی باشه اینجا.شرجی هم بود همینطور ازم عرق میریخت.رسیدم خونه و نون ها رو دادم مامانم و رفتم تو اتاقم و شروع کردم محکم کاری.همه چیز رو از رو دست برداشتم و گذاشتم تو کمد درش هم قفل کردم کلید رو هم گذاشتم تو جیبم.تنها جیزی که مونده بود پوسترهای روی دیوار بود که نمیشد درشون آورد.ساعت رو یه نگاه کردن 1 بود.رفتم تو حال دیدم بابا اومده و دارن ناهار رو میکشن همونی بود که عاشقش بودم غلیه ماهی.موقع ناهار بود زنگ موبایلم از اتاق صداش در اومد سر سفره بلند شدم دیدم النازه.با خودم گفتم ووووووووااااااااااییییییییی.یادم رفت بهش اس ام اس بدم.گوشی رو برداشتم من:سلام عشق من ا:سلام و درد.کجا بودی از دیشب تا حالا.مردم از نگرانی. من:راستش رفته بودیم خونه یکی از بچه ها نمیشد صحبت کنم. ا:پس چرا اس ام اس ندادی؟ من:به خدا اینقدر سرم شلوغه که نفهمیدم زمان چطوری گذشت.حالا ببخشید دیگه.باشششه؟ ا:باید فکر کنم هه هه هه. من:قربونت برم و با این خنده های نازت.ببین داشتم ناهار میخوردم الان مامانم صداش در میاد و میاد حالت رو جا میاره که نمیذاری پسرش تغذیه درستی داشته باشه هه ههه هه ههه. ا:ااااااا.نه بابا.پسر مامانی من":عزیرم دارن صدام میزنن.ناهار رو میخورم بهت زنگ میرنم. ا:باشه.ببخشیدا بد موقع زنگ زدم.خداحافظ من:بای بای رفتم نشستم پای سفره و ناهار رو کامل خوردم و ظرفها رو هم جمع کردیم و اومدم تو اتاق و زنگ زدم به الناز و گفتم :
ادامه دارد...
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
|
|
|
سلام محمد جان.واقعا خیلی خیلی ممنون بابت خاطره زیبات.تحت تاثیر قرار گرفتم.کاملا پیداست که با اصول نگارشس آشنایی.خیلی دوست دارم بدونم آخرش چی میشه. تو پست هات همش گفتی کسی نظر نمیده.کاری به کسی نداشته باش تو لطفا فقط به خاطر من هم که شده با همین سرعت بنویس. من خیلی وقته تو این انجمن عضوم و همه داستانها رو خوندم اما هیچکدومشون مثل مال تو روم تاثیر نداره.
تو رو خدا حتما ادامه بده. ادامه بده که من خیلی خوشم اومده.
اولش که خوندم فکر کردم از این داستان الکی هاست اما ادامه که دادم فهمیدم چقدر عمق داستانت زیباست. هر کی خواست نظر بده ،بده هر کی هم نخواست نده.تو واسه منم که شده ادامه بده.
بازم مرسی
ساناز
|