صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / *روزهای زیبای با هم بودن*...(فهرست در صفحه اول)....خاطره زیبای من از عشقم
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 48 . 49 . >>
نویسنده پیام
# : 7 Jun 2008 10:12


ای بابا داستان رو دزست بخونین میگه اون موقع پسر عموش 4سال بزرگتر بوده و این سال اول دبیرستان .....الان که دیگه 18 رو هم گذرونده

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 7 Jun 2008 10:14


ای بابا داستان رو دزست بخونین میگه اون موقع پسر عموش 4سال بزرگتر بوده و این سال اول دبیرستان .....الان که دیگه 18 رو هم گذرونده(آرش پسر عموم که 4 سال از من بزرگتره و اون موقع سال اول داشنگاش بود )

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 7 Jun 2008 10:23


سلام بچه ها.واقعا واقعا مرسی..مرسی..مرسی.
خیلی ممنون که د اتسان رو خوندید و نظراتتون رو دادی.

قربون همتون.

لطفا هر اشکالی در نوع نگارش و نوشتن دیدید بهم بگید تا اصلاح کنم.
من صمیمانه متظر نظرات شما هستم

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 7 Jun 2008 10:28


بچه ها من اون قسمت رو که همه توش شک دارن و میگن زیره 18 هستی یا نه تقصیره خودم بود بد نوشته بودم.حالا رفتم اصلاحش کردم.درست شد.

واقعا و بدون تعارف میگم نظرات شما من رو بیشتر ترغیب کرد که ادامش رو سریعتر بنویسم.سعی میکنم که هر روز 2 بار آپ کنم تا شما هم خوشحال شید.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 7 Jun 2008 11:10


اااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخ جووووون روزی 2 بار؟قول دادیا

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 7 Jun 2008 12:00


mohammadzq

آقا مبارك باشه ادامه بده

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 7 Jun 2008 12:00


چشم.قول قول.روزی دوبار حتما آپ میکنم.

خب به خاطر قولی که دادم.این هم قسمت دومش.تقدیم به همه کسایی که نظر میدن.
لطفا نظر خودتون یا اشکالی اگر در نگارش میبینید بگید.

قربون همگی:محمد

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 7 Jun 2008 12:01


قسمت دوم:

مامان که در رو باز کرد رفتم تو حیاط دیدم کلی کفش دم در هست.واااااااااااااای.تازه یادم اومده بود که امروز پنجشنبه است و همه فامیل بنا به رسم قدیمی خونه ما چتر شدن.باید تا ساعت 12 همشون رو تحمل میکردن.قبل از اینکه برم تو خودم و زبون 6 متریم رو برای جنگی تمام عیار با دختر عمه ها و دختر عموهام آماده کردم.تا رفتم تو چراغ ها خاموش شد.فکر کردم برق رقته.تو دلم میگفتم ااااااااااااهههههههههه.خوشیم رو بهم زدن.ریدن به حالم.بلند و یه جوری که عصبانی بودم داد زدم.
من:مامان...مامان
مادرم:بببلله...چته؟
من:گشنمه.شام چی داریم.زود برام بکش حوصله ندارم میخوام برم بیرون.
مادرم:باشه.بشین روی اون مبل الان برات میارم.
رفتم که بشینم یهو همه چراغ ها با هم روشن شد و یه دفعه استریو توی حال با صدای بلند شروع به خوندن کرد.
ای گل تولدت مبارک
بانو تولدت مبارک
سالار تولدت مبارک
یهو اصلا ترسیدم با صدای بلند استریو.چند ثانیه منگ بودم تا یهو چشمم خورد به کیک روی میز روش 18 تا شمع بود.اونقدر تو اون زمان آی کیوم پایین اومده بود که هنوز نفهمیده بودم چه خبره.یهو سولماز دختر عمم یه نیشگون از پهلوم گرفت
من:آآآآآآآآآخخخخخخخخخخخ
س:مرض..کوفت..برو بشین دیگه...انگار نه انگار تولدشه
من که تاره گرفته بودم چی شده و تازه اومده بود دستم گفتم ههااااااااااااااااااااااااااااااا.راست میگفت امروز 27 اردیبهشت بود.بهش گفتم
من:سولماز کادو مادو چی هست.(با خنده)
س:مرض...این همه آدم اومده تو فکر کادویی.
من:مرض تو دلت عجوزه.
یه چند دقیقه ای با همه سلام و احوال پرسی کردم.بعد دیگه رفتم تو اتاق لباسام رو عوض کنم یهو دیدم یه صدای نا هنجاری که انگار در طویله رو باز کرده باشن اومد.فوری شلوارم که داشتم میپوشیدم کشیدم بالا و سرم رو برگردوندم تا ببینم چیه دیدم وااااااااااااااااااااااو همشون ریخته بودن تو اتاق و داشتن هورا میکشیدن.شوهر عمم با این سنش خجالت نمیکشید یه کلاه بوغی گذاشته بود و مثل بچه ها بالا میپرید و داد میزد..پسر عمه هام یه سر سیر ریختن سرم و زدنم طوری که تا آخر شب بدنم درد میکرد.خلاصه شام رو خوردیم و رفتیم سراغ به کیک و کادوها .عمه ی بزرگم که من هم خیلی دوسش داشتم و 50 سالی داشت کادو ها رو یکی یکی میخوند و باز میکرد.بابام داشت فیلم میگرفت.مامان هم انگار که من رتبه اول کنکور رو آورده باشم جفتم نشسته بود و هی قربون صدقم میرفت.تو دلم میگفتم ایییی خدا کاش النازم بودش.یهو خودم خندم گرفت.گفتم آره.میاوردیش تا مامان همینجا کچلت کنه.یهو با یه تکون به خودم اومدم.عمم بود.
عمه:محمد..محمد کجایی تو؟نگاش کن.میخوام کادوها رو باز کنم اجازه هست؟
من:بله.عمه.خواهش.همش مال خودتونه
عمه:قربون برادر زاده گلم.
عمه اولین کادو رو که با یه کاغذ زیبا آبی تزیین شده بود برداشت و روش رو خوند:از طرف بهزاد به پسر عموی گلم.مال بهزاد بود پسر عموم که اون موقع مهندسی پزشکی میخوند و فکر کنم سال آخر بود.درش رو باز کرد عمم.دید یه جعبه است.عمه خواست در جعبه رو باز کنه که یهو بهزاد داد زد
ب:نه عممممه.
عمه:چیییییه؟ترسیدم.
ب:عمه جون بده خودش باز کنه.
عمه:باشه.بیا محمد جان
من جعبه رو گرفتم و یکم اینور و اونورش رو نگاه کردم.دیدم هیچی روش نیست.یه نیگاه به بهزاد کردم دیدم داره یواشکی میخنده.جعبه رو باز کردم یهو دیدم یه چیزی از توش اوم بیرون و گگگگمممممببببب.
از ترس مرده بودم.دیدم یه دسته که دستکش بوکسوری تو دستشه و با یه فنر به ته جعبه چسبیده.همه میخندیدن و خودم هم با اینکه صورتم درد میکرد اما برای اینکه ضایع نشم خندیدم.یه خط و نشون با دست برای بهزاد کشیدم و دیدم عمه رفت سراغ کادو بعدی.روش رو خوند:از طرف سولماز و سمیرا تقدیم به محمد.عمه بازش کرد توش یه عطر بود.خدا رو شکر کردم و با خودم گفتم خدا رو شکر این یکی به خیر گذشت.آخه این دو تا خواهر (سولماز و سمیرا)عقل درست حسابی نداشتن و همش دیوونه بازی در میاوردن البته تقصیره خودم هم بود چون اذیتشون میکردم.کادوهای بعدی هم همشون یا لباس بودن یا عطر و ...... .رسیدیم به یه کادوی خیلی خیلی کوچیک که من فکر کردم باید یه کتاب باشه چون خیلی نازک بود.عمه روش رو خوند:از طرف امین به پسر دایی جان.امین یکی دیگه از پسر عمه هام بوده که تهران تو دانشگاه شریف مکانیک میخوند.خلاصه عمه کادو رو باز کرد توش یه جلد خیلی نازک و خیلی قشنگ بود که توش یه برگه بود.عمه جلد رو باز کرد و برگه رو هی میخوند.حالت چهره اش تغییر کرد و مثل آدم های متعجب شد.گفت این چیه؟امین جواب داد
امین:عمه بده به خودش میدونه
عمه برگه رو بهم داد.شاخ در آوردم.بلند داد زدم
من:اااااااامییییییییین.قربوووووونت برم.پریدم و گفتم امین تو رو خدا راسته؟
ا:آره بابا.4 روز وقت گذاشتم تا از همشون گرفتم.
من:امین به قرآن خیلی ماهی.بهترین کادوم بود.
امین واسم از تک تک بازیکنای استقلال امضا گرفته بود اونم توی یه برگه.اسم هر کی هم پایینش بود و هر کدوم از بازیکنا پایینش نوشته بودن تولدت مبارک محمد جان.
من:امین این تبریک تولد ها رو تو نوشتی؟
ا:نه بابا.میرفتم سر تمرین وقتی که تمرین تموم میشد صبر میکردم سرشون خلوت بشه و بهشون میگفتم تولدته و خیلی 2 آتیشه ای اونا هم اینو مینوشتن.
خیلی خیلی ذوق زده شده بودم.باور کنیید بهترین کادوم بود.خیلی خوشحال شده بودم.اصلا باورش برام سخت بود.اون برگه رو هنوز که هنوزه دارم.بالاخره نوبت رسید به کادوی مامان بابا.زیاد بزرگ نبود.یه استوانه شکل بود.اصلا نمیشد فهمید چیه.عمه بازش کرد یهو مثل جن زده ها پریدم و گرفتمش.محو تماشاش بودم.خیلی باحال بود.بابام داده بود عکس تیمی استقلال رو بزرگ تو سایز یک و نیم در یک متر روی یه جور پلاستیم ضخیم چاپ کرده بود.باور کنید اصلا فکرشم نمیکردم.بابام اصلا از فوتبال خوشش نمیومد حالا اینو واسم گرفته بود.
من:باااااباااااااا.وواااااااااااااییی.از کجا گرفتیش؟
ب:حالا اونش محفوظه.بعدا بهت میگم.
پریدم یه ماچ از لپش کردم و مامانم که داشت میخندید بوسیدم و کیک رو قسمت کردم و همه خوردن و حدودا ساعت 1 بود که دیگه همه رفتن.خواستم به مامان کمک کنم که وسایلا رو جمع کنه اما نذاشت و گفت امشب تولدته همش رو خودم جمع میکنم.منم از خدا خواسته قبول کردم.رفتم گوشی رو نگاه کردم.وااااااااااااااااااای.الناز 4 بار زنگ زده بود.2 تا اس ام اس هم اومده بود.فوری زدم بخونمشون اولیش نوشته بود.سلام محمد.نمیخواستم به این زودی مزاحم بشم.خواستم ببینم میتونی صحبت کنی تا برات زنگ بزنم؟بعدیش رو هم خوندم نوشته بود؟اااااااا.محمد چرا گوشتو بر نمیداری.باشه.عیبی نداره.بای.
خیلی ناراحت شدم و همه خوشی جشن خراب شد.فوری شمارش رو گرفتم و چند تا بوق خورد تا برداشت.فکر نمیکردم بیدار باشه.
من:سلام جونم.
ا:سلام.چرا گوشیتو بر نمیداشتی ها؟میخواستی اذیتم کنی؟
من:بابا اذیت چیه؟مگه مرض دارم؟کل قضیه رو براش تعریف کردم.
ا:ااااااااا.راستی؟پس چرا به من نگفتی؟
من:خودمم یادم نیود.
ا:پس شما پس فردا که میای کلاس نیم ساعت زود تر میای در آموزشگاه کارت دارم.(اینو با یه حالت باحال گفت که من خیلی دوست داشتم)
من:چشم.اطاعت میشه.(یه جوری محکم گفتم که از خنده مرد)
من:خب خانمی من.بهتره بری بخوابی.منم خیلی خستم.
ا:هههههههههه.باشه.(یکم با اکراه گفت)
من:خب بای بای عزیزم.
ا:خداحافظ گلم.
دراز کشیدم رو تخت و داشتم امضای بازیکنا که امین آورده بود رو نگاه میکردم که یه اس ام اس اومد بازش کردم از طرف الناز بود.نوشته بود

ادامه دارد....

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 7 Jun 2008 12:22


بچه ها میگم شما چطوری از این پایینیا میزنین؟من هر چی نگاه میکنم گزینه ای نمیبینم.

Quoting: mohammadzq
ا الان که اول دبیرستان هم تموم کردم

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
# : 7 Jun 2008 12:38


خب کسی جواب ما را نمیده انگار.باشه

نظرتون راجع به این قسمت چی بود؟

هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 48 . 49 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB