صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
*روزهای زیبای با هم بودن*...(فهرست در صفحه اول)....خاطره زیبای من از عشقم
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
48
.
49
.
>>
نویسنده
پیام
mohammadzq
اعضا
#
: 6 Jun 2008 20:40 | ویرایش بوسیله: mohammadzq
خاطره زیبای من از روزهای با هم بودن با عشقم و زندگیم الناز و اتفاقات خوب و بدی که همیشه تو یادم میمونند.اتفاقاتی که شاید اگر واسه شما می افتاد دیگه زندگی واستون معنایی پیدا نمیکرد. الناز رو خیلی دوسش داشتم و دارم.
امیدوارم من رو تا پایان این تایپیک با نظرات گرم خودتون همراهی بکینید.
قربون همگی:محمد
فهرست و لینک صفحات
قسمت اول
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_0.html
قسمت دوم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_1.html
قسمت سوم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_2.html
قسمت چهارم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_2.html
قسمت پنجم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_5.html
قسمت ششم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_6.html
قسمت هفتم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_10.html
قسمت هشتم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_10.html
قسمت نهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_11.html
قسمت دهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_12.html
قسمت یازدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_15.html
قسمت دوازدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_15.html
قسمت سیزدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_16.html
قسمت چهاردهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_21.html
قسمت پانزدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_30.html
قسمت شانزدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_31.html
قسمت هفدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_33.html
قسمت هجدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_36.html
قسمت نوزدهم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_38.html
قسمت بیستم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_40.html
قسمت بیست و یکم
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_42.html
قسمت بیست و دوم و پایانی
http://www.avizoon.com/forum/2_64310_44.html
سلام دوستان خوبم.تصمیم رو گرفتم.
دارم یکی دیگه از خاطراتم رو مینویسم.من رو تنها نذارید.منتظرتون هستم.
از همه کسانی که تو این تاپیک من رو کمک کردن میخوام که به تاپیک دیگه ی من هم بیان.
اسمش هست (( آرزوهای بر باد)).
اگر بیاید خیلی خوشحال میشم.این لینکشه
http://www.avuzoon.com/forum/2_66127_0.html
قربون همگی:محمد
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
mohammadzq
اعضا
#
: 6 Jun 2008 20:45 | ویرایش بوسیله: mohammadzq
قسمت اول
سر کلاس زبان همش چشمم به الناز بود.خیلی معصوم و ناز بود.یه جورایی یه حسی نسبت بهش داشتم.منی که همه میگفتم خدا دلی سخت تر از دل تو نیافریده حالا از یه دختر خوشم اومده بود.منی که از پیش همه دخترا با بی تفاوتی میگذشتم حالا از یکی خوشم اومده بود.توی همون کلاس زبان بود که برای بار اول دیدمش.وسطای ترم بود که اونم اومد تو کلاس ما.زبانش خیلی خوب بود و تونست خودش رو به ما برسونه.از بچه زرنگهای کلاس بود و یه اخلاقهای خاصی داشت که من ازش خیلی خوشم میومد اما تا حالا امکانش نبود که برم جلو و درست حرفمو بهش بزنم.توی یه آمزشگاه خصوصی بود با پسر عموم آرش همراه هم میرفتیم.الناز یکی از دخترایی بود که اونجا میومد.دخترای دیگه ای هم بودن مثل سارا که خیلی چاق بود و فکر کنم بالای 130 کیلو بود.باور کنید گنده تر از اون تا حالا ندیده بودم.سارا یه پرسپولیسی 2 آتیشه بود و من هم که دیگه همه میشناختنم و بهم میگفتم محمد بلو.عاشق استقلالم،تمام زندگیمه.کل کل من و سارا رو هم دیگه تو کلاس همه میدونستن.سر کلاس،قبل از کلاس،موقع درس و خلاصه دیگه همه اونجا واسشون عادی شده بود.سارا به من میگفت استخونی آخه من خیلی لاغرم.من هم بهش میگفتم بشکه.سارا حدودا 27 رو داشت.حالا از بحث سارا بگذریم.بعدا قضایای خودم و سارا رو هم براتون میگم تا با هم یکم بخندیم.اما اون روز با پسر عموم که موتور داشت زودتر رسیدیم در آموزشگاه.از اونجایی که خیلی گرم بود و شرجی دیگه بیرون نموندیم و رفتیم داخل.2 تا کولر تو سالن کار میکرد و هوا خیلی مطلوب بود.آخه تو شهر ما که جنوبی هستش بیشتر اوقا هوا گرم و شرجی هست.یه ربعی به کلاس مونده بود که دیدم سارا از در اومد تو.من روی صندلی روبروی در نشسته بودم.وقتی اومد آرش پسر عموم که 4 سال از من بزرگتره و اون موقع سال اول داشنگاش بود زد تو آرنجم و گفت:
ا:شروع نکنی ها محمد.اصلا حوصله کل کل شما 2 تا رو ندارم.نمیذارید آدم درس یاد بگیره.
من با خنده گفتم:آخه تو نگشا کن با این هیکلش خجالتم نمیکشه با من که جای بچشم کل کل میکنه.اصلا یکی نیست بهش بگه دختر و چه به فوتبال.
توی همین موقع سارا از جفتمون رد شد و من بر خلاف گفته آرش نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بلند جوری که سارا بشنوه گفتم:
من:نگاش کن با این هیکلش زاویه دید آدم رو میگیره.
س:آره...بدختا تیمتون امروز هم که باخت.همینجوری پیش برید سال دیگه دسته یک منتظرتونه.
من:شما اول بهتره بری به جای اینکه در مورد فوتبال نظر بدی بری یه جایی خودتو لاغر کنی.
تو همین موقع مدیر آموزشگاه که خیلی آدم باحالی بود و با من هم عیاق بود اومد تو.آدمی بود که همه بهش میگفتن پولکی.خودش رو میکشت برای پول.اومد تو سالن گفت پچه ها از همین الان شهریه ترم بعدتون هم حساب کنید.من بلند گفتم
من:؟آقای ... اگر میخواد این خانم گنده هه تو کلاس ما باشه من ترم بعد نمیام.منم که نیام آرشم نمیاد.ما که نیام کل پسرا نمیان.
آقای ... یکم فکر کرد دید راست میگم آخه چند تا از بچه ها فقط واسه خنده و تیکه پروندنهای من میومدن.گفت خب حالا یه کاریش میکنیم.گفتم نه.یا باید سارا از من معذرت خواهی کنه یا نمیام.سارا با یه افه گقت:
س:به همین خیال باش.
من:کاستو بیار بگیر آششش.
کل بچه هالی تو سالن که بعضی هاشون مال کلاس ما هم نبودن زدن زیر خنده.سارا کلی ضایع شده بود.دیگه هیچی نگفت و به حالت قهر رفت تو کلاس نشست.خلاصه معلم هم اومد و ما رفتیم تو کلاس نشستیم ولی الناز نیومده بود.با خودم گفته بودم امروز دیگه باید حرف دلمو بهش بگم.همسن بودیم.ده دقیقه ای گذشت همش تو فکر الناز بودم و نفهمیدم معلم چی میگفت.بچه ها هم شاخ در آورده بودن که من چیزی نمیگم و تیکه نمیپرونم.یهو در کلاس زده شد و در باز شد.خودش بود.یه آههههه از ته دل کشیدم که آرش که جفتم نشسته بود گقت چته؟باز حالتی شدی؟من جوابشو ندادم و به حرفهایی که آماده کرده بودم به الناز بگم فکر میکردم.خلاصه یک ساعت و نیم کلاس هم تموم شد و من با دلی پر اظطراب و تشویش و نگرانی که نکنه بزنه تو پوزم داشتم میرفتم که بهش بگم.اصلا مثل اینکه پام رو قفل کرده بودند.جلو نمیرفتن.بار اولم نیود اما نمیتونستم راحت برم و بهش بگموهمش فکر میکردم همه دارن منو نگاه میکنن و ببینن من چی میگم.خلاصه از در سالن اومد بیرون و رفت تو حیاط کوچیک آموزشگاه.اومد بزنه بره خونشون که چون خونشون نزدیک بود پیاده میرفت.من به آرش گفتم برو خودم میرم.رفتم پشت سرش و هنوز راهی نرفته بود جلو که صداش کردم.
من:خانم فرزین فر.
برگشت منو نگاه کرد.
ا:بله؟
من زبونم قفل شده بود.چشمم رو زمین بود اما اون داشت بر و بر منو نگاه میکرد.
ا:آقای .... .میگم کاری داشتید.
من:آها بله بله.راستش خیلی وقته میخوام این موضوع رو بهتون بگم.بی ادبی نباشه.از همون روز اولی که به کلاسمون اومدین شاید متوجه نگاه های من شده باشید.من خیلی شیفته اخلاق جالب و چهره گیرا و معصومتون شدم.امروز که داشتم میومدم با خودم گفتم که باید حتما اینو بهتون بگم چون خودمم داشتم اذیت میشدم و این موضوع مثل یه باری رو دوشم بود.من و که دیگه میشناسید.اخلاقم هم که میدونید.امیدوارم این پیشنهاد من رو رد نکنید.
سرم رو بلند کردم و نگاش کرم.دیدم سرش پایینه.هیچی نمیگفت.چند دقیقه سکوت مطلق بین ما بود.که دوباره من گفتم.
من:از قدیم میگن سکوت علامت رضاست.امیدوارم که همینطور باشه.
دیدم یه لبخند رو لبش پدیدار شد.قند توی دلم آب شد.احساس سبکی میکردم و تو ابرا بودم.دستم رو دراز کردم و گفتم میتونید محمد صدام کنید.اونم دستمو گرفت گفت مرسی آقا محمد.گفتم نه دیگه.آقا ماقا رو ولش کن.خودت میدونی من چقدر سادم و از این چیزا خوشم نمیاد.
ا:باشه محمد.
این جمله رو به سختی گفت.انگار چون بار اولش بود براش مشکل بود.
دوش به دوش هم راه میرفتیم تا رسیدیم سر کوچشون.زود رسیدیم چون خونشون نزدیک بود.
ا:ببخشید اینجا رو دیگه بهتره نیاید ممکنه کسی ما رو ببینه.
من با یه لبخند گفتم
من:باشه.حتما.
خواستم خداحافظی کنم که یه جورایی با شرم گفت.
ا:ببخشد میتونم شمارتون رو داشته باشم؟
تو دلم به خودم گفتم اییی خاااااک تو اون سرت.یادت رفت شمارتو بهش بدی.
من:بله.بله.حتما.
یه کاغذ در آوردم و روش شماره موبایلمو نوشتم و دادم بهش.یه نگاه انداخت و گفت
ا:وااااااااااااااااو.چه رنده!!!چه باحاله.
من:قابل نداره.ما شما.
ا:خواهش میکنم.
من:خب دیگه بهترید برید.میترسم نگرانتون بشن.
ا:آره.ببخشید شما هم معطل شدید.
من:اااااااا.چه حرفیه.تا باشه از این معطلیا.
اینو با خنده گفتم و اونم خندید و خداحافظی کرد و رفت.
من راه افتادم سمت خونه.دلم میخواست یک قدم بزنم و از این احساس خوبم لذت ببرم.تو ابرا بودم.داشتم از خوشحالی پر در می آوردم.احساس یه جور آزادی از قفس رو داشتم.اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه.زنگ زدم.مامانم در رو باز کرد و رفتم تو.
ادامه دارد....
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
mohammadzq
اعضا
#
: 6 Jun 2008 20:56
خب بچه ها چطور بود قسمت اولش؟
خوشتون اومد؟
امیدوارم خوشتون اومده باشه و با نظرات گرمتون هم بهم کمک کنید و هم انرژی بدید که ادامش رو بنویسم.
منتظرم.
مرسی از همه:محمد
هیچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم!!!
ghazal_masti
اعضا
#
: 6 Jun 2008 22:50
محمد توی تعطیلات خوردید اینجا سوتو کوره ولی خوش آمدید.
من که خوندم و چون خودمم بچه جنوبم حتما دنبال میکنم.
موفق باشید.
از حاصل عمر چیست در دستم...................هیچ
blackberry
اعضا
#
: 6 Jun 2008 22:55
عا لی ....یاد خودم می افتم یه جورایی
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
blackberry
اعضا
#
: 6 Jun 2008 22:58
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
Amir_blank7
اعضا
#
: 6 Jun 2008 23:20
Quoting: mohammadzq
ا الان که اول دبیرستان هم تموم کردم
زیره 18 ؟
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
blackberry
اعضا
#
: 6 Jun 2008 23:49
Amir_blank7
حالا شما گیر نده
منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
arezouye_morde
اعضا
#
: 7 Jun 2008 01:31
سلام تبريك ميگم به خاطر تاپيكي كه زديد ميخونم نظر ميدم
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
shakiba56
اعضا
#
: 7 Jun 2008 05:16
Quoting: mohammadzq
تا الان که اول دبیرستان هم تموم کردم
یعنی زیر 18 سالی؟ خدا بخیر کنه اگر این باشه بن میشی.
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
48
.
49
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB