| نویسنده |
پیام |
|
|
داستاني كه ميخوام تعريف كنم كاملا واقعيه و قصد من از تعريف اون دريافت كمك فكري شماست. من توي كرمانشاه سربازم چند وقت پيش براي اردو رفتيم به يه منطقه توي نزديكيهاي يكي از دهات روانسر كه يه پادگان كوچيكه وسط كوه و كمر با يه جاده خاكي(اسم دهاتش بماند) حقيقتش دخترايي كه تو يه همچين جاهايي زندگي ميكنن شيفته كير بچه تهرانا هستن. من به اتفاق يكي از بچه محلا به اسم رضا كه فوق العاده پسر تيز و زبون بازيه اعزام شديم. رضا تو اردو شده بود جانشين فرمانده تبليغات و يه تويوتا لند كروز چهار در هم تحويلش بود. تو همين اردو ما هر چند روز يكبار مرخصي ميگرفتيم و چند ساعتي ميرفتيم به ده كه سيگار وكمي وسايل بخريم.تو دهات كلا يه مغازه سوپري بيشتر نبود.كه مال يه پير مردي بود كه اكثرا نوه اش رو ميذاشت تو مغازه.نوه كه ميگم يه بيوه زن بيست و هفت هشت ساله بود كه شوهرش عراقي بود و بعد از اعدام صدام زنش رو ول كرده بود و رفته بود عراق و ديگه برنگشته بود. خوشگل و خوش هيكل (از نژاد كرد) با لبهاي حشري و چشمان درشت و در ضمن جا افتاده.و هرموقع ما رو ميديد با عشوه خاصي صحبت ميكرد و چراغ سبز رو روشن ميكرد. تو اون شرايط اردو كيرت براي پير زنا هم راست ميشد چه برسه به اين تيكه اي كه عرض كردم. منو رضا تصميم گرفتيم بريم تو نخ زنه و سر از كارش در بياريم ولي اهالي روستا همه كرد بودن و سني.يعني راحت سر مسايل كوچكتر از اينا سر ميبريدن. ولي تصميم ما جدي بود مخصوصا زنه هم چراغ سبز رو نشون داده بود. خلاصه يه روز به هواي خريد يه مرخصي نصف روزه گرفتيم و رفتيم ده كه شك خودمون رو تبديل به يقين كنيم.و اگه بشه مخ زنه رو بزنيم.وقتي رسيديم به رضا گفتم بيرون وايسا تا من برم تو صحبت كنم. رفتم تو و از همون اول كار كيرم از پشت شلوار داشت خود نمايي ميكرد.از طرف ديگه دلهره داشت ما رو ميگاييد و قلبم (هم از روي شهوت و هم از روي ترس) بشدت ميتپيد.ترس اين رو داشتم كه نكنه اشتباه كرده باشيم و زنه اينكاره نباشه اونوقت اگه يه داد بزنه سرمونو به باد ميديم. خلاصه بعد از سلا م و احوالپرسي و خريد چند نخ سيگار و كمي وسايل ، مونده بودم كه كه چجوري سر صحبت رو باز كنم.من شروع كردم به داستان گفتن و مقدمه چيني كه نمه نمه برسم به اصل مطلب ولي تپش قلبم باعث شده بود هم رنگم عوض شه هم صدام بلرزه (رنگ رخساره خبر ميدهد از سر ضمير). تو مغازه هم بيشتر راه ميرفتم و جنسا رو نگاه ميكردم كه كسي از بيرون شك نكنه . از تهران و محله و مشكلات زندگي بگير تا سياست و اقتصاد و هزار تا چيز ديگه براش حرف زدم كه برسم به موضوع اصلي.آخه خيلي بايد احتياط ميكردم .چرت و پرتايي گفتم كه خودم شگفت زده شده بودم تازه صحبت راجع به مشكلات ازدواج در جامعه كنوني ايران گل انداخته بود كه زنه رشته كلام رو از من گرفت و شروع كرد از مشكلات خودش صحبت كردن كه آي منو به زور دادن به يه مرد عراقي و اونم ما رو ول كرد و رفت و الان من موندم يه بابا ننه پير ويه داداش مدرسه اي. ديگه كسي تو ده نيست كه شرايط شبيه من داشته باشه كه منو بگيره و اينا........ اين حرفا رو كه شنيدم استرسم بگي نگي كمتر شد.ولي باز قلبم ميزد كه صحبت زنه رسيد به اينجا كه حتي به صيغه هم راضيه ولي صيغه تو دهشون رسم نيست. اين جمله رو كه شنيدم ديگه خيالم راحت شد ادامه بحث رو با جرات بيشتري پيش گرفتم.و صحبت رو كشوندم سمت همون صيغه و اينا و اينكه منم دنبال يكي ميگردم كه صيغه بشه ولي كسي سربازا رو تحويل نميگيره. گفتم بابا اين كردها همشون اينجورين؟ نزديك يك سال و نيمه يه نفر پيدا نشده ما رو آدم حساب كنه.انگار كه ميخواييم خلاف شرع كنيم.اين همه آدم ازدواج موقت ميكنن و هيچ موردي هم نداره ولي به ما كه ميرسه چشمه خشك ميشه. تو جواب حرفاي من گفت كه نه بابا همه كردها كه مثل هم نيستن.گفتم شما يه نمونه نشون بده كه حرف منو رد كنه.گفت كم نيستن.گفتم يكيشو نشون بده.گفت نشون ميدم ولي شما شرايطش رو داريد(شرايط يعني جا و مكان). گفتم اوناش حله شما آدمش رو نشون بده.گفت چرا چرت پرت ميگي ميخواي ببري پادگان گفتم كسي كه تو شهر كردهاي بي معرفت خدمت كنه براي اين كارا يا بايد بره پادگان يا بايد بره بيابون ديگه. گفت حالا انقدر به كردها گير نده من آدمشو ميارم ولي جا با شما.گفتم حتما بايد خونه باشه گفت منظورت چيه گفتم تو ماشين نميشه؟ گفت فرقي نميكنه گفتم پس قرارمون فردا براي نشون دادن اون آدم و فيكس كردن قرار روز موعود (كه مثلا يكي رو بياره با من صيغه بشه و بريم تو ماشين ترتيبشو بدم) خدافظي كردم و با خوشحالي از مغازه زدم بيرون.رضا رو ديدم كه كونده رفته جلوي در يه مغازه ومخ صاحب مغازه رو ريخته تو فرغون.صاحب مغازه يه پسر جوون بود و ظاهرا طلبه بود وچند تا كتاب كوچيك مذهبي گذاشته بود وميفروخت .رضا رو صدا كردم و كل داستان رو بهش گفتم و گفتم ماشينو بايد جور كني.گفت ماشين حله فقط يه بهونه جور كن كه برگ خروج بدن بتونيم ماشينو ببريم بيرون. بعد از ظهر همون روز فرمانده لشكر با هلي كوپتر از كرمانشاه رسيد و ما فهميديم كه يكي دو روز بيشتر از اردو باقي نمونده .فرمانده لشكربعد از بازديد از محل اردو با يكي دو تا از مسولا برگشت كرمانشاه.اتفاقا مسول تبليغات (رييس رضا) كه بايد برگ خروج رو امضا ميكرد هم باهاش رفت و براي اينكه تردد با ماشين در غيبت اون به مشكل بر نخوره يه يادداشت براي دژباني نوشت كه حكم برگ خروج دو روزه رو داشت.(يعني دو روز تردد از دژباني بلامانع است). تو كون منو رضا عروسي بود مكانمونم جور شده بود حالا مونده بود كه فردا بريم خانومه رو ببينيم اونم مثلا آدم مورد نظر رو(كه خودش بود ) به ما معرفي كنه .فردا پا شديم و با ماشين رضا زديم بيرون و رفتيم سر وقت زنه . رفتم تو مغازه و قرار روگذاشتم براي بعد از ظهر همون روز كه داداش زنه (يه پسر ده پونزده ساله) از مدرسه بياد و در مغازه وايسه .قرار شد ما هم بيرون ده و اولاي يه جاده خاكي (كه بعد از يك كيلومتر دو راهي ميشد و يكي ميرفت پادگان و يكي ديگه به سمت ده بعدي) منتظر بمونيم.قرار رو كه گذاشتيم ديگه بر نگشتيم پادگان(كه يه وقت گير نكنيم)تو اين مدت رفتيم و توي جاده رو حسابي بر انداز كرديم و پشت يه تپه رو كه كسي روماشين ديد نداشته باشه رو نشون كرديم و برگشتيم اول جاده بعد از چند ساعت سرو كله زنه پيدا شد و اومد نزديك يه نگاهي به ماشين كرد و رضا رو براي اولين بار ديد با ديدن رضا زد زير حرفش و گفت ما قرارمون دو نفر نبود با دو نفر كه نميشه صيغه شد.گفتم بابا اين رانندس اين نميكنه و از اين حرفا.زنه مخش نميخورد ولي چون ما ول كن قضيه نبوديم از ترس اينكه نكنه ماشيني چيزي رد شه و ما رو ببينه مجبورا سوار شد ولي تو ماشينم زياد كس شعر ميگفت ولي شهوت چشماي ما رو كور و گوشامونو كر كرده بود. رسيديم جايي كه قبلا نشون كرده بوديم رضا رو از ماشين پياده كردم و خودم رفتم تو نخ زنه.گفت صيغه گفتم من قبلا خوندم فقط بايد بگي بله (اصلا بلد نيستم) تو هم برا خودتو تو دلت بخون منم ميگم بله. اقا جاتون خالي. لباسا رو در آوردم چه كس پفكي و خوشگلي داشت آقا چه سينه هاي سفيد و جم و جوري.واي. اندام . هيكل و كه نگو .بابا آنجليو جولي بايد جلوش لونگ بندازه و تعظيم كنه.مسولاي هاليوود بيان يه كرد ببرن ببينن چجوري يه هفته اي ميشه ستاره هاليوود .الان كه فكرشو ميكنم ميبينم كه بابا عجب كار كارستوني كرديم ما.خلاصه كارم كه تموم شد ازش خواستم به رضا هم حال بده ولي قبول نكرد منم كه نميتونستم ببينم رفيقم كير شده.خدايي رضا هم كسي نبود كه كير بشه. بهش گفتم رضا برو تو ماشين مخش رو بزن قبول كرد كه هيچي قبول نكرد زوري بكنش.ارزششو داره. رضا هم رفت و بعد از يه ربع بيست دقيقه از تكوناي ماشين فهميدم كه رضا هم داره ميكنه ولي خيلي وحشيانه .بعدشم با كلاه جر خورده و رد يه چك تو صورتش برگشت و گفت تموم شد بريم.كونده انگار رفته بود توالت.رفتيم سوار شديم و برگشتيم. وقتي كه به جاده اصلي رسيديم و خواستيم زنه رو پياده كنيم حسابي اطرافو بر انداز كرديم كسي نبود ولي وقتي زنه پياده شده پسر كتاب فروشه كه رضا قبلا باهاش هم صحبت شده بود از حدود بيست سي متري ما رو ديد.زنه رنگش پريد و بسرعت دور شد يارو هم دويد دنبال ماشين كه ما هم گازش رو گرفتيم ولي سمت پادگان نرفتيم از راه دوم رفتيم كه پسره گمراه شه. خلاصه تا پسره سر از قضيه در بياره و با دو سه نفر بياد پادگان رو پيدا كنه اردو تموم شد و برگشتيم لشكر تو كرمانشاه. بعد از اردو شايعه ي كردن يه زن بومي تو محل اردو توسط دو تا سرباز حسابي قوت گرفت.اين شايعه بوسيله بچه هاي سرباز همون پادگان كه هر دو ماه يكبار ميومدن لشكر كه حقوقشون رو بگيرن پخش شده بود. فهميديم كه يارو قضيه رو فهميده و لشكر كشي كردن به پادگان محل اردو ولي بعد از اردو رسيده بودن. كسي تا الان نتونسته رد ما رو بزنه ولي ميدونن كه دو تا سرباز مال لشكر ما بودن.(پسره با دادن نشوني آرم ماشين توجهات رو از تيپ هاي لشكر كشونده به خود لشكر). چند بار هم توي صبحگاه اشاره اي به اين قضيه شده و حفاظت لشكرسخت دنبال قضيه رو گرفته. تنها چيزي كه الان به ما ارامش ميده اينه كه 15 روز ديگه خدمتمون تموم ميشه (با اضافه هاش و اصلش) و الان هم تو مرخصي تشويقي اردو هستيم و تا آخر خدمت مرخصي تموم نميشه. ولي شديدا دلهره داريم كه نكنه پيدامون كنن.البته پسره قيافه ما رو نديد. ما الان ترس اين رو داريم كه اگه شناسايي بشيم هم خدمت ماليده هم معلوم نيست چه بلايي سرمون بياد. حالا از شما دوستان عزيز درخواست ميكنيم راهنمايي كنيد .آيا به نظر شما بعد از تموم شدن مرخصي براي تسويه برگرديم پادگان.يا بذاريم آبها از آسياب بيفته .خواهشا ما رو از اين گوه گيجه در بياريد. در ضمن اسم رضا و اسم اي دي خودم (صادق) اسم مستعاره(بدليل مسايل امنيتي)
|
|
|
در ضمن براي اطلاع دوستان بگم كه تمام بخشها و واحدهاي نظامي كه تو داستان اسم برده شده همگي مستعار و جعلي هستند
|
|
|
# : 28 May 2008 15:51 | ویرایش بوسیله: HOSEIN1360
SADEQ1356
"گروه اراذل" - دم پر اراذل بچرخي لت و پارت ميكونم نفله
|
|
|
|
|
خیلی خندیدم... واقعا با حال بود... آقا برو مغازه زنه...درو ببند...باز بکنش... بگو یادت رفت صیغه را کنسل کنه پس هنوز بر قراره... 
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|
|
|
SADEQ1356 آقا باحال بود کلی خندیدم... اما من نمیدونم...از مرداش بپرس...
Quoting: dariushagha آقا برو مغازه زنه...درو ببند...باز بکنش... بگو یادت رفت صیغه را کنسل کنه پس هنوز بر قراره... با اینم موافقم
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
سلام جون مادرتون كمك كنيد بد جور گو گيجه گرفتيم من چند روزه منتظر نظرات شما دوستانم هستم
|
|
|
Quoting: SADEQ1356 بد جور گو گيجه گرفتيم درست توضیح بده چی شده؟؟؟
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
|
|
|
Quoting: dariushagha درست توضیح بده چی شده؟؟؟ سلام بابا توي اولين پست اين همه توضيح دادم. ما الان تو مرخصي پايان دوره هستيم ولي بخاطر اينكه ممكنه رد ما رو زده باشن ميخواييم بي خيال كارت پايان خدمت و اينا شيم. حالا ميخواييم نظر شما رو هم بپرسيم. برگرديم پادگان يا نه؟ ميتونن ثابت كنن كار ماست يا نه؟
|
|
|
|
|
بابا خيلي بي معرفتين.انگار نه انگار از شما نظر خواستيم. ما كه خدمتمون تموم شد و كسي هم نتونست تخممونو بخوره. اين سري كه برگشته بوديم كرمانشاه بعد از اينكه برگ چهار ماهه رو تحويل گرفتيم دوباره رفتيم سراغ زنه. اگه ميخواييد داستانشو بگم نظر بديد.
|
|
|
سلام با اطلا عاتی که من از کردهاسنی دارم فقط کردهای سنی خیلی غیرتی هستن یا سرت می برن یا باید بازنه ازدواج کنیو اگه می خواستن سرت ببرن کاری به لشکر وتیپ نداشتن هر طوری بود پیدات می کردن حالی به کلاست می دادن وحالااین بسته گی به خودت داره چطوری برخورد کنی اگه بتونی مخ زنه رو بزنی خیلی بهتره موفق باشی
|