| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: Diaoko قسمت چهارم:

Quoting: Diaoko قسمت سوم هم کوتاه بود اما ؟ جا داشت که بیشتر بشه . 
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
Quoting: Ema87 جا داشت که بیشتر بشه .
اماي عزيز خوش آمدي جال خالي بود گفتم ديگه نمياي خوشحالم که خوشت اومد. قسمت چهارم کمي غمانگيز بود. تو قسمتهاي بعدي بهتر ميشه.

مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: SACRIFICE برو سربزن من به همه میگم کمه راست میگه.به منم میگه Diaoko ممنون از قسمت جدید.خوب بید...
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
|
|
Quoting: rahamatt راست میگه.به منم میگه
قسمت پنجم طولاني ترش ميکنم. اميدوارم داستان جذاب تر بشه.
Quoting: rahamatt ممنون از قسمت جدید.خوب بید... لطف داري رها جان. غمگينت کردم؟؟
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko قسمت پنجم طولاني ترش ميکنم. اميدوارم داستان جذاب تر بشه. ایول.به قول من تپلی مپلیش کن حالشو ببریم 
Quoting: Diaoko لطف داري رها جان. غمگينت کردم؟؟
 تا حدودی غمگین شدم
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
Quoting: rahamatt تا حدودی غمگین شدم
قلب نازکي داري. اين قسمت کمي بهتر شروع ميشه اما پايانش بازم خيلي شيرين نيست. منو ميبخشي.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
قسمت پنجم: -آخه اينم شد مملکت؟ بي ناموسا.. مگه ميشه يه نفر تا صبح از ترس گرفتار شدن جرأت نکنه بهشون دست بزنه. آخه چرا نبايد کسي جرأت کمک کردن به مردم داشته باشه. بيچارهها تاصبح پرپر زدن و مردن. اگه يکي بهشون ميرسيد ميشد نجاتشون داد. برگشتم ديدم آقا مصطفي همکار پدرم سرشو انداخته پايين و داره با خودش حرف ميزنه. داشتم گيج ميشدم. رفتم تو حياط. آقا مجتبي اومد طرفم. -آقا مجتبي چطور تصادف کردن. اينا چي ميگن؟ -آقا کامران امروز صبح پليس راه کامياران زنگ ميزنه به شاهينخان. شماره تلفن شاهينخان تو کيف مهرانخان بوده. مهران خان ديشب وقتي داشتن از مسافرت به آبادي بر ميگشتن تو جاده چپ ميکنه. کسي نميدونه چرا ماشين چپ شده. شايد حيووني آمده بوده جلوش. مثل اينکه درجا نمرده بودن. ولي کسي بهشون دست نزده و کمکشون هم نکرده. پليس راه نزديکاي ساعت پنج صبح بهشون ميرسه. نميتونستم باور کنم. بغض گلومو فشار ميداد. اشک تو چشمام حلقه زده بود. -آخه چرا کسي بهشون کمک نکرد؟ -بابام مردم ميترسن مقصر شناخته بشن. از ترس سئوال و جواب کسي جرأت نکرده بهشون کمک کنه. عمو رحيم اومد تو حياط. پشت سرش هم خاطره اومد. اونم چشماش پر از اشک بود. حال نداشتم برم پيشش. دردم بيشتر از تمايلم به خاطره بود. گوشه حياط رو لبه حوض نشستم. تازه بغضم ترکيد. -کامران چي شده بيخواب شدي؟ ژاله اومد تو اطاق و چراغو روشن ميکنه. نور چشممو اذيت ميکنه. دستمو ميگيرم جلو چشمام. ژاله مياد جلو ميخواد سرزنشم کنه. -صبح بيدار نميشي ... چرا گريه کردي؟ جوابي ندارم بدم. -تورو خدا بگو چي شده کامران چرا امشب اينجوري شدي. -هيچي ژاله چيزي نيست. ياد قديما افتادم. تو برو بخواب منم ميام. بغلم ميکنه و منو ميبوسه. حوصله ندارم خودمو از بغلش ميارم بيرونو يه کم از ويسکي ميخورم. ژاله دوباره ميره. -کامران جان بيا با رحيم خان برو خونشون. -پدر ميخوام اينجا باشم. -نه عزيزم اينجا عزا داريه. برو خونه خالهت با خاطره درس بخونيد. عمو رحيم هم اومدو دستمو گرفت. -بيا عزيزم ما ميريم خونه. همون موقع خاطره هم اومد با بغضش منو بغل کرد. خونه خاله که رسيديم کمي آروم شده بوديم. عمو رحيم سعي ميکرد حواس ما رو پرت کنه. احساس ميکردم خيلي تنهام. همش دلم براي بهنام ميسوخت. خيلي بچه شيريني بود. خاطره به خودش مسلط تر بود. سعي ميکرد منو مشغول کنه. چند روز خونه خاله افسون بوديم. کم کم به غم عادت کرده بودم. خاطره هم همينطور. بچهها نميتونن مدت طولاني غم داشته باشن. موج زندگي که در وجود بچهها هنوز در حال رشده، نياز به شادي و تراوت داره. من و خاطره هم کم کم غم رو فراموش ميکرديم و ديگه لبخند ميزديم. اوايلش از خنده خودمون خجالت ميکشيديم. اما کم کم به اونم عادت کرديم. شب آخرش که خونه خاله افسون بودم خاطره اومد تو رختخواب من. منو بوسيدو بغلم کرد. بوسهشو جواب دادمو محکم بغلش کردم. -کمول چرا جمعه ديگه بهم محل نميذاشتي؟ از من بدت اومده بود؟ -نه آخه دايي شاهين همه چيو فهميده بود. ما رو رو درخت ديده بود. خودش بهم گفت. خجالت ميکشيدم؟ -واي يعني مارو ديده بود؟ شبو چي؟ -نميدونم. چيزي نگفت.شايد ديده. ولي نه همه که خواب بودن. ولي بهم گفت مواظب باشيد. همه از نگاهاتون ميفهمن چي شده. -نگو. يعني همه فهميدن؟ -نه گفت اون شب همه سرشون گرم بوده کسي نفهميده. فقط دايي فهميده. -خدا مرگم بده. -چرا؟ دايي که چيزي نميگه. ضمن حرف زدن دستمو بردم زير پيرهنش. دوست داشتم بدنشو لمس کنم. يهو ساکت شد. از نفسش ميشد فهميد که داره خودشو کنترل ميکنه. دستمو رسوندم به سينههاش. چشماشو بسته بود. دوباره پاشو انداخت رو پام. دستشو برد زير پيژامم. باسنمو لمس کرد. کيرم باد کرده بود. خودمو بيشتر بهش چسبوندم. لبشو گذاشت رو لبم. با زبونم لبشو ليسيدم. اون شب خاطره خيلي شهوتي بود. تو عشق بازيش خيلي فعال بود. با عجله منو ميبوسيد، لمسم ميکرد. خودشو بهم فشار ميداد. -پيرهنتو در بيار -نه همينجوري بکنيم. دستمو بردم زير پيژامهش. شورتش به بدنش چسبيده بود. ديگه منم حسابي شهوتي شده بودم.دست خاطره کم کم رفت جلوم. کيرمو آهسته لمس کرد. انگشتش با نوک کيرم تماس داشت. کمکم کيرمو تو دستش گرفت. فشارش داد. کيرم داشت ميترکيد. با دستم باسنشو ناز ميکردم. حول بودم. ميخواستم باهاش همه کار بکنم. ناخودآگاه انگشتامو کشيدم لاي چاک کونش. يه آهي کشيدو خودشو به من چسبوند. کيرمو محکم تر فشار داد. دستمو بردم پايين ترو از پشت باسنش به لاي پاش رسوندم. ضمن اينکه خودشو به من مي چسبوند داشت ديگه منو ديوانه وار ميبوسيد. نفسامون تند شده بود. انگشتاي دستم ديگه رو کسش بودن. يهو خودشو جمع کرد و کشيد عقب. ولي زود پشيمون شدو دوباره اومد جلو. پيژامهشو کشيدم پايين. اونم مال منو پائين کشيد بعدشم منو خوابوند رو خودش. پيرهنشو تا زير گردنش زدم بالا و داشتم سينهشو ميبوسيتم. يهو خاطره بهم گفت: -واسا بر ميگردم. اتوماتيکوار خودمو بلند کردمو خاطره رو شکمش خوابيد. دوباره خوابيدم روش. اينبار کيرم رو کونش بود. چقدر نرم بود. خودشو کمي تکون داد. ديگه کيرم قشنگ لاي چاک کونش جا گرفته بود. کمي که به طور غريضي حرکت کردم بازم گفت واسا و تو دستش تف کردو زد به لاي چاک کون خودش. بهدشم دستشو کشيد به کيرمو دوباره گذاشتش لاي چاکش. اينبار خيلي راحت تر بود. با دو سه رفت و برگشت دوباره همون موج اومد. به همون شدت و همون هولناکي. اينبار نترسيدمو شهوت و کنجکاويم وادارم کرد ادامه بدم. يهو انگار برق منو گرفته تمام بدنم لرزيد. براي اولين بار در عمرم آبم اومد. احساسش خيلي شديد بود. ديگه هيچ وقت در عمرم ارگاسمي به شدت اولين بار نداشتم. آبم رو کون خاطره ريخت و محيط رو لزج تر کرد. خاطره خيلي شهوتي شده بود. وقتي ديد من شل شدم خودش خودشو تکون داد. کير من ولي هنوز محکم و سفت بود. کمي که نفس تازه کردم بازم دوباره خودمو حرکت دادم. در همين حرکتها بود که نوک کيرم در محيط کاملا لزج و ليزي که بوجوداومده بود، با کمک تکونهاي خاطره کمي تو سوراخ کونش رفت. يه صداي خفيفي از خاطره در اومد. هر دو بيحرکت شديم. -کامي يواش درد داره. -درش بيارم؟ -نه بزار باشه داره دردش کم ميشه. با سنگيني بدنم کم کم فشار دادم. کيرم بيشترو بيشتر وارد سوراخ کونش ميشد. کمي بعد ديگه سوراخ کونش گشاد تر و دردش کم تر شده بود. من شروع کردم به عقبو جلو کردن و مشغول کردنش شدم. پيدا بود که داره لذت ميبره. هنوز به يک دقيقه نکشيده بود که براي بار دوم آبم اومد. تقريبا همزمان با من خاطره هم آبش اومد. تمام آبم تو کونش ريخت. هردو نفس زنان بيحرکت شديم. حتي حال نداشتيم همديگه رو ببوسيم. در همون حالت باقي مونديم. بعد از آروم شدن ضربان قلبمون صورتشو بوسيدم. کمي بعد دوباره شهوت غلبه کرد و در همون حالت يکبار ديگه سکس کرديم. اون شب من جمعاً 4 بار آبم اومد. انگار خسته نميشديم. اعتراف ميکنم که يکي از زيباترين عشقبازيهاي عمرم بود. نزديکاي صبح خاطره رفت تو جاش و خوابيد. منم بعد از بالا کشيدن پيژامهم تقريباً بيهوش شدم. ليوان خالي ويسکي رو ميزارم رو ميز و تو تاريکي زل ميزنم. دلم براي همهشون تنگ شده. بعد از اينکه خاله افسون يکسال بعد از عشق ما خبر دار شد يه دعواي خانوادگي داغ شروع شد. رابطه ما با خالهم اينا قطع شد. عمو رحيم ديگه نميخواست با ما رفت و آمد داشته باشه. حتي با پدرم هم ديگه حرف نميزد. فقط 10 سال بعدش که عموم فوت کرد تو مسجد ديدمش. وقتي هم ميخواستم باهاش دست بدم روشو کرد اونطرف. دوسال بعدش اومدم فرانسه براي درس خوندن. همونجا تو دانشگاه با ژاله آشنا شدم. بعد از يکسال آشنايي ازدواج کرديم. هردو تو رشته حقوق مشغول تحصيل بوديم. الان هم با هم يک دفتر وکالت داريم. خاطره اما سرنوشت ديگهاي داشت. بعد از ديپلمش عمو رحيم بزور دادش به پسر يکي از فاميلاشون که تو بازار کرمانشاه آدم گردن کلفتي بود. حاجي چند تا شيرينيپزي داشت. يادمه اسد پسرش هميشه با يه مرسدس بنز زرشکي رنگ تو خيابونا جولان ميداد. پسر لاابالياي بود. تو يکي از قنادي هاي باباش تو خيابون فردوسي مينشست و مثلا قنادي رو اداره ميکرد. از فرط بي حرکتي خيلي چاق شده بود. با وجود اينکه خاطره درسش خيلي خوب بود اما اسد نزاشت خاطره بره دنبال درس خوندن. بعد از مدتي خاطره چادري شده بود. اسد اجازه نميداد که خاطره ديگه حتي به خونه پدرو مادرش بره. يه بار وقتي قبل از سال تحويل به خونه زنگ زده بودم که تبريک بگم بهم گفتن که مثل اينکه اسد خاطره رو کتک ميزنه. گويا پسره افتاده به مشروب خوري و معشوقه هم داره. دو سال بعدش بعد از فوت مادرم تو تابستون خاطره خودشو با مرگ موش کشت. هيچوقت تو زندگيم نتونستم عشق خاطره رو از دلم بيرون کنم. ژاله با تمام مهربونيش نتونست جاي خاطره رو تو دل من پر کنه. وقتي خبر مرگ خاطره رو شنيدم به دايي شاهين زنگ زدم و پيغام دادم که به اسد بگيد وقتي ميام ميکشمش. امسال بالاخره بعد از مشاوره زياد تصميم گرفتيم که به ايران برگرديم. بستن اسبابا هنوز کار داره. قراره اوايل تير بيايم تهران و از آنجا يکراست ميرم بهشت زهرا خدمت مامانم. هنوز از زمان فوتش نيومدم ايران. نميتونستم اما ديگه مهم نيست. هرچه باداباد. ميام.
پايان.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko قلب نازکي داري
نه بابا اینجوریام نیس
Quoting: Diaoko اين قسمت کمي بهتر شروع ميشه اما پايانش بازم خيلي شيرين نيست. منو ميبخشي. تموم شد به این زودی.تازه بالش آورده بودم بشینم نگاه کنما دستت درد نکنه.عالی بود...
Quoting: Diaoko بچهها نميتونن مدت طولاني غم داشته باشن. موج زندگي که در وجود بچهها هنوز در حال رشده، نياز به شادي و تراوت داره. من و خاطره هم کم کم غم رو فراموش ميکرديم و ديگه لبخند ميزديم. حالا خوبه اینا بعد از یه مدت خندیدن.منکه سر قبر مادربزرگم داشتن خاکش میکردن گریه های فامیلو میدیدم خنده ام گرفته بود.چقدر هم سخته نخندی.داشتم از زور خنده میترکیدم 
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
|
|
مثل این که به من نوشتن نيومده.  فکر ميکنم وقتي نميتونم خواننده جذب کنم بهتره ننويسم. 
به هرحال از دوستايي هم که تاحالا خوندنش سپاسگذارم و پوزش ميخوام اگه مقداري تلخ بود.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko مثل این که به من نوشتن نيومده. فکر ميکنم وقتي نميتونم خواننده جذب کنم بهتره ننويسم.
ناامید نشو دیگه.همه اولش همینن.روزای اول اینجوریه.منم اولین خاطره رو گذاشتم ماشالا مورد استقبال قرار نگرفتم.البته کم بود اما به مرور زمان بیشتر میشه... ناامیدی کار شیطونه... نبینم غمگین باشیا
Quoting: Diaoko به هرحال از دوستايي هم که تاحالا خوندنش سپاسگذارم و پوزش ميخوام اگه مقداري تلخ بود.
قربونت برم دیااکو.آره دیگه اسمت دیااکو نه؟!  منتظر داستان جدیدیما 
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|